پاورپوینت کامل به بهانه ری ۴۲ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
5 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل به بهانه ری ۴۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل به بهانه ری ۴۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل به بهانه ری ۴۲ اسلاید در PowerPoint :

به خیال خوشِ حکومت در ری، شمشیر به دست شده بود و سپاه به راه انداخته بود تا حسین بن علی۷را بکشد. چقدر دودلی کشیده بود.

چقدر میان رفتن و نرفتن، تردید مثل خوره به جانش افتاده بود. چقدر خار و ذلیل شده بود مقابل چشمان حسین. چقدر وعده حکومت ری، عقل و هوشش را برده بود که وعده های دیگر را رد کرد. حتی وعده هایی را که خود حسین به او داده بود تا او را از این مهلکه نجات دهد.

حسین۷ تمام سعی اش این بود که از این جنگ نا برابر، که بدون شک محقق می شد، رستگارانی را از آتش برهاند.

اما عمر سعد رستگار نبود. او به هیچ صراطی مستقیم نمی شد. «ری» نامی بود که دل و دین عمر سعد را ربوده بود. ری، در آن زمان مرکز عراقِ عجم بود. یکی عراقِ عرب داشتیم و یکی عراقِ عجم. مرکز عراق عرب، کوفه بود و مرکز عراق عجم، ری.

عصر عاشورا که تمام شد. غبار جنگ و نزاع که فرو نشست، تازه ذلت و بدبختی عمر سعد، آغاز شد.

ابن زیاد زیر قولش زده و وعده حکومت ری را فراموش کرده بود. وقتی جر و بحث میان ابن زیاد و عمر سعد بالا گرفت و عمر دید که حرفش به هیچ کجا نمی رسد، از دارالاماره بیرون زد و با خودش گفت: کدام مسافر، بدبخت تر از من، با دست های خالی؟ کدام مسافر، بدبخت تر از من که هم دنیا را از دست داده و هم آخرت را؟

خانه نشین شد و مورد لعن مردم… همه با انگشت نشانش می دادند که: «هذا قاتِلُ الحُسَین…»

پنج سال گذشت.

آمدند در خانه اش را زدند گفتند از چه نشسته ای عمر؟

مختار می خواهد گردنت را بزند.

عمر، پسرش «حفص» را که او هم در جنگ علیه امام حسین۷ شرکت کرده بود، فرستاد و گفت: برو با مختار صحبت کن. مختار قوم و خویش ماست. با ما راه می آید.

از این سو حفص راهی خانه مختار شد و از آن سو، «کیسان»، نماینده مختار، راهی خانه عمر سعد شد.

عمر در رختخوابش غلت می زد تا شاید خوابش ببرد که یکهو کیسان را بالای سرش دید. خواست فرار کند، رختخواب به پایش پیچید و زمین خورد. لبه تیز شمشیر، گردنش را برید و مجال نیافت تا از رختخواب بلند شود.

سرِ حفص را هم چندی بعد بریدند و مختار به دور و بری هایش گفت: عمر سعد در برابر حسین، و حفص در برابر علی اکبر.

اما راستی این کجا و آن کجا؟!

خودِ مختار هم فهمید که باید حرفش را اصلاح کند.

پس گفت: به خدا سوگند که این ها با هم برابر نیستند و اگر سه چهارم همه خاندان قریش را به قتل برسانم، حتی با یک بند انگشت حسین بن علی هم برابری نخواهد کرد.

سیاهی لشکر نباش

ایستاده بود بالای بلندی.

می دید که شمر، خنجر به دست گرفته و بالای سر پسر رسول خدا راه می رود.

می دید که حسین بن علی۷ روی زمین افتاده و نگاهش به خیمه هاست. همه ماجرا توی مردمک چشم های مرد، پیدا بود.

حسین۷ که کشته شد، مرد هم راهی خانه اش شد. نماز عشاء خواند و خوابید.

در عالم خواب، پیام آوری از طرف رسول خدا به او گفت که پیامبر تو را می خواند.

مرد گفت: مرا با رسول خدا کاری نیست.

سفیر، مرد را کشان کشان تا پیش پای رسول خدا برد. شمشیری در دستان پیامبر، برق می زد که با آن تمام رفیقان مرد را به ضربه ای آتشین ناکار می کرد. چون پیامبر به این مرد رسید، مرد سلام کرد.

