پاورپوینت کامل بغض باران ۱۵ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل بغض باران ۱۵ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۵ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بغض باران ۱۵ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل بغض باران ۱۵ اسلاید در PowerPoint :
۲۴
برای شانزدهمین بهاری که بی او گذشت.
شانزده سال است هی می آیم پشت این در می ایستم.
دکترها می گویند «ملاقات ممنوع» هستی، می گویند خسته ای، باید استراحت کنی. دلم
برایت یک ذره شده. چرا کسی نمی خواهد برایت آب میوه بیاورم؟ تو که همیشه من را
دوست داشتی. حداقل تو یک چیزی بهشان بگو! بگو که ما چقدر با هم دوست هستیم!
می دانی! یک روز از آن روزهای اول که آورده بودنت این جا، یک هو همه چیز به هم
ریخت. یک هو آسمان بغضش ترکید و های های زد زیرگریه. هرچه گفتم یواش تر، تو خوابی؛
گوش نداد که نداد. همین طور یک ریز برای خودش گریه می کرد. دیگر اعصابم را خورد
کرده بود.اصلاً همه اعصابم را خورد کرده بودند. نمی دانم چرا همه یک هو از رنگ مشکی
خوششان آمد؛ مادر مشکی پوشید، پدر مشکی پوشید، آبجی، داداش امیر که سال به دوازده
ماه مشکی تنش نمی کرد، حتی او هم سرتا پایش را مشکی کرده بود.
می بینی! تو که نباشی همه حتی سلیقه شان هم بد می شود. حتی رؤیاخانم زن همسایه
مان که آن قدر ادعایش می شد، یک دست مانتو شلوار مشکی خرید و پوشید.
چقدر حرف می زنم؟ الان است که بیندازنم بیرون. پاهایم خسته شده. چرا کسی این در
لعنتی راباز نمی کند؟ آخر تو که هیچ وقت این قدر نمی خوابیدی. آن قدر خوابیدی که
دایی مرتضی هم رفت؛ یعنی بردنش. آخر می گفتند او هم خسته شده، باید استراحت کند.
چه قدر دلش می خواست ببیندت. هرچه بهشان گفتم یک کم دیگر صبر کنید، الان بیدار
می شود. باورشان نشد، آخرش برش داشتند بردند. گذاشتن روی ویلچر؛ بردند بیمارستان
ساسان۱ که استراحت کند. آخر می دانی بیمارستان ساسان خیلی ساکت و آرام است. هیچ کس
آنجا شلوغ نمی کند. فکر کنم نمره انضباط همه شان بیست است؛ فقط نمی دانم چرا مادر
بزرگ جمعه ها که از پیش دایی مرتضی بر می گردد این قدر چشم هایش قرمز است. فکر کنم
به خاطر گلهای باغچه آنجاست، خودش می گوید چشم هایش را اذیت می کند.
اصلاً چرا من این ها را برای تو می گویم؟ خب باید هم بگویم! خودم که خوب می دانم
چه قدر دایی مرتضی را دوست داشتی، مگر وقتی داشت می رفت جبهه پیشانی اش را نبوسیدی؟
مگر نگفتی خوش به حالت، کاش من جای تو بودم؟ »
این آقای دکتر هم که فقط بلد است هی بیاید و برود. حداقل نمی گوید
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 