پاورپوینت کامل چهل منزل ۷۷ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل چهل منزل ۷۷ اسلاید در PowerPoint دارای ۷۷ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل چهل منزل ۷۷ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل چهل منزل ۷۷ اسلاید در PowerPoint :

۱۰

نامش مغیره بن شعبه بود؛ از نوابغ عرب و استاد حیله گری و خیانت. والی کوفه بود.
شنید معاویه قصد دارد عزلش کند، با خودش فکر کرد که دست پیش بگیرد و خودش استعفا
دهد. در راه شام؛ علاقه شدیدش به حکمرانی او را به طرح حیله ای شوم وا داشت. مغیره
تصمیم گرفت آرزوی دیرینه و نهفته معاویه را برآورده کند؛ آرزوی خلافت یزید!

*

پیشنهاد مغیره به کام معاویه خوش آمد و او رفت تا از کوفیان برای یزید بیعت بگیرد.
با سی هزار دینار، ایمان ده نفر را خرید و به ریاست پسرش به سوی شام فرستاد. وقتی
چرب زبانی ها و تملق هایشان تمام شد معاویه از موسی پسر مغیره پرسید پدرت ایمان
اینان را به چند خریده بود؟ موسی گفت: سی هزار دینار. معاویه گفت: ارزان فروختند!

*

کوفیان و شامیان بیعت کردند. بزرگان مدینه، سرباز زدند. مروان بن حکم والی مدینه به
خاطر سستی در بیعت گرفتن عزل و سعیدبن عاص والی مدینه شد، اما از او نیز کاری
برنیامد. معاویه دست به قلم شد و خطاب به امام حسین نوشت: از شما با این بزرگی و
شرافت بعید است که وفای به عهد نکنید. نگذارید رشته دوستی ما گسسته شود! از خدا
بترس! مردم را به آشوب باز نگردان. درباره خودت و دینت و امت محمد بهتر بیندیش!

*

عمروبن حمق، صحابه بزرگ پیامبر و حجربن عدی و یاران پارسایش را بی گناه کشتی و دست
ستمگری چون پسر عبید رومی را باز گذاشتی تا هر ستمی که خواست به مردم روا دارد.
بدان که خداوند فراموش نمی کند که تو مردم را به گمان، کیفر می کنی و به تهمت
می کشی و کودکی را امارت می دهی که شراب می نوشد و با سگان بازی می کند. تو را
می بینم که خودت، دینت و رعیتت را تباه می کنی والسلام.

این جواب حسین بن علی بود؛ کوتاه و دندان شکن.

وقتی فهمید که روزگارش به سر آمده و لحظه جدایی از عیش و لذت هایش فرارسیده این شعر
را سرود: ای کاش ساعتی هم به حکومت توجه نمی کردم و چشم بسته تن به لذت ها نمی دادم
و مانند آن کسی (علی ) بودم که دنیا را با دو جامه گذراند و بدان بسنده کرد تا به
خفتگان گور پیوست. هفتاد سال در این دنیا زندگی کرد و ۴۲ سال فرمان روایی، و
بالاخره در نیمه رجب سال ۶۰ هجری به علت بیماری سل به هلاکت رسید. او رفت و خلافت
را برای فرزند ناخلفش یزید به ارث گذاشت.

*

می نوشید و می خروشید وقتی از این کار منعش می کردند می گفت: اگر شراب در ایین پدرم
حرام است در کیش مادرم حلال است! همه می دانستند که مادرش مسیحی است. تمام وقتش با
ساز و آواز و رقص و سگ ها و بوزینه ها می گذشت! فکر می کرد همه جا کاخ پرناز و نعمت
پدرش است. در تمام طول عمرش هر چه می خواست بلافاصله حاضر بود. عادت نداشت
خواسته اش رد شود. همین امر باعث شد که تا برخلاف پدرش که شخصیتی چند بعدی داشت، یک
بعدی بار بیاید؛ کوته نظر و نابخرد!

*

پیش از اعلان عمومی مرگ معاویه در مدینه، سه نفر باید بیعت می کردند؛ حسین بن علی
عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر. یزید به خوبی می دانست که اگر این سه تن از بیعت
سرباز زنند دیگر محال است کسی در مدینه با او بیعت کند. یزید در نامه ای کوچک به
ولیدبن عتبه والی مدینه نوشت:

از این سه تن برایم بیعت بگیر. اگر خودداری کردند گردنشان را بزن و سرهایشان را
برایم بفرست. والسلام.

*

جامه پوشید، وضو گرفت، دو رکعت نماز خواند. در نماز هرچه دوست داشت از خدا خواست.
عصای پیامبر را به دست گرفت و همراه سی تن از خاندان و شیعیان راهی خانه ولید شد.
ولید خبر مرگ معاویه را داد و از حسین تقاضای بیعت کرد. حسین رو به ولید کرد و
گفت: ما خاندان پیامبریم، گنجینه رسالت، جایگاه آمد و شد فرشتگان و محل رحمت. یزید
مردی است فاسق و شرابخور. نفس های محترم را می کشد و آشکارا فسق می کند. کسی چون من
با چون اویی بیعت کند؟!

*

شکی نبود که یزید قصد دارد امام حسین را به شکلی مبهم و پیچیده و یا آشکار و علنی
به قتل برساند. احتمال وقوع درگیری نظامی در مدینه بسیار زیاد بود. امام با یک
محاسبه واقع بینانه برای پیشگیری از حوادث احتمالی با کاروان خویش از مدینه بیرون
آمد. امام می دانست که اگر در مدینه بماند قیامش در نطفه خفه می شود و امویان از
قتل او به نفع خودشان بهره برداری تبلیغاتی می کنند.

حسین باید در آن شرایط زمانی و مکانی که خودش انتخاب کرده بود به شهادت می رسید تا
وجدان امت را بیدار کند.

*

امام از بی راهه نرفت از شاهراه مکه گذر کرد تا با یک حرکت تبلیغاتی قیام خود را به
کاروان ها و رهگذران مسیر اعلام کند. از شاهراه رفت تا به مردم بفهماند که در زمره
سرکشانی که حکومت مشروع را می پذیرند و سپس از فرمان آن سرباز می زنند و از ترس
جاسوسان حکمران، راه فرعی را انتخاب می کنند، نیست. او به همه اعلام کرد که نماینده
شریعت و صاحب شاهراه است. اصل شریعت اوست و یزید چیزی جز انحراف و سرپیچی از دین
نیست!

*

وقتی از دور چشمش به کوه های مکه افتاد زیر لب زمزمه کرد: و لمّا توجَّهَ تلقاءَ
مَدین قال عسی ربّی اَنْ یهدینی سواءَ السبیل؛ چون به سوی شهر مدین رو نهاد با خود
گفت پروردگارم مرا به راه راست هدایت فرما. (قصص: ۲۲)

مردم به سویش می آمدند و به دور گوهر وجودش حلقه می زدند. به سخنانش گوش می دادند و
روایات را می نوشتند. حسین برای آخرین بار چهار ماه و پنج روز در مکه درنگ کرد!

*

سفیر حسین مسلم بن عقیل با مژده شهادت رو به سوی کوفه کرد. مسلم رفت تا کوفیان را
محک بزند. هجده هزار نامرد، پنهانی و به دور از چشمان نعمان بن بشیر والی کوفه با
او بیعت کردند. وقت نبرد، مرد بود از اهل کوفه که می آمد و به پسر و برادرش و پسر
عمویش می گفت: برگردید دیگران هستند. زن بود که می آمد و به پسر و همسر و برادرش
التماس می کرد که برگردند. مسلم تا به خود بیاید پیکر مطهرش در کوچه و بازار کوفه
روی زمین کشیده می شد.

