پاورپوینت کامل اینها برای کیست؟! ۲۰ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل اینها برای کیست؟! ۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل اینها برای کیست؟! ۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل اینها برای کیست؟! ۲۰ اسلاید در PowerPoint :

۳۲

جلوی اینه دور خودش چرخید. موهای سیاه و بلندش هم چرخیدند. لپ هایش سرخ سرخ بود عین انارهای روی شاخه درخت. از توی اینه، پنجره و درخت انار پشت پنجره پیدا بود. لبخند کوچکی زد و به لب هایش خیره شد. درست عین شکوفه های قرمز و مایل به نارنجی انار بودند. شانه چوبی را انداخت روی تاقچه، یقه لباسش را صاف و مرتب کرد و قبل از این که از جلوی اینه کنار برود، دوباره از آن لبخندهایی که به قول خودش دل را می برد، زد و زیر لب گفت: بهتر از این دیگر نمی شود، زودتر بروم ببینم هارون الرشید با من چه کار دارد!» دستی به موهایش که روی پیشانی اش ریخته بود کشید و با یک حرکت تند و سریع عقبشان زد و از اتاق بیرون آمد. سوال های گوناگون به ذهنش خطور می کرد. چرا هارون گفت: بهترین لباسم را بپوشم؟ برای چه گفت: به بهترین شکل خودم را آرایش کنم؟

سعی کرد دیگر به این مسائل فکر نکند.

*

زندانبان درِ سیاه و چوبی زندان را پشت سر او بست. زندان تاریک و نمناک بود. فقط از روزنه گرد سقف گنبدی شکل زندان نور کم سو و بی جانی به داخل می تابید. یکی از دست هایش را به دیوار گرفت. مواظب بود ناخن های بلندش به دیوار نخورد و خراشیده نشود.

دست ظریفش روی دیوار سیاه و چرک زندان از سفیدی می درخشید. سعی کرد آرام جلو برود. زمین زندان نمناک بود و کف صندل های زرد رنگ و سبکش به زمین نمناک زندان می چسبید. خلخال های درشت و طلایی که به مچ پاهایش بسته بود، صدا می کرد. با خودش گفت: «زندانی هرکه باشد حتما شیفته ام می شود.»

چشم هایش را باز و بسته کرد تا به تاریکی زندان عادت کند. با نگاهش دنبال زندانی گشت. زندانی درست گوشه زندان بود.

آرام آرام رفت طرفش. خلخال پاهایش صدا می کرد.

بل انتم بهدیتکم تفرحون.»*

سرجایش میخ کوب شد. پاهایش طاقت جلو رفتن نداشت. این ایه را زندانی می خواند. صدایش تا عمق روح کنیزک اثر کرد.

عجب صدای خوشی داشت. پاهای کنیزک بی اختیار برگشت سمت در زندان.

*

هیکل غلام سیاه خم شده بود رو به در چوبی زندان؛ اگر کسی یک دفعه او را می دید فکر می کرد از وسط تایش زده اند. چشمش را گذاشته بود روی سوراخ گرد و کوچکی که بغل قفل در بود. می خواست هرچه که می بیند فورا به هارون گزارش بدهد.

کنیزک را دوباره فرستاده بودند توی زندان، تا زندانی را وسوسه کند. نمی دانست چرا کنیزک به سمت زندانی نمی رود.

چشمش را از روی سوراخ برداشت. قامت لاغر و درازش را صاف کرد.

چشم هایش را مالید و تف کرد روی زمین و دوباره خم شد و چشمش را گذاشت روی سوراخ. از آن چه دید خشکش زد، شاید خواب می دید، اما نه، بیدار بود.

کنیزک به سجده افتاده بود. موهای سیاه و بلندش که گویی به تاریکی زندان گره خورده بود، پخش شده بود روی زمین. صورتش پیدا نبود، موها صورتش را پوشانده بودند. گریه می کرد و می گفت: قدوس، قدوس، سبحانک، سبحانک.

*

هارون نشسته بود روی تختش و آرام و قرار نداشت. با کف دستش می زد روی پیشانی اش و لب پایینی اش را تندوتند گاز می گرفت. صدایش در تالار قصر پیچید: «به خدا قسم! او را سحر کرده است. آری! موسی بن جعفر او را سحر کرده است». با صدای بلند و خشمگین او پرده های حریر و سبک که به دیوار و پنجره های گرد و بیضی شکل تالار

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.