پاورپوینت کامل حاصل دعا ۵۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل حاصل دعا ۵۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل حاصل دعا ۵۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل حاصل دعا ۵۰ اسلاید در PowerPoint :
۳۸
نگاه «علی » به آسمان دوخته شده بود. چیزی در وجودش شکسته بود و شکستن آن، اشک را به چشمانش آورده بود.
نمی دانست دلش شکسته بود یا غرور مردانه اش و یا بعد از این همه انتظار، خانه آرزوهایش فرو ریخته بود. «سمانه »
متوجه نگاه پریشان علی شده بود. اما به خودش اجازه نمی داد حرفی بزند یا سؤالی بکند علی احساس کرد بیش از این
تحمل سکوت خانه را ندارد. از جا بلند شد و به سمت در رفت. سمانه که می دانست سکوت دلگیر خانه، مرد را فراری
می دهد; اعتراضی نکرد.
علی به سمت حجره دوستش محمد بن علی اسود به راه افتاد. مردی جوان و خوش سیما که دیدارش همواره به او آرامش
می داد. به نزدیکی حجره که رسید دید محمد بر سکوی جلوی حجره اش نشسته و به حساب و کتاب فروش پارچه هایش
مشغول است. علی بن حسین را که دید از جا برخاست. چهره گرفته او دلش را لرزاند:
– چه شده؟ اتفاقی افتاده؟
علی سر تکان داد: نه… فقط از سر دلتنگی به دیدارت آمده ام.
– خوب کردی دوست من اما چرا از سر دلتنگی؟
علی روی سکو روبروی محمد نشست: دلم نمی خواهد زبانم به شکوه و شکایت گشوده شود. اما خودت خوب می دانی که
حسرت داشتن یک فرزند چقدر زندگی را برایم تلخ و ناگوار کرده است همسرم را هم که می شناسی. زن خوبی است، اما
نمی تواند صاحب فرزند شود و همین مساله هر دوی ما را رنج می دهد.
– خواست خدا بر این بوده.
– در این که ذره ای شک ندارم. اما نمی دانم چرا مدتی است نمی توانم با این مساله کنار بیایم و بپذیرم که تا پایان عمر،
آرزوی داشتن فرزندی بر دلم بماند.
محمد از جایش بلند شد و دستش را روی شانه علی گذاشت: فکری به خاظرم رسید. من نامه ها و درخواستهای شیعیان
را به حضور حسین بن روح می برم تا او به دست مبارک صاحب الامر، علیه السلام، برساند. چطور است که تو هم نامه ای
بنویسی و در آن از حضرت بخواهی تا برایت دعا کنند تا به برکت دعای آن حضرت خداوند فرزندی به تو عطا فرماید.
چشمان علی درخشید و دلش از یک شادمانی و نشاط ناگهانی فرو ریخت: می شود؟
– چرا که نه؟ تو خواهش دلت را بنویس. مطمئنم صاحب الامر آن را بدون پاسخ نمی گذارند.
محمد، منتظر جوابی از سوی علی نشد. چون می شد رضایت و شادمانی را از نگاه درخشان او خواند. برخاست و از
صندوقچه گوشه حجره اش قلم و کاغذی آورد تا علی خواسته اش را بنویسد. علی با اشتیاق درخواستش را نوشت و نامه را
به محمد سپرد. او از وکلای سفیر و نایب سوم حضرت، حسین بن روح بود و با او ارتباط داشت و می توانست براحتی پاسخ
نامه را برایش بیاورد. با نوشتن نامه گویی بار سنگینی از دوش علی برداشته شد. نامه را که به محمد سپرد، راهی خانه
شد. سمانه در را به روی او گشود. درخشش چشمان همسرش او را متعجب کرد، آهسته پرسید: خبری شده؟
علی لبخند زد: نه… خبری نشده، اما امیدوارم بشود!
زن از حال مردش سر در نیاورد: نمی دانم… ولی دلم روشن است.
– از حرفهایت سر در نمی آورم. تو وقتی از خانه بیرون رفتی گرفته و دلگیر بودی، بدون اینکه به من بگویی کجا می روی
رفتی و حالا شادمان برگشته ای.
علی کفشهایش را از پا درآورد و به اتاق رفت: احساس می کنم بزودی در زندگیمان گشایشی خواهد شد. نامه ای برای
صاحب الامر نوشتم تا دعایمان فرماید شاید خانه تاریک و سوت و کورمان به حضور فرزندی روشن شود.
زن دلش فرو ریخت. احساس گنگی بر دلش چنگ زد. معنی این احساس را نفهمید. فقط حس کرد دیگر نباید آنجا بماند.
راهش را کج کرد و به سمت حیاط خانه برگشت. بر خلاف حال علی نمی فهمید چرا از این خبر آرامش پیدا نکرد…
انتظار بر جان علی چنگ انداخته بود. هنوز خبری از جواب نامه اش نشده بود و هر وقت از محمد سراغ گرفته بود، گفته
بود دیر رسیدن جواب نشانه این است که نامه ات به دست خود حضرت رسیده و طول می کشد تا جواب برسد. صبر
داشته باش! اما نمی توانست صبر کند.
