پاورپوینت کامل گیاهان مقدس ۳۵ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل گیاهان مقدس ۳۵ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۵ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل گیاهان مقدس ۳۵ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل گیاهان مقدس ۳۵ اسلاید در PowerPoint :

۵۲

آیا ندیدی که چگونه خدا گفتار پاکیزه را

به درخت زیبایی تشبیه کرده که ریشه اش

برقرار باشد و شاخه اش به آسمان بر شود؟(۱)

شب آخر است. آخرین شبی که باید این راه تاریک را تا خانه ی میزبانم طی کنم. تک و تنها، نمی ترسم. برای شمالی جماعت، شبگردی در جنگل یک چیز عادی است. فردا صبح زود، از اینجا می روم. ان شاءالله. خدا خودش از ما قبول کند. ما که لیاقتش را نداریم اما… خدا خودش ما را از عزاداران واقعی…

ـ هی، حاج آقا…!

ترسیدم. بند دلم پاره شد. فانوسم را می گیرم بالا. کسی نیست. برمی گردم. این جا هم کسی نیست. یک نفر پشت یکی از این درخت ها قایم شده. اما کدام؟ نمی دانم. ساکت و بی حرکت، سرجایم می ایستم. زوزه ی گرگی از دور دست به گوش می رسد.

صدای خش خش خورد شدن برگ ها می آید. از زیر پای یک نفر. هر که هست، خیلی آرام و با طمأنینه قدم برمی دارد. فانوسم را می گیریم بالا. بلند است و چهارشانه. جن و پری نباشد…؟ یک چیزی از توی دستش برق زد. یک قمه ی براق و نوک تیز. قلبم مثل یک طبل بزرگ می کوبد. حالا دیگر قیافه اش را به راحتی می بینم. چراغ قوه ای روشن می کند و نورش را صاف می اندازد توی صورتم. چشم هایم را می بندم. بی اختیار. چیزی نمی بینم.

اولین باری که دیدمش، همان روزی بود که برای اولین بار می خواستم وارد این روستا شوم. ده روز پیش. هنوز یکی دو کیلومتری از راه مانده بود. جاده خاکی و ماشین جیپ و راننده ای اهل همین اطراف.

ترمز می کند. ۵-۶ نفر ایستاده اند وسط راه. جوان هستند. یک بچه آهو. دوره اش کرده اند تا در نرود. یکی از پسرها دام بزرگی را انداخته روی کولش. موجود ظریفی است. دلم می خواهد پیاده شوم و کمی نوازشش کنم. که یک وقت راننده ام گفت: «اوه، اوه، اوه…، ببین کی اومده آسیّد! خوب تماشایش کن!»

پسرها کنار می روند. جوان سیاه پوشی از اسبش پیاده می شود. اولین چیزی که آدم در نگاه اول از او به یادش می ماند این است: خیلی گنده است. گنده، مثل اسبش. بلند و چهارشانه. بچه آهو را نوازش می کند. بغلش می کند و می برد کنار جاده. و ولش می کند. به همین سادگی. پسرها اول با ناباوری تماشا می کنند. بعد، یکی دوتاشان بنا می کنند به غرغر. که او برگشت و گفت: «خفه شین… خفه…!» و همه خفه می شوند … خفّه!

راننده ام چند تا بوق زد، دنده گرفت، گاز داد و راه افتاد. از کنار جوان سیاه پوش و اسبش می گذریم. خوش قد و قواره است. پر بر و بازو. از توی قاب پنجره ی ماشین برایش دستی تکان می دهم. به همراه یک لبخند. می توانست سری بجنباند، اما حتی نگاهمان هم نکرد.

ـ اسمش داووده… «داوود کلک». از این بشر باید دوری کرد آسیّد! از اونهایی هست که همش یه دست لحاف و تشک توی زندان، پهن و آماده برایش نگه می دارن. اهل همه جور کاری هست. آدم هم کشته حتی. البته می گن هنوز ثابت نشده….

ـ بسّه دیگه آقای راننده…! این همه غیبت می کنین، درست نیست به خدا. ما که در ظاهرش عیب ندیدیم و از باطنش هم غیب نمی دانیم. ان شاء الله که آدم خوبیه…

ـ نترس حاج آقا، اگه به حرفم گوش بدی، کاری باهات ندارم. وگرنه…، سنگِ یه من دو منه، سر و کارت با منه.

صدایش از زیر حنجره، جایی پایین تر از تارهای صورتی اش درمی آید، اثر بریدگیِ روی ابرویش، توی تاریکی عمیق تر به نظر می رسد. باید جلوی ترسم را بگیرم: آرام باش! صاف بایست و توی چشم های میشی اش نگاه کن. و ابروهای پرپشت به هم چسبیده اش که بیشتر شبیه دو تا نیم دایره ی قطور هستند تا ابرو. این خیلی زشت است که حاج آقایی بترسد و توی جواب به تته پته بیفتد.

ـ خوب…، حالا بفرمایین کارتون چیه آقا آقا داوود؟ ازم چی می خوای؟

ـ راه بیفت حاج آقا.

و با نوک قمه اش راه را نشانم داد.

اوایل، ۱۰-۱۵ نفر بیشتر نمی آمدند، ولی الحمدالله کم کم استقبال خوبی کردند. کیپ تا کیپِ مسجد پر است. سر و صدای زیادی از طبقه بالا می آید. قسمت خواهران.

ـ قد قامت الصلوه.

پسرک مکبّر، شروع نماز را از توی بلندگو اعلام می کند. مؤمنین، صفوف نماز را تشکیل می دهند. هنوز تکبیر را نگفته بودم که صدای داد و فریادی از توی کفشکن مسجد بلند می شود. یک نفر تا زور دارد، داد می کشد. و فحش هایی که توی هیچ کتابی نیست. شاید فقط حلال زاده ای از آب دریای خزر را خورده، ترجمه ی این فحش ها را بداند. دعوای ناجوری شده انگار.

دست هایم را بردم بالا که بگویم: الله اکبر…، که پیرمردی از پشت سرم گفت: «یا ابوالفضل…، خودت رحم کن!» و من برای دومین بار آن هیکل گنده ی سیاه پوش را دیدم. داوود کلک. از همان صف اول راه افتاده، به همه فحش می دهد. سجاده ها را لگد می کند و مهر و تسبیح هست که به این ور وآن ور پرت می شود. و مؤمنین ایستاده اند به تماشا. کسی حریفش نیست. خودش هم خوب می داند.

آمد کنار منبر. تلو تلو می خورد. میکروفون را از دست پسرک مکبّر می گیرد و می گوید: «اهالی محترم روستا…!» و عرق پیشانی اش را پاک می کند. با همان دستی که میکروفون را گرفته. با دست دیگرش دسته ی منبر را محکم فشار می دهد و دوباره، نفس نفس زنان، آن کلمات را بلغور می کند. حالا تمام آبادی صدایش را می شنوند. صدایش کوه ها را می خورد و برمی گردد. آدم می تواند هر کلمه ای را دوبار بشنود. زن ها گوشه ی پرده سبز رنگ مسجد را کنار زده اند و تماشا می کنند.

ـ این جانب… این جانب «داوود علی پور نو آبادی»، فرزند پدرم «یحیی قلی علی پور نوآبادی» از آنجا

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.