پاورپوینت کامل فلسفه های پوزیتیویسم باورها و ارزشه ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل فلسفه های پوزیتیویسم باورها و ارزشه ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل فلسفه های پوزیتیویسم باورها و ارزشه ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل فلسفه های پوزیتیویسم باورها و ارزشه ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :
۳۸۷
پوزیتیویستها بیش تر فیزیکدانان و فیلسوفان علوم تجربی بودند که در قرن نوزدهم پا
به عرصه گذاردند.
نمایندگان اصلی مکتب پوزیتیویسم را دانشمندانی تشکیل می دهند که به بحثها و
گفتاگوییهای فلسفه علم علاقه نشان دادند و سپسها شماری از همین اعضاء حلقه وین را
تشکیل دادند و پوزیتیویسم منطقی را به وجود آوردند.
از آن جایی که تاریخ اندیشه و تاریخ فلسفه امری شخصی نیست و به فرد و گروهی ویژگی
ندارد بلکه هر صاحب نظری که به گونه ای به تئوری پردازی و نظریه پردازی دست می زند
به هر حال دیگران نیز بخشی از آن نظریه را گرفته و آنان نیز به گونه های دیگر به
گسترش آن یاری می رسانند. به دیگر سخن تاریخ فلسفه غرب امری پیوسته است و همیشه
اندیشه ورانی آمده اند که از اندیشه های پیش از خود اثر پذیرفته و البته از زاویه
ها و سوییهایی نیز در گسترش اندیشه نقش داشته اند.
نیوتن می گوید: من بر دوش غولها سوار بودم تا توانستم آینده را ببینم.
منظور او این است که وی به تنهایی به پدید آوردن دگرگونی انقلاب در علوم
( ۳۸۸ )
دست نزده است و اگر می بینیم که این افتخار بهره کسی مثل نیوتن شده که فیزیک را
دگرگون کرده بدین سبب است که وی بر دوش غولهایی سوار شده و از اندیشه وران و دان
مردانِ پیش از خود استفاده کرده تا توانسته به این مهم دست بزند.
پس نخست آن که هیچ گاه نباید بینگاریم که در تاریخ اندیشه غرب و هر جای دیگر
دانشمندی به تنهایی به انقلابی بزرگ دست زده است. بلکه چه بسا دانشمندانی پیاپی و
یکی پس از دیگری آمده و در هر زمان و برهه ای دیدگاه هایی را مطرح کرده اند و این
دیدگاه های پراکنده به انسان بزرگ و صاحب خرد و اندیشه ای رسیده و او از این دیدگاه
های پراکنده بهره برده و خود نیز با نبوغ و توان مندی به دگرگونی دست زده است.
دو دیگر این مسأله اثرپذیری از صاحب نظران و دانشمندان پیش از خود امری نیست که از
ارزش آن فیلسوف بکاهد بلکه در دادو ستد اندیشه هاست که فلسفه های بزرگ و اندیشه های
ارزش مند پدید می آیند; از این روی بجاست که برای بررسی اندیشه ای به تاریخ آن و
اثرگذاری و اثرپذیری که آن اندیشه در تاریخ دیگر اندیشه ها داشته توجه شود.
بدین جهت در بررسی نهضت پوزیتیویسم که پدیده روزگار ماست باید روی ریشه های این
اندیشه در غرب درنگ ورزید و به جایگاهی که در تاریخ اندیشه فلسفی غرب و در میان
دیگر اندیشه های فلسفی غرب به خود ویژه ساخته توجه کرد.
این نوشتار را با فلسفه بیکن(فلسفه جدید) می آغازیم. دگرگونی که در فرهنگ غرب رخ
داد با دیدگاه های بیکن بود; زیرا پیش از بیکن فلسفه های قدیم بر مدار قیاس بودند و
برای شناخت طبیعت به نظریه پردازی کلی می پرداختند و به گفته بیکن در اُرغنون ارسطو
ابتدا نظریه پردازی می کرد سپس برای تأیید دیدگاه های کلی خود از تجربه شاهد می
آورد. اما با شروع فلسفه جدید بیکن اصل را در شناخت طبیعت تجربه و آزمایش قرار داد
و از این راه به قضایای کلی دست می یافت.
( ۳۸۹ )
به این معنی استقراء را ارج می نهاد. از این روی برای یافتن سرچشمه اندیشه های
امروز همچون پوزیتیویسم باید سراغ آن را در اندیشه های بیکن و پس از او فیلسوفان
تجربه گرای انگلیسی بویژه چهره برجسته آن دیوید هیوم گرفت.
این مقاله پس از بررسی دیدگاه های هیوم که به پوزیتیویسم انجامید ادامه می یابد تا
این که به کانت می رسد. کانت در این میان ویژگی برجسته ای دارد; چرا که همان گونه
که اشاره شد فیلسوفی عقل گراست و به اصول پیشینی فاهمه باور دارد. با این حال بسیار
در جریان فلسفه پوزیتیویسم اثرگذار بوده است(در حالی که پوزیتیویسم مکتبی تجربه
گراست)
پس از کانت به جریانها و رویدادهای خارجی اثرگذار در پوزیتیویسم پرداخته ایم از
جمله این جریانها پدیداری دانشهای تجربی جدید و رشد چشمگیر علوم تجربی چه از چشم
انداز گستردگی و چه از چشم انداز ژرفا و اثری که این پیشرفتهای چشمگیر در اندیشه
غربیها پدید آورده است.
در این میان پوزیتیویتمها نیز در جریان علم پرستی غرب نقش داشته اند که در واقع
نوعی بستگی زنجیروار علت و معلولی وجود دارد. زیرا پیشرفت علوم در پدیداری اندیشه
پوزیتیویسم اثرگذار بوده و پوزیتیویسم در گسترانیدن اندیشه های علم پرستی در غرب
اثر داشته است. به همین ترتیب در بخشی به اثرگذاری پوزیتیویسم بر علم پرستی و
پیامدهای این اندیشه پرداخته ایم.
و در پایان نیز پس از بررسی پیامدها و اثرگذاریهای پوزیتیویسم بر باورها و ارزشهای
جدید پوزیتیویسم و ادعای پوزیتیویستها را که فلسفه تازه ای آورده اند به بوته نقد
گذارده ایم; چرا که عقیده آنها در عنوان دادن فلسفه علمی به مکتب خود خالی از اشکال
نیست.
سپس به پاره ای دیگر از ادعاها درباره پوزیتیویسم اشاره کرده ایم. پاره ای از دعاوی
پوزیتیویستها در باب فلسفه به اصل وجودی فلسفه برمی گردد و این که آیا می توان
فلسفه ای داشت؟ از طرفی خود سخن گفتن از
( ۳۹۰ )
فلسفه نوعی فلسفیدن است پس برای داشتن فلسفه ای مابعدالطبیعی در جهان امروز نقد
سخنان پوزیتیویستها در باب اصل وجودی مابعدالطبیعه در این باب خالی از فایده نیست.
تجربه گرایی از فرانسیس بیکن تا هیوم
از عوامل پیدایش نهضت پوزیتیویسم در غرب تجربه گرایی و به طور خاص تجربه گرایی
دیوید هیوم بود. جریان تجربه گرایی در عالم جدید اثر پذیرفته از بیکن است.
این فلسفه بر این اصل استوار است که هر آنچه در تجربه حسی یافت شود شایسته شناخت
است.
در برابر عقل گرایان بر این باورند که ذهن انسان افزون بر تجربه دارای یک سری
شناختهای فطری و ذاتی است که از تجربه گرفته نشده اند. تجربه گرایان بر این باورند:
هر شناختی که ما داریم از تجربه حسی و از راه حواس خود گرفته ایم.بنابراین مبانی
آنچه از فلسفه می خوانیم همه اموری غیر عملی و اموری انگاشته خواهند شد که شایسته
عنوان شناخت نیستند; زیرا دریافتها و دانستنیهایی اند که از تجربه حسی به دست
نیامده اند.
گفته شده بیکن بسیار در پوزیتیویسم اثرگذار بوده از جهت بی نتیجه دانستن مباحث
فلسفه محض که اگر هم صحیح باشد نتیجه و فایده ای ندارد.
افزون بر این بیکن همانند پوزیتیویسم به حوزه فلسفه از دین پرداخت و گفت: مسائل
دینی به حوزه ایمان مربوط است و فاهمه نقشی در آن ندارد و فلسفه را محدود به قلمرو
و پدیدارهای طبیعی دانست و فلسفه را شناخت و اصول مشترکِ دانشها معیارها و پیوندهای
آنها انگاشت واین اساس فلسفه ثبوتی(پوزیتیویسم) است.۱ بیکن هیچ توجهی به بحثهای
مابعدالطبیعی نداشت چنانکه پوزیتیویستها چنین بودند; اما بیکن همچون فیلسوفان ثبوتی
معیار حقیقت را هماهنگی و همراهی ذهنها ندانست بلکه برابری با واقع دانست. تجربه
گرایی با هیوم به اوج خود می رسد وی هر مفهومی را که از تجربه
( ۳۹۱ )
به دست نیامده باشد آن را کنار می زند و درباره مفاهیم کلی مانند علیت و کلیت و… بر
این باور است که اینها یافته هایی هستند که ذهن انسان به طور عادت آنها را می
انگارد. پس تمامی اموری که شایسته شناخت هستند اموری اند گرفته شده از تجربه حسّی.
هیوم تجربه گرایی خود را به جایی می رساند که حتی دانشهای عقلی صرف مانند منطق و
ریاضیات را بر تجربه استوار می داند.
وی علوم را به دو بخش دسته بندی می کند:
علوم انتزاعی محض که هیچ حکمی درباره واقع نمی دهند مانند: ریاضیات و منطق و علومی
که درباره واقعیت حکم می کند مانند:تاریخ فیزیک و شیمی . و دیگر دانشها را از درجه
اعتبار می اندازد.حتی معرفت منطق و ریاضیات را جدا شده و برکنده از تجربه می داند و
می گوید: در هر دو مورد (آهنجیها و امور غیر وابسته به واقع و امور وابسته به واقع)
تنها تا آن جا معرفت است که بر استدلال تجربی استوار باشند یعنی خواهان پژوهشهای
تجربی باشند از آن گونه که در آزمایشگاه ها و رصدخانه ها انجام می گیرد.۲
هیوم حتی مفاهیم کلی را امری ناروشن می داند همانند سکه ای که ویژگیها و نشانه های
روی آن پاک شده باشد. از دید وی کلی ها اموری هستند که ویژگیهای فردی در آنها کم
رنگ شده است. به این ترتیب امور کلی دارای درجه پایین تر از امور جزئی و در خور
دریافت با یکی از حواس پنجگانه هستند و اهمیت کم تری دارند. اگر نفی امور کلی را
ادامه دهیم حتی به جایی می رسیم که قانونهای کلی علوم تجربی نیز باید مردود و بی
اهمیت شمرده شوند; زیرا اگر اعتبار هر درک و دریافت و حکم را بسته به این بدانیم که
درتجربه حسی اثری از آن دیده باشیم در این صورت ارزش تمامی قانونهای علمی زیر سؤال
می رود زیرا ما کلیت قانونهای علمی را در تجربه نمی بینیم و در این صورت نمی توانیم
قانونهای
( ۳۹۲ )
علمی را شناختی صحیح بدانیم.
هیوم می گوید:
(ذهن صرفاً محسوسات یا داده های حسی را ضبط و بازآرایی و مقایسه می کند. بدین سان
هیوم به این عرصه کشیده می شود که بگوید: نظریه علمی یا قانون علمی صرفاً تلخیص و
تضایف جمع و جوری از مشاهدات مفرد و مجزاست. و خواهیم دید که که اخلاق فکری هیوم;
یعنی پوزیتیویستهای منطقی قرن بیستم طنین و تداوم تازه ای به این نظر می دهند.)۳
نهضت پوزیتیویسم نیز بر این باور است که هر آنچه شایسته شناخت است از تجربه آمده
است. در نتیجه پاره ای اصول عقلانی و گزاره های عقلی در این بررسی از دایره معنی
داری پوزیتیویستها خارج می شود; چه این که پوزیتیویستها بر این باورند که آنچه
نتواند در تجربه حسی و در خارج وجود داشته باشد امری بی معناست و نمی توان با آن
داد و ستد معنی داری کرد.
اهمیت و اثرگذاری هیوم بر پوزیتیویستها از جهت نگرش تجربه گرایانه وی غیر درخور
انکار است. هیوم در باب الهیات نیز بر این باور است که:هر آنچه نتوان آن را در
تجربه یافت بیهوده است و البته در این جا پوزیتیویستها نیز به بی معنی بودن احکام
دین عقیده دارند که در باب امور غیر تجربی گفته شده است.
الهیات یا حکمت لاهوتی تا جایی که بر تجربه استوار است بنیادی عقلی دارد ولی بهترین
و استوارترین بنیادش ایمان و الهام الهی است.
هیوم می گوید:
(اگر کتابی در باب الهیات یا مابعدالطبیعه مدرسه را به دست بگیریم باید بپرسیم آیا
استدلالی مجرد مربوط به کمیت یا عدد را در بر دارد؟ آیا استدلالی آزمایشی مربوط به
امر واقع و وجود در بر دارد؟ نه. پس آن را به شعله های آتش بسپرید; زیرا جز سفسطه و
توهم چیزی در بر نتواند داشت.)۴
( ۳۹۳ )
ییکی از پیروان جدی اگوست کنت (بنیان گذار پوزیتیویسم) درباره اثرپذیری پوزیتیویسم
می گوید:
(اصل اساسی علم تحصلی بازشناخته آمده و آن این است که: هیچ واقعیتی به صرف نظر عقلی
استنباط نتواند شد. حوادث عالم را به رجم الغیب نمی توان پیش بینی کرد. هر دفعه که
ما در زمینه موجودات به استدلال می پردازیم باید که مقدمات استدلال ما از تجربه
استنباط شده باشد و نه از خصوص ادراک عقلی خودمان. به علاوه نتیجه ای که از تمام
مقدمات گرفته می شود ظنی است نه یقینی و این نتیجه یقینی نمی شود مگر این که آن را
به استعانت مشاهده ای مستقیم مطابق با واقعیت بازیابیم.)۵
ییکی از خرده گیریهای معرفت شناسانه بر این نظر پوزیتیویستها: (تنها وسیله شناخت
تجربه حسی است) این است که: کسی که با ابزار حس و تجربه حسی به سراغ گزاره های
مابعدالطبیعی می رود و آنها را به چنگ نمی آورد نباید زود حکم به انکار آنها بکند;
چه رسد به این که حکم به بی معنی بودن چنین احکامی کند; چرا که کسی که چیزی را
ندیده نباید بگوید: نیست بلکه تنها باید حکم به نمی دانم بکند. اما این که بگوید:
آنچه در تجربه حسی به دست
( ۳۹۴ )
نیامده بی معنی و بیهوده است سخنی است بی پایه و خارج از شأن علمی. به گفته سرلسلی
استفن: لاادری گری تنها نظر گاهی است که واقعاً با روح علمی راستین هماهنگ است… علم
چیزی از مطلقِ متعال فراتر از تجربه نمی داند.
در باب این که چگونه ممکن است یک مکتب فکری از مبانی اولیه اش تجربه حسی در شناخت
باشد در حالی که همان گونه که اشاره شد تجربه حسی جنبه کلی ندارد و به تعبیر منطقی
جزئی نه کاسب است و نه مکتسب یعنی نمی توان از قضایای حسی و جزئی قضایای کلی و
معرفتی بیرون آورد و شناختی از آن به دست داد و چنانکه آیر از پوزیتیویستها می
گوید:
(فکر می کنم: نقیصه پوزیتیویسم این بود که تقریباً یک سره عاری از حقیقت بود; در
روح کتاب حقیقتی وجود داشت نگرش و برخوردش درست بود ولی در جزئیاتش… اولاً اصل
تحقیق هرگز درست صورت بندی نشد….
ثانیاً مسأله برگرداندن یا تحویل قضایا که عملی نیست. شما حتی قضایای ساده درباره
قوطی سیگار و عینک و زیرسیگاری را هم نمی توانید به قضایایی درباره داده های حسی
برگردانید تا چه رسد به قضایای انتزاعی تر در علوم….
ثالثاً امروزه من بسیار شک دارم که قضایای منطق و ریاضی به هیچ معنای جالب توجهی
قضایای تحلیلی باشند. فلاسفه ای مانند کوآین… اساس کل فرق بین قضایای تحلیلی و
ترکیبی را در معرض تردید قرار داده اند….
