پاورپوینت کامل با من ازدواج می کنی؟ ۳۳ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل با من ازدواج می کنی؟ ۳۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل با من ازدواج می کنی؟ ۳۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل با من ازدواج می کنی؟ ۳۳ اسلاید در PowerPoint :

بعد از این که مدت ها دنبال دختری با وقار و با شخصیت گشتیم که هم خانواده اصیل و مؤمنی داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختری را به ما معرفی کرد.

وقتی پرسیدم از کجا می داند این دختر همان کسی است که من می خواهم، گفت: راستش توی تاکسی دیدمش. از قیافه اش خوشم آمد. دیدم همانی است که تو می خواهی. وقتی پیاده شد، من هم پیاده شدم و تعقیبش کردم. دم در خانه اش به طور اتفاقی بابایش را دیدم که داشت با یکی از همسایه ها حرف می زد. به ظاهرش می خورد که آدم خوبی باشد. خلاصه قیافه دختره که حسابی به دل من نشسته بود. گفتم: من هر طور شده این وصلت را جور می کنم.

ما وقتی حرف های محکم و مستدل عمه مان را شنیدیم، گفتیم: یا نصیب و یا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگردیم؟ از پا افتادیم، همین را دنبال می کنیم. انشاء الله خوب است. این طوری شد که رفتیم به خواستگاری آن دختر.

پدر دختر پرسید: آقازاده چه کاره اند؟

ـ دانشجو هستند.

ـ می دانم دانشجو هستند. شغل شان چیست؟!

ـ ما هم شغل شان را عرض کردیم.

ـ یعنی ایشان بابت درس خواندن پول هم می گیرند؟!

ـ نه خیر…، اتفاقاً ایشان در دانشگاه آزاد درس می خوانند: به اندازه هیکل شان پول می دهند!

ـ پس بیکار هستند.

ـ اختیار دارید قربان! رشته ایشان مهندسی است. قرار است مهندس شوند.

پدر دختر بدون این که بگذارد ما حرف دیگری بزنیم گفت: ما دختر به شغل نسیه نمی دهیم. بفرمایید؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمایی کرد.

عمه خانم که می خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توی دست هم، آن قدر با خانواده دختر صحبت کرد تا بالاخره راضی شدند. فعلاً به شغل دانشجویی ما اکتفا کنند. به شرط آن که تعهد کتبی بدهیم بعد از دانشگاه حتماً برویم سرکار! این طوری شد که ما دوباره رفتیم خواستگاری.

*

پدر دختر گفت: و اما… مهریه، به نظر من هزار تا سکه طلا…

تا اسم «هزار تا سکه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقیه حرفش را بزند. بلند شد که برود؛ اما فک و فامیل جلویش را گرفتند که: بابا هزار تا سکه که چیزی نیست؛ مهریه را کی داده؛ کی گرفته؟!

بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.

پدر دختر گفت: میل خودتان است. اگر نمی خواهید، می توانید بروید سراغ یک خانواده دیگر.

بابام گفت: نه خیر، بفرمایید. در خدمت تان هستیم.

ـ اگر در خدمت ما هستید، پس چرا بلند شدید؟!

بابام که دیگر حسابی کفری شده بود، گفت:

بابا جان! بلند شدم کمربندم را سفت کنم، شما امرتان را بفرمایید…

پدر دختر گفت: بله، هزار تا سکه طلا، دو دانگ خانه…

بابا دوباره بلند شد که از خانه بزند بیرون؛ ولی باز هم بستگان راضی اش کردند که ای بابا خانه به اسم زن باشد، یا مرد که فرقی نمی کند. هر دو می خواهند با هم زندگی کنند دیگر.

و باز بابام با اوقات تلخی نشست.

پدر دختر پرسید: باز هم بلند شدید کمربندتان را سفت کنید؟!

بابام گفت: نه خیر! دفعه قبل شلوارم را خیلی بالا کشیده بودم، داشتم میزانش می کردم!

پدر دختر گفت: بله، داشتم می گفتم… دو دانگ خانه و یک حج… مبارک است إن شاء الله.

بابام این دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چی چی را مبارک است؟ مگر در دنیا فقط همین یک دختر است و ما تا بیاییم به خودمان بجنبیم، کفش هایمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط کوچه پرواز کردند و ما هم وسط کوچه کفش هایمان را جفت کردیم و پوشیدیم و با خیال راحت رفتیم خانه مان!

*

مگر عمه خانم دست بردار بود؟!

آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضی کرد که فعلاً اسمی از حج نیاورد تا معامله جوش بخورد. بعداً یک فکری بکنند.

پدر دختر گفت: و اما شیربها… شیربها بهتر است دو میلیون تومان باشد…

بعد زیر چشمی نگاه کرد تا ببیند بابام باز هم بلند می شود یا نه؟! وقتی آرامش بابام را دید؛ ادامه داد: به اضافه وسایل چوبی منزل.

بابام حرف او را قطع کرد. منظورتان از وسایل چوبی همان در و پنجره و این جور چیزهاست؟!

پدر دختر با اوقات تلخی گفت: نه خیر، کمد و میز توالت و تخت و میز ناهارخوری و میز تلویزیون و مبلمان است.

بابام گفت: ولی آقاجان، پسر ما عادت ندارد روی تخت بخوابد. ناهارش را هم روی زمین می خورد. اهل مبل و این جور چیزها هم نیست.

پدر دختر گفت: ولی این ها باید باشد، اگر نباشد، کلاس ما زیر سؤال می رود.

و بعد از کمی گفتمان و فحشمان(!)، کفش های ما باز هم رفت وسط کوچه!

دوباره عمه خانم دست به کار شد.

انگار نذر کرده بود این عروسی سر بگیرد!

قرار شد دور وسایل چوبی را خط بکشند؛ و ما دوباره به خانه آن دختر رفتیم.

بابام تصمیم گرفته بود مسأله جهیزیه را پیش بکشد و سنگ تمام بگذارد تا بلکه گوشه ای از کلاس گذاشتن های بابای آن دختر را جواب گفته باشد.

این بود که تا صحبت ها شروع شد.

بابام گفت: در رابطه با جهیزیه!…

پدر دختر حرف او را قطع کرد و گفت: البته باید عرض کنم در طایفه ما جهیزیه رسم نیست.

بابام گفت: اتفاقاً در طایفه ما رسم است… خوبش هم رسم است. شما که نمی خواهید جهیزیه بدهید، پس برای چی از ما شیربها می خواهید؟!

ـ شیربها که ربطی به جهیزیه ندارد. شیربها پول شیری است که خانمم به دخترش داده. او دو سال تمام شیره جانش را به کام دختری ریخته که می خ

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.