پاورپوینت کامل بر تو در حجم شب دشنه و دشمن چه گذشت ۳۳ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل بر تو در حجم شب دشنه و دشمن چه گذشت ۳۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بر تو در حجم شب دشنه و دشمن چه گذشت ۳۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل بر تو در حجم شب دشنه و دشمن چه گذشت ۳۳ اسلاید در PowerPoint :
۱
*
اشک توی چشم هایش جمع شده بود. می گفت مرا با هیچ کس برادر نکردی. پیامبر که توی
مدینه جاگیر شد، همه را دوتا دوتا برادر خوانده بود؛ مهاجرین و انصار را. عقد اخوت
خوانده بود بینشان.
حالا علی مانده بود تنها. پیامبر لبخند زد. گفت: «تو برادر خودم هستی، در دنیا و
آخرت.»
*
جنگ احد بود. دشمن حمله می کرد، مسلمان ها فرار. پیامبر به علی گفت: «دفاع کن.»
علی حمله کرد و جنگید. تک تک شان را کشت. قهرمانان مشهور قریش را.
از آسمان ندا آمد: «لاسیف الا ذوالفقار، لافتی ألا علی؛ شمشیری چون ذوالفقار، و
جوانمردی چون علی نیست.»
*
راه که خلوت شد، بغلش کرد. گفت: «فدایت شوم.»
علی بهت زده بود. محمد، علی را بغل گرفته بود. اشک می ریخت و می گفت: «پدرم فدای
شهید تنها.»
پرسید: «یا رسول الله چرا گریه می کنی؟»
پیامبر خیره شد به چشم هایش، گفت: «این مردم کینه تو را دارند، اما کینه های بدر و
احد را تا بعد از من بیرون نمی ریزند.»
علی گفت: «آن وقت دینم حفظ شده است؟»
محمد که لبخند زد، علی سرش را بلند کرد. گفت: «خدا را شکر»
*
جنگ تبوک، پیامبر دستور جنگ داد به مسلمان ها و دستور ماندن به علی. فاصله تبوک تا
مدینه زیاد بود. سپاه که از مدینه رفت بیرون. منافقین آمدند گفتند: «پیامبر از علی
ناراحت است که او را با خودش نبرده.»
علی که این حرف ها را شنید، خودش را رساند به پیامبر. خبر شایعه را که داد، پیامبر
گفت: «دروغ می گویند، من تو را جانشین خودم گذاشتم در مدینه. تو برای من مثل هارون
هستی برای موسی.»
علی برگشت مدینه. پیامبر گفته بود: «مدینه فقط با من یا تو در امان است.»
سال نهم هجرت بود. دو سال قبل از سقیفه.
*
مسجد در وسط بود، خانه پیامبر و اصحاب دورتادورش. وحی آمد در خانه هایشان را به
مسجد ببندند. همه، غیر از علی.
*
پیامبر دست هایش را برد بالا و دعا کرد: «خدایا! هر کس علی را دوست دارد، دوستش
داشته باش، هر که با او دشمن است، تو هم دشمنش باش…»
پیامبر دو انگشت سبابه اش را چسباند به هم و گفت: «درست مثل این دوتا انگشت، کتاب
خدا و اهل بیت من هم از هم جدا نمی شوند تا کنار حوض کوثر.»
گفت: «اگر با این دو تا باشید، گمراه نمی شوید.»
پیامبر دست علی را برد بالا تا جایی که زیر بغل هایش دیده می شد، آن وقت گفت: «اگر
با این دو تا باشید گمراه نمی شوید.» این ها را که گفت، نشست توی چادرش، علی هم
مقابلش. آن وقت گفت مردم گروه گروه بیایند و بیعت کنند. با علی دست بدهند و این
مقام را به او تبریک بگویند. پیامبر گفت علی را با لقب امیرالمؤمنین خطاب کنند.
*
هیجدهم ذی الحجه بود؛ غدیر خم. در راه بازگشت از حجه الوداع. پیامبر که جانشینش را
معرفی کرد همه شنیدند. قرار شد برای غایب ها هم تعریف کنند. هلهله کردند. بلند
شدند. آمدند جلو برای دست دادن و بیعت کردن. همه آمدند، اول از همه همان هایی که دو
ماه بعد جلسه گرفتند تا جانشین پیامبر را تعیین کنند.
*
شب ها می رفتند خانه مهاجرین و انصار. فاطمه، علی، حسن و حسین. فاطمه یادشان
می آورد حرف های پدرش را. علی برایشان از غدیر می گفت. دست دراز می کرد بیعت بگیرد
برای ولایت. برای وصی رسول خدا.
دست هایشان را جمع می کردند توی هم، خودشان را عقب می کشیدند، می گفتند: «همه
این ها قبول. علی اما اگر زودتر آمده بود با او بیعت می کردیم. باور کنید…»
راست می گفتند. آن وقتی که آنها در سقیفه سرخود تکلیف خلافت را روشن میکردند، علی
داشت جنازه رسول خدا را غسل می داد.
*
از مسجد برمی گشت که خبر آوردند همسرت را دریاب. سراسیمه که دوید تمام قد افتاد روی
زمین. بلند شد، دوباره دوید. از مسجد تا خانه راهی نبود. می افتاد ولی دوباره بلند
می شد.
درِ خانه باز بود. خودش را رساند بالای سر فاطمه. سر زهرایش را گذاشت روی زانو و
گفت: «زهراجان!»
فاطمه ولی هیچ نگفت. برای بار دوم گفت: «دختر پیامبر!» جوابی اما نشنید. برای سومین
بار صدا زد: «دختر کسی که به فقرا کمک می کرد!» این بار هم جواب نداد.
ـ دختر کسی که با ملائکه نماز می خواند!
این دفعه که جوابی نشنید گفت: «فاطمه با من حرف بزن. منم علی، پسر عمویت.»
فاطمه آرام چشم هایش را باز کرد و اشک ریخت. علی هم.
*
مدام به بچه ها سفارش می کرد که صدای گریه شان بلند نشود، اما خودش تاب نیاورد.
موقع غسل دادن زهرا، سرش را گذاشت به دیوار و بلند بلند گریه کرد.
*
گفتند: «خلیفه نباید جوان باشد. علی جوان است.» بعد دیدند دلیل محکمی نیست.
گفتند: «علی زیاد می خندد، زیاد شوخی می کند، مردی باید خلیفه بشود که عبوس باشد،
مردم از او بترسند و حساب ببرند.»
همین هم شد.
*
قصاب گفت: «این گوشت خوب است، بیا بخر.»
گفت: «الان پول ندارم.»
قصاب گفت: «نسیه می دهم، صبر می کنم پولش را بیاوری.»
گفت: «به جای آن که تو صبر کنی برای گرفتن پولت، من صبر می کنم برای خوردن گوشت.
این طوری بهتر است.»
*
جنگ جمل بود. آمد جلوی میدان. با صدای بلند پرسید: «زبیر کجاست؟» جنگ بود، اما لباس
جنگ نپوشیده بود. ردایی بر دوشش بود، عمامه مشکی هم روی سرش
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 