پاورپوینت کامل خبرگان و رسالتها ۸۶ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل خبرگان و رسالتها ۸۶ اسلاید در PowerPoint دارای ۸۶ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل خبرگان و رسالتها ۸۶ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل خبرگان و رسالتها ۸۶ اسلاید در PowerPoint :
۳
سرمقاله
غوغا از بستر مرگ او آغاز شد. می خواست نامه ای بنویسد, یا بنویساند, تا (وثیقه ای باشد برای امت, که هرگز به کژ راهه نیفتند) گفتند: (رهایش کنید, هذیان می گوید!)
به راستی خود هذیان می گفتند و یاوه می بافتند و راه خطا می پوییدند که نگذاشتند آن تیزنگر آینده بین, رسالت خویش را به تمام, پایان برد و برای آخرین بار, خط آینده امت خویش را ترسیم کند و ابرهای تیره را کنار زند و افق را بنمایاند و از آفتها و خطر سخن بگوید و از آن حصاری که آنان را از گزندها نگه می دارد و آن مشعل فروزانی که در دلِ تاریکیها و شبهای دیجور, راه می نمایاند, بی پرده سخن به میان آورد و سندی ماندگار از خود به جای بگذارد.
پس از آن که چشم فرو بَست, همان گونه که پیش بینی کرده بود, فتنه ها, چون پاره های شب سیاه از پی هم می رسید: انصار در سقیفه بنی ساعده گردآمدند, تا برای خود امیری برگزینند. بر سعد بن عباده اتفاق کردند و به رسم جاهلیت, به حَوْسه پرداختند:
(یا سعدُ انت المُرَجّی وشعرک المرَجَّل, وفحلُکَ المُرَجَّم.)
ییا سعد, امیدم, بر سر تو تاج باد, دشمن تو دورباد.
در این میانه گروهی از مهاجران به این جمع پیوستند. یکی از آنان پرسید, شما انصار در این جا چه می کنید؟
ییک تن از سران انصار برخاست و گفت:
( بر آنیم که برای خود امیری برگزینیم; زیرا حق یاری با ماست. ما انصار رسول خدا بوده ایم. دین او را یاری داده ایم. دشمنان او را تارانده و سرکوب کرده ایم و اکنون که رسول خدا به جوار حق پیوسته, باید امیری برای خود برگزینیم که نگهدارنده حقوق ما باشد و شرّ دشمنان خونخواه را کوتاه کند. شما مهاجران را در این زعامت, حقی نیست, از آن روی که مهمان مایید و در جوار ما زندگی می کنید و تحت حمایت ما به سر می برید.)
ییکی از مهاجرین در پاسخ گفت:
(خداوند, رسول گرامی خود را از میان قریش برگزید. مهاجران اولین, به رسول خدا ایمان آوردند و در همه گرفتاریها و مصیبتها, با رسول خدا بودند و پایداری کردند. از این روی قریش و در رأس آنان مهاجران, به زعامت اسلامی سزاوارتر و پیش ترند.
شما مردم انصار بدانید که ما مهاجران, به شایستگی و والایی و جایگاه بلند شما اعتراف داریم. شهر شما, هجرتگاه ماست. شما دین خدا را یاری کردید. به ما مهاجران پناه دادید. از این روی, مهاجران در صف اول قرار گرفته اند و شما در صف دوم. ما مهاجران باید امیر باشیم و شما مشاور که جز با رأی و مشورت شما, کاری انجام ندهیم.)
حَبّاب بن منذر برخاست و رو به انصار مدینه کرد و گفت:
(ای مردم! رشته اتحاد را وامتابید. هیچ کس نمی تواند با شما به مخالفت برخیزد; چرا که مهاجران در خانه شما مهمانند و در شهر شما عاریت. شما حاصل شوکت و قدرتید. شما انصار دین خدایید, راه اختلاف مپویید که زمام کار خود را از کف می نهید. اگر این مهاجران, زعامت ما را نپذیرند, ما امیری برای خود بر می گزینیم و آنان برای خود امیری برگزینند و اگر پذیرای این نصف نباشند, آنان را از شهر و دیار خود می رانیم.)
جار و جنجال عظیمی به پا شد و یک تن از مهاجر برخاست و گفت:
(به خدا سوگند, دو شمشیر در یک نیام نمی گنجد و دو زعیم بر یک امت حکومت نتواند کرد. حکومت, باید در دست یک تن از مهاجران قریش باشد, که از دیرباز, شایسته این مقام بوده اند.)
در این هنگام, یک تن از انصار مدینه برخاست و گفت:
(بهتر است که رهبری را به نوبت بگذاریم. ابتدا یک نفر از انصار مدینه زعامت را بر عهده بگیرد و پس از مرگ او, یک تن از مهاجر قریش به رهبری برگزیده شود. به همین منوال, حکومت و رهبری را دست به دست می چرخانیم, تا هم درگیری و کشمکش بین ما فرو نشیند و هم زمینه و انگیزه باشد که هیچ رهبری راه استبداد پیش نگیرد و بر مخالفان, ستم روا ندارد.)
باز یک تن از مهاجران برخاست و گفت:
(رهبری, جز در خاندان قریش نخواهد بود. اعراب بادیه نشین, جز به حکومت قریش, تن نخواهند داد; چرا که در دوران جاهلیت نیز, سَروری و ریاست قریش را می ستودند.)
می نگرید در این گفت وگوی سران انصار و مهاجر, درباره مهم ترین و سرنوشت سازترین مسأله روز, که حفظ دین و عزت و اقتدار و شوکت مسلمانان به آن بستگی دارد, افزون بر این که بسیاری از چهره های برجسته و مردان بزرگ دین و طلایه داران سپاه حق, حضور ندارند, سخنان بی آمیغ و روشن پیامبر(ص) در حجه الوداع و معیارهایی که آن عزیز ارائه فرموده بود, در دستور کار قرار نمی گیرد و به بوته بررسی نهاده نمی شود و مصداق یابی نمی گردد و سخنی از معیارها, ترازها و ارزشهای اسلامی, شایستگیها, پیشتازیها, مردانگیها, شجاعتها, دوراندیشیها, شفاف بودن پیشینه, آلوده نبودن به سنن, آداب و خرافه های دوران ننگین جاهلیت, آگاهی ژرف و همه سویه به مبانی دین و… به میان نمی آید, بلکه سخن از قوم و قبیله و سَروَری در دوران جاهلیت است و تلاش هر گروه بر این که قدرت را, رام خود گرداند و میراث بزرگِ پیامبر(ص) را در اختیار خود بگیرد.
این کژراهه روی و ناپرهیزگاری و تعصبهای کور جاهلیِ ایلی و قبیله ای سران مهاجر و انصار, سبب شد که مسلمانان از چشمه زلال و کوثر ناب و شفاف امامت دور بیفتند و در بیابانهای خشک و سوزان و بی فریاد سرگردان شوند و گرفتار آیند.
اگر اینان تقواپیشه می کردند و به دور از جناح بندیهای گروهی و قبیله ای, به ارزشها پای بند می ماندند و دور خانه پیامبر(ص) حلقه می زدند و مسجد النبی را بسان نگینی در میان می گرفتند و از گفته های دقیق و ژرف و سرچشمه گرفته ازوحی آن امین خدا و مردم و بنیان گذار مدینه دین, الهام می گرفتند و انصار, خود را کنار نمی کشیدند و از مسجد پیامبر(ص) دوری نمی گزیدند و از سایه سار آل او, رخت نمی کشیدند و به سایبان بنی ساعده, پناه نمی جستند و انجمن نمی کردند, فرجام کار, به فرموده امام باقر(ع) چنین ناخوشایند نبود:
(ان الانصار اعْتَزَلَت فلم تَعْتَزِل بخیر.)
اگر مهاجران, سخن پیامبر(ص) را به جان می نیوشیدند و روی عصیبتهای قومی پای نمی فشردند و در این مهم, بر جاده تقوا ره می پوییدند, سرنوشت مسلمانان, به گونه ای دیگر رقم می خورد.
آب, از سرچشمه گل آلود شد, گلها پژمرد, بوستانها خشکید, سوز و عطش همه جا و همه کس را فرا گرفت. آن گاه که در مقدس ترین کانون و بالاترین هِرَم جامعه, ناروایی راه یافت و برخلاف قانون و معیارهای روشن عمل شد, حق پایمال گردید, دیگر جایها, دیگر کانونها, دیگر آیینها و قانونها, از دستبرد در امان نمی مانند و جامعه روز به روز به سوی تباهی و نیستی می رود و روز به روز, بر دامنه و گستره اشتباهها و لغزشها افزوده می شود و کم کم گناه, آن تنفرانگیزی خود را از دست می دهد, بی عدالتی, عادت می شود, ستم به دیگران, غیرتها را بر نمی انگیزد, کسی برای توهین به مقدسات و سُخره گرفتن آنها, چهره دژم نمی کند و خشمگینانه نمی غرد و سینه ها برای انزوای مردان حق و بی حرمتی به آنان, از غم و اندوه پر نمی شوند, بغضها نمی ترکد, اشکها به گونه ها سرازیر نمی گردند, همه جا و همه چیز خشک می شود و بی روح.
آری, آن لغزش بزرگ در سایبان بنی ساعده, لغزشهای دیگری را در پی داشت. هر روز, بیش از روز پیش ابرهای تیره, آسمان لاجوردین اسلام را فرا می گرفت و هر فتنه ای, از فتنه پیش, ویران گرتر و تباهی آفرین تر بود.
وقتی برای شنیدن و نیوشیدن و فهم و درک قرآن, مردم را به آبشخورهای دیگر راندند و از سرچشمه دور کردند, یا فضایی آفریدند که خود به خود این نتیجه را می داد, جامعه اسلامی در فهم و درک قرآن, دچار مشکل شد و از آیات جهت نمای آن به دور افتاد; از این روی, افسانه سرایان, قصه پردازان, موهوم گرایان, تحریف گران, رهزنان اندیشه بسیار شدند و در نتیجه, قرآن نیز, مهجور شد و از گردونه زندگی فردی و اجتماعی مردم به کنار ماند.
اگر در گفت وگوهای مهم و سرنوشت ساز آن دوران و پاره ای از احکام صادر شده دقت شود, این معنی به دست می آید که یا براساس برداشت غلطی از قرآن, سخنی بر زبان شخصی جاری شده, حکمی صادر گردیده و ارزش و یا حقی پایمال گردیده و یا قرآن ,در اصل, ملاک قرار نگرفته است.
این آینده بود که پیامبر در آینه می دید که در گورستان بقیع, در واپسین روزهای زندگی فرمود:
(لیَهْنئکم ما أصبحتم فیه ممّا اصبح الناس فیه. أقبلت الفِتَنُ کقِطَع اللّیل المظلم یتبع بعضها بعضاً یتبع آخرها أوّلها, الآخره شر من الأولی.)
ای اهل گورستان! گوارایتان نعمت ایمان که بار سفر بستید و از ناگواریهای آینده اسلام رستید. اینک, فتنه ها, بسان پاره های سیاه شب به مسلمانان رو آورده اند که یکی پس از دیگری سر می رسند و فتنه بعدی, از فتنه قبلی بدتر است.
آن وجود نازنین, راه رهایی مسلمانان را از این ابرهای تیره فتنه و پاره های سیاه شب, در همراهی و جدا نبودن کتاب و عترت, در همه آنات زندگی فردی و اجتماعی مسلمانان می دانست که بارهای بار به یاران سفارش فرمود:
(انّی تارک فیکم الثقلین: کتاب الله و عترتی اهل بیتی و انهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض, فلاتقدموهما فتهلکوا ولاتقصروا عنهما فتهلکوا ولاتعلموهم فانهم أعلم منکم.)
من در بین شما, دو چیز وزین و ارزنده را باقی می گذارم: کتاب خدا و اهل بیت خود را. آنها جدا نگردند, تا در حوض کوثر بر من وارد شوند. بر آنها پیشی نگیرید که تباه شوید و از آنها کوتاهی نکنید که تباه شوید و به آنان نیاموزید که از شما داناترند.
این دو میراث گرانقدر پیامبر(ص) را ارث بَران, قدر ندانستند و پاس نداشتند و در جایگاه والایی که در خور آن بودند, جای شان ندادند و در سایه سار آنها روزگار نگذراندند و ازاین دو مشعل همیشه شعله ور و نورافشان, برای گام نهادن در وادیهای تاریک, نور نگرفتند و در روزگار فتنه ها, به آن دو پناه نبردند, گاه پیش رفتند و گه پس ماندند و در ظلمات فرو ماندند و تباه شدند.
این جدایی بین کتاب و عترت نبی, روز به روز بیش تر می شد و ژرف تر, تا بدان جا که به مرحله هول انگیزی رسید و درّه ای ژرف بین این دو, پدید آمد و آن, پس از مرگ خلیفه دوم بود. در این برهه, نه تنها عترت که جزء و تفسیرکننده و روشن گر سنت بود کنار گذاشته شد که سنت نیز, از مدار خارج گردید.
خلیفه دوم, پس از آن که در بستر مرگ قرار گرفت, برای رهبری امت اسلامی پس از خود, چاره ای اندیشید و شورایی شش نفره, که اعضای آن عبارت بودند از: علی(ع), عثمان, عبدالرحمان عوف, سعد بن ابی وقّاص, طلحه بن عبیداللّه و زبیربن عوام, تشکیل داد.
فردای آن روز, شش تن اعضای شورا را به حضور خود خواند. همگان حاضر شدند, جز طلحه بن عبیداللّه که در شام بود. خلیفه به آن پنج تن گفت:
(من شما را سرور و سالار این مردم می شناسم. خلافت نباید از شما چند تن خارج شود; زیرا رسول خدا از شما خشنود بود. اگر شما خود اتفاق نظر پیدا کنید, من به پیروی مردم اطمینان خاطر دارم. یقین بدانید که هیچ کس راه خلاف در پیش نمی گیرد. اما اگر شما اختلاف کنید, مردم را به اختلاف و درگیری می کشانید. اکنون برخیزید و در گوشه ای نزدیک به من بنشینید و با مشورت هم, یک تن را از بین خود به رهبری برگزینید.)
اعضای شورا, در اطاقی دیگر, به رایزنی پرداختند و رفته رفته, صداها اوج گرفت. عبداللّه پسر خلیفه, خشمگین شد و با فریاد گفت:
(سبحان اللّه امیرمؤمنان هنوز زنده است, شما راه خلاف پیش گرفته اید.)
خلیفه از فریاد فرزندش بیدار شد و گفت:
(اکنون, دست از رایزنی بردارید. پس از مرگ من, سه روز مهلت دارید که به رایزنی بپردازید و رهبر امت اسلامی را برگزینید. در این سه روز, صُهَیب رومی, با مردم نماز می گزارد. مبادا, روز چهارم فرا رسد و شما کسی را به رهبری برنگزیده باشید. فرزندم عبداللّه, حق دارد که در جمع شما حاضر باشد, تا با او به رایزنی بپردازید, امّا وی, حق گزینش ندارد. اگر طلحه از سفر آمد, در جلسه شورا شرکت می کند. اگر نیامد, کار خلافت را بی حضور وی, به سامان برسانید.)
سپس به ابوطلحه انصاری گفت:
(خداوند, اسلام را به نیروی شما انصار, توان و قوت بخشید. پنجاه تن از انصار مدینه را برگزین و مراقب این چند تن باش, تا هر چه زودتر, خلیفه را برگزینند.)
به صُهیب رومی گفت:
(پس از مرگ من, سه روز با مردم نماز بگزارید. اگر طلحه از سفر باز آمد, به این جمع می پیوندد. تو بر سر این شش تن بایست. اگر پنج نفر اتفاق نظر پیدا کردند و یک تن به مخالفت برخاست, سر او را با تیغ بزن. اگر چهار تن اتفاق نظر داشتند و دو تن به مخالفت برخاستند, گردن آن دو تن را بزن. اگر به دو دسته مساوی تقسیم شدند و با هم به بگو مگو پرداختند, با فرزندم عبداللّه به مشورت بپردازند. اگر رأی او را نپذیرفتند, رأی آن دسته ای را حجت بشناسند که عبدالرحمان عوف در آن دسته باشد. اگر دسته مخالف, حاضر نشد به این داوری گردن بنهد, هر سه را یک جا گردن بزن. اگر سه روز از مرگ من گذشت و هماهنگی و توافقی صورت نگرفت, هر شش تن را گردن بزنید و مردم را به حال خود واگذارید, تا برای خود خلیفه ای برگزینند.)
پس از مرگ خلیفه, جلسه شورا, بی حضور طلحه, تشکیل شد و پس از بحثی کوتاه, عبدالرحمان عوف گفت:
(چه کسی حاضر می شود که از حق انتخاب شدن بگذرد و در برابر, حق انتخاب قطعی, تنها در اختیار او باشد.)
هیچ کس از دیگر اعضای
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 