پاورپوینت کامل جمال یوسف ۷۳ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
1 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل جمال یوسف ۷۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۷۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل جمال یوسف ۷۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل جمال یوسف ۷۳ اسلاید در PowerPoint :

۵۸

فاطمه دستی به پیشانی جمال الدین کشید. آرام بوسه ای بر گونه او زد و کنار یوسف نشست. یوسف قرآن را بست و بوسید. زن
بغض گلویش را فرو خورد و گفت:

– جمال الدین مرتب از من می پرسد که تو چرا باید به سفر بروی. او فهمیده که تو می خواهی خودت را به کشتن بدهی! یوسف
پسرمان هنوز خیلی کوچک است. او فقط نه سال دارد، زود است که یتیم شود.

یوسف دستش را روی دست لطیف و نرم جمال الدین گذاشت و آرام او را نوازش کرد:

– خدا نکند! چه کسی گفته من می خواهم خودم را به کشتن بدهم و یا قرار است جمال الدین یتیم شود؟

– دل من گفته، دل من می گوید!

– به خدا پناهش بده. نگران نباش.

– آخر چرا تو باید به این سفر بروی؟ حله کجا و ایران کجا؟ جدای از اینکه این سفر بسیار طولانی است، تازه تو داری به پای خودت
به کام مرگ می روی. تو که می دانی «هولاکو» چقدر بی رحم است. مگر او خدا و دین می فهمد که شما از او امان می خواهید؟ تو
بهتر از من می دانی که مغول به احدی رحم نمی کند.

– همین مغول وحشی تا ایران آمده، چیزی نمانده به عراق برسد.

– این را می دانی و می خواهی به پای خودت به کاخ هولاکو بروی؟

– چاره ای نیست. باید بروم. جان مردم عراق در خطر است.

– مگر تو نگهبان جان مردم عراقی؟

– نه… معلوم است که نیستم. نگهبان همه ما خداست. ولی خودت که می دانی تمام مردم کربلا و نجف، کاظمین و سامرا، خانه و
زندگیشان را از ترس رها کرده و با کوزه آب و تکه نانی خشک و با وحشت و اضطراب پناهنده بارگاه ائمه، علیهم السلام، شده اند.
مردم حله هم که سر به بیابان و نیزارهای اطراف گذاشته اند و آنها هم که توانسته اند به کربلا و نجف پناه برده اند. ما هم که
مانده ایم فقط برای دریافت جواب از هولاکوست.

– مگر من نمی دانم که اینها را برایم می گویی؟ من خودم هر شب که می خوابم کابوس می بینم و بی اختیار فکر می کنم صدای پای
اسبان مغول در کوچه خلوت حله به گوش می رسد.

– ما باید سعی خودمان را بکنیم. اگر پای مغول به عراق برسد، جز ویرانی چیزی به همراه نخواهد داشت. جمال الدین غلتی زد و
بیدار شد. مادر و پدرش را که بالای سرش دید، بلند شد و نشست:

– اتفاقی افتاده؟ مغولها آمده اند؟

یوسف، جمال را در بغل گرفت و بوسید:

– نه عزیز دلم. نه پسرم. نترس بخواب. ما اینجا در پناه جدمان امیرالمؤمنین و امام حسین، علیهماالسلام، در امان هستیم.

جمال الدین چشمهایش را روی هم گذاشت خوابید و با نوازشهای پدر خیلی زود به خواب رفت. او هم با همه کودکی در طول روز
آنقدر درباره مغولها و وحشت حمله آنها می شنید که شب دچار وحشت و کابوس می شد.

یوسف آهسته تر گفت: نگران نباش آرام بگیر. ببین این طفل معصوم از پریشانی های تو چطور آشفته شده و در خواب هم دچار
وحشت است.

– چه کنم؟ از تصور اینکه قرار است تو به دربار هولاکو بروی تنم می لرزد.

– خودت که شنیدی وقتی جواب امان نامه آمد. فرستاده هولاکو گفت: او گفته اگر دلهای ما هم همان گونه که در نامه اظهار
کرده ایم باشد، به نزد او برویم. برای اینکه ثابت کنیم همین طور است باید برویم. در ضمن ما در نامه مان نوشته ایم که همه تسلیم
هستیم و امنیت و آسایش می خواهیم، ما که نگفته ایم که می خواهیم با آنها بجنگیم.

– اصلا مگر فرزند چنگیز کسی است که این حرفها را بفهمد؟

– ما دل به آنها سپرده ایم که صاحب این سرزمین مقدس هستند. این سرزمین متعلق به بهترین عزیزان خداست. همانها ما را از
خطر نجات می دهند.

