پاورپوینت کامل بر امتداد پیروزی ۴۶ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل بر امتداد پیروزی ۴۶ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۶ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بر امتداد پیروزی ۴۶ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل بر امتداد پیروزی ۴۶ اسلاید در PowerPoint :

۷۱

معرفی کتاب «زندگی ام برای لبنان»

نویسنده: سُها بشاره

ترجمه: علی مرج

ناشر: روایت فتح

نوبت چاپ: اول، ۱۳۸۷

قیمت: ۱۷۵۰۰ ریال

این کتاب، خاطرات یک دختر مبارز و یک چریک زندان کشیده است و درعین­حال، گزارشی مستقیم و عینی از جنگ داخلی لبنان، حمله اسرائیل و وضعیت مقاومت در آن دوران. ازاین رو، اثری درخور ملاحظه است و فرصتی فراهم می کند که به رویدادهای لبنان از منظری دیگر نگریست. روایت های این مجموعه درباره مقاومت لبنان، نادرند و روایت هایی که به نقش زنان در جنبش مقاومت بپردازند، کمیاب تر. به­ویژه خاطرات کمی درباره زنان زندانی وجود دارد.

سها بشاره، دختری چریک از خانواده مسیحی، عرب و لبنانی، نمونه مناسبی از تنوع فرهنگی لبنان است. انتشار ادبیات دست اولی مانند این متن، ایجاد فرصتی مناسب برای شنیدن صدای مقاومت است.

پاورپوینت کامل بر امتداد پیروزی ۴۶ اسلاید در PowerPoint (2)

سها بشاره، مبارزی از لبنان

فاطمه صفری

از وقتی آزاد شده ام، حتی یک روز نبوده که به زندانم و به مردان و زنانی که آنجا رنج کشیدند، فکر نکنم. خیام مانند شبحی بر زندگی ام سایه افکنده است، تعقیبم می کند و بعضی اوقات غافل گیر. یک روز در خانه موقتم در پاریس، بسته ای از لبنان به دستم رسید. داخل بسته یک بالش کوچک بود. آن را آوردم و گذاشتم روی میز و دیگر به آن دقت نکردم. مثل یک هدیه ساده بود. همان روز یک­بار دیگر نگاهش کردم و راز بالش را فهمیدم. کوک های بالش را باز کردم، داخلش تکه کاغذهایی پیدا کردم که رویشان با خطی آشنا، مطالبی نوشته شده بود؛ خط خودم بود! اشک شوق چشمانم را پر کرد. گنجینه کوچکم را روی تخت پهن کردم. یک بار دیگر به خیام برگشته بودم. همه بوها، اتفاق ها و صداها دوباره برگشتند. با آمدن این بارش، بخشی از من که در خیام، زندانی مانده بود، آزاد شد. بالش را یکی از دوستانم بعد از آزادی اش برایم فرستاده بود. شعرهای زندانم بودند که مخفیانه نوشته بودم. وقتی دروازه ها باز شد، فرصت نکردم برشان دارم. با اینکه خودم آزاد هستم، حافظه ام در غل و زنجیر زندان است. امروز این کتاب، همان کلمات زندان است. [۱]

دیرمی ماس

دیرمی ماس نام دهکده ما در جنوب غربی لبنان بود؛ دهکده ای با حدود صد خانه شیروانی و پنج کلیسا. دهکده در دامنه تپه ساخته شده بود و درختان زیتون دوره اش کرده بودند. خانه ما در کناره ده و دور از آن در بالای تپه بود، اما اگر از راه میان بر، از شیب تپه سُر می خوردی، پایین پای سایه برج کلیسا درمی آمدی. پدربزرگم، هانا، با دست خودش این خانه را ساخته بود؛ مکعب ساده ای از بتون و سنگ های روشن با چند پنجره و چند در. خانه مان درست وسط باغ های سرسبز بود و درختان انار محاصره اش کرده بودند. نزدیکش هم درخت انجیر بلندی روییده بود که همیشه سال میوه داشت. پدربزرگ و مادربزرگم در آن خانه ایوان دارِ سه اتاقه، پنج بچه را بزرگ کرده بودند که یکی شان بابای من بود. خانه والدین مادرم هم کنار خانه مان بود. من تعطیلات بچگی ام را در این دهکده سپری کردم.

