پاورپوینت کامل الگوهای خدمتگزاری (۱) (۱) ۳۶ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل الگوهای خدمتگزاری (۱) (۱) ۳۶ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۶ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل الگوهای خدمتگزاری (۱) (۱) ۳۶ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل الگوهای خدمتگزاری (۱) (۱) ۳۶ اسلاید در PowerPoint :

۱۰۵

این شماره: تیمسار سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی

در سالی که با پیشنهاد مقام معظم رهبری مد ظله العالی، «سال نهضت خدمت رسانی » نام گرفته است، بر آن شدیم تا الگوهای
خدمتگزاری را معرفی کنیم . باشد که با نقل خاطراتی از زندگی آنان، سرمشقهایی زنده فرا روی همه متولیان و مسئولان در هر
پست و مقامی قرار دهیم .

در این شماره خاطراتی از زندگی تیمسار سرلشکر خلبان، شهید عباسی بابایی را مرور می کنیم .

صبح با دیدن بابایی شرمنده شدیم

«کارمند، آینه ساز»

در سال ۶۴ به من ماموریت داده شد تا مقداری وسایل را به قرارگاه رعد ببرم و تحویل سرهنگ بابایی بدهم . تا آن زمان من و
دوستانم سرهنگ بابایی را ندیده بودیم و فقط می دانستیم که ایشان پست معاونت عملیات نیروی هوایی را عهده دار هستند .
ساعتهای آخر شب بود که به قرارگاه رعد رسیدیم . با ورودمان به قرارگاه برادری را، که لباس بسیجی به تن داشت و سرش را هم
ماشین کرده بود دیدیم . او ضمن خوش آمدگویی از ما پرسید:

– شام خورده اید؟

گفتم:

– خیر .

بی درنگ برای ما سفره پهن کرد و ما مشغول خوردن شدیم . او ایستاده بود و منتظر بود تا اگر ما چیزی خواستیم تهیه کند .
همسفران من چند بار دستور آوردن آب و نان دادند، و او با نهایت احترام دستورات ما را انجام داد . پس از خوردن غذا آن بسیجی
سفره را جمع کرد . سپس رفت و طولی نکشید که دیدم تعداد زیادی پتو روی دوشش گذاشته و وارد سوله شد . هنگام خواب از آن
بسیجی پرسیدم که چگونه بایستی خودمان را به سرهنگ بابایی معرفی کنیم؟ او گفت:

– حالا که دیر وقت است . بخوابید و اگر صبح بپرسید به شما معرفی می کنند .

صبح زود پس از صرف صبحانه آدرس سرهنگ بابایی را گرفتیم . اتاقی را به ما نشان دادند . من به همراه دوستانم وارد اتاق شدیم .
همان بسیجی دیشبی را دیدیم . از او پرسیدیم:

– جناب سرهنگ بابایی کجا هستند؟

او گفت:

– بفرمائید .

ما متوجه نشدیم که او چه می گوید و دوباره حرفمان را تکرار کردیم . بسیجی در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت:

– بفرمائید . خودم هستم .

باورمان نمی شد که ایشان سرهنگ بابایی باشند . به یاد دستورهای شب پیش افتادیم و شرمنده شدیم . ابتدا حرف را با
عذرخواهی شروع کردیم و از حرکت دیشب مان پوزش خواستیم . ایشان از عذرخواهی ما ناراحت شدند و گفتند:

– برادر! من کاری نکرده ام . این وظیفه من بوده است . شما همه خدمتگزاران اسلام هستید .

او همیشه برای ما کارگری می کرد

«سرهنگ اصغر مطلق »

در مراسم چهلم شهادت تیمسار بابایی، در میان ازدحام سوگواران، مرد میانه سالی با کلاه نمدی و شلواری گشاد که معلوم بود از
اهالی روستاهای اطراف اصفهان است بر مزار عباس خاک بر سر می ریخت و به شدت می گریست . گریه اش دل هر بیننده ای را
سخت به درد می آورد . آرام به او نزدیک شدم و با بغضی که درگلو داشتم پرسیدم:

– پدر جان! این شهید با شما چه نسبتی دارد؟

مرد سرش را بلند کرد و گفت:

– او همه زندگی ما بود . ما هرچه داریم از او داریم .

گریه امانش نداد تا صحبت خود را ادامه دهد . از او خواستم تا از آشنایی اش با عباس بگوید . با همان حالی که داشت گفت:

– من اهل ده زیار هستم . اهالی روستای ما قبل از اینکه شهید بابایی به آنجا بیاید از هر نظر در تنگنا بودند . ما نمی دانستیم که او
چه کاره است; چون همیشه با لباس بسیجی می آمد . او برای ما حمام ساخت، مدرسه ساخت، حتی غسالخانه برای ما ساخت و
همیشه هرکس گرفتاری داشت برایش حل می کرد . همه اهالی او را دوست داشتند . هر وقت پیدایش می شد، همه با شادی
می گفتند: «اوس عباس اومد» . او یاور بیچاره ها بود . تا اینکه مدتی گذشت و پیدایش نشد . گویا رفته بود تهران . روزی آمدم
اصفهان، عکسهایش را روی دیوار دیدم، مثل دیوانه ها هر که را می دیدم می گفتم: او دوست من بود; ولی کسی حرف مرا باور
نمی کرد . بچه های نیروی هوایی را دیدم، گفتم: او دوست من بود . گفتند: پدر جان تو می دانی او چکاره بود؟ گفتم: او دوست من و
دوست همه اهالی ده ما بود . او همیشه می آمد به ما کمک می کرد . گفتند: او تیمسار بابایی فرمانده عملیات نیروی هوایی بود .
گفتم: ولی او همیشه می آمد و برای ما کارگری می کرد . دلم از اینکه او ناشناس آمد و ناشناس رفت، آتش گرفته بود .

فرمانده باید جلوتر از همه باشد

«ستوان حسن دوشن »

یک روز در جبهه پاتک سختی به ما زده بودند و عباس از این موضوع عصبانی بود . او را دیدم که «جی سوت » (۲) خود را بسته و کلاه
خلبانی اش را برداشته و در حال رفتن به سمت هواپیماست . پرسیدم:

– عباس واقعا می خواهی پرواز کنی؟

پاسخ داد:

– بله .

من دلشوره داشتم و خیلی نگران بودم . نمی دانم چه شد که به گریه افتادم . با اصرار زیاد از او خواستم تا پرواز نکند . به او گفتم که
تو عصبانی هستی و اگر پرواز کنی تو را خواهند زد . نگاهی به من کرد، خندید و گفت:

– این همه هواپیما را زدند چه شد؟ این چه حرفی است که می زنی .

من مرتب گریه می کردم و او را قسم می دادم تا پرواز نکند . سرانجام به طرف آشیانه هواپیما رفت . دوباره التماس کردم که از
هواپیما پیاده شود; ولی او نسبت به حرفهای من بی اعتنا بود .

رفتم و با دست، چرخ جلو هواپیما را گرفتم . از او خواستم تا بیاید پایین . گفت:

– برادر من! بلند شو، زشت است . همه دارند ما را نگاه می کنند .

وقتی پافشاری مرا دید، دژبان را صدا زد و خیلی جدی گفت:

– این آقا را ببر بیاندازش زندان .

دژبان هم آمد پشت یقه مرا گرفت و بلندم کرد .

سپس هواپیما را از آشیانه بیرون آورد و به طرف باند پرواز رفت . پس از پرواز عباس، دژبان از من عذرخوا

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.