پاورپوینت کامل عنایتی از غربت ۶۲ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل عنایتی از غربت ۶۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۶۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل عنایتی از غربت ۶۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل عنایتی از غربت ۶۲ اسلاید در PowerPoint :

۶۸

روی صندلی راحتی اش توی بالکن تکیه داد. از این اخلاق ها نداشت که شب در بالکن
بنشیند و کوچه و خیابان را تماشا کند. شاید هم وقت این کارها را نداشت. اما هرچه
بود آن شب با شب های دیگر کمی فرق داشت. هرچند ظاهراً مثل همیشه، شبی بدون مهتاب و
خیابان هایی خو گرفته با روزهایی پر رفت وآمد و پرزرق و برق و پرسروصدا و شب هایی
ساکت و خواب آور… سیگاری روشن کرد و گوشه لبش گذاشت و در حالی که دستانش را پشت
سر به هم قلاب کرده بود به روزهای پیش فکر کرد… بیمارستان آن روز هم مثل روزهای
قبل شلوغ بود. اما با این وجود توانست، ماشینش را در پارکینگ بیمارستان پارک کند،
دسته گل را از صندلی جلویی برداشت. کراواتش را درست کرد و به طرف بخش کودکان
بیمارستان هامبورگ، به راه افتاد… .

ـ روی صندلی راحتی اش توی بالکن تکیه داد. از این اخلاق ها نداشت که شب در بالکن
بنشیند و کوچه و خیابان را تماشا کند. شاید هم وقت این کارها را نداشت. اما هرچه
بود آن شب با شب های دیگر کمی فرق داشت. هرچند ظاهراً مثل همیشه، شبی بدون مهتاب و
خیابان هایی خو گرفته با روزهایی پر رفت وآمد و پرزرق و برق و پرسروصدا و شب هایی
ساکت و خواب آور… سیگاری روشن کرد و گوشه لبش گذاشت و در حالی که دستانش را پشت
سر به هم قلاب کرده بود به روزهای پیش فکر کرد… بیمارستان آن روز هم مثل روزهای
قبل شلوغ بود. اما با این وجود توانست، ماشینش را در پارکینگ بیمارستان پارک کند،
دسته گل را از صندلی جلویی برداشت. کراواتش را درست کرد و به طرف بخش کودکان
بیمارستان هامبورگ، به راه افتاد… .

مدتی بعد، وقتی از اتاق دخترک بیرون آمد و خودش و دکتر بخش را از تیررس نگاه او دور
دید سؤالی که ذهنش را مشغول کرده بود، را با دکتر در میان گذاشت و پاسخ شنید که:

ـ اوه، آقای شولدر! من عادت ندارم که به بیمارانم امیدهای واهی بدهم. اگرچه از لحاظ
روان شناسی، ناامید کردن مستقیم هم کار درستی نیست، اما خب من یک پزشکم و قبل از هر
چیز، بیمارم از من می خواهد حقیقت را به او بگویم. و اما در مورد دختر شما، تنها
راهی که برای بهبودی نسبی او به نظر می رسد، عمل است، البته با درصد خطر بسیار بالا
و…

آقای شولدر، بار دیگر و بدون آنکه منتظر جواب باشد، پرسید؛

ـ پس با این صحبت ها، او نمی تواند، مثل گذشته اش، کاملاً سالم و تندرست شود؟ راه
برود، بدود…

ـ خب البته، اضطراب، نگرانی، و ناراحتی های روحی، هر یک به تنهایی می تواند از
عواملی باشد که نتیجه مثبت عمل را کاهش می دهد.

ـ آیا لازم است با یک روان شناس یا مشاوری صحبت کند؟

دکتر عینک را از چشم برداشت و با دستمال کوچکی، شیشه هایش را تمیز می کرد که گفت:

ـ اوه، در این چند روزی که اینجا بستری بود. هم من و هم همکارانم، به قدر کافی با
او صحبت کردیم. باید به او حق داد. شکستگی استخوان پهلو، در عین حال که خیلی دردناک
است، خیلی هم خطرناک است. او امروز مرخص می شود. ضمن آنکه باز هم می گویم، شما باید
با دخترتان صحبت کنید…

آقای شولدر، شانه هایش را بالا انداخت و گفت: من و همسرم برای اینکه کارمان را از
دست ندهیم ناچاریم از صبح تا شب، در یک شرکت مددکاری اجتماعی مشغول باشیم.

دکتر که به انتهای سالن و به اتاق استراحت رسیده بود، در آستانه درب ایستاد و گفت:

ـ با این حال صحبت نزدیکان تأثیر بیشتری دارد، به خصوص اوه… اسمش چی بود؟ آن خانم
مسن که روز ملاقات آمده بود، روسری داشت؟

آقای شولدر، بی معطلی گفت: «بی بی»

ـ بله، از او بخواهید که با او صحبت کند. دختر شما فکر می کند که از زیر عمل جان
سالم به در نمی برد و خب، تحمل شکستگی و درد، برایش بهتر از مردن است و این طبیعی
است.

یاد بی بی افتاد. پکی به سیگار زد و از جا برخاست و در حالی که صندلی راحتی اش
همچنان به جلو و عقب حرکت می کرد، آقای شولدر از بالکن به اتاق خواب برگشت. خانم
شولدر مثل همیشه، زودتر از بقیه، خواب بود. به ساعت روی میز کنار آباژور، خیره شد.
تازه سر شب بود… ته سیگارش را به زیرسیگاری سپرد و برای صحبت با بی بی، آرام از
اتاق بیرون آمد. از پله هایی که به اتاق دختر و پسرش منتهی می شد، گذشت. کمی آن
طرف تر از پله ها، در سالن، شعاع کمرنگی از چراغ آشپزخانه، دایره کوچکی را به داخل
سالن، وارد کرده بود. از تاریکی و سکوت وحشت آور خانه، گذشت و خود را به آشپزخانه
رساند. بی بی مثل همیشه، با پیراهنی ساده و بلند، اما تمیز و روسری ای که تا وقت
خواب از سر برنمی داشت، مشغول کار بود. چهره اش آرام و صبور به نظر می آمد.

ـ خسته نباشی بی بی!

ـ شیر آب را بست و بند پیش بند را از کمر باز می کرد که گفت: «متشکرم آقا…»

آقای شولدر صندلی را از زیر میز بیرون کشید و نشست:

ـ آمدم بپرسم، چه خبر؟ باهاش صحبت کردی؟

ـ بله، اما خب، سارا جوابی نداد که شما را خوشحال کند. و مشغول خشک کردن ