پاورپوینت کامل ایران در عصر خوانساری ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل ایران در عصر خوانساری ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل ایران در عصر خوانساری ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل ایران در عصر خوانساری ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :
۲۳۳
ستودن محقق خوانساری را همگنان و همروزگاران, با جمله ها و واژگان و تعبیرهایی چون: (استاد الکل فی الکل عند الکل)۱, یا (استاد البشر, بل العقل الحادی عشر)۲, نشان از جایگاه بالای علمی و عقلی وی در نزد فرهیختگان و عالمان روزگار وی دارد.
محقق خوانساری, به سال ۱۰۱۶ هـ.ق. در روزگار پادشاهی مقتدرترین و بلندآوازه ترین پادشاه صفوی, شاه عباس کبیر, دیده به جهان گشود۳ و به سال ۱۰۹۹هـ.ق. در ۸۸ سالگی در زمان پادشاهی شاه سلیمان و در اوج بزرگی و نفوذ کلام در اصفهان دیده از جهان فرو بست.۴
فرزندان وی,بویژه آقا جمال و آقا رضی از جایگاه علمی بالایی برخوردار بوده اند. نکته سنجی و ژرف اندیشی آقا جمال در فقه چنان چشمگیر و شگفت انگیز بوده که حاشیه وی بر کتاب شرح لمعه, اثر شهید ثانی را بهترین و دقیق ترین حاشیه بر آن کتاب تا این روزگار دانسته اند.۵
تاریخ ولادت آقا جمال به درستی روشن نیست, ولی با توجه به این که در سال ۱۱۲۵هـ.ق. وفات یافته و به گفته روشن تاریخ نگاران در زمان فوت ۶۸ سال داشته و حدود ۲۵ سال از پدرش کوچک تر بوده, می توان نتیجه گرفت: وی در حدود سال ۱۰۵۷هـ.ق. در زمان حکومت شاه عباس دوم, به دنیا آمده است.۶
سال درگذشت آقا رضی, گرچه به درستی روشن نیست, ولی به گفته شیخ محمد علی حزین, از دانشمندان همروزگار او, وی, در جوانی در گذشته۷; از این روی, به احتمال زیاد آقا رضی, پیش از برادرش آقا جمال به درود حیات گفته است, هر چند زنده بودن وی را تا زمان فتنه افغان و پایان کار صفویه نیز, برخی یاد کرده اند.۸
فرزندان و فرزندزادگان خوانساری, تا روزگار ما, اهل فضل و دانش و شماری از آنان در دانشهای گوناگون پیشتاز و سرآمد بوده اند.۹ محقق خوانساری, تا ۲۱ سالگی در زمان شاه عباس کبیر می زیسته و از آن پس, تا هنگام وفات در سال ۱۰۹۹, با سه تن از پادشاهان صفوی, همروزگار بوده است:
۱. شاه صفی (۱۰۳۷ ـ ۱۰۵۲)
۲. شاه عباس دوم (۱۰۵۲ ـ ۱۰۷۷)
۳. شاه سلیمان (۱۰۷۷ ـ ۱۱۰۵)
آقا جمال و آقا رضی نیز, در روزگار شاه سلیمان و پسرش شاه سلطان حسین (۱۱۰۵ ـ ۱۱۳۵) می زیسته اند, هر چند گویا هیچ یک از آن دو در سالهای پایانی سلطنت شاه سلطان حسین و برافتادن صفویان به دست محمود افغان, زنده نبوده اند.
در این نوشتار, برآنیم که به مناسبت برگزاری کنگره بزرگداشت فقیه و حکیم نامدار شیعه آقا حسین خوانساری و فرزندان عالم و فاضل وی: آقا جمال و آقا رضی, به بررسی اوضاع آن زمان که بخشی از حکومت صفویه را در بر می گیرد, بپردازیم و ویژگیهای آن روزگار را تا آن جا که در توان ماست, فرا روی خوانندگان قرار دهیم.
برای بررسی این بخش از تاریخ ایران که در تقسیم بندی ما, دو دوره از حکومت دویست وسی ساله صفویه را در بر می گیرد, ناگزیر باید نمای کلی از حکومت صفویان به دست آید; از این روی, نگاهی می افکنیم به دوران صفویان از آغاز تا فرجام:
۱. دوره استقرار و پی ریزی حکومت که از سال ۹۰۷, زمان به قدرت رسیدن شاه اسماعیل به عنوان نخستین پادشاه صفوی آغاز و تا سال ۹۳۰هـ.ق. زمان مرگ وی, ادامه یافت.
۲. دوره استوارسازی پایه های حکومت که سراسر دوران ۵۴ ساله حکومت شاه طهماسب را: ۹۳۰ تا ۹۸۴, در بر می گیرد.
۳. دوره آشفتگی و سستی, که با پادشاهی کوتاه مدت شاه اسماعیل دوّم در سال ۹۸۴ آغاز و با کناره گیری سلطان محمد خدابنده و یا برکناری وی به دست پسرش عباس میرزا در سال ۹۹۶, پایان یافت.
۴. دوره رفاه و اقتدار که از سال ۹۹۶, زمان روی کار آمدن شاه عباس کبیر تا مرگ شاه عباس دوم در سال ۱۰۷۷, ادامه یافت.
۵. دوره ناتوانی و فروپاشی که با تاجگذاری شاه سلیمان در سال ۱۰۷۷ آغاز و تا تسلیم شدن خفت بار و حقارت آمیز شاه سلطان حسین به محمود افغان در سال ۱۱۳۵ و بر افتادن سلسله صفویان, ادامه یافت.
البته پس از فروپاشی حکومت صفویه و روی کار آمدن افغانان در ایران در سال ۱۱۳۵, تا زمان تاجگذاری نادر شاه افشار در سال ۱۱۴۸ و نیز از سال ۱۱۶۰ که نادر به قتل رسید تا روی کار آمدن قاجار, چندها تن از خاندان و وابستگان پادشاهان صفوی خود را شاه ایران و وارث تاج و تخت خوانده و بر همه یا بخشهایی از ایران, حکم رانده اند, ولی با توجه به این که بیش تر دست نشانده دیگران, مانند: نادرشاه, کریم خان زند و علی مردان خان و… بوده اند و تنها از نام و جایگاه خانوادگی آنان استفاده می شده, نمی توان حکومتهای سست بنیاد و زودگذر و وابسته اینان را ادامه حکومت صفویان دانست. حکومت صفویان, بی گمان, در فتنه محمود افغان, از هم گسست و تار و پود آن را از هم درید.
نگاهی به اوضاع ایران پیش از صفویه
دو امپراطوری بزرگ اموی و عباسی, حدود شش قرن بر ایران, فرمانروایی کردند. نیمی از دوران فرمانروایی بلند مدت عباسیان, در عمل, قدرت و حکومت در دست سلسله های: طاهریان, سامانیان, خوارزم شاهیان, سلجوقیان و قدرتهای منطقه ای قرار داشت و همه گاه بر سر قلمرو حکومت و استوارسازی پایه های قدرت, بین آنان درگیری و کشمکش بود. در این مدّت, حاکمان بنی عباس, تنها عنوان خلیفه اسلامی را داشتند و به همین دلخوش بودند که حاکمان منطقه ای و سلسله های یاد شده آنان را خلیفه مسلمانان, بشناسند و سهمی اندک از غنائم و اسیرانی که در کشورگشاییها به دست می آوردند و جزیه و خراجی که از مردم می گرفتند به دربار آنان ارسال بدارند.
در قلمرو عباسیان گاه حکومتهای شیعی نیز به روی کار می آمد. آل بویه با گرایشهای شیعی مدّتها بر ایران و بخشهای دیگری از سرزمینهای اسلامی, فرمان راندند. البته این دوره, برای عالمان و اندیشه وران شیعه بسیار مفید و کارآمد بود. آنان با استفاده از این مجال, به تلاشهای سترگ علمی و دینی خویش شتاب بخشیدند و تا اندازه ای به زندگانی و کار شیعیان, که بسیار در تنگنا به سر می بردند, سامان دادند.
در همین روزگار نه چندان دراز, کارهای زیادی را عالمان شیعه به سامان رساندند: کتابها, رساله های بی شماری در فقه, حدیث, تاریخ, کلام و فلسفه نگاشتند و منابع معتبر حدیثی همانند: کافی, من لایحضره الفقیه, تهذیب و استبصار در همین دوره پدید آمدند. در عرصه رجال و سنجش روایات و بازشناسی درست از نادرست, و سره از ناسره, آثار ارزش مندی, تدوین شد.
در دوران حاکمیتِ آل بویه, به دور از گزافه گویی بیش از همه دوره های پیش و پس از آن, تا زمان صفویه, شیعه دامن گستراند و تفکر و اندیشه شیعی شکوفا شد و عالمان فرهیخته شیعه در جهت احیای تفکر شیعه و زدودن شکها و پاسخ گویی به شبهه ها که در چند قرن سیاه استیلای حاکمان بسته ذهن و دگم اندیش و ضد شیعه بنی امیه و بنی عباس درباره شیعیان و عقاید و باورهای آنان افکنده و پراکنده بودند, گام های بلندی برداشتند و بسیاری از کژاندیشیها و بدعتها را از بین بردند.
سپسها در برهه کوتاهی از فرمانروایی مغولان۱۰ نیز, چنین فرصتی پیش آمد و با هوشیاری و درایت خاص عالم و فیلسوف پرآوازه اسلام, خواجه نصیر الدین طوسی و تلاشها و از خودگذشتگیهای فقیه نامدار شیعه علامه حلی, سلطان محمد خدابنده, (اولیجاتو) به مذهب شیعه درآمد و دگربار زمینه مساعدی برای رشد و شکوفایی اندیشه های شیعه پیش آمد.
در دوران حاکمیت مغولان, ایران دستخوش رخدادهای ناگواری گردید. در سالهای پایانی حکومت آنان حاکمان آل مظفر, سرزمینهای جنوبی و خاندان آل جلایر سرزمینهای غربی ایران را در تصرف خویش داشتند و در اثر سستی مغولان و نبودن حکومتی یکپارچه در ایران به طور مرتب بخشهای مرکزی و شمالی و شرقی به وسیله حاکمان منطقه ای دست به دست می شد. در آستانه روی کار آمدن صفویان, به جز سرزمینهای شرقی که در اختیار حکمرانان تیموری قرار داشت, کم وبیش دیگر سرزمینها و منطقه های ایران در دست سلسله های قراقویونلو و آق قویونلو که تیره هایی از ترکمانان بودند, قرار داشت.۱۱
جابه جایی زود به زود قدرت و دست به دست گشتن ولایات و شهرهای ایران که بیش تر با ویرانگری و یغماگری و تعصبهای کور و خشن و طائفه گری همراه بود, چیزی جز فقر و فلاکت و آوارگی و در به دری و پریشانی اوضاع مردم را در پی نداشت. راههای کشور در آتش ناامنی می سوختند و رفت وآمدها با ترس و وحشت فراوان صورت می گرفت. در این میان, حال و روز شیعیان ایران, از دیگر مسلمانان بدتر بود. آنان از ترس حاکمان سنی مذهب یارای کوچک ترین جنبش و حرکت و ابراز عقیده را نداشتند. اندک بهانه ای کافی بود تا شهرها و روستاهای آنان به غارت رود و مردمان از دم تیغ گذرانده شوند و زنان و فرزندان آنان به عنوان: رافضی بدتر از کافران به اسارت گرفته شوند.۱۲
در آستانه روی کار آمدن صفویه, در دوسوی ایران, افرادی حکومت می کردند که آشکارا چشم به خاک ایران داشتند. در غرب ایران, امپراطوری بزرگ عثمانی بر سر کار بود که اندیشه فرمانروایی بر دنیای اسلام را در سر می پروراند و مدعی مقام خلافت اسلامی بود و از هیچ حرکتی برای پیوست ایران و یا دست کم بخشهای غربی و مرکزی آن به خاک عثمانی فروگذار نمی کرد. این در حالی بود که حاکمان ترک, مستقیم و غیرمستقیم, به آشوبها و تاخت وتازهای قبیله ای ترکمن و تاتار و حاکمان محلی سنی مذهب, در داخل ایران, به این دلیل که این حرکتها در راستای سست کردن بنیاد شیعه و نابودی شیعیان که در نظر آنان رافضی بودند, دامن می زدند و کمکهای مالی و تسلیحاتی به آنان می کردند. از باب نمونه: گاه اتفاق می افتاد, فردی که سر دسته یورشیان و یغماگران بود و منطقه ای را به آتش کشیده بود, به حکومت همان منطقه گمارده می شد و از سوی خلیفه عثمانی اختیار تام در اداره آن منطقه به وی داده می شد.
از دیگر سوی, در ناحیه شرق ایران, اُزبکان قرار داشتند که هیچ گاه خراسان و مناطق شرقی ایران از تاخت وتاز آنان در امان نبود. دسته های راهزن اُزبک, امنیت و آسایش را از مردم گرفته بودند و حال و روز ساکنان این سرزمینها, بویژه شیعیان بسیار تأسف بار بود. البته وضع مردم دیگر بخشهای ایران نیز, بهتر از مردم خراسان نبود; زیرا امیران بانیدری و قراقویونلو که بر بخشهای زیادی از مناطق غربی و مرکزی ایران چیره بودند, همیشه و همه گاه, دست به گریبان درگیریهای داخلی بودند. این رقابتهای شدید و کشمکشهای بسیار بر سر قدرت, روزگار مردم را تباه ساخته بود. در مدت بسیار کوتاهی ده نفر به حکومت رسیدند و قدرت را در دست گرفتند.۱۳
ایران بحران زده بود و از هر جهت آشفته و نابسامان. مردم, بویژه شیعیان به شدت از سخت گیریها, ناامنیها و تاخت وتازهای حاکمان به ستوه آمده بودند. در چنین روزگار سیاه و پر ادباری, صفویان قدرت را به دست گرفتند و در کوتاه مدت, توانستند در سراسر ایران, حکومتی مقتدر و نیرومند بنیان نهند.۱۴
بنیانگذار سلسله صفویه, شاه اسماعیل صفوی, در حالی که هنوز نوجوانی سیزده ساله بود, با سازمان دهی هفت هزار قزلباش جان برکف که همگی از مریدان وی و پدرش شیخ حیدر بودند, به زودی یاغیان و شورشیان را بر سر جای خود نشاند و حکومتهای کوچک منطقه ای را سرکوب کرد و پس از سالها پریشانی و آشفته حالی, به ایران سامان داد.
شاه اسماعیل صفوی, توانست با از پای درآوردن ازبکان در شرق و از کارایی انداختن سپاه عثمانی درغرب, پایه های حکومتی را پی ریزی کند که بیش از دو قرن با اقتدار بر ایران, فرمان براند.
دوران رفاه و اقتدار
با روی کار آمدن شاه عباس کبیر, صفویه به اوج اقتدار خود رسید. او, با تدبیری که داشت, کاستیها و سستیهایی را که در دوران پدرش, محمد خدابنده به وجود آمده بود, جبران کرد و بازدارنده ها را از میان برداشت. شاه عباس با این که جوان بود و در ۱۷سالگی قدرت را به دست گرفته بود, سنجیده عمل کرد و توانست تمام بخشهای ایران را رام خود گرداند و به سیاست و اقتصاد, سامان درخور بدهد.
در همین زمان نقطویان, که توانسته بودند با استفاده از سستی حکومت در دوره پیش بر قدرت و نفوذ خویش بیفزایند, در برابر اراده و برنامه حکومت که کشور را از هر جهت هماهنگ و هماوا می خواست و در این راه از هر تلاشی, خودداری نمی ورزید, از پا درآمدند.۱۵
بسیاری از سران قزلباش که قدرت بسیار, آنان را گستاخ ساخته بود, یا از سر راه برداشته شدند و یا به کناری پرتاب گردیدند. چنین شد سرنوشت سران قبیله ها و….
شاه عباس در بیرون راندن نیروهای اشغالگر عثمانی از سرزمینهایی که هنوز در تصرف خود داشتند و خشکاندن فتنه اُزبکان که همیشه مرزهای شرقی را ناامن می داشتند, با مشکل رو به رو بود. مدتها بود که این دو دشمن دیرینه, با هماهنگی ویژه حمله ها و یورشهای خود را سامان دهی می کردند. در همان دهه های نخست حاکمیت صفویان, ترکان عثمانی بر آن شدند به هر قیمتی شده مخالفان ایران را در شرق, که بیش تر ازبکان بودند, با خود هماهنگ سازند, از این روی, افزون بر برانگیختن آنان با شعارهای ضدشیعی, آنان را به سلاحهای گرم که هنوز از آن بی خبر بودند, مسلح کردند و افرادی را نیز برای آموزشهای لازم به میان اُزبکان اعزام کردند. در راستای همین هماهنگی, همین که سپاه قزلباش برای سرکوبی و جنگ با ازبکان به خراسان می رفت, ترکان عثمانی به نواحی غربی حمله می کردند و وقتی سپاه ایران برای تاراندن سپاه عثمانی به غرب می رفت, یورش ازبکان در شرق ایران شدت می یافت این هماهنگی بین ترکان و ازبکان, سبب شده بود که سراسر دوره حاکمیت سلطان محمد خدابنده و اندکی پیش از آن, شرق و غرب ایران, عرصه تاخت وتاز دشمن باشد. شاه عباس در یک حرکت حساب شده, ب
ا ترکان از در مصالحه درآمد و وقتی از خطر یورش ترکان عثمانی آسوده خاطر شد, با نیروی عظیم به جنگ ازبکان رفت و چنان ریشه فتنه را خشکاند که ازبکان را برای مدتها یارای آن نبود که علیه ایران حرکتی انجام دهند و جرأت آن را نداشتند که به مرزها دست اندازی کنند.
شاه عباس پس از آن که با استفاده از کورجیان و ارمنیان و افراد ایلات و قبائل نیروی رزمی جدیدی را به نام: شاهسون پدید آورد و افزون بر سپاه قزلباش, که پرسابقه و قدرتمند بود, سپاه جدید شاهسون را هم زیر فرمان خود گرفت, به جنگ با ترکان عثمانی پرداخت و توانست آنها را به آسانی از همه مناطق غرب کشور و بخشهایی از خاک ایران را که در تصرف داشتند, بیرون براند.
دوره شاه عباس کبیر, از نظر علمی و مذهبی نیز دوران شکوفایی و بالندگی است. شاه عباس گرچه تا حدودی از قدرت و دخالت علما در اداره کشور کاست و پاره ای از پستهای مهمی که پیش از آن در اختیار علما بود از آنان گرفت, ولی با این حال, توجه ویژه ای به رونق گرفتن محفلهای علمی و مذهبی داشت. بسیاری از عالمان و فقیهان, حکیمان, فیلسوفان, محدثان و مورخان همانند شیخ بهایی, میرفندرسکی, میرداماد و… در همین دوران حضور داشتند.
شیخ عباس قمی, در مورد علاقه مندی شاه عباس به صحبت علمی و ترتیب دادن جلسه های بحث و مناظره بین علما می نویسد:
(وی, شبها با جمعی از اهل علم افطار می کرد و بعد از افطار, تا قریب به نصف شب, به صحبت علمی و مباحثات علما با یکدیگر مجلس می گذراند.)۱۶
آرامش پدید آمده در این دوره, سبب شد که افزون بر دهها اثر حدیثی, فقهی, فلسفی تاریخی و اخلاقی, حوزه های علمیه که رسالت تربیت طلاب را بر عهده داشتند, بیش از پیش رونق گیرد و محققان و عالمانی که سپسها از علمای رده اول شدند, مانند علامه مجلسی, محدث کاشانی و حاج آقا حسین خوانساری در همین حوزه ها تربیت شدند. در این دوره, حوزه های علمیه, بیش از هر دوره ای شکوفا شدند و رونق گرفتند. افزون برحوزه های بزرگ نجف, قزوین و اصفهان, در شهرهای دیگر ایران و عراق, که در آن زمان جزئی از ایران بود, حوزه های کوچک تری تشکیل گردید که هر یک به سهم خود در رشد و اعتلای فرهنگی و دینی بسیار کارآمد بودند.
امن بودن مرزها و فرونشانده شدن شورشهای داخلی, سبب شد که مردم با خیال راحت به کسب و کار و تجارت بپردازند و تا اندازه وضع زندگانی آنان بهبود یابد. افزون بر این, پیوند گرم حکومت صفوی در این دوره با اروپا, ضمن آن که در مقابله با عثمانی اثر بسیار داشت در بهبود وضع اقتصادی مردم و رونق یافتن کارهای تجاری نیز, نقش آفرین بود.
شاه عباس, خزانه مملکت را که در زمان سلطنت پدرش به کلی خالی شده بود, دوباره پرساخت و با در اختیار گرفتن تجارت ابریشم و پاره ای انحصارهای دیگر۱۷ و ضبط و مصادره دارایی سران برخی قبیله های نافرمان و افرادی از سپاه قزلباش که اندوخته های فراوانی داشتند, ثروت فراوانی گرد آورد.۱۸ البته فراوانی ثروت و امکانات رفاهی و مادی در دربار شاه عباس, آثار زیانباری را نیز در پی داشت و اسراف کاریها و تجمل گراییهای درباریان پیامدهایی داشت که دست آخر, به سستی و فروپاشی صفویه انجامید.
اوضاع دینی در این دوره
شاه عباس, گرچه تظاهر به دینداری می کرد و خود را پای بند مقدسات و مرید علما می دانست, ولی سیاستی مزوّرانه در پیش گرفته بود. به عالمان و فقیهان احترام بسیار می گذاشت و در مجالس آنان شرکت می جست و پولهای زیادی را در امور خیّریه و نوسازی و بازسازی بقاع متبرکه و ساختن کاروانسراها هزینه می کرد و حتی دوبار پیاده از اصفهان به مشهد رفت۱۹ و دستور داد حرم حضرت رضا را تعمیر و تزیین کنند, ولی سخت خشن بود و بسان گرگ درنده با مردم و کسانی را که احتمال می داد داعیه سلطنت داشته باشند رفتار می کرد و به بهانه های گوناگون یا چشم آنان از حدقه در می آورد و یا نابودشان می کرد.۲۰
پستها و مقامهای شرعی و دینی همچون: قضاوت صدارت, شیخ الاسلامی و سرپرستی موقوفات را که از آغاز کار صفویه در اختیار علما بود, خود عهده دار شد و در عمل, دست آنان را از این امور کوتاه کرد.۲۱ حتی به نظر می رسد, برخلاف آنچه در ظاهر می گفت و اظهار ارادتی که به علما نشان می داد, افرادی کم مایه و بی سواد و ناشایسته برای اداره مدرسه های دینی و تدریس در آنها گمارده بود تا ضمن آن که کارهای عالمان را زیر نظر داشته باشند با تدریس ضعیف, حرکتهای ناسنجیده و… عالمان دین را از چشم مردم بیندازند و مردمان را به آنان بدبین کنند.
شیخ بهائی که سرآمد عالمان این دوره است, از این که افرادی ناشایست و کم دانش, امر تدریس معارف دینی و سرپرستی آموزش حوزویان را عهده دار شده اند, ابراز نگرانی کرده و ادامه چنان وضعی را سبب از هم پاشیدن حوزه و پایین آمدن مقام علم دانسته است:
(سانحه, قد فسد الزمان و أهله و تصدی للتدریس من قل علمه وکثر جهله فانحطّت مرتبه العلم و اُصابه و اندرست مراسمه بین طلابه.
بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط
ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند)۲۲
پیش آمد: همانا روزگار و مردمان این روزگار فاسد شده اند. فردی بر کرسی تدریس نشسته است که دانشش کم و نادانیش زیاد است و در نتیجه, مقام علم پایین آمده است و شیوه دانش پژوهی در میان طالب علمان فرسوده گشته و از هم پاشیده است.
البته ممکن است اشاره شیخ بهائی به فردی خاص و یا حضور شماری از متصوفان در مدارس دینی باشد, ولی این مقدار روشن است که این افراد, از سوی شاه عباس و به دستور مستقیم و یا غیر مستقیم وی به تدریس و سرپرستی مدرسه های دینی گمارده می شده اند.
جمله نخست عبارت شیخ نیز بیان کننده تباهیهایی است که از همین رهگذر, دامنگیر حکومت و مردم شده بود.
بنابراین, پشتیبانی شاه عباس از مذهب و علما, نمی توانست واقعی و از روی صدق و صفا باشد در نظر علمای شیعه نیز, شاه عباس و دیگر شاهان صفوی, به هیچ روی, شایستگی و ویژگیهای فرمانروایی و در اختیار گرفتن زمام امور مردم را نداشتند. با این همه, این امتیاز را داشت که به گونه جدی و آشکارا, از شیعه دفاع می کرد و با مخالفان شیعه, همیشه در ستیز بود و عرصه را تا آن جا که با قدرت او ناسازگار نبود, برای آنان باز می گذاشت.
ازاین روی علمای شیعه, همانند مجالی که در روزگار آل بویه پدید آمده بود, از آن استقبال کردند و استفاده بهینه را در تبلیغ و ترویج آیین تشیع و انجام رسالت خویش بردند.۲۳ در همین راستا, پستهایی همچون صدارت, تولیت, قضاوت و…را بر عهده گرفتند و تا حدود زیادی جریان حکومت را در مسیر درستی هدایت کردند.
در اساس, صفویان, با شعار تشیع روی کارآمده بودند و کم وبیش همه آنان تا آخر همین سیاست را دنبال کردند. در میان شاهان صفوی, تنها شاه اسماعیل دوم, دارای گرایشهای ضدشیعی بود که مدت حکومت وی دیری نپایید. شعار صفویان در جنگها و به هنگام تسخیر شهرها و رویارویی با سپاه عثمانی و اُزبکان, دفاع از تشیع بود و قزلباشان, تاجی را بر سر می گذاشتند که سرخ رنگ بود و دوازده ترک, به نشانه دوازده امام شیعه(ع), داشت.۲۴
نخستین زمامدار صفوی, در نامه هایی که به سلطان سلیم عثمانی و شیبک خان ازبک و سلطان حسین بایقرا و دیگران نوشته است, به روشنی انگیزه خویش را در به دست گرفتن قدرت بیان کرده است.
وی در بخشی از نامه ای که برای یکی از پادشاهان زمان خویش فرستاده, می نویسد:
(… چه الحق در این جانب غیر ترویج مذهب حق ائمه هدی و اجرای احکام شریعت غراء و طریقت بیضای مصطفی و مرتضی که آیات بینات کتاب و احادیث صحیحه صریحه نبوی بر حقیقت این دو شاهد عدل مزکی اند. صورت دیگر که در نظر محبوسان مضیق تقلید و تقید به افسانه های آباء دولت برحسب: (انّا وجدنا آبائنا امه وانا علی آثارهم مقتدون)۲۵ متفکر و غریب و بدعت و بی تقریب نماید واقع نیست. (افغیراللّه ابتغی حکماً وهوالذی انزل الیکم الکتاب مفصلاً.)۲۶ (اتبعت مله آبائی ابراهیم)۲۷ (وکیف لا) راه حق این است نتوانم نهفتن راه راست.
ز مشرق تا به مغرب گر امام است
علی و آل او ما را امام است
والعجب که آباء و اجداد سلطنت نژاد علی الاعتقاد انار اللّه برهانهم بر همین عقیده منجیه و طریقه مهدیه بوده اند (ولاتلبسوا الحق بالباطل وتکتموا الحق وانتم تعلمون)۲۸ و اگر حاشا در حقیقت آن مذهب شائبه ریبی به خاطر گذرد هر که از علمای وثیق و فضلای صاحب تحقیق که تعیین فرموده بفرستند به دلایلی عقلی و نقلی بر او اثبات مدعی حسب المتبغی خواهد شد. (قل هل عندکم من علم فتخرجوه لنا ان تتبعون الاّ الظن [وان انتم الا تخرصون] قل فللّه الحجه البالغه فلوشاء اللّه لهدیکم اجمعین.)۲۹
و باز در قسمت دیگری از همین نامه می نویسد:۳۰
(… یعلم اللّه که مقصد اصلی و غرض کلی از ارتکاب امور فانیه دنیوی و تمشیت احکام صوری غیر اشاعت احکام شیعه طاهره و اذاعت آثار فرقه ناجیه که تا غایت انوار و اسرار اصول و فروع آن در حجاب ظلام ظلم مخالفان دین و دولت و معاندان ملک و ملت مخفی و منطوی بود, نبوده و نیست.)۳۱
در این نامه که آکنده از آیات و روایات و سخنان عارفانه و صوفیانه است, شاه انگیزه خود را از پادشاهی گسترش مذهب تشیع یاد می کند و افزون بر این آمادگی علمای شیعه را برای گفت وگوهای علمی با دیگر فرقه های اسلامی اعلام می دارد. همچنین در این نامه به این نکته اشاره شده است که پدران و اجداد شاهان صفوی, همگی, پیرو آئین تشیع بوده اند. این سخن جای گفت وگو دارد. بسیاری از تاریخ نگاران, شیخ صفی, جدّ اعلای صفویه را سنی شافعی دانسته اند.۳۲
شاه عباس, برای این که کسی از شاهزادگان مدعی تاج و تخت او نشوند, برنامه ای ریخته بود که شاهزادگان در عیش و نوش به سر برند و اگر کسی هم از این برنامه سر بر می تافت و شایستگیهایی از خود بروز می داد, از سر راه برداشته می شد.۳۳ صفی میرزا, از همین شایستگان نگون بخت بود که به دست پدر و در یک نقشه حساب شده از سر راه برداشته شد.
نتیجه طبیعی چنین حرکت وحشیانه و غیرانسانی آن شد که کسانی پس از وی عهده دار امور کشور شوند که از آیین کشورداری, جنگ و سلحشوری بی خبر باشند و جز عیاشی هیچ ندانند.۳۴
پس از شاه عباس, نوه اش صفی, به پادشاهی رسید و اداره کشور را در دست گرفت. وی نیز سیاست خشونت و سرکوبی را در پیش گرفت و بسیاری از فرزندان و نوه های ذکور شاه عباس را که احتمال می داد درآینده ادعای تاج وتخت کنند, از بین برد و یا کور کرد. انسانهای کاردان و کارگزاران شایسته و فرهیخته و اهل اندیشه و شماری از سران سپاه شاهسون و… را از دم تیغ گذراند. بر علما سخت گرفت و از اقتدار و نفوذ آنان کاست. امام قلی خان, فاتح هرمز و چهره شناخته شده وسردار بلند آوازه ایران را که به شدت مورد توجه شاه عباس بود, با سه پسرش, عیسی خان قورچی باشی نیز که شخصی درست کار بود و از امرای بزرگ سپاه به شمار می آمد همراه فرزندانش, به دستور وی, کشته شدند.
درباره درنده خویی و بی رحمی وی نوشته اند:
(شاه صفی, پادشاهی شراب خوار و عیاش و بی رحم و خونریزبود, چنانکه در مدت چهارده سال سلطنتش, بسیاری از افراد خانواده پادشاهی و سرداران و بزرگان را کشت. این درشتناک ناهموار کار سنگ دل به یک بار چهل تن از بانوان و دختران و کنیزکان حرم را در گودالی که در حرم سرا کنده بود, زنده به گور کرد و همسرش را نیز در حال مستی کشت…. عامه مردم, از هر طبقه از سنگدلی و شقاوتش دائم در اضطراب و ترس بودند, چه, از کشتن, کورکردن و شکنجه کردن هیچ کس پروا نمی کرد.)۳۵
در دوران پادشاهی این درنده خو, ایران رو به افول نهاد, ناآرامی و ناامنی, سایه شوم خود را گستراند. عثمانی از هرج ومرج و ناامنی استفاده کرد و به بغداد یورش برد و آن را به خاک خود پیوست۳۶ که تا حکومت نادر, بغداد, همچنان در دست ترکان باقی ماند.
پس از این دوران پرنکبت و ادبار, شاه عباس دوم بر سر کار آمد و خرابیهای پدر را اصلاح و سرزمنیهایی که در دوران پدر از خاک ایران جدا شده بود, غیر از بغداد, به ایران بازگرداند و قندهار را تصرف کرد.۳۷
وی, با دولت عثمانی, از راه آشتی درآمد و قرارداد صلح پدرش را با سلطان مراد چهارم, پادشاه عثمانی محترم شمرد. البته بعدها برای شاه عباس و فرزندش شاه سلیمان, بر اثر سست شدن پایه های قدرت عثمانی و گرفتاریهایی که آن کشور در جنگ با اروپائیان پیدا کرده بود, وقت مناسبی پیش آمده بود برای آزادسازی بغداد و حومه۳۸, ولی گویا مردان با اراده ای که بتوانند دست به چنین حرکتی بزنند در بین لشکریان و کارگزاران و نزدیکان شاه نبودند.
فقیه و فیلسوف نامدار تشیع, آقا حسین خوانساری, در اواخر این دوره, بویژه در روزگار پادشاهی شاه عباس دوم, از نظر علمی و معنوی, جایگاه والایی را به خود ویژه کرده بود. شاه عباس دوم, با همه گستاخیها و بی حرمتیها, ناگزیر از احترام به وی می شود و در گاه گرفتاری از اندیشه و قلم وی کمک می گیرد, تا گره کار بگشاید و بازدارنده ها را از سر راه بردارد. از جمله نامه ای است که وی از طرف شاه برای شریف مکه می نویسد و در آن به بهترین وجه, گرفتاریهای حاجیان ایرانی را ترسیم می کند.۳۹
حاج آقا حسین خوانساری, به خاطر همین جایگاه ویژه, توانست کاری کند که شاه عباس دوم مشکلی را که شاه عباس اول بر سر راه حاجیان قرار داده بود, بردارد. شاه عباس اوّل, برای این که زر نقد و پول طلای ایران از کشور خارج نشود, مردم را بر می انگیخت که به زیارت ائمه(ع) بروند۴۰ و گویا مانع می شده کسی به زیارت خانه خدا برود, مگر با پیشکشهای بسیار .علما با این کار مخالف بودند; امّا کاری از دست آنان بر نمی آمد, تا این که در زمان شاه عباس دوم, آقا حسین خوانساری, جلوی این حرکت غیراسلامی و نابخردانه را گرفت.
دوره افول
با مرگ شاه عباس دوم در سال ۱۰۷۷, درنزدیکی دامغان و روی کار آمدن فرزندش صفی میرزا, دوره دیگری در تاریخ صفویه آغاز شد.
صفی میرزا, بسیار نازپرورده بود. او, در امر کشورداری هیچ گونه تجربه ای نداشت و فردی سست عنصر و بی اراده بود. این سستی و بی ارادگی و ترس از حرکت و تصمیم, سبب شده بود که منجمان و فال گیران, در دربار او عرصه دار باشند. تا آن جا که وقتی بیمار شد, به سفارش منجمان نام خودرا تغییر داد و دوباره تاجگذاری کرد و خود را شاه سلیمان خواند.۴۱
حاج آقا حسین خوانساری که در آن زمان, در اوج بزرگی, شکوه و شهرت بود, تلاش بسیار کرد تا نیرو و توجه شاه سلیمان را به امور کشور و تقویت بنیه های دینی متوجه سازد و نگذارد به مسیرهای دیگر کشانده شود. حضور آقا حسین خوانساری در مراسم تاجگذاری و خطبه خواندن وی, گویا به همین انگیزه صورت گرفته باشد.
