پاورپوینت کامل قصه های دورآباد;آخرین بازمانده های آلولویی ۴۸ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل قصه های دورآباد;آخرین بازمانده های آلولویی ۴۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل قصه های دورآباد;آخرین بازمانده های آلولویی ۴۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل قصه های دورآباد;آخرین بازمانده های آلولویی ۴۸ اسلاید در PowerPoint :

۳۶

کدخدا چای را سر کشید. استکان خالی را توی نعلبکی گذاشت و پرسید: گفتی چی خواندی؟ نیش غلام باز شد. پاسخ داد: زبان، ادبیات و تاریخ آلولویی.

کدخدا لب ورچید. غلام ادامه داد: البته Languegهای خارجی به تنهایی تدریس می شوند یا دست بالا با ادبیات آن کشور. اما آلولویی spechele است و only رشته ای است که زبان ادبیات و تاریخ آن با هم تدریس می شود.»

کدخدا به همسر و دخترهایش نگاه کرد. سروناز دست جلوی دهانش گرفته بود و می خندید. قدم خیر شانه بالا انداخت. زن کدخدا دور و برش را نگاه کرد. یکدفعه از جا بلند شد و گفت: من بروم دوباره چایی بیاورم. سینی را برداشت و رفت توی آشپزخانه.

کدخدا رو به غلام گفت: حالا با این درس خواندن دکتر شدی یا مهندس؟

نیش غلام دوباره نمایان شد: عاشق شدم پاپا.

قدم خیر جیغ کشید. سروناز لب گزید. کدخدا به دخترهایش نگاه کرد و گفت: خب، باشد، باشد، به وقتش. آن هم چشم ولی اول باید بروی سرکار.

نیش غلام که داشت می رفت دوباره به حالت اول برگشت: اوه، نه پاپا شما نفهمید.

سگرمه های کدخدا تو هم رفت.

من عاشق تمدن و فرهنگ با شکوه آلولویی هستم.

سروناز پرسید: کاکا، شاگرد چندم شدی؟

اول، من همیشه اول شد.

قدم خیر پرسید: چند تا دانشجو بودید؟

اولش سه نفر من، ژیلا، کامبیز. چقدر دوست داشت جای ژیلا بود. چون پاپاش می خواست توی اوگاندا سفیر شود یعنی همان کشوری که قبیله آلولویی در مرز آنجا با بورکینافاسو زندگی می کند اما کامبیز نه. پاپایش قول داده بود اگر مدرک بگیری یک خودروی خفن برایش می خرد. اما او سه ترم مشروط شد و دو سال پیش اخراج شد حالا هم با همان لامبرگینی سر می کند. با این حال من اول شد.

کدخدا پرسید: حالا می خواهی چه کار کنی؟

باز نیش غلام نمایان شد: من تصمیم دارم برای پل زدن بین دو تمدن باستانی دورآباد و آلولویی در دورآباد یک انستیتو تأسیس کنم کدخدا و دخترهایش به هم نگاه کردند. زن کدخدا سینی چای به دست برگشت. سینی را وسط گذاشت و گفت: به نظر من عالیه.

کدخدا پرسید: چی؟

زنش جواب داد: تأسیس کردن.

غلام گفت: یا حتی یک کالج

مادرش گفت: آها، خوب است. این هم بد فکری نیست.

کدخدا نگاهی به او کرد و نفسی پر صدا کشید. غلام ادامه داد: حتی می توان کرسی Languag، Aloloi of history and Litrether را برقرار کرد.

چند لحظه هیچ کس هیچی نگفت بالاخره کدخدا بلند شد و گفت: بروم سرکار دیر شد.

در خانه را که باز کرد صفدر و برزو جلوی در ایستاده بودند. صفدر گفت: خوب شد در را باز کردی وگرنه تصمیم داشتیم در بزنیم.

کدخدا گفت: خیر باشد.

هر دو کلی مِن و مِن کردند تا بالاخره صفدر گفت: راستش آمدیم یک عدم سوءپیشینه کوچولو بگیریم.

کدخدا پرسید: عدم سوءپیشینه چی؟

برزو گفت: من دیگر آدم خوبی شدم و آن پدرسوخته بازی ها را درنمی آورم.

صفدر چپ چپ نگاهش کرد.

کدخدا پرسید: که چی شود؟

صفدر جواب داد: برزو می خواهد یک گنجینه چند منظوره درست کند.

برزو ادامه داد: اگر دورآبادی ها بدانند من آدم خوبی شده ام عتیقه هایشان را در اختیار Musim من قرار می دهند آن وقت سیل توریست های خارجی به دورآباد روان می شود و…

کدخدا گفت: نع

برزو گفت: اِ، چرا؟ بگذارید توضیح دهم Musim فعالیت های مختلفی می تواند داشته باشد. مثلاً ما می توانیم قبول سفارش کنیم. اگر کسی از عتیقه های Musim خوشش آمد ما از روی آن تولید می کنیم و به او می فروشیم یا… کدخدا داد زد. تو باز هم می خواهی حقه بازی راه بیاندازی بعد می گویی آدم خوبی شدم؟!

