پاورپوینت کامل خیمه نوجوان ۱۵ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل خیمه نوجوان ۱۵ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۵ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل خیمه نوجوان ۱۵ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل خیمه نوجوان ۱۵ اسلاید در PowerPoint :

۱۶

یک توضیح غیر ضروری

همان طور که در هیأت های دیگر بعضی کارها مخصوص کودکان و نوجوانان است در هیأت مکتوب ما هم بعضی صفحات مخصوص کودکان و نوجوانان است.

البته نه به این معنی که بزرگترها حق خواندن این صفحات را ندارند، استغفرالله ! بلکه به این معنی که بزرگترها حق جایزه گرفتن در این صفحات را ندارند. آخر اگر جایزه ها را بدهیم به بزرگترها پس چی برای کوچکترها می ماند؟ !

به همین خاطر از بزرگترها خواهش می کنیم اگر می خواهند در مسابقات و یا ((جایزه با جدول)) ما شرکت کنند، حتما سن شان را بنویسند تا خدای نکرده حقشان ضایع نشود و ما با دیدن سن شان اسمشان را از فهرست شکرت کنندگان در مسابقه حذف کنیم!

مخلص شما

بچه هیأتی

باران شکوفه

w مجید ملا محمدی

مرد چشمهایش را توی کوچه گرداند و همه جا را خوب نگاه کرد. از بچه ها خبری نبود. آهی کشید و روی زمین نشست.

به دیوار خانه ای تکیه داد و در فکر و خیال، غرق شد: ((خدایا می دانم که گناه کرده ام؛ ولی پشیمانم؛ اما رویم نمی شود به پیامبر بگویم شاید، مرا نبخشد! به خاطر…. به خاطر این گناهم….!))

چشمهایش دوباره خیس اشک شد. چشمهایش را با گوشه ی شالش پاک کرد، تا چیزی معلوم نشود. ناگهان به خود آمد. دوباره از اول تا آخر کوچه را با دقت نگاه کرد. خبری نبود. به آسمان نگاه کرد. چند تکه ابر سفید مثل چند برّه ی کوچک در دل آبی آسمان راه می رفتند. مرد احساس کرد بچه ها دیر کرده اند. خودش را جمع و جور کرد و گفت: ((خدا، چرا نمی آیند؟ چرا امروز پیدایشان نمی شود؟ نکند نیایند و نقشه ی من به هم بخورد؟ )) مرد فکر می کرد و غصه می خورد، غصه ی گناهی که کرده بود؛ فکر پیامبر، فکر راه چاره ای که به دلش افتاده بود… ناگهان دو سایه ی کوتاه و آرام، جلویش قد کشیدند. از جا پرید به دو کودکی که از کنارش رد می شدند چشم دوخت و با دستپاچگی گفت:

((… سلام علیکم!))

دو کودک ایستادند. خودشان بودند. همان بچه هایی که انتظارشان را می کشید: حسن (ع) و حسین(ع) !

بچه ها با مهربانی جواب سلام او را دادند. مرد جلو دوید. سر و وضعش را مرتب کرد و گفت: ((اجازه بدهید من شما را پیش رسول خدا ببرم؟ ))

آنها خندیدند. مرد هم خندید. جلوی آنها نشست و گفت: (( من غلام شما هستم! پس روی شانه هایم بنشینید!))

بچه ها تعجب کردند. مرد به آنها نگاه کرد. ایستاد و با خنده ی کم رنگش گفت: ((التماس می کنم روی شانه هایم بن

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.