*

حسین راه کربلا را در پیش گرفت. در منزلگاه زباله خبر شهادت مسلم به او رسید.
امام از خیمه بیرون آمد، رو به جماعت کرد و گفت: مسلم و هانی کشته شده اند. شیعیان
ما را رها کرده اند. هر که می خواهد بازگردد هیچ تعهدی نسبت به ما ندارد، بازگردید.
مردم از چپ و راست پراکنده شدند. از این منزل به بعد کاروان حسین چون خورشیدی
فروزان در دل کویر می درخشید.

*

هرچه اسب را هی می کرد اسب از جایش تکان نمی خورد. بر اسب دیگری سوار شد آن هم سر
جایش میخکوب شده بود. بر اسب دیگری نشست آن هم همین طور تا هفت اسب همه بی حرکت بر
جایشان میخکوب شده بودند. نفس عمیقی کشید و پرسید نام این سرزمین چیست؟ گفتند:
غاضریه. پرسید نام دیگری هم دارد؟ نینوا. نام دیگر؟ کربلا.

دشت را از نظر گذراند و زیر لب زمزمه کرد: فرود ایید این جا همان مکانی است که
حرمت ها شکسته می شود و خون های ما به زمین می ریزد. خدایا پناه می برم به تو از
کرب وبلا.

*

از ابن زیاد به عمرسعد: آن قدر برایت اسب و مرد و ادوات جنگی فرستاده ام که دیگر
هیچ بهانه ای برای نجنگیدن با حسین باقی نماند والسلام.

عبیدالله مکرر برای عمرسعد پیک می فرستاد تا در جنگ با حسین بن علی شتاب کند. روز
ششم، سرزمین کربلا از خیل لشکریان عمرسعد سیاه پوش شد؛ سی هزار سرباز.

در این سوی دشت، سالار شهیدان با آرامش تمام ۱۶ میل از زمین های کربلا را به
شش هزار درهم خرید؛ به قیمتی بیش تر از ارزش زمین ها. نمی خواست در زمین های دیگران
دفن شود. از اهالی روستای نینوا تقاضا کرد از زائرانش پذیرایی کنند.

*

روز هفتم محرم آغاز قحطی آب بود. وقتی تشنگی امان کودکان حرم را برید، امام تیشه ای
برداشت، از پشت خیمه ها نوزده قدم به سمت قبله گام برداشت، سپس تیشه را به زمین زد
و چشمه ای زلال جاری شد. همه نوشیدند و مشک ها هم پر شد. آن وقت چشمه در برابر
دیدگان همه به زمین فرو رفت و هیچ اثری از آن باقی نماند. وقتی آب ها تمام شد. عموی
مهربان حرم با سی سوار و بیست پیاده به آب زد. عمو و سواره ها می جنگیدند و
پیاده ها مشک ها را پر می کردند. کشتند ولی کشته ندادند. آب مشک ها آن قدر زیاد بود
که همه سیراب شدند.

*

حبیب مزاح می کرد و می خندید دیگران به او خرده گرفتند. حبیب گفت:
چرا شادمانی نکنم؟! تا وصال حق فقط یک شب فاصله باقی است. مگر پیامبر وعده نداد که
ما هم چون ابراهیم که آتش بر او سرد شد درد شمشیر ها و نیزه ها را احساس نمی کنیم.
مگر مولایمان نگفت که مژده باد بر شما اگر ما را بکشند بر پیامبران وارد می شویم.
مگر وعده بهشت و حورالعین نداد. مگر جایگاهتان را در بهشت ندیدید؟

وقتی حبیب سخن می گفت گل لبخند بر لب های یاران حسین می شکفت.