برزو یک قدم عقب گذاشت و گفت: می دانی چه قدر توریست جذب می شود.

توریست بخورد توی سرت آدم هایی که تو بیاوری به درد خودت می خورند. همه مثل خودت چشم طمع به مال و خاک و آب و آدم های این جا دارند.

برزو یک قدم جلو گذاشت و گفت: این حرف های شما ضد جذب توریست است هم از نظر داخلی هم از نظر بین المللی محکوم است. اگر داستان دورآباد چاپ نشد هیچ کس جز شما مقصر نیست.

کدخدا دستش را بلند کرد برزو دو قدم عقب پرید. صفدر گفت: کدخدا بچه است یک چیزی می گوید. دست کدخدا در هوا ماند. دستش را انداخت و گفت خوب بچه ای تربیت کردی! و راه افتاد.

در راه به قباد و قربان رسید قباد بسته هایی که انگار رویش را با پلاستیک جلد کرده بودند از توی خانه می آورد و جلوی در می گذاشت قربان هم آنها را توی وانتی که جلوی خانه بود می چید. کدخدا را که دیدند دست از کار کشیدند قربان گفت: صبح بخیر. کدخدا گفت: بگو ظهر بخیر… چه کار می کنید؟

قربان گفت: میوه های باغم را می فرستیم بازار بعد به بسته ها اشاره کرد. قباد این چند سال درسش را خوانده چی بود اسمش؟

قباد گفت: بسته بندی صنایع غذایی.

قربان گفت: خوشگل تر می شود مگر نه؟

کدخدا خواست چیزی بگوید قباد گفت: فقط خوشگلی نیست. هم یک دست هستند هم مدت ماندگاری بیش تر دارد هم حملش آسان است دور ریزش هم کمتر است و مشتری پسندتر است و…

قربان حرفش را قطع کرد: راست می گوید بهتر و گران تر هم می خرند.

کدخدا دوباره نگاهی به وانت کرد. آهی کشید و گفت: اگر نتیجه داد محصول همه دورآبادی ها را همین طور می فرستیم بازار چه اشکال دارد قباد برای بقیه هم همین کار را بکند مزد زحمتش را هم بگیرد و باز آهی کشید و راه افتاد.

*

آخر مردم آزارها، نصف شب است؛ بگذارید بخوابم.

غلام گفت: فقط یک انستیتو کوچک پاپا، pleas

زن کدخدا گفت: راست می گوید. یک دانه از همین ها که می گوید برای پسرم بخر.

کدخدا گفت: مگر جغجغه است یک دانه برایش بخرم؟!

غلام گفت: دو سه طبقه کافی است؛ پاپا.

قدم خیر گفت: گناه دارد پاپا.

کدخدا سرش را میان دست هایش گرفت و مثل آونگ تکان داد. غلام گفت: پاپا، هیچ خوب نیست که شما از دیالوگ فراری هستید.

کدخدا سر بالا آورد و رو به پنجره گفت: چشم… چشم… همین حالا می خوابیم.

و سر جایش دراز کشید. پتو روی سر کشید و خوابید.

چی شد؟ چی شد؟ چی شد؟

کدخدا از زیر پتو جواب داد: خروسه بود. می گفت؛ بگیرید بخوابید حیوان آزارها ما باید کله سحر بیدار شویم.

*

نعمت و نورزو رو به دیوار ایستاده بودند. ماشو جلوی آنها برگه ای که روی دیوار چسبیده بود را می خواند: مژده، مژده بیایید با هم پلی به ساحل آفریقا بزنیم. بیایید با شیرهای درنده قدم بزنیم بیایید هم نشینی با فیل و زرافه را تجربه کنیم. قدم اول: رایگان آموزش زبان آ… آ… لو… لو… یی.

چی؟ نعمت پرسید ماشو گفت: نمی دانم. نوروز گفت: فکر کنم می خواهند باغ وحش راه بیاندازند. نعمت گفت: آره، صبح کدخدا و غلام داشتند طویله اشان را تمییز می کردند.

ماشو پرید هوا: آخ جان پس من رفتم ببینم و به طرف خانه کدخدا دوید نعمت و نوروز هم پشت سرش راه افتادند. به خانه کدخدا که رسیدند غلام روی تخته سنگ معروف رفته بود و رو به دورآبادی هایی که آنجا جمع شده بودند حرف می زد: زبان آلولویی یکی از زبان های کهن قاره سیاه یعنی آفریقاست. قوم آلولویی صاحب یکی از تمدن های تاریخی این قاره است. گرچه در حال حاضر از آن تمدن چیزی نمانده و از قوم آلولویی فقط هفت نفر زنده مانده اند که در دهکده ای کوچک در مرز میان اوگاندا و بورکینافاسو زندگی می کنند ولی…

قربان زد پس گردن پسرش قلی و گفت: غلط می کنی نروی مگر نشنیدی عمویت قباد گفت: حتماً یک زبان خارجی یاد بگیر حالا بهترین وقت است هم تابستان است هم کلاس رایگان. سرت هم گرم می شود توی خانه اذیت نمی کنی قلی گریه می کرد. قربان کشان کشان او را تا پای تخته سنگ برد و گفت آقا غلام بی زح

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.