نبی خدا۹ جواب سلامش را نداد. اما گفت: ای دشمن خدا! تو حرمت مرا شکستی. خاندانم را کشتی. حقّ مرا رعایت نکردی و کردی آنچه نباید می کردی.

مرد هراسان گفت: من شمشیر و نیزه ای به دست نگرفتم. من هیچ تیری پرتاب نکردم. من کسی را نکشتم.

رسول خدا فرمود: راست گفتی. اما تو بر سیاهی لشکر افزودی. تو سپاه ظلم را پر شمار تر کردی و سپاه حق را کم شمارتر.

تشتی از خون مقابل پیامبر بود. رسول خدا فرمود: این خون فرزندم حسین است.

کمی از آن خون را بر چشمان مرد مالید و مرد از خواب پرید درحالی که دیگر چشمانش هیچ کجا را نمی دیدند.

صدای اصغر می آید

سرنوشت حرمله

نامش را در روضه های هر سال شنیده ایم.

شنیده ایم و هر بار به شکلی، و با تمام بند بند وجودمان، لعنش کرده ایم. «حرمله»، نام غریبی نبود… مهارتش در پرتاب تیر سه شعبه زبان زد بود. وقتی اشاره می کردند که بزن، تمام نیرویش را خرج پرتاپ تیر می کرد. گفته بود به دوروبری ها: پیش یزید شهادت بدهید که من سه جا تیر انداختم و هر سه جا کار را تمام کردم.

تصویری که از او در ذهنم هست، بی شباهت به تصویر خون آشام های کابوس های کودکی ام نیست. یعنی قساوتی که به خرج داده، خونی که از گلوی اصغر شش ماهه بر زمین ریخته، و صدای مظلومیتی که زنان حرم به آسمان بلند کردند، در کلّ تاریخ ثبت شده و هیچ کجا عین این صحنه ها تکرار نشده.

علی بن حسین۷ پرسیده بود: چه خبر از مختار؟!

گفتند: هر روز جمعی از دشمنان شما را به قتل می رساند.

فرموده بود: آیا حرمله هنوز زنده است؟

گفتند: بلی.

فرموده بود: خدایا! به او تیزی آهن و تیزی آتش بچشان.

***

مختار وقتی حرمله را کتف بسته دید، خندید و گفت: خدا را سپاسگزارم که مرا بر تو مسلط کرد.

آن قدر به او تیر زدند تا مرد. سپس آتشی از پشته های نی فراهم کردند و او را سوزاندند.

شعله ها بالا می رفت و مختار، صدای علی اصغر را در پیچش شعله ها می شنید.

سردار عمارت کوفه

سرنوشت ابن زیاد

گفته بود سرهای بریده را بیاورند تا ببیند.

سرها را روی نی کرده بودند و یکی یکی وارد کاخ مجلّلش می کردند.

ابن زیاد نشسته بر تخت عمارت، سر تکان می داد و سعی می کرد تا دانه دانه سرهای بر نی فرو رفته را بشناسد.

حسین۷ را شناخت. اشاره کرد که آن را برایش پایین بیاورند. سر را گذاشت روی پاهایش. خواست پیروزمندانه زبان به سخن باز کند که احساس کرد پاهایش آتش گرفته.

هول کرد. سر را برداشت و دید که لباسش سوراخ شده. اشاره کرد که سرها را ببرند. اما «آخ پایم» اش از همان روز بلند بود. قطره ای از خون سر حسین۷ بر پای او چکیده و لباسش را سوزانده بود و سوراخ تا توی استخوان پایش، کش آمده بود.

بوی تعفن همه کاخ مجللش را پر کرده بود. روزها و روزها به همین شکل می گذراند. با چوب دستی که بتواند درد پایش را کم کند و کمی راهش ببرد و شیشه های مشک و عنبر که به جای زخم می زد اما بوی تعفن کم نمی شد.

***

بعد از قیام مختار، ابراهیم ابن مالک اشتر ابن زیاد را کتف بسته آورد کنار آتشی که راه انداخته بودند.

می گویند از گوشت تن ابن زیاد می بریدند و نیم پزش می کردند و به خودش می خورانیدند و این گوشت های متعفن رانش را به خورد خودش دادند تا این که به حد مرگ افتاد و بعد از آن به قتلش رساندند.

و سَیعلَمُ الَّذینَ ظَلَموا اَی مُنقَلَبٍ ی

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.