پاورپوینت کامل جشن گل سرخ ۵۲ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل جشن گل سرخ ۵۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل جشن گل سرخ ۵۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل جشن گل سرخ ۵۲ اسلاید در PowerPoint :
۱۶
وقتی که دیدمش دیگر آن پیراهن فیروزه ای تنش نبود، آن شال طلایی را نداشت، موهایش خاک آلود بود و در چشمانش خستگی
و اشک می درخشید .
خواب می دیدم؟ نه بیدار بودم، خودش بود . اما او؟ این کجا؟ برای چه؟ شاید دوباره از گلش قهر کرده؟ ! اما نه بعد از آن همه چیز
که در مسافرت قبلی اش یاد گرفته؟ ! آن طرف را نگاه می کرد . نمی دانستم که اگر حرف بزنم جوابم را می دهد یا نه . اصلا شاید
زبان ما را بلد نباشد!
راستی آن خلبان کجایی بود؟ (۱) فرانسوی بود فکر می کنم، خوب پس فرانسوی بلد هست ; اما فارسی چطور؟
ا دارد به طرفم می آید . لبخندی کم رنگ می زند و به پیراهن سیاهم اشاره می کند .
– سلام آقا رضا، تو هم داری به جشن می روی؟
– ااسلام . . . جشن؟ کدام جشن؟
– بله دیگر جشن، جشن گل های سرخ را می گویم، گل سرخ هم، خیلی دوست داشت با من بیاید . ولی راه زمین دور بود و ترسیدم
مریض شود . برای همین هم من تنها آمدم و او به جای خودش این شال سرخ را دور گردنم انداخت تا برایش سوغاتی ببرم . نگفتی
جشن کجاست؟ خودشان گفتند که امسال قرار است (عزت) و (افتخار) ایران بیایند، حتما (پرستش) هم می آید؟
– به! چی داری می گویی؟ چه جشنی؟ تازه مگر کسی با لباس سیاه به جشن می رود؟ ! (عزت) و (افتخار) دیگر کی هستند؟
– رضا جان تو را به خدا زود باش بگو، می ترسم به چشن نرسم، تو که می دانی از چه راه دوری آمده ام
– آره آره می دانم ولی . . .
– ببخشید مثل این که اشتباه کردم . شهاب خودش گفته بود که: با این که جشن روی کره زمینه، ولی خیلی آدم ها حتی روحشان
هم از آن خبر ندارد . . . خداحافظ . . .
هنوز دهان من باز بود که از جلو چشمم نا پدید شد . واقعا گیج شده بودم . او، آن هم اینجا؟ ! لباس مشکی و جشن گلسرخ؟
پرستش، عزت؟
به راه افتادم . قرار بود با حمید هم کلاسیم، برویم مهدیه برای روضه . . . چقدر خیابان ها شلوغ بود، روز تحویل سال و خیابان ها این
قدر شلوغ و سیاه پوش؟ ! . . .
– سلام رضا جان! چطوری سال نو مبارک؟
– سلام حمید آقای گل گلاب . پسر کجایی تو؟ از پارسال تا حالا هیچ خبری از ما نگرفتی ها!
– مثل این که به شما تبریک گفتم ها چرا سال مبارکی نمی کنی؟
– چه سال مبارکی، پسر نوروز امسال با همه سال ها فرق دارد . مگر نمی بینی که همه سیاه پوشیده اند، آخر عزاست عید که نیست!
– درسته اما تبریک گفتن که عیبی نداره، تبریک یک دعای خوب است والا من هم قبول دارم که هر کس عزیزش را از دست بدهد
برایش لباس سیاه می پوشد و عزاداری می کند، هر چند که شب عید باشد، مثل همین جواد میرزایی که پارسال دو روز مانده به
عید نوروز پدرش توی تصادف مرد . .
– آره یادم است حتی تا دو ماه پس از تعطیلات هم جواد سیاه پوشیده بود و تا عید سال بعدش هم جلوی در خانه شان پارچه
مشکی زده بودند .
– راستی حمید، حدس بزن توی راه که می آمدم چه کسی را دیدم؟
– چه می دانم شاید آقای مدیر را دیده ای ها؟
– نه بابا، خیلی معروف تر از آقای منصوری!
– ببینم مگر این ها این طرف ها زندگی می کنند که من باید دیده باشمشان؟
– نه بابا، گفتم تو آدم حواس پرتی هستی لابد بابای من را با خشایار اشتباه گرفته ای و خیال می کنی که . . .
– برو بابا، من را بگو که دارم با چه کسی حرف می زنم . آن کارتون یادت هست که یک پسر بود و یک گل سرخ قشنگ داشت و دو
تایی روی یک سیاره کوچولو زندگی می کردند؟ !
– آره آره فکر می کنم اسم کارتونش مسافر کوچولو بود . خوب؟ !
«ایستگاه مهدیه . آخرش است . بفرمایید .» راننده اتوبوس داشت بلیطها را می گرفت .
– مگر سخنرانی شروع شده؟
– نه هنوز مانده فکر می کنم صدای زیارت عاشوراست .
همه سجده کرده می خواندند:
«اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لک علی مصابهم الحمد الله علی عظیم رزیتی . . .»
در ساختمان جا نبود، مجبور شدیم توی حیاط بنشینیم و مراسم را با تلویزیون مدار بسته تماشا کنیم .
