پاورپوینت کامل تو بودی و آفتاب بی پایان نجف ۲۶ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
1 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل تو بودی و آفتاب بی پایان نجف ۲۶ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۶ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل تو بودی و آفتاب بی پایان نجف ۲۶ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل تو بودی و آفتاب بی پایان نجف ۲۶ اسلاید در PowerPoint :

۲۸

اشاره:

شیخ عبدالحسین امینی در سال ۱۳۲۰ق. در
تبریز، در دامنه کوه سهند به دنیا آمد؛ در خاکی که
آزادمردان بسیاری داشت. در جوانی انقلاب مبارزانی
همچون شیخ محمد خیابانی، باقرخان و ستارخان را
از نزدیک دید. وقتی طلبه شد، مدتی در تبریز درس
خواند و به خاطر روح تشنه اش به نجف هجرت کرد.
در حوزه علمیه نجف شاگرد ممتازی برای علمای آن
دیار شد و به زودی خود استادی سرشناس به شمار
آمد.

علامه شیخ عبدالحسین امینی از علمای محقق
شیعه است که آثار با ارزشی از او به جا مانده است.
مهم ترین کتابش الغدیر نام دارد که درباره اثبات
ولایت علی(ع)، در ده جلد، نوشته شده است. این کتاب
گران بها کامل ترین و پربارترین کتاب در مورد ولایت
علی(ع) و غدیر خم است. علامه امینی را مصلح بزرگی
می دانند که با نقد دروغها و فتنه های مخالفان اهل
بیت(ع) مسلمانان را به هم پیوند داد و تفرقه را از آنها
دور کرد. سرانجام این مرد اندیشمند، پس از دو سال
بیماری، روز جمعه ۱۲ تیرماه ۱۳۴۹ شمسی، در ۶۸
سالگی، وفات یافت و در کتابخانه اش در نجف به خاک
سپرده شد. آنچه در پی خواهد آمد حکایتی است از
زندگی او که در دفاع از ولایت سر از پا نمی شناخت.

چه دلی، چه جرأتی! یادت می آید؛ آن روز پاهایت
نلرزید، دستهایت رعشه نگرفت، دل دل نکردی و
دغدغه ات برای مردن نبود؟ فقط یک چیز توی دریای
نگاهت لب پر زد؛ یک چیز!

اگر آن کتاب نباشد چی؟ آن وقت تحقیقهایم به
جایی نمی رسد… .

مثل نسیم به تن چند کوچه باریک و پر رفت و آمد،
جاری شدی. چه تند می رفتی. در راه کسی انگار با
التماس در گوش ات نجوا کرد: «کجا مؤمن؟! او تو را
واجب القتل می داند. حکمش را هم صادر کرده. عوض
این که خودت را از او و دوستانش دور کنی، راه
افتاده ای و با پاهای خودت… چه کار می کنی علامه، نکند
از جانت سیر شده ای؟!».

دلت به جوش آمد و زیر لب گفتی: «جانم چه ارزشی
دارد؟ من از جانم و همه چیزم به خاطر مولایم
گذشته ام. من که به او کاری ندارم. فقط به خاطر… به
خاطر آن کتاب است!».

سرعت پاهایت بیشتر شد. تشت زرین آفتاب قل
خورد و خودش را آورد بالای بامهای کاه گلی شهر. چه
گرمایی می ریخت! اما تو… تو، نه گرمت بود و نه به
داغی آفتاب فکر می کردی. فقط در خیال آن کتاب، همان
کتاب نایاب خواندنی بودی!

امان از دست دشمنانت، همان آدمهای بی سواد،
آدمهای بی فکر، بی دل و بی انگیزه.

همانهایی که خار توی چشمهایت بودند. هر جا که
قرص نورانی چهره ات را می دیدند، مثل خفاش بال بال
می زدند و از تو فراری می شدند. اما تو، فقط لبخند
می زدی؛ لبخندی که مزه رطبهای تازه را می داد؛ شیرین
و عسلی. مزه ای که تا ساعتها زیر زبان می ماند. همانها
با دیدنت چه خشمی به صورتشان می دوید.
چشمهایشان می شد دو تکه آتش؛ مثل اسفند روی آتش
می شدند. به دلشان برایت بد راه می دادند. به سرشان
فکرهای شومی تار می تنید. اما تو بودی ویک خدای
بزرگ. تو بودی و آفتاب بی پایان نجف. تو بودی و
چهارده روایت سبزی که همه نوشته هایت به خاطر
آنها بود. به همینها فکر می کردی. به همینها دل خوش
بودی که دلت آباد نبود و خیالت آرام.

از یکی دو نفر درباره نشانی مرد، خوب پرس وجو
کردی. آنها با تعجب به سر و وضع تو خیره شدند. بعد
راه خانه او را نشانت دادند. شاید فکر کردند یک
روحانی شیعه با او چه کار دارد؟! دیگر راهی نمانده
بود. باز با آرامش، خواسته ات را توی ذهنت مرور
کردی: «آمده ام دنبال فلان کتاب. همه کتابخانه ها را
گشته ام. به خانه خیلی از محققان سر زده ام. شنیده ام از
آن کتاب یک نسخه بیشتر نیست و آن هم پیش
شماست. مدت کمی امانت می خواهم. مطلبی است که
خواندنش برایم خیلی ضروری است!».

پیش خود گفتی: «حتما ابروهایش را توی هم می کند
و با اخم می گوید: تو… تو همان! من هم می گویم: بله…
من امینی هستم. همان که حکم قتلش را داده اید. من به
خاطر یکی از مطلبهای مهم آن کتاب آمده ام. من میهمان
شما هستم! و لابد… لابد او هم… نمی دانم!».

نشانی درست بود. جلو خانه اش رسیدی. جلو در
چوبی قهوه ای رنگی که دو تا کوبه آهنی داشت. با دو
پله کوتاه و سنگی در کن

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.