پاورپوینت کامل اسیر اما سربلند؛ پای ارتفاع ۱۷۲ ; خاطرات آزاده حبیب الله معصوم ۳۱ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل اسیر اما سربلند؛ پای ارتفاع ۱۷۲ ; خاطرات آزاده حبیب الله معصوم ۳۱ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۱ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل اسیر اما سربلند؛ پای ارتفاع ۱۷۲ ; خاطرات آزاده حبیب الله معصوم ۳۱ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل اسیر اما سربلند؛ پای ارتفاع ۱۷۲ ; خاطرات آزاده حبیب الله معصوم ۳۱ اسلاید در PowerPoint :
۲۶
قصه اسارت تان
من در سال ۶۴ در سن ۱۸ سالگی در عملیاتی که درون خاک عراق داشتیم، در منطقه چنگوله
مهران به اسارت درآمدم. البته من دو شب پیش از اسارت فهمیدم که اسیر می شوم چون
خواب دیده بودم که اسیر شده ام و در بغداد، در یک سلول هستم و یک عده را در آن سلول
دیدم که از پهلو و از پا تیر خورده اند و دارند ناله می کنند. من هم دراز کشیده ام
روی زمین بدنم هم خیلی خاک و خون گرفته. بنده خدایی را هم در خواب دیدم به نام آقای
عبدالمهدی نیک منش که بچه داراب شیراز بود و در عمرم ایشان را ندیده بودم که ایشان
یک مرتبه بلند شد و حالت تهوع به او دست داد، و وقتی که بیدار شدم فهمیدم که اسارتی
در پیش است؛ ولی خب، ما هم تکلیف داشتیم که راهمان را برویم؛ هر چه پیش بیاید. پس
فردایش که اسیر شدم دیگر در التهاب اسارت، خوابم را فراموش کرده بودم.
خوابی که تعبیر شد
فقط وقتی در سلول بغداد بودیم، این آقای نیک منش را که اهل داراب بود دیدم؛ همان
بود که در خواب دیدم. بلند شد. حالت تهوع به او دست داده بود. یاد خوابم افتادم.
برخاستم و فریاد زدم که این صحنه را دو شب پیش در خواب دیده ام. شاید چون ایشان با
من یک سرنوشت مشترک داشت، پیش از اسارت به من معرفی شد! با هم رفیق شدیم. در روزهای
پایانی اسارت هم من و هم ایشان، اسهال خونی شدید گرفتیم؛ ایشان در آستانه آزادی به
شهادت رسید و من هم تا مرز مرگ پیش رفتم، اما رفقا دست به دعا برداشتند و ما را
برگرداندند قسمت بود که ما باشیم بلکه گوینده خاطرات این شهید باشیم و سرانجام بعد
هم یک روز، به ایشان ملحق شویم ان شاءالله!
سربلند، پای ارتفاع ۱۷۲
ـ با لشگر ۱۷ علی ابن ابی طالب. وقتی وارد منطقه شدیم، متوجه شدیم که عراق، خط را
خالی کرده است. وقتی عراق خط را خالی کرد، ما با دو تا شهید شاید، خط را گرفتیم؛
اما شگرد دشمن این بود، وقتی که جایی را خالی می کرد، معلوم می شد که عملیات لو
رفته و فردایش پاتک می زد و همه را اسیر می کرد؛ لذا نیروهای ما بی درنگ عقب نشینی
می کردند. فرمانده ها به این نتیجه رسیدند، حالا که ما تا این جا آمدیم، دشمن هم که
فکر می کند الان ما عقب نشینی می کنیم؛ بهتر است همین طور که داریم عقب نشینی
می کنیم، غافلگیرانه از هر محور، ۳۰ نفر را بفرستیم جلو و به دشمن یک ضربه بزنیم؛
یعنی به آخرین آرایششان. لذا در جبهه میانی که ما بودیم، ۳۰ نفر را برگزیدند؛ البته
هر سی نفرمان داوطلب بودیم. تقریباً هم مشخص بود، هر که می رود، چون دارد عقب نشینی
صورت می گیرد، یا اسیر می شود یا شهید؛ یکی از این دو تا است. ما هم به هر حال جزو
این ۳۰ نفر شدیم و حرکت کردیم. الحمدلله شب، خیلی موفق بودیم؛ یعنی؛ شب توانستیم
چند تا سنگر دسته جمعی و سنگر ضدهوایی عراقی ها را متلاشی کنیم و به چند تا نفربر
آسیب کلی بزنیم. تلفات از دشمن گرفتیم حتی اسیر گرفتیم یعنی وقتی صبح شد ما سه نفر
اسیر داشتیم . صبح که شد، چون نیروهای خودمان عقب رفته بودند، دیگر کاملاً در
محاصره بودیم. هوا داشت روشن می شد، نماز را خواندیم. پای ارتفاع ۱۷۲ نشسته بودیم؛
همان جور که نشسته بودیم این سه تا اسیر هم کنارمان بودند، یک اتفاق جالب افتاد. ما
دیدیم یک نفر دارد از جاده می آید در پایین ارتفاع، جاده ای وجود داشت؛ جاده
تدارکاتی. دیدیم یک نفر دارد می آید. ما خیال کردیم ایرانی است فکر نمی کردیم این
عراقی باشد.به ما که رسید، اگر هیچ چیزی نمی گفت، رد می شد و ما اصلاً نمی فهمیدیم
که عراقی است؛ از بس خسته بودیم؛ آب ما هم تمام شده بود. این آقا به ما که رسید،
سلام کرد؛ آن هم با لهجه غلیظ عربی، تا این سلام را داد ما متوجه شدیم که عراقی
است؛ و مجبور شدیم پیش از این که بخواهد در دره خودش را بیندازد و فرار کند به
رگبارش ببندیم بعدهاً من در نوشته هایم گفتم سلام بی جا سجده سهو دارد. این بنده
خدا اگر سلام بی جا نمی کرد می توانست برود و ما اصلاً متوجه نمی شدیم. نیم ساعت
بعد از این واقعه هوا کمی روشن شد. یک مرتبه تیرباری که بالای سر ما بود، ما را به
رگبار بست که چند تا از رفقا، همان جا شهید شدند و ما بی درنگ خودمان را کشیدیم به
حاشیه ارتفاع معلوم شد آن ها از اول دیده بودند ما را؛ مترصد بودند که هوا روشن
بشود. ما دیگر در دست دشمن بودیم. سه اسیر عراقی را فرستادیم تا اجساد شهدایمان را
بیاورند؛ ولی با تیربار خود عراقی ها، هر سه اسیر کشته شدند. بعد دیگر ما افتادیم
در یک شیار وجنگ و گریز آغاز شد. سه نفر از بچه ها درجا شهید شدند؛ در همان رگبار
اولیه و تا آخر، حدود ۱۳ نفر به شهادت رسیدند. تا ظهر، ما فرار می کردیم به امید
این که شب برگردیم؛ این ۱۳ نفر هم که در همین جنگ و گریز به شهادت رسیدند. ما از
صبح آب نداشتیم؛ آن هم در ۲۴ مرداد مهران، در هوای ۵۰ یا ۵۵ درجه. تشنگی بر ما غلبه
کرده، دهان های ما مثل چوب شده بود؛ به طوری
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 