پاورپوینت کامل سین و صاد ۳۳ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۱۴۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل سین و صاد ۳۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل سین و صاد ۳۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل سین و صاد ۳۳ اسلاید در PowerPoint :

۱۶

امام علی(ع): عاقل کسی است که از تجربه پند گیرد. (تحف العقول/۶۲)

کارش شده همین که او بگوید و من هم گوش کنم. هفته ای سه چهار بار به پستش می خورم. تازگی ها به این فکر افتاده ام که بار و بندیلم را بردارم و بیایم همین جا سر پست او ـ خانه اش را می گویم ـ این طوری بهتر می توانم مواظبش باشم هر چند که او نیازی به مواظبت من ندارد، در اصل اوست که با این سن و سال هنوز از همه ما مواظبت می کند.

از حرف زدنش خوشم می اید. از شنیدن صدایش که حالا چند وقتی است خَش دار شده احساس آرامش می کنم. دندان هایش عاریه است، سفید و کوچک، پشت سرهم ردیف شده و آهنگ دل انگیزی به صدایش بخشیده است. حالا که دقت می کنم، می بینم وقتی حرف می زند در صدایش یک سوت اضافه هم شنیده می شود که نمی دانم به خاطر چیست، مثل این است که انگار یکی از دندان های ریزش در جای مناسب قرار نگرفته باشد. وقت گفتن حروفی مثل پاورپوینت کامل سین و صاد ۳۳ اسلاید در PowerPoint، گوشه راست لبش کمی به سمت داخل می رود و صدای پاورپوینت کامل سین و صاد ۳۳ اسلاید در PowerPoint را این قدر زیبا می کند که دوست دارم جمله هایش پر باشد از پاورپوینت کامل سین و صاد ۳۳ اسلاید در PowerPoint.

همه می گویند قیافه من به او رفته است. ولی صورت به هیچ دردی نمی خورد، من حرف زدن او را دوست دارم که افسوس، مثل او حرف نمی زنم.

پای نصیحت که به مجلس باز شود، او هرگز نمی تواند بگوید «من این موها را در آسیاب سفید نکرده ام»! چون اصلاً موی سفید ندارد. معلوم نیست چه وقت چه بلایی به سر موهایش می آورد که همیشه سیاه است عین چشم هایش. ولی همه می دانند زیر این سیاهی، یک عالمه سفیدی تجربه خوابیده است.

خیلی مهربان است ولی زیادی غرولند می کند. وقتی حرف می زند، من فقط به لب هایش نگاه می کنم طوری که انگار می خواهم طرز حرف زدنش را از بر کنم. کنار لبش ـ نه خیلی هم کنار لبش نیست ـ یک خال کوچک سیاه دارد. به راحتی می توانم تصور کنم که روزگار جوانی چقدر زیبا بوده است. البته گاهی هم نگاهی به چشم هایش می اندازم چون می گوید: وقتی حرف می زنم به چشم هایم نگاه کن، انگار از علاقه من به طرز حرف زدنش خبر دارد. زیر چشم هایش چروک افتاده و مهربانی او را چند برابر کرده است. پیشانی بلندی دارد با ابروهایی به باریکی نخ. حالا دیگر راحت می توان دو تار موی سفید در ابروهایش پیدا کرد. همیشه دوست دارم آن دو تار موی سفید را از میان موهای سیاه ابروهایش بردارم ولی اجازه نمی دهد. جالب است که به همه چیز گیر می دهد، مثلاً به همین گربه، که چرا به جای رد شدن از روی دیوار پشت بام، نیامده از روی دیوار حیاط رد شود. این عجیب بودنش، برای من جالب است.

داده یک کلید از روی کلید خانه اش ساخته اند و آن را به من داده است تا راحت رفت و آمد کنم. یکشنبه ۲۶ آبان که بعد از کلاس، یک راست به خانه اش رفتم از پنجره دیدم که نشسته است و دارد دکمه لباس مرا می دوزد. بی هوا در را باز کردم، حواسش پرت شد و سوزن در دستش فرو رفت و صدای آخ بلند شد. توی دلم آرزو کردم که کاش به جای آخ می گفت «آس» یا «آص»، عینکش را از روی چشمش برداشت و گذاشت روی زمین. من هم یک برگ دستمال کاغذی را از داخل جعبه ای بیرون کشیدم و آن را روی قطره خونی گذاشتم که نوک انگشتش بود. لبخند زد و گفت: «در را ببند، هوا سوز دارد». با شنیدن کلمه «سوز» به آرزویم رسیدم و می خواستم خواهش کنم صدبار پشت سر هم بگوید سوز، سوز، سوز.

در را که بستم، بدون مقدمه شروع کرد به ایراد گرفتن از خان محمد ـ که باشد پدربزرگ من ـ و زود فهمیدم دلش برای او تنگ شده که حرفش را به میان می کشد. تمام تقصیرهای یک عمر زندگی را به گردن خان محمد انداخت و خودش را ـ که باشد مادربزرگ من ـ کشید کنار. حیف که پدربزرگ از دنیا رفته وگرنه الان جوابش را می داد و تقصیرهای خودِ او را هم می شمرد. ولی نه اگر او الان زنده بود، مراعات مادربزرگ را می کرد و چیزی نمی گفت چون چند روزی است که او مریض شده و حال خوبی ندارد. هنوز یادم نرفته آن سال ها را که پدربزرگ زنده بود و می دیدم چه قدر آنها به هم علاقه دارند. یادم هست عصرهای تابستان را که همه جمع می شدند این جا و پدربزرگ یک حصیر بزرگ، پهن می کرد روی ایوان و هندوانه بزرگی قاچ می کرد برای بچه ها، و خودش می رفت سراغ باغچه و چند خانه آن طرف تر هم صدای «شوکت خانم» گفتنش را می شنیدند.

مادربزرگ گفت هزاربار به خان محمد گفتم کاری کن که اگر فردا روز افتادی و مردی، حداقل دستت از گور بیرون نباشد. این بچه ها سر و سامان می خواهند. دختر به دختری، پسر به پسری، سهمشان را بده بروند دنبال زندگی شان. دلش را خوش کرده بود به مغازه نبش بازارچه و می گفت همین مغازه می تواند نان پنج خانوار را بدهد. یکی نبود بگوید قبول که نان می دهد، ولی ایا خرج زن و بچه و درس و دانشگاه و سر و لباس را هم می دهد؟

بلند شدم بروم داروهای مادربزرگ را بیاورم که نزدیک بود پایم را بگذارم روی عینکش، تازه همین هفته قبل برای تعمیر برده بودمش مغازه اُپتیک. خم شد، عینکش را برداشت و ادامه داد: «شکر خدا که الان بچه هایم محتاج آن یک وجب مغازه نیستند. اگر امروزشان را دیده بودم، آن سال ها آن قدر حرص نمی خوردم. به خان محمد می گفتم باباجان، این دیگر چه بساطی است جلوی ب

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.