پاورپوینت کامل سه شنبه ها را می شمارم ۴۰ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل سه شنبه ها را می شمارم ۴۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل سه شنبه ها را می شمارم ۴۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل سه شنبه ها را می شمارم ۴۰ اسلاید در PowerPoint :

۳۷

هفته ی اول

مادر گفت: چهل بار!

پدر، فقط لبخند زد.

فاطمه گفت: «خدا خودش کمک می کند» و ریز خندید.

گفتم: «قبل از اذان مغرب، از جلوی مسجد حرکت می کنند».

پدر گفت: «نه! دو هفته ببرند، هفته ی سوم قالتان بگذارند، شما هم به امید کاروان مسجد…»

گفتم: «نه بابا، دو سه سال است می روند».

مادر گفت: «راست می گوید. شاید هم بیشتر، گلشاد خانم خدا بیامرز هم با همین مسجد می رفت. حالا چهار سال است که به رحمت خدا رفته».

مادر، تا دم در آمد. زیر لب دعا می خواند و به ما فوت می کرد.

فاطمه، توی اتوبوس زیر لب دعا می خواند. بعد، مفاتیح کوچکی درآورد و خواند. امّا من دلشوره داشتم. از جایی که می خواستیم بیاییم، از کاری که می خواستیم انجام دهیم. از پنجره به بیابان نگاه می کردم. چشمهایم را می بستم. به مسافرها نگاه می کردم که یا با هم حرف می زدند، یا خواب بودند، یا دعا می خواندند. از جاده ی اصلی که پیچیدیم و دعای فرج را که مسافران شروع کردند به خواندن، قلبم شروع کرد به تند تند زدن. گنبد از دور پیدا بود. انگار پیش کسی می آمدیم که همه چیز را درباره مان می داند. همه ی رازهایمان را.

رسیدیم. حیاطی بزرگ و شلوغ؛ عدّه ای نشسته بودند؛ عدّه ای در حال رفت و آمد؛ عدّه ای نماز می خواندند و عدّه ای هم راز و نیاز می کردند. مسجدی آن وسط. درختی روبرویش نشانده با پانزده شاخه؛ بالای همه «اللّه» و وسط همه «تو»، هر چه به ساختمان نزدیک می شدم، جمعیّت بیشتر و فشرده تر می شد. پا که گذاشتم روی پله های مسجد، دلشوره ام بیشتر شد. نکند تو آنجا باشی؟ نکند؟! نمی دانم ترس از دیدنت برای چیست؟ شاید هم ترس از دیدنم باشد. همیشه از نگاه های خیره می ترسم. انگار این نگاه ها درون آدم را کنکاش می کنند. می گویند: «چشمهایت…»

به خودم نهیب زدم: «چه ببیندت، چه نبیندت می شناسدت. تازه مگر فقط در این جاست که…» و یکدفعه یادم افتاد که من آمده ام به میهمانی ات و تو میزبانی و راستش دلم آرام گرفت.

وارد مسجد که شدم صفوف به هم فشرده ی رو به قبله بود و آدم هایی مثل من – که تعدادشان هم کم نبود – سرگردان بین صفها برای پیدا کردن یک وجب جا. همین طور که داشتم می گشتم، به فکرم رسید: «این همه صف که به نماز ایستاده اند باید پیشنمازی داشته باشند». و بی اختیار نگاه کردم به جلوی مسجد: «منبر و محراب خالی».

جایی پیدا کردم و ایستادم به نماز. امّا منبر هی می آمد جلوی چشمهایم. هر چند لحظه یک بار، بوسه ای بر دسته هایش و یا دستی بر آن و بر صورت. انگار می خواهد چیزی بگوید منبر خالی. نمی دانم چرا ناگهان دلم گرفت؟

هفته ی دوم

عادت کرده ام دیگر، یعنی عادت کرده ایم. من و فاطمه.

هفته ی هجدهم

باران شدیدی می آمد. از صبح شروع شد. هوا که ابری باشد دل آدم می گیرد. فکر می کند همه ی دنیا دلش گرفته. فاطمه هم مریض بود. تب کرده بود و خوابیده بود سرجا. شروع کردم به زمینه چینی و بهانه تراشیدن: «حالا پشت سر هم نشد اشکال ندارد. مهم چهل بار است. تازه، چون فاطمه مریض است خودش قبول می کند. این بار نادیده می گیرد و به هم وصل می کند و…» ولی وقتش که شد، فاطمه بلند شد. لباس پوشید؛ آماده: «پس چرا نشستی؟»

– آخر… گفتم، شاید حالت خوب نباشد.

