پاورپوینت کامل اندکی از آن همه دنیای گمشده …حالا دلم قرص است ۳۳ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۱۴۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل اندکی از آن همه دنیای گمشده …حالا دلم قرص است ۳۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل اندکی از آن همه دنیای گمشده …حالا دلم قرص است ۳۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل اندکی از آن همه دنیای گمشده …حالا دلم قرص است ۳۳ اسلاید در PowerPoint :

۱۸

۱.تلخ ترین روز زندگی ام در شیرین ترین روز زندگی یکی از دوستانم آغاز شد. همه چیز از
آن شب عروسی شروع شد. می خواستم پیش دوستانم کم نیاورم. شاید هم برای ادای حق دوستی
و ابراز معرفت! تعارف دوستان را رد نکردم. ای کاش فقط سیگار بود، ای کاش فقط همان
یک بار!

احساس غرور، خنده های کاذب، چرخ زدن در لابه لای دود و آتش و موسیقی. دیگر صدای
خواننده را اصلاً نمی شنیدم که همه چیز دورم می چرخید؛ درخت ها، حوض، صندلی ها،
آتش، …

بدنم مورمور می شود. دست هایم می لرزد. چشم هایم سیاهی می رود. اما دلم قرص است بعد
از سه ماه معالجه، دست کم فهمیده ام که قرار است چگونه بمیرم.

۲.حقش بود

آقای رئیس خودم او را کشتم. دروغ نمی گویم؛ دخترم شاهد است! حقش بود! حریم زندگی ام
را شکسته بود، زندگی ام را به آتش کشیده بود و آمده بودسراغ من و سراغ تنها دخترش.

به او گفته بودم هرجا بروی دنبالت هستم، شریک غم ها و شادی هایت؛ اما نه این طور.
آقای رئیس! خوب شد او را کشتم. اگر نمی کشتمش، به مرگ تدریجی می مردیم؛ همه مان…

آقای رئیس! به جای او باید می سوختم و سوختم، ساختم و سوختم تا او زنده بماند. اما
حالا با دست های خودم او را کشتم. دوستش می داشتم که او را کشتم. نباید بدتر از این
می شد.

آقای رئیس! او را من کشتم؛ هرچند او سال ها پیش مرده بود؛ پیش از این که من او را
بکشم.

۳.شادی گمشده

با دوستانش شرط بندی کرده بود برای روشن کردن سیگار در صحن مدرسه، بین بچه ها، وسط
زنگ تفریح. قبلاً برای ترقه انداختن از وسط راهرو شرط را برده بود. پولش به جهنم!
مهم برایش نظر بچه ها بود.

خانه برایش زندان بود. همه از او نفرت داشتند؛ او هم از همه. طعم سیلی پدر را هنوز
حس می کرد و نگاه های تحقیرآمیز خواهر و برادر و لعنت و نفرین های مادر را. اما در
کوچه و خیابان و مدرسه اوضاع فرق می کرد.

بچه هایی بودندکه می خواستند شجاعت او را بیش تر تحسین کنند. باید بعد از این یا
مصرف می کرد یا در انظار به خرید و فروش می پرداخت.

حالا که دست بند بر دست های لرزانش حلقه زده، به روزهایی فکر می کند که حتی با مصرف
قرص، اندکی از آن همه دنیای شادی گمشده ای که به دنبالش گشت، پیدا نکرد …

۴.چراغ

بعد از آن که از کار اخراج شد، شروع کرد به فروش اسباب و اثاثیه منزل؛ اول
تلویزیون، بعد فرش زیر پای زن و فرزند و بعد هم یخچال و .. به این امید که بهتر از
آن را بعداً خواهد خرید! حالا مانده بود چند کمد نیم دار یادگار ازدواجش که به
تنهایی نمی توانست آن را حمل کند. ساده ترین، مهتابی اتاق بود و لوستر ساده ای که
سادگی اتاقشان را جذاب تر می کرد.

به هر ترتیبی بود، دستش را به آ ن رساند. لوستر که خاموش شد، اتاق از رنگ و رو
افتاد؛ تاریک شد. برقی به ذهنش زد. چراغ خانه اش را خاموش می کند که چه؟! نگاه
فرزندش را در این تاریک و روشن، با چشمان بی رمقش می دید…

لبخند فرزندش و نگاه شادمان همسر، به او می فهماند که اتاقشان با آن لوستر چه قدر
زیباتر می شود. قرار شد از مرکز بازپروری تا خانه با پای پیاده یک نفس بدود.

۵جادو

از یک سیگار شروع شده بود و حالا بدتر از سیگار.

پسرش نیز مثل او شد. هرچند ابتدا پنهان، اما هنگامی که آتش بزم پدر برافروخت، طعم
لبخند پدر را در لابه لای دودها چشید و …

حالا دعانویس شده و می خواهد با کمک مردم، فقر را جادو کند.

دیروز جنازه پسرش را گوشه اتوبان پیدا کردند. یادش افتاد او را تهدید کرده بود اگر
او را تأمین نکند… همه چیز از یک آتش کبریت وسیگاری شعله ور شروع شد.

۶.
آتش عشق

هرروز، پول توجیبی اش را جمع می کرد و آخر هفته تو کتاب فروشی ها چرخ می زد و
بیش تر، کتاب های عشقی می خواند. به حال او غبطه می خوردیم؛ هرچند درس خوان نبود.

امسال، مدرسه کم تر ا و را می دیدیم. می آمد، دیر می آمد یا اصلاً نمی آمد. بیش تر
او را در خیابان می دیدیم تا مدرسه.

دیروز عصر در خرابه پشت کوچه، مشغول یارگیری شدیم برای فوتبال. ته خرابه دیدمش؛ به
چه وضعی! چند کتاب را آتش زده بود و می خواست برای خودش آتشی فراهم کند.

دود آتش و دود موادمخدر؛ عاشق شکست خورده در هاله ای از دود و افیون.

به حال او حسرت خوردیم!

۷.END معرفت

رفاقتم با پسرخاله ام خیلی زیاد شده بود. شده بودیم عین کارتون سگ و گربه! این اسم
رو بچه ها رومون گذاشته بودن. قاعده زندگی در رفاقتمون من بمیرم تو نمیری بود. تو
این جور دوستی ها همه می خوان بشن END معرفت! تو مرام رفاقت اقتضا می کرد روی هم رو
زمین نزنیم. این جوری شد که هردو به دست همدیگه سیگاری شدیم.

تو کارگاه نجاری، «کامران» هم به جمع ما اضافه شد. یه بار تو بزم دود و رفاقت، گفت.
«این توتون سیگار دیگه حال نمی ده؛ بذارید من عوضش کنم و بعد توتون سیگار رو خالی
کرد و چیزای دیگه ای لاش ریخت … گفت: حالا هی بخندید و به من دعا کنید! تا آخر شب
توپ توپید!

اول شب برگشتنی، تا خونه خندیدیم با صدای بلند وسط خیابونا! باید کاری می کردیم که
پدر و مادرمون نفهمن. راه اون رو هم بهمون نشون دا

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.