– یوسف! من هم به اندازه تو به صاحبان این سرزمین اعتقاد دارم. اما چرا از بین سید مجدالدین و فقیه ابن العز که این امان نامه را
نوشتند، تو پذیرفتی که به بارگاه هولاکو بروی؟

– نمی دانم! حس می کنم باید خطر این سفر را به جان بخرم. برای اینکه جمال الدین شاهد جنگ و حمله و قحطی نباشد. به
خاطر اینکه همه در آرامش و آسایش زندگی کنند. تو هم به جای این همه نگرانی، دعا کن! من هم قبل از سفر به سوی ایران، برای
تجدید قوا و دلگرمی به کربلا و نجف می روم و از اجداد طاهرینم مدد می خواهم.

فاطمه اشکهایش را به آرامی پاک کرد و گفت: کاش آرامش دل تو را من داشتم.

یوسف لبخند مهربانی زد و گفت: دعا می کنم خدا به دلت آرامش بدهد. اما اگر نگرانم نبودی دلگیر می شدم. زنی مهربان چون تو
باید هم نگران همسرش باشد. اما من فرزند فاطمه زهرا، علیهاالسلام، هستم. تو فکر می کنی مادری چون زهرای مرضیه،
علیهاالسلام، فرزندی تنها و بدون پناه چون یوسف را تنها می گذارد؟

با این کلام آرامشی شیرین وجود فاطمه را دربرگرفت. از جا بلند شد، شمع بالای بستر جمال الدین را برداشت و گفت: از روی
جده ات زهرا، علیهاالسلام، خجالت می کشم… چه کنم که تو را به اندازه همه عالم دوست دارم.

یوسفی لبخندی زد و گفت: همین برای من کافی است.

فرستادگان هولاکو پشت در خانه کوچک یوسف ایستاده بودند تا او را با خود به ایران ببرند. تلکم رو به علاءالدین گفت:

– این مرد می فهمد دارد چکار می کند؟

علاءالدین سری تکان داد و گفت: حتما می فهمد وگرنه جرات نمی کرد به پای خودش به کام مغول برود. این سرزمین، سرزمین
عجیبی است…

یوسف، جمال الدین را در آغوش گرفت و بوسید:

– تا آمدن من مواظب مادرت باش.

جمال لب برچید، ولی سعی کرد جلوی ریختن اشکهایش را مردانه بگیرد:

– تو که برمی گردی پدر؟

– معلوم است که برمی گردم. من خیال ندارم بقیه عمرم را در ایران زندگی کنم!

سر بلند کرد، نگاهی به چشمان اشکبار فاطمه انداخت و رو به جمال الدین گفت: در تمام دنیا سه چیز را دوست دارم. مادرت، تو و
حله.

فاطمه جلو آمد: یوسف تو را به جدت امیرالمؤمنین، علیه السلام، مرا سیاهپوش نکنی!

– پناه بر خدا زن! چه سوگند غریبی! عمر به دست خداست. نیت من خیر است. من می روم تا برای این مردم وحشتزده و مضطرب
از دشمن، امان نامه بگیرم، خدا هم از دل من با خبر است، پس یاریم می کند. نگران نباش.

تلکم از پشت در داد زد: شیخ یوسف چه می کنی؟ راه درازی در پیش داریم بیا. یوسف صدایش را بلند کرد و گفت: آمدم… آمدم…

دوباره جمال الدین را بوسید و با نگاهش به دل فاطمه اطمینان داد که چاره ای جز صبوری نیست. از خانه بیرون رفت. جلوی در
سید مجدالدین و فقیه ابن العز که هر دو از بزرگان حله بودند و همراه یوسف امان نامه برای هولاکو نوشته بودند، با دیدن یوسف
جلو آمدند و او را در آغوش گرفتند.

سید مجدالدین کنار گوش یوسف گفت: امیدواریم سربلند برگردی. اگر کهولت سن نبود حتما خودم به این سفر می رفتم.

فقیه نیز پیشانی نورانی یوسف را بوسید و گفت: تا برگردی در جوار حرم امیرالمؤمنین برایت دعا می کنم. تنها کاری که از دست
من پیرمرد برای جوانمردی چون تو ساخته است.

یوسف دست فقیه را بوسید و گفت:

– به پشتوانه همین دعاها دل به خطر سپرده ام. هوای خانواده ام را داشته باشید. آنها در این شهر خالی از سکنه، بدون من روزهای
سختی در پیش دارند.

– نگران نباش آنها را همراه خانواده خودمان به حریم امیرالمؤمنین، علیه السلام، می بریم و نمی گذاریم سختی بکشند. اگر بتوانی
امان نامه را امضاء کنی دین بزرگی بر گردن این مردم خواهی داشت.

یوسف سوار بر اسب شد و همراه دو فرستاده هولاکو از آنها دور شد. فاطمه در را پشت سر آنها بست و روی زمین کنار دیوار نشست
و گذاشت اشکهایش بی امان ببارند. جمال الدین جلوی مادر زانو زد و گفت: گریه نکن. پدر به سلامت برمی گردد.