دِهِمان مکان های تفریحی، زیاد داشت. در یکی از همین گردش ها بود که اولین­بار خیام را دیدم. فقط چند کیلومتر با ده ما فاصله داشت. یک اردوگاه نظامی مثل بقیه شان بود، پادگانی قدیمی از دوران استعمار، سربازخانه ای که از بین درخت های بلوط سر برافراشته و یک سر و گردن از محیط اطرافش بلندتر بود. بازار شهر خیام، بزرگ ترین بازار منطقه، کنار همین اردوگاه قرار داشت. تنها خاطره کودکی ام از آنها، چند سرباز جوان در حال نگهبانی است که چند کلمه با هم حرف زدیم. صحنه به یادماندنی نبود. آن موقع اصلاً نمی توانستم تصور کنم که پانزده سال بعد، این قلعه چه نقشی در زندگی من بازی خواهد کرد. تابستان های کودکی من در دیرمی ماس می گذشتند تا اینکه اسرائیل حمله کرد.[۲]

جنگ

یکی از خاطرات دور من به ژوئن همان سالی برمی گردد که اسرائیل به دیرمی ماس حمله کرد. پایان ترم تحصیلی، تازه کارنامه ها را داده بودند که جنگ و برادرکشی شروع شد و مراسم فارغ التحصیلی به هم خورد. از مدرسه به خانه دویدیم. غرشی، آسمان را شکافت. دوستانم با دست هواپیماها را نشان می دادند، راحت می شد دیدشان. هواپیماها از ارتفاع کم، اشیای عجیب و غریبی را روی شهر رها کردند. یک باره به یاد هشدار مادرم افتادم که گفته بود هیچ وقت به اسباب بازی هایی که در خیابان یا جاهای باز پیدا می کنم، دست نزنم؛ از رادیو شنیده بودم که اسرائیلی ها در جنوب، از عروسک ها برای تله انفجاری استفاده می کنند. فریادزنان به سمت دخترعمویم رفتم که به چیزی دست نزند و سریع به خانه برگشتیم.[۳]

سیاست

جنگ، یک جور دیوانگی خطرناک است. در لبنان هم مانند هر جای دیگر، جنگ، منطق نادرست و بیمار خود را داشت. به­تدریج اسم هایی را کشف می کردم که جنگ با خود آورده بود: اسرائیلی ها، فلسطینی ها، جناح چپ و جناح راست لبنان، نام هایی ساختگی که چندی بعد به گوشت و خون انسان ها و قربانی ها تبدیل شدند؛ اتوبوسی که در عین رمان با مسلسل به آن حمله کردند و بیشتر قربانیان، فلسطینی بودند؛ کشتار در صفرامارینا، استراحتگاهی کنار دریا که مرکز حزب کامیل شمعون شده بود؛ خالی کردن اردوگاه آوارگان تل زعتر که از ساکنان فلسطینی شیعه و مسیحی اش کاملاً پاک سازی شده بود؛ همچنین ترور وحشتناک خانواده رئیس جمهور، سلیمان فرنجیه… .

به همه اینها، آدم­رباییِ همه گروه ها و ایستگاه های بازرسی را که همه­جا سبز می شدند، اضافه کنید. همان طور که مات و مبهوت نگاه می کردیم، شهر دوپاره می شد. دیگر بیروتی وجود نداشت، دوپاره شده بود. دیگر نام بیروت در رادیو و در حرف هایمان، به­صورت بیروت غربی و بیروت شرقی شنیده می شد.[۴]

تهاجم

دو حادثه، برگشت من را رقم زد. در ۲۲ نوامبر، روز استقلال لبنان، تصمیم گرفتیم در اعتراض به حضور اسرائیل تظاهراتی برگزار کنیم. ارتش لبنان اطلاع داد که چندان با کار ما موافق نیست. توجهی نکردیم، تظاهرات را برگزار کردیم و در ردیف های اول، بچه های شش تا دوازده ساله را گذاشتیم. فکر می کردیم سربازها به کودکان بی سلاح کاری نخواهند داشت. البته در اشتباه بودیم، سربازها در شلیک به جمعیت و مجروح کردن بچه ها تردید نکردند. مجروح ها را به بیمارستان رساندیم.

چندی بعد، یک نوجوان لبنانی به نام بلال مخاصی با بمب گذاری انتحاری، یک ماشین اسرائیلی ها را از بین برد. به افتخارش پوستر چاپ کردیم و مخفیانه همه جای شهر چسباندیم. در آن سال وحشتناک، سال ۱۹۸۲، به سیاست به شدت علاقه مند شدم. حمله اسرائیل، من را در اعتقاداتم محکم تر کرد. پانزده ساله بودم و آماده بودم که کاری بکنم.[۵]

عملیات

ایجاد فرصت مناسب، سخت بود. چند روز پیش از عملیات به خانه لحد رفته بودم، اما او در دفترش با یک ژنرال اسرائیلی جلسه داشت. شمارش معکوس شروع شده بود. برای آخرین­بار به مینروا (همسر آنتوان لحد) [۶] زنگ زدم تا بگویم که به خاطر امتحانات دوباره باید به بیروت برگردم. پیشنهاد کردم فردا، دوشنبه، برای برگرداندن کلیدهای اتاق ورزش و دادن نوارهای تمرینی که خواسته بود، به خانه اش بروم؛ پذیرفت. بی­هیچ مشکلی بار دیگر به خانه زیبای این زن و شوهر رفتم.

قبل از رفتن، اسلحه را از جاسازش بیرون آوردم و با چند چیز دیگر در کیفم پنهان کر

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.