به هر حال… اگر وارد جزئیات شوید چندان چیزی باقی نمی ماند آنچه باقی می ماند صحت
عمومی برخورد و نگرش است.)۶
پوپر از خرده گیران و نقد گران پوزیتیویسم در باب معیار شناخت در نزد پوزیتیویستها
و نظریه معنی داری
( ۳۹۵ )
آنها چالشها و اشکالهای آن را به نقد گذاشته و می نویسد:
(این جماعت اولاً می خواستند متافیزیک را لایعنی و لاطائل بسازند. برای ساختن چنین
معیاری به حد فاصل معناداری و بی معنایی دست زدند. برای این نیز به معیار تحقیق
پذیری دست زدند; یعنی برای روشن شدن معناداری; به تحقیق پذیری و اثبات گرایی رفتند;
امّا اثبات گرایی همان استقراء بود که توسط هیوم باطل شده بود… از سویی به کار بردن
این معیار بیهوده بود چون چگونه ممکن است که یک نظریه به صرف این که به تحقیق تجربی
نمی رسد مهمل و لاطائل باشد مگر لازم نیست ابتدا معنی یک نظریه فهمیده شود تا سپس
داوری شود که می تواند به تحقیق برسد یا نه؟…
به نظر من علت عمده انحلال حلقه وین و پوزیتیویسم منطقی اشتباهات عمده این نحله
نبود بلکه ته کشیدن علاقه به مسائل بزرگ بود یعنی پیله کردن به جزئیات و مخصوصاً به
معنای کلمات و در یک کلام اسکولاستیسیسم.)۷
به هر حال هرچند پوزیتیویسم در طلب یقین بود امّا سر از شکاکیت در آورد و دچار
دشواریها و گره های سخت معرفتی شد. مراد از شکاکیت این است که: همان گونه که هیوم
نتیجه گرفت ما نمی توانیم از قضایای کلی و ضروری جز بر اساس عادت و انتظار ذهنی مان
به آنها نتیجه بگیریم. در این صورت اگر بخواهیم به واقع از نظر علمی نتیجه بگیریم
باید بگوییم آنچه به عنوان قضیه کلی و ضروری در علوم بیان می کنیم امری ناشی از
روان ماست. علیت اساس علوم است ; چرا که این حکم: هر معلولی علتی دارد و هر پدیده
ای که می بینیم در یافته های علمی به دنبال علت آن می رویم پس اگر علیت را بر اساس
عادت خود تحلیل کنیم در نتیجه از آن جایی که قانونهای علمی
( ۳۹۶ )
کلی و ضروری اند(چنانکه شرح آن گذشت) اگر اینها را نپذیریم نمی توانیم هیچ قانون
کلی و ضروری داشته باشیم( چرا که فرض شد تجربه گرایی کلی بودن و ضرورت را چون از
تجربه نگرفته نباید بپذیرد) و چون چنین شد در نتیجه آنچه با انکار قانونهای علمی و
اصول عقلانی مثل علیت برای بشر بر جای می ماند شکاکیت نسبت به هر گونه شناختی است.
تجربه گرایی صرف به نفی مابعدالطبیعه و شکاکیت در شناخت می انجامد. چون هرگاه تنها
آنچه را از تجربه و حس به دست می آید یقینی و بی گمان بینگاریم و حجت بودن عقل را
به عنوان سرچشمه شناخت رد کنیم و نپذیریم در نتیجه باید به ردّ قانونهای عقلی و حتی
قانونهای کلی و علوم و هر دریافت کلی برسیم; از این روی حقیقی بودن پاره ای
دریافتهای علمی که کلی اند و از حس حاصل نمی شوند و نیز قانونهای علمی که به گونه
کلی مطرح می شوند زیر سؤال می رود.
کانت و انکار مابعدالطبیعه و دیدگاه پوزیتیویسته
از دیگر فیلسوفان اثر گذار بر پوزیتیویسم کانت است. کانت بیش از هر فیلسوف دیگری
برفلسفه های روزگار ما از جمله در نهضت پوزیتیویسم اثر برجسته ای از خود به یادگار
گذاشته است.
کانت هر چند فیلسوفی عقل گرا به شمار می آید( زیرا همان گونه که در تعریف عقل
گرایان گفته شد کانت به فطریات ذهن و مقوله های ذهنی باور دارد که ذهن آنها را نه
از تجربه بلکه از خود دارد. در جایی که احکام از تجربه می آید صورت آنها مقوله های
فاهمه اند که فاهمه از پیش خود برای شناخت به کار می گیرد. پس فیلسوفی عقل گراست)
اما با شرحی که خواهد آمد در تجربه گرایی پوزیتیویسم اثرگذار بوده است; زیرا با
نشان دادن ناتوانی عقل بشر در رسیدن به کُنه اشیاء و حقایق خارج از ذهن بشر و اعلام
ناتوانی مابعدالطبیعه در تلاش برای رسیدن به
( ۳۹۷ )
حقایق اشیاء مابعدالطبیعه را علمی ناممکن می داند. و از نظر وی هرآنچه در مقوله های
فاهمه ماجای می گیرد اگر ماده آن از تجربه باشد می توانیم شناختی به آن داشته باشیم
و گرنه چیزهایی که از راه تجربه حسی و در قالب زمان و مکان خود را به ذهن ما ارائه
نمی دهند نمی توانیم از لحاظ نظری چیزی راجع به آنها بگوییم. در پوزیتیویسم به این
نظر توجه شده است. می دانیم که کم و بیش پس ازکانت با حمله ای که کانت به
مابعدالطبیعه سنتّی کرد فیلسوفی عقل گرا پیدا نشده است.