فاطمه سر او را در آغوش گرفت و زیر لب نالید: خدا کند…

هولاکو در زره جنگی با کلاه خودی آهنین و شمشیری آخته بر کمر، هیبتی ترسناک به خود گرفته بود و دور تا دور او فرماندهان
جنگی مغول با چشمانی خونبار و بی رحم ایستاده بودند. موضوع دیدار و ملاقات پادشاهشان عجیب بود. شمشیر آنها به احدی
رحم نکرده بود و هر جا که رفته بودند خون و آتش و ویرانی به جا گذاشته بودند و به کسی فرصت التماس و امان خواهی هم نداده
بودند. حالا هنوز در ایران بودند که از عراق درخواست امان رسیده بود. شیخ یوسف سدیدالدین بزرگ آل مطهر در حله، در کمال
آرامش خاطر و خونسردی پا به کاخ هولاکو گذاشت. نه آن هیبت و عظمت دلش را لرزاند و نه آن چشمان خون آشام و وهمناک.
هولاکو او را که دید بدون مقدمه گفت: چطور جرات کردید با من مکاتبه کنید و تسلیم خود را اظهار نمایید؟ چطور جرات کردید
به دیدار ما بیایید با اینکه هنوز معلوم نبود دستور من در زمینه فتح عراق، تسخیر بغداد و دستگیری خلیفه بغداد چیست؟ از
طرفی آیا اطمینان داشتید که من امان خواهی شما را می پذیرم و با شما صلح می کنم و از نزد ما به سلامت خواهید رفت؟

یوسف نفس عمیقی کشید و گفت: ما این کار را بدون پشتوانه نکرده ایم؟

– پشتوانه؟ از کدام پشتوانه حرف می زنی؟

– روایتی از اماممان حضرت امیرالمؤمنین، علیه السلام، به ما رسیده که در آن حضرت می فرمایند:

«زوراء (۱) … می دانی زوراء چیست؟ سرزمینی است دارای درختان گز که ساختمانهای محکمی در آنجا بنا می شود، مردم بسیاری در
آن سرزمین سکونت خواهند داشت و مردان و امیرانی در آنجا به وجود خواهد آمد. فرزندان عباس آن سرزمین را مقر سلطنت خود
قرار می دهند و از زر و سیم کاخهای خود را زینت داده و شب و روز در عیش و نوش به سر می برند، به وسیله آنان هرگونه ستم و
تجاوز و ترس و وحشت هول انگیزی روا داشته می شود. پیشوایان بدکار، پادشاهان فاسق و وزرای خیانتکار در آنجا گرد آیند و
فرزندان ایران و روم را به خدمت گمارند، اگر کار خوب ببینند اعتنا نکرده و به آن عمل نمی کنند و چنانچه گناه و زشتی مشاهده
کنند از آن جلوگیری و ممانعت نمی نمایند. در آن هنگام اندوه عمومی و گریه طولانی پدید می آید!

بیچاره مردم بغداد! که در نتیجه سلطه و هجوم مغولان پایمال گردند! مغولان مردمانی هستند که چشمانی ریز دارند! صورتشان
همچون سپر چکش خورده، پهن و گرد است، لباس رزم می پوشند و مسلح و دلیرند. پادشاه آنان از همان جا (خراسان) که سلطنت
عباسیان آشکار گشت خواهد آمد، صدای وی درشت و مردی نیرومند و دارای همتی بلند است، به هر شهری که می رسد آن را فتح
می کند و هر پرچمی که بر ضد او افراشته شود، سرنگون می گردد.»

آری چون اوصافی را که در سخنان حضرت علی، علیه السلام، آمده است در شما مشاهده کردیم و شما را چنین یافتیم، یقین
کردیم که اگر با شما از در دوستی درآییم ایمن خواهیم بود و به همین علت نزد شما آمدیم.

هولاکو با شنیدن حرفهای یوسف، لبخندی مغرورانه زد و نگاهی به سران لشکرش انداخت. خشنودی در نگاه همه آنها موج می زد.
هولاکو فرمان داد همان لحظه امان نامه ای بنویسند و به یوسف گفت:

– در صورت فتح عراق و سقوط بغداد، شهر حله و دیگر شهرهایی که تقاضای امان کرده اند، در امان هستند. به تمام سران لشکرم
فرمان می دهم که در صورت فتح بغداد، شهرهای امان خواسته را از حمله سربازان تحت امرشان حفظ کنند.

امان نامه که نوشته شد هولاکو آن را مهر زد و به دست یوسف داد: برو که هم خودت و هم مردم تمامی این شهرها در امان هستند.

دل یوسف لبریز از شوق و شادمانی شد. با همه وجودش خدا را سپاس گفت و همان لحظه از دلش گذشت که یک راست به نجف
برود تا از مولایش تشکر کند. هولاکو به یوسف اجازه مرخصی داد و او امان نامه را در جای امنی روی اسبش گذاشت و بسرعت به
سوی عراق تاخت.

صدای کوبه در دل فاطمه را از جا کند. از وقتی یوسف رفته بود هیچ خبری از او نداشت. جمال الدین بسرعت به طرف در

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.