– چه ربطی دارد؟

واقعاً هم چه ربطی دارد. اتوبوس مثل همیشه پر شد و… اینجا هم همین طور. فقط توی شبستان و زیر سقف های ساختمان های مسجد شلوغ تر و حیاط، خلوت تر از هفته های قبل بود. دیگر فهمیدم که اگر سنگ هم ببارد، باید بیایم و شرمندگی و حس ناخوشایندی که از این پس مدیون فاطمه ام.

هفته ی بیست و یکم

وقتی بگویند: «خوش به حالت…» و «سعادت داری که تا حالا این همه رفته ای» حس خوشایندی به آدم دست می دهد و غرور اینکه چیزی از اولیاء الله شدن کم نداری و در خلوت تشکر از تو، که این توجه را به من کردی. امروز در راه به ذهنم رسید چه راحت و بدون تشریفات و بگیر و ببند، هر هفته می آیم پیش شما و هر چه می خواهم طلب می کنم و وقتی می خواهم برگردم، این حس خوشایند را دارم که انگار با لبخندی بدرقه ام می کنی.

امروز با پدر و مادر آمدیم. از همان اول حرکت، آنها جلوتر از ما بودند. داشتم لباسم را می پوشیدم که صدای پدر از دم در حیاط آمد: «چه قدر معطل می کنید؟» کی آماده شده بود!؟

توی اتوبوس، پدر ابتدا زیارت عاشورا خواند، بعد دعای علقمه، بعد دعای کمیل و خواست دعای توسل بخواند که گفتم: «مفاتیح را تمام کردی! کمی هم بگذار برای آن جا» مادر، گنبد مسجد را که دید اشک توی چشمهایش جمع شد: «قربان غریبی ات بروم که از دست ما سر به بیابانها گذاشتی… بر گرد صاحبخانه، برایت مهمان آمده!»

عجیب سردم شد: «از دست ما؟!… پس چرا من تا حالا به این چیزها فکر نکرده بودم؟»

پدر، انگار کسی دنبالش کرده باشد، پا تند کرد. هروله هم که می رفتم. بهش نمی رسیدم. فاطمه هم دنبال مادر بود. داخل مسجد شدیم. جایی پیدا کردیم و ایستادیم به نماز. صد بار «ایّاک نعبد و ایّاک نستعین» را که هر بار، من جانم در می آمد تا بخوانم. چه راحت می خواند. سجده بعد از نماز را هم یک ربع ساعت طول داد. و من به خودم گفتم: «نکند این جا آمدنم عادت شده است؟» ترسیدم. تصمیم گرفتم دعا و نماز این جا را از این به بعد، با حال تر بخوانم.

هفته ی بیست و پنجم

می گوید: «شاید بعد از چهل بار ببینمش. مثل حضرت خضر(ع)، که بعضی ها می گویند هر کس چهل صبح، جلوی خانه اش را آب و جارو کند، می بیندش و هر حاجتی که داشته باشد، برآورده می کند». امّا من عجله دارم. هر هفته آمدن هم دامن می زند این عطش را. امروز زود آمدیم؛ عصر، اتفاقی بود. سر پیچ جاده ای که به این جا می رسد به فاطمه گفتم: «این جا پیاده شویم. مثل اینهایی که پیاده می روند تا مسجد».

گفت: «باشد».

پیاده شدیم. به هم نگفتیم ولی هم من، هم او همین طور که به طرف این جا می آمدیم، سر می گرداندیم به اطراف و با دقت نگاه می کردیم؛ از آن دور دورها تا گوشه و کنار و نزدیک. امّا نبودی؛ انگار نبودی. خیلی بودیم. ذکر می گفتیم و می آمدیم. من دعای توسل می خواندم. یک لحظه به بیابان نگاه کردم: «این همه آدم، انگار قرار قبلی دارند».

به اینجا که رسیدیم. کنار در ایستادیم. فاطمه پرسید: «برویم تو؟»

گفتم: «می خواهی دور

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.