(راسیونالیسم[عقل گرایی] با دکارت آغاز شد و از هنگامی که کانت ضعف و نارسایی آن را
آشکار کرد در صورتهای مختلف علم انگاری و پوزیتیویسم و راسیونالیسم انتقادی به ضدیت
با فلسفه و تفکر مبدّل شد و به صورت این داعیه درآمد که: هر چه از حدود فهم و احاطه
عقل جزئی بیرون است وجود ندارد و یا قابل اعتنا نیست. بعد از کانت در غرب… دیگر حتی
یک فلسفه بزرگ عقل انگار نداریم.)۸
امّا میان خرده گیری و نقد کانت از مابعدالطبیعه و آنچه پوزیتیویستها از حمله به
مابعدالطبیعه بیان می کنند فرق دارد; زیرا در حالی که کانت از ناتوانی عقل بشر از
درک حقایق مابعدالطبیعی سخن می گفت و در گزاره های ماوراءالطبیعی حکم به بود و یا
نبود موجوداتی مانند خدا را یکسان می دانست به این معنی که دلیلهای له یا علیه وجود
خدا به طور مساوی ارزش می داد و هیچ سوی اثبات و نفی پدیدگان ماوراءالطبیعی را در
خور ثابت کردن نمی دانست پوزیتیویستها کار را یک سره کردند و گفتند: سخن گفتن از
پدیدگان ماوراء الطبیعی سخنی بی معناست.
(پوزیتیویستها با این ادعا که در ورای دنیای عادی و شعور عامه یعنی دنیایی که با
حواس ما به ما آشکار می شود جهان دیگری
( ۳۹۸ )
ممکن است وجود داشته باشد مبارزه می کردند. قبلاً کانت در اواخر قرن هیجدهم گفته
بود که: محال است از هیچ چیزی بیرون از قلمرو تجربه های ممکن الحصول هیچ گونه
شناختی پیدا کرد; اما پوزیتیویستها از این هم فراتر رفته و هرگونه قضیه ای را که
قضیه ای صوری (منطقی ریاضی) نباشد یا نشود آن را به محک تجربه درآورد مهمل
دانستند.)۹
ییکی از پیامدهای این مسأله بویژه در حوزه الهیات این است که هر سخنی از گزاره هایی
همچون خدا بی معناست.
نتیجه سخن ایشان این است: نه تنها دلیل بر وجود خدا آوردن ممکن است کاری که کانت
کرد و گفت: دلیل بر وجود خدا آوردن قانع کننده نیست; زیرا راهی برای ثابت کردن آن
نیست بلکه هرگونه سخن از گزاره های ماوراء الطبیعی بی معنی و سخنی غیرعلمی است.
ما در این جهت نیز پیشینه این گفته ها را در دیدگاه های کانت می بینیم. کانت در
جدلیات خود می گوید: بحثهایی همچون: خدا وجود دارد و انکار وجود خدا و حدوث و قدم
عالم و امتیاز نفس سخنها و بحثهایی هستند که در طول تاریخ دلیلهایی له و علیه آنها
اقامه شده و هیچ سوی ردّ و قبول آنها قانع کننده نیست. از این روی این گونه بحثها
از گزاره هایی هستند که نمی توان پاسخی برای حل آنها یافت به دیگر سخن هیچ رویدادی
در خارج برای ردّ ادعای دینداران که (خدا مهربان است) نمی توان آورد و هر موردی
بگوییم موحد آن را دلیل بر مهربان بودن خدا می داند. همان گونه که کانت می گفت از
گزاره هایی که همیشه در فلسفه محل نزاع بوده و دست آخر هم پاسخی برای آنها یافت
نشده است همین گزاره های ماوراء الطبیعی مانند اعتقاد به وجود خدا و روح و امور
ناآشکار است; زیرا هر سخنی که در این زمینه ها گفته شده خلاف آن نیز از
( ۳۹۹ )
جانب شخص دیگری گفته شده است و گوناگونی آراء در این زمینه بسیار است.
