پاورپوینت کامل آقای رئیس، حجتان قبول! ۳۶ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل آقای رئیس، حجتان قبول! ۳۶ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۶ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل آقای رئیس، حجتان قبول! ۳۶ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل آقای رئیس، حجتان قبول! ۳۶ اسلاید در PowerPoint :
۲۸
راهروهای طبقه ی آخر را که رد می کرد، تازه به اتاق منشی می رسید . آخرین اتاق، محل استقرار آقای رئیس بود . از سه ماه پیش،
تمام طبقات را دویده بود تا بتواند پاسخ چند نفر و امضاهای رنگی شان را بگیرد . نامه توی دستش بازی می کرد . کمرنگی کاغذ به
این می مانست که سال ها آفتاب خورده باشد . پاراف ها و امضاهای رنگ به رنگ با خطوطی شبیه دست خط دکترها، پایین نامه اوغ
می زد . آب دهانش را قورت داد . باید منتظر می شد تا جلسه تمام شود . این را وقتی فهمید که منشی با غرور، پشت میز گفت:
«حاج آقا جلسه دارن!»
روی صندلی نشست . داغ شده بود . توی سرمای کولر گازی دفتر صورتش قلقلک می شد . نگاهش را که روی دیوار انداخت،
عکس های کنار هم را دید و یک جمله در زیر عکس ها که روی آن نوشته بود «سال خدمت رسانی به مردم »
می خواست با خودش کنار بیاید . اما عصبانی بود . باید خودش را آرام می کرد . نباید با اخم رئیس را می دید . توی دهنش تلخ شده
بود . زبانش گس بود، خشک خشک . تازه از اجاره نشینی نجات پیدا کرده بود، اما بازهم مشکل داشت . دخمه ی بالای خانه ی پدر
مرحومش، دو تا اتاق داشت . یکی شان شبیه انباری بود . زنش با او تا به حال ساخته بود . او را دوست داشت . او تنها یادگار سال های
دور بود . دلش هوایی شد، وقتی به یاد او افتاد . دلش لک زده بود، برای عکس هایش، برای همان سال های دور . سال هایی که هنوز
با آن زندگی می کرد . در که باز شد، چند مرد، با کیف ها و لباس های تمیز بیرون آمدند . مردهایی که سفیدی پوست صورتشان،
شبیه سفیدی پوست دخترک های مدرسه ای بود . یکی شان که روی صورتش، جاهای تیغ، بدجوری خودش را نشان می داد با
قهقهه های بلند بیرون آمد . وقتی او را دید، ایستاد و با لبخند گفت: «بالاخره، حل شد یا نه؟»
با لبخندی جوابش داد: «اگه خدا بخواهد داره حل می شه!»
و بعد خداحافظی کرد . مردها که رفتند، منشی در را باز کرد و گفت: «بفرمایید!»
در را که پشت سرش بست، یک اتاق شیک با مبل های قشنگ، رئیس را احاطه کرده بود . جلوتر رفت و سلام کرد . صدایی آرام و
نامفهوم جوابش را داد . داشت روزنامه می خواند . سرش را بالا نیاورد تا ثابت کند رئیس است . صورتش روی روزنامه افتاده بود .
مطالب صفحه ی حوادث را زیر لبش هجی می کرد: «یک عرب خلیجی دختر ۱۶ ساله ی فراری را خرید!»
هجی کردنش که تمام شد، سرش را کمی بالا آورد و از زیر شیشه ی عینکش، نیم نگاهی به او انداخت، با صدایی دورگه گفت:
«فرمایش!»
لبخندی مصنوعی روی لبش نشست و گفت: «حاج آقا! بالاخره معاونتون نظرش رو دادن . اگر شما موافق باشین، ایشون هم
موافقن . این هم امضاشه » .
و بعد، با انگشت جای امضای معاون را نشان داد . نظر معاون را که خواند، با اکراه انگشت های لطیفش را لای خودکارهای رنگی
توی لیوان برد و خودکار بنفش را برداشت . پای آن به خطی که خودش هم آن را سخت می خواند، نوشت: «اقدام شود!»
رنگ خودکارهایش هر کدام یک پیام داشتند . پیام هایی رمزی که فقط زیر دستان حاج آقا آن را می فهمیدند . کارش که تمام شد،
دستش را روی سینه اش گذاشت . می سوخت، اما خوشحال بود . عقب عقب رفت و هی تکرار کرد: «حاج آقا! لطف کردید . ممنون .
مدیونتونم . خدا بچه هاتون رو بهتون ببخشه!»
حاج آقا مقداری صورتش باز شد و یک لبخند ناز به سمت او هدیه کرد و دوباره سرش را کرد، توی صفحات روزنامه . در که بسته
شد، هنوز چشمانش، حوادث را مرور می کردند .
دو ماه گذشت تا که زمین صدو پنجاه متری اش را تحویل گرفت، آن هم با هزار زحمت و زجر . چاله اش را که برداشت، سریع
مشغول به ساختن آن شد . کوچه هنوز خاکی بود و به جز دو همسایه ی آخر کوچه که سقف خانه ی نیمه کاره شان را زده بودند، در
دوطرف چیزی جز زمین خاکی نبود . ملاط را که خوب به هم زد، بیل را محکم فرو برد، در میان ماسه های کنار ملاط . استانبولی
را روی دوشش گذاشت . دوباره فکرش روی قسطهایش متمرکز شد . قسطها اعصابش را به هم می ریختند . خسته بود . ملاط را
که گذاشت کنار دست بنا، خودش نشست کنار دیوار و تکیه داد روی آن . از روی زمین، رطوبت نیم جانی برمی خواست . توی
فکرش، دفتر حساب و کتابش را باز کرد و دوباره شروع کرد، به کم و زیاد کردن رقم ها . آخرش را که جمع می بست، این عدد زیر
خط جمع کل، نقش می بست «چهار میلیون و هشتصد هزار تومان » این مقدار کم داشت . می خواست سقف خانه را بزند . فکر
تهیه ی پول آن او را به هم می ریخت . شده بود مثل برکه ای آب که فکر پول، حرکت های موجدار عصبی روی آن می آفرید . از حقوق
صدوهشتاد هزار تومانی اش، هرماه فقط پنجاه هزار تومان برایش می ماند، ما بقی حقوق یکراست لای دفترچه های قسط می رفت،
تا سر موعد پرداخت شود .
به فکر قسط آخر تلویزیون بود که صدای بنا او را به خودش آورد . کارش تمام شده بود و می خواست برود . بنا که رفت، با همان سر و
وضع خاکی، سوار موتورش شد و راهش را کشید به سمت خانه . آفتاب در حال سرخ شدن بود که به خانه رسید . باید منتظر
می شد تا صبح که دوباره آفتاب طلایی بزند .
دلش خوش بود به زهرا و دوتا فرشته ی زیبایی که با دیدن او می گفتند: «بابا رضا! خسته نباشی » زنش یک روستایی ساده بود . آن
قدر ساده و صاف که تمام فکرهایش را تبدیل به آرامش می کرد . قسطهایش با دیدن زهرا فراموش می شدند . خیلی دوستش
داشت . اگر او نبود، هرگز خانه دار نمی شد . زمینش را مرهون زهرا بود . هر چه طلا داشت فروخته بود، تا بتواند کمکی کرده باشد
. دار قالی اش هم درحال تمام شدن بود . کرک می با
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 