پاورپوینت کامل آمده ام تا بمانم ۳۳ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل آمده ام تا بمانم ۳۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل آمده ام تا بمانم ۳۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل آمده ام تا بمانم ۳۳ اسلاید در PowerPoint :
۳۴
نخستین بار، وقتی بود که روی طلب کردن از امام رضا علیه السلام را نداشتم. همه اش
هم تقصیر محسن ـ خدا بیامرز ـ بود. او پیشنهاد داد. رفته بودیم مشهد؛ با عمو
این ها. هردوکلاس سوم راهنمایی بودیم و تازه صدایمان خش دار شده بود و پشت لبمان
سبز.
شب، دیر وقت رسیدیم مشهد. تا مسافر خانه پیدا کنیم و مستقر شویم، ساعت از دوازده
گذشته بود. تازه شروع کردیم به بالا و پایین رفتن و توی سوراخ سنبه های مسافرخانه
گشتن. این شد که صبح دیر بیدار شدیم. مثل این که صدایمان هم زده بودند و بیدار نشده
بودیم؛ آخر، هم خواب من سنگین بود هم خواب محسن. آن وقت، سرزنش های مادر بود و غر
زدن های زن عمو:
ـ تا نصف شب ورجه ورجه کردن، خواب ماندن هم دارد.
ـ آمده اند زیارت، نمازشان قضا می شود!
و چپ چپ نگاه کردن های پدر و ریزخندهای فاطمه که آن زمان دختر عمویم بود و حالا
همسرم.
مسافرخانه توی خیابان مشرف به حرم بود. پارا که از مسافرخانه بیرون گذاشتیم، انگار
قلبم کنده شد. هرچه به حرم نزدیک تر می شدیم، گنبد طلایی بارگاه بزرگ تر می شد و
دلهره ام بیش تر. محسن هم انگار بهتر از من نبود؛ چون در تمام طول راه، یک کلمه هم
صحبت نکردیم. وارد صحن حرم که شدیم، پاهایم شروع به لرزیدن کرد. حس کسی را داشتم که
امانتی از بزرگی پیشش بوده و خوب آن را نگه نداشته و حالا به نزد آن بزرگ می رود.
وقتی چشم چپم سوخت، تازه متوجه شدم که دارم شروشر عرق می ریزم و صورتم خیس عرق است.
ایستادم محو تماشای ضریح و دست هایی که به سوی آن دراز می شد. بعد از مدتی ـ
نمی دانم چه مدت ـ یک دفعه یاد محسن افتادم. سربرگرداندم به طرفش… او هم همان
موقع سرچرخاند و نگاه هایمان به هم گره خورد. بی مقدمه گفت: «حسن، بیا با حضرت عهد
ببندیم که دیگر نمازمان قضا نشود».
چند لحظه سکوت کرد و دوباره ادامه داد: «من که می خواهم عهد ببندم؛ اگر تو
نمی خواهی نبند»… و راه افتاد به طرف ضریح؛ به سختی راه باز می کرد. من هم به
دنبالش.
عهدمان فقط ده روز دوام آورد. سه روز بعد از بازگشت از مشهد، دوباره خواب های سنگین
بود و آفتاب زودتر از موعد در آمدن و بشکن زدن های شیطان.
در این باره هیچ وقت باهم حرف نزدیم. انگار از همدیگر هم خجالت می کشیدیدم! اما
هردو می دانستیم که عهد شکستیم ـ هم من شنیده و یا دیده بودم هم او.
این طور بود که دیگر رویمان نمی شد از امام رضا علیه السلام طلبی کنیم و یا این که
بخواهیم طلبمان کند. این ماند تا دوسال بعد که دلمان بدجوری گرفته بود و با بچه های
هیئت آمدیم قم، گنبد حرم را که دیدم، دلم پر کشیده تا مشهد. حالتی بین خوش حالی و
شرمندگی بهم دست داده بود. می خواستم بخندم؛ ولی دلشوره داشتم، چرا؟ خودم هم
نمی دانستم. شاید به خاطر این که آمده بودیم پیش خواهر آن بزرگ واری که امانتش را
نگه نداشته بودیم. ولی از طرفی هم خوش حال؛ به این خاطر که بالاخره راه حلی پیدا
کردم.
وارد صحن که شدم، دوباره پاهایم شروع به لرزیدن کرد و خیس عرق شدم. باز ضریح بود و
دست های نیاز که گره می خورد به آن. یک دفعه به فکرم رسید خواهرش را دخیل قرار دهم.
نه این که همیشه انسان با مادر و خواهر راحت تر صحبت می کند تا پدر و برادر و درد و
دلش را اول به مادر و خواهر می گوید بعد به پدر و برادر!
همان جا نذر کردم و توبه کردم و عذر خواستم وشما را واسطه قرار دادم. وقتی به محسن
گفتم، او هم همین کار را کرد، به علاوه این که دویست تومان نذرش را همان موقع از
جیبش درآورد و انداخت داخل ضریح و خندید و گفت: «ما که نذرمان را ادا کردیم پس خانم
هم باید حاجتمان را بدهد». از زرنگی اش خوشم آمد. من هم همان کار را کردم. چه زود
هم حاجت گرفتیم! یک ماه بعد، جور شد و رفتیم مشهد.
دیگر راهش رایاد گرفته بودیم. هرجا کارمان گیر می افتاد، می آمدیم قم. نذر می کردیم
و بلافاصله هم ادا می کردیم تا حاجتمان برآورده شود. تا سال بعد، دو سه نذر کردیم؛
قبولی، خوب شدن مریضی و … تازه رفته بودیم سال دوم دبیرستان که جنگ شروع شد.
شهرها رنگ عوض کردند. هر لحظه خبری از جبهه ها می آمد. گه گاه، هواپیماهای عراقی
راه گم می کردند و به آسمان شهرما می آمدند. بچه های مسجد محله یکی یکی و چندتا چند
تا اعزام می شدند.
دو سه بار به شوخی موضوع جبهه رفتن را پیش کشیدم؛ ولی هربار با برخورد تند مادر
روبه رو شدم. حتی یک بار به گریه افتاد. راستش خودمان هم آن چنان مصمم نبودیم؛ تا
این که حاج اسماعیل شهید شد. هم محلی و هم مسجدی بودیم. شصت سال داشت و پنج تا بچه؛
توی آبادان شهید شد. شهادت او شوکی بود به ما. از آن پس از راه رفتن توی کوچه احساس
بدی بهمان دست می داد. دور از چشم خانواده ها، شناسنامه ها را برداشتیم و رفتیم
مسجد. قبولمان نکردند. دست کاری شناسنامه ها هم فایده نداشت. حسین آقا ـ مسئول
پایگاه ـ گفت: «حسن آقا یک شبه سه سال بزرگ شدی». آن وقت نوبت به التماس و خواهش از
حسین آقا و بزرگ های مسجد شد؛ اما بی فایده بود.
شب، توی خانه عمو، هردو، دمق روی پله های حیاط نشسته بودیم و بی آن که با هم حرف
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 