وقتی دوباره دیدمش، سخنران مجلس داشت صحبت می کرد:
«بیایید کربلا را قشنگ تر تماشا کنیم، بیایید لشکر کم جمعیت ولی بزرگ امام حسین (ع) را بهتر نگاه کنیم، بایید ببینیم که امام
حسین (ع) و یارانش در این چند روز چگونه توانستند انسان و انسانیت را تا ابد رو سفید کنند .
امام حسین (ع) به همه انسان ها آبرو داد . عباس (ع) به دنیا ثابت کرد که یک انسان می تواند این گونه وفادار باشد . زینب به پا
خواست تا افتخار زنان جهان باشد . این ها واقعیت است، حقایقی است که زمین آن ها را روی خود لمس کرده . خاک کربلا هنوز از
خون آنها سرخ است افسانه نیست اسطوره نیست یک واقعیت زنده است . لحظه لحظه عاشورا درس است، تابلو افتخار است: کدام
قلم می تواند شکوه و زیبایی کودکی شش ماهه و غرق خون را که روی دست های پدرش به آسمان پیشکش می شود ترسیم کند؟
کدام زبان می تواند زیبایی آخرین مناجات امام حسین (ع) را بیان کند؟ آن گاه که حسین (ع) در اوج عشق بازی در قتلگاه نه، که
در حجلگاه لقا با معشوقش راز و نیاز می کند، وقتی است که هر چه را داشته داده ; اکبرش را، اصغرش را، عباس را، حبیب را، همه
را به پای یار نثار کرده است و حالا این چنین با او عشق بازی می کند:
پیشانی مجروحش را بر خاک گذارده، سینه و بدن چاک چاکش روی تیرهایی که اعماق بدنش را بوسه می زنند، چون بلمی در
دریایی خون شناور است و باز به یاد او است و زمزمه می کند «. . . صبرا علی قضائک یا رب لا اله سواک یا غیاث المستغیثین » . (۲)
«ای یارم، دلدارم، معشوقم، یاری جز تو کجاست؟ ! معشوقی جز تو کیست؟ ! به فریاد برس ای فریاد رس، حسین گوش به فرمان
توست، هر چه بخواهی به جان پذیرفته . . .»
آیا بدون کربلا، بدون عاشورا و بدون حسین، انسان آبرویی برای زیستن داشت . آیا باز هم می توانست به این آسودگی زیر آسمان و
روی زمین راه برود و آنها را چونان برده به خدمت خود در آورد؟ . . .»
سخنرانی به این جا رسیده بود که دوباره او را در تلویزیون مدار بسته دیدم ; میان جمعیت زانوانش را بغل گرفته بود و مثل ابر
بهاری اشک می ریخت . اشک ها روی شال قرمزش می ریختند و شال، سرخ و سرخ تر می شد . می خواستم او را به حمید نشان
بدهم ولی حمید هم حال و روزی مثل او داشت . جلسه که تمام شد . دیگر فراموشش کرده بودم . داشتیم به خانه برمی گشتیم که
از دور دیدمش . کجا داشت می رفت؟
«آهای! آهای!» فریاد کنان به سمتش دویدم . حمید هم هاج و واج به دنبالم دوید . لا به لای جمعیتی که بیرون آمده بود و دنبال
ماشین می گشت، به او رسیدم . برگشت و نگاهم کرد:
– سلام آقا رضا، پس تو هم جشن آمده بودی؟
– سلام مسافر کوچولو، چی گفتی؟ جشن؟ !
حمید که با چشمانی گرد و دهانی باز تا حالا ما را تماشا می کرد گفت:
– ش ش شما همان مسافر کوچولو هستید؟
– به حمید نگاه کرد و بی خیال گفت:
– چرا خودمم، چی شده حمید آقا چرا این قدر وحشت زده ای ؟
حمید خنده ای کرد و گفت:
– وحشت؟ ! نه نه من، من فقط خیلی خوشحالم که شما را می بینم آخر من تا حالا خیال می کردم که شما فقط توی . . .
(با آرنج چند بار به پهلویش زدم تا بالاخره بقیه حرفش را خورد).
تو هم با رضا آمده بودی جشن نه؟
جشن؟ ! هه هه هه، رضا این چه می گوید؟ ! مسافر کوچولو! این جا مجلس عزا بود می فهمی؟ عزا! برای همین هم همه سیاه
پوشیده اند . ا خودت هم که سیاه پوشیده ای، بابا آفرین .
عزا؟ عزا برای چی؟
من که دیگر از این گیج بازی های شاهزاده خسته شده بودم، زدم به سیم آخر و با صدای بلند به او گفتم:
– گوش کن شازده کوچولو! فکر می کنم، یکی تو را به اشتباه انداخته . درست است که امروز اولین روز فروردین است و ما سال های
قبل می گفتیم نوروز عید است و جشن می گرفتیم ولی امسال دیگر این خبرها نیست ; چون این روزها سالگرد شهادت چند نفر از
عزیزترین و محبوب ترین آدم ها برای مردم این مملکت است، آدم هایی که همه مردم حاضرند جان و مال و عزیزانشان را فدای آنان
بکنند، آن هم نه فقط شهادت به این سادگی که من دارم می گویم . . . برای همین هم امسال توی این مملکت ک
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 