*

میمنه سپاه به زهیربن قین و میسره آن به حبیب بن مظاهر سپرده شد. پرچم دار سپاه
حسین هم عباس بن علی بود. خیمه ها پشت سپاه قرار گرفت و پشت خیمه ها خندقی حفر شد
تا در وقت جنگ، آتش برافروخته آن، مانع حمله سپاه دشمن از پشت سر شود. حسین دست به
دعا برد: خدایا تو در اندوه، پشتوانه و در دشواری امید منی. چه غم هایی که تاب از
دل می برد و برای زدودنش راهی نیست. غم هایی که در آن دوستان رهایمان می کنند و
دشمنان شماتتمان. چه غم هایی که به من رسید و آن ها را به تو واگذاشتم. چون به تو
دل بسته بودم تو گره از کارم باز کردی هر نعمتی که دارم از توست و هرچه بخواهم از
تو می خواهم.

*

حسین بر مرکب نشست و با صدای بلندی که همه می شنیدند شروع به سخن کرد:
ای مردم مرا نمی شناسید؟ من پسر دختر پیامبر شما نیستم؟ پدرم جانشین و پسر عموی
پیامبر نیست؟ ایا شنیده اید که رسول خد درباره من و برادرم فرمود: این دو سرور
جوانان اهل بهشتند؟ اگر در این که من فرزند دختر پیامبر شما هستم شک ندارید به من
بگویید که چرا درصدد کشتن من برآمده اید؟ آیا کسی از شما را کشته ام؟ مالتان را
خورده ام؟ به کسی از شما زخمی زده ام که بخواهید قصاصم کنید؟ شما نبودید برایم نامه
نوشتید که بیا میوه ها رسیده و باغ ها سرسبزند، بیا که سپاه آماده است؟

سپاه عمرسعد در سکوتی مرگ بار فرو رفته بود. حسین سر به زیر افکند و به سوی سپاهش
بازگشت.

*

اولین تیر را عمرسعد انداخت. پس از آن باران تیرها بر سر امام و یارانش فرود آمد.
امام اذن میدان داد. سواران لشکر که ۳۲ نفر بودند آن چنان سواره نظام دشمن را
شکافتند که عمرسعد به ناچار تیراندازان را به میدان فرستاد. تا ظهر عاشورا یکی از
سخت ترین نبردها درگرفت. با تدبیر نظامی امام، دشمن فقط می توانست از یک سو به سپاه
حمله کند و این تدبیر، سران سپاه دشمن را دیوانه کرده بود.

*

تا اذان ظهر، پنجاه نفر از یاران باوفای حسین به شهادت رسیدند. ابوثمامه صائدی وقت
اذان را به امام یادآوری کرد. حسین فرمود: از اینان بخواهید تا به ما اجازه خواندن
نماز بدهند. لشکریان کفر اجازه نماز ندادند و امام به نماز خوف ایستاد.
سعیدبن عبدالله سپر تیرهای دشمن شد. آن قدر ایستاد تا سلام امام را شنید. حسین سرش
را به دامن گرفت. سعید گفت: ای فرزند رسول خدا ایا وفا کردم؟

امام لبخندی زد و گفت: آری تو پیش از من به بهشت می روی.

*

اولین کسی که از هاشمیان به میدان رفت شبیه ترین خلق به رسول خد علی اکبر بود.
خون عون و جعفر، قاسم و عبدالله، علی اصغر و عباس‡ و ده ها تن دیگر از هاشمیان خاک
کربلا را گلگون کرد.

وقتی حسین سر بر خاک کربلا گذاشت، جبرئیل، اهل کوفه را ملامت کرد. خورشید آن چنان
کسوف کرد که ستارگان در آسمان نمایان شدند و از زیر هر سنگی که برداشته می شد خون
تازه می جوشید. حسین کشته شد. افق برای همیشه رنگ خون گرفت.

*

قتل حسین و غارت لباس های او، راندن اسب بر پیکر مبارکش، قتل عام یاران باوفای او،
هیچ کدام عطش وحشی گری های سپاه عمرسعد را برطرف نکرد. این بار نوبت شکستن حریم
حسین بن علی بود؛ به غارت بردن خلخال ها و گوشواره ها و معجرها. آتش زدن خیمه ها و
کتک زدن زنان و کودکان بی پناه. جنایاتی که قلم از نوشتن آن شرمگین است.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.