صبح یک بار به حجره محمد رفته بود، اما خبری نشده بود. دوباره دلش هوای آنجا را کرد. با خودش فکر کرد، شاید بعد
از رفتن من خبری شده باشد. می روم شاید جوابم رسیده باشد. و از این انتظار خلاص شوم. سمانه نپرسید کجا می رود;
می دانست این سه روز، علی بی تاب رسیدن جواب است و نمی دانست چرا دلش می لرزد وقتی این بی قراری علی را برای
رسیدن پاسخ می بیند.
علی از خانه بیرون رفت. فاصله کوتاه خانه تا حجره محمد را با شوق و دلهره طی کرد. محمد او را که از دور دید، به
استقبالش شتافت: سلام برادر! داشتم به خانه ات می آمدم. نامه ات رسیده. علی شادمان جلو رفت: پس بگو چرا این قدر
بی قرار بودم. نامه ام رسیده…
محمد نامه حضرت را به دست علی داد. علی نامه را گرفت و بر چشم گذاشت و بعد باز کرد. حضرت در جواب نامه اش
فرموده بودند: «ما برای تو این مورد را از خداوند خواستیم و دعا کردیم و بزودی دو پسر نیکوکار و خوب، روزی تو خواهد
شد.»
علی با نهایت شادمانی و نشاط صورت محمد را بوسید و از او خداحافظی کرد و بسرعت به خانه برگشت. دلش می خواست
هر چه زودتر پیغام حضرت را به سمانه برساند. در که زد او با چشمانی اشکبار در را به رویش گشود. دل علی از دیدن این
حال او فرو ریخت: چه شده؟
– چیزی نیست.
رویش را برگرداند تا مجبور به توضیح نباشد. علی شادی رسیدن نامه را از یاد برد: حرف بزن. چه خبر شده؟ در نبودن
من چه اتفاقی افتاده؟
– تو مگر برای گرفتن پاسخ نامه ات به دیدار محمد نرفته بودی؟
– چرا.
– خوب! چه جوابی گرفتی؟
– تو اول بگو چرا این قدر آشفته و گریانی تا من هم بگویم چه جوابی دریافت کرده ام.
سمانه با دست اشک صورتش را پاک کرد: نه. هر چه باشد پاسخ صاحب الامر از علت نگرانی من عزیزتر و مهمتر است.
علی با خودش اندیشید: شاید خبر نامه او را خوشحال کند.
نامه را به دست او داد. سمانه نامه را گشود. با خواندن نامه قلبش بشدت شروع به تپیدن کرد، انگار که بخواهد از قفسه
سینه اش بیرون بزند. آهسته زمزمه کرد: دو پسر نیکوکار و خوب؟! علی جواب داد: آری! امام فرموده که از خداوند
درخواست نموده و خدا هم که دعای امام را رد نمی کند.
-در این که شک ندارم.
– خب! پس خوشحال باش.
– دلم می خواهد خوشحال باشم اما نمی توانم. چند روز است که می خواهم حرفی را بزنم اما نمی توانم.
– بگو… هر چه در دلت می گذرد بگو.
– علی… من به نزد طبیب رفتم.
– خب؟!
– او گفت با شرایطی که دارم امیدی به داشتن فرزند نمی رود.
– پناه بر خدا! امام معصوم راست می گوید یا طبیب؟
– هر دو.
– منظورت چیست؟
– طبیب گفت اگر همسرت را دوست داری باید از او جدا شوی. من به او گفتم که تو چقدر به داشتن فرزند علاقه داری و
او گفت پس بهتر است.
علی دست او را گرفت: نه… سمانه… نه… تو قبل از آنکه همسر من باشی دختر عموی منی. من تو را دوست دارم.
– اما من می دانم سخن امام معصوم، به حقیقت می پیوندد.
– از کجا می دانی که خود تو مادر پسران من نباشی؟
– نه اینکه بگویم به حرف طبیب بیش از امام ایمان دارم. نه، فقط احساسی گنگ به من می گوید که من مادر نمی شوم و
این منافاتی با سخن امام ندارد. تو می توانی همسر دیگری اختیار کنی و از او صاحب دو پسری شوی که حضرت به تو
وعده داده.
علی درمانده به صورت سمانه خیره شد. او آنقدر با قاطعیت حرفش را زد که علی برای حرفش پاسخی نداشت. نامه را
سمانه به او برگرداند و به اتاق رفت.
علی تاب ماندن نداشت. تنها کسی که می توانست به او آرامش بدهد و حرف دلش را بفهمد محمد بود. به حجره او
برگشت. محمد داشت حجره کوچکش را می بست تا برای نماز به مسجد برود.
علی را که دید جا خورد: سلام چه شده؟
– سلام چیزی نیست، من آمده ام تا…
محمد دست او را گرفت و روی سکوی حجره اش نشاند: حرف بزن. چرا اینقدر پریشان احوالی؟
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 