در این بین شماری از فلاسفه بنا به دلیلهایی (بنا به سلیقه و ذوقی که افراد در توجه
به گزاره های گوناگون دارند که شماری ذوق و سلیقه شان به بحثها و مقوله ها به گونه
عقل گرایی است و شماری به مسلک تجربی گرایش دارند.) وجود این امور ماوراء الطبیعی
را می پذیرفته اند مانند فلاسفه اهل خرد: افلاطون و ارسطو و از سویی نیز شماری از
طبیعت گرایان چنین پدیدگانی را بنابر مبانی تجربی خود انکار می کردند تا این که
نوبت به کانت رسید. وی به جهت وجود ناسازگاریها و گوناگونی آرایی که در این گزاره
ها در فلاسفه درگرفته است بر این باور شد که درک چنین گزاره هایی بیرون از دسترس
فهم بشر و توانایی اوست; زیرا فاهمه بشر تنها در چیزهایی می تواند بیندیشد که این
گزاره ها در تجربه حسی بتواند پدیدار شوند. از این رو پدیدگان فراطبیعی که تجربه
حسی از آنها ممکن نیست در توان بشر نخواهد بود بلکه در عقل عملی و در حوزه غیر نظری
می توان به آنها ایمان آورد.
او می گوید: من عقل را کنار زدم تا جا برای ایمان باز کرده باشم.
پس از کانت شماری از صاحب نظران و ویژه کاران در علوم تجربی پیدا شدند
( ۴۰۰ )
که گفتند: آنچه در زبان علم بیان می شود معنی دار است و سخن گفتن از آنچه بیرون از
زبان علمی است بی معناست. و به این ترتیب یکی از مهم ترین گزاره هایی که در این
تقسیم بندی خارج از امور معنی دار قرار می گیرد بی گمان گزاره هایی چون خداست که
امری تجربی نیستند و حس نمی شوند. در نزد پوزیتیویستها راست یا دروغ بودن گفتار
(خدا هست) و (خدا نیست) هر دو به یک اندازه مهمل گویی است.
به گفته آیر:
(مسأله خدا وجود دارد و خدا نیست در نزد پوزیتیویستها به یکسان نه صادق اند و نه
کاذب اند و هر دو قضیه را به یک اندازه بی معنی و مهمل می شمرند. چون می گویند: هیچ
راهی برای ثابت کردن این که آن قضایا حق است نیست. جهت این که پوزیتیویستها چنین
موضعی دارند این است که: آنها تنها وسیله شناخت را تجربه حسی می دانند و معتقدند:
تنها چیزی که می تواند بما معرفت بدهد علوم تجربی اند.)۱۰
پیشرفت دانشهای تجربی و رکود فلسفه
سبب و علت این که بی مهری به فلسفه تشدید شده است و فلسفه را که روزگاری مادر علوم
به شمار می آمد امروزه کنار زده اند و دانشهای تجربی این سروری را از آن خود کرده
اند دلیلهایی چند دارد از مهم ترین آنها همان گونه که کانت یادآور شده علوم دوشادوش
فلسفه در تاریخ پیشینه دارند; اما هر چه از تاریخ پیش می رویم علوم رشد بسیار
پرشتاب و چشمگیر داشته اند در حالی که رشد فلسفه بسیار اندک و کم فروغ بوده است.
علوم تجربی بویژه پس از رُنسانس چه از نظر اندازه و چه از نظر چگونگی گسترش بسیار
یافت و دستاوردهایی که دریافتهای علمی برای بشر به همراه داشت کم کم این اندیشه را
در ذهن همگان پدید آورد که علم گشاینده همه گره هاست پاسخ هر چیز را باید از علوم
( ۴۰۱ )
جست; زیرا فلسفه و علوم عقلی حتی در همان دشواریها و پرسشهایی که گذشتگان با آنها
درگیر بودند نتوانسته بود به پاسخی دلخواه و خوشایند برسد و هنوز نیز ذهن فلاسفه را
به خود مشغول می داشت.
(د
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 