شاه سلیمان, چون خود نابخرد بود, از خردمندان, دوری می گزید و در کارهای مهم کشور و گماردنها و بر کنار کردنها, در جنگ و صلح, با خواجگان و اهل حرم سرا به رایزنی می پرداخت.
وی, بسیار خرافاتی بود و به جای خرد ورزی و نشست و برخاست با اهل خرد, با نابخردان و خرافیان و فال گیران و منجمان چاپلوس نشست و برخاست داشت و در کارهای مهم کشوری, نظر طالع بینان و اخترشناسان را جویا می شد:
(میزان اعتقادی که شاه به پیش گوییهای ستاره شناسان نشان می دهد, حیرت آور است. جنگیدن با دشمن, پذیرفتن سفرا, ترتیب دادن مهمانیها, شکارها و بر اسب نشستن و به تفرّج رفتن, همه معلق است به این که قبلاً در این موارد از ستاره شناسان کسب تکلیف شده باشد. با وجود این که به کرّات و مرات حوادث, خلاف گفته ستاره شناسان را ثابت کرده باز شاه از این خرافه پرستی خود دست بر نمی دارد.)۴۲
خرافه پرستی و پای بندی شدید شاه سلیمان به پیش گویی اخترگران سبب شد که در دربار وی به ستاره شناسان و منجمان و فال گیران اهمیت فراوانی داده می شد و به همین نسبت از نفوذ و دخالت روحانیان و عالمان دلسوز کاسته شد. البته وی نیز همچون شاهان پیشین, به شدت خود را دیندار وانمود می کرد و جایگاه علمای دین را محترم می شمرد, ولی در عمل به خیرخواهیها و سفارشها و دیدگاههای آنان توجهی نمی کرد. بر همین اساس, برای آن که از قدرت روحانیان بکاهد و از مخالفتهای آنان با باده نوشی که وی سخت به آن دلبسته بود, راحت شود, مقام صدر را که تا آن زمان عالی ترین مقام روحانی برعهده داشت, تغییر داد و وظیفه های صدر را بین دو تن صاحب منصب که یکی با وی خویشاوند و دیگری داماد وی بود, تقسیم کرد.۴۳
با این همه, چنین وا نمود می کرد که از دستور علما بیرون نیست, حتی نوشته اند: در سفرها آقا حسین خوانساری را به جای خود می نشاند و به وی اختیار تام می داد.۴۴
البته در این که آقا حسین نیابت از سلطنت را در هنگام مسافرت شاه سلیمان پذیرفته است. جای تأمل است; زیرا اگر در واقع تا این حد انجام کارها به وی واگذار می شد, می بایست اخبار وگزارشهای زیادی در این باره وجود می داشت و حال آن که جز چند مورد, اثری از دخالت حاج آقا حسین و حاج آقا جمال دیده نمی شود.
به نظر می رسد, این که جهانگرد اروپایی اظهار علاقه شاه سلیمان به مجتهدان و عالمان دینی را غیرواقعی می داند, درست باشد:
(… امّا درباره احترامی که شاه صفوی به مجتهد می گذارد, این را می توان گفت که قسمت زیادی از آن متصنع است و در این کار هم, شاه پروای مردم را می کند; زیرا پیروی مردم از مجتهد تا بدان پایه است که شاه, صلاح خود نمی داند به یکی از اصول غیرقابل تخطّی دین تجاوز کندو یا در کار مملکت داری به کاری دست بزند که مجتهد ناگزیر باشد آن را خلاف دیانت اعلام کند.)۴۵
از این فراز از نوشته کمپفر به دست می آید که تلاشهای حاج آقا حسین و دیگر عالمان آن روزگار در کنترل رفتار شاه کارگر بوده و شاه نیز ناگزیر و برخلاف گرایش درونی خود, می بایست, بنمایاند که پیرو علماست.
چیزی که بسیار مایه نگرانی آقا حسین خوانساری بود و هر آن کشور و ملک را از آن در خطر می دید رفتارها و کردارهای خلاف شرع شاه و درباریان بود. دربار را ابری تیره از گناه در خود گرفته بود و مجلسهای عیش ونوش شاه و باده نوشیهای وی, آتش بر جان هر مؤمن دلسوز می زد.
آقا حسین خوانساری, ریشه همه بدبختیها و انحرافها و سست ارادگیها را در شراب نوشی شاه می دانست. از این روی, همه تلاش خود را به کار گرفت تا شاه سلیمان را از این کار بازدارد و فرمان ممنوع بودن شراب خواری را از وی بگیرد. سرانجام موفق شد و در سال ۱۰۹۶ هـ.ق. حکم ممنوع شدن شراب نوشی به انشای حاج آقاحسین نگاشته شد و این حکم, کمک بزرگی در رهایی دربار و جامعه, از زیر بار این گناه خانمانسوز کرد.
این حکم که با نثری زیبا و محکم نگاشته شده, در مجموعه منشآت آقا حسین خوانساری, به نام: (قرق شراب) آمده است.
در بخشی از این حکم آمده:
(… حکم مطاع لازم الاتباع و فرمان واجب الإذعان, محتوی بر مضمون خیر اثر و مشتمل بر نکته سعادت ثمر, که خواص و عوام به حکم: (انما الخمر و المیسر والانصاب والأزلام)۴۶ دست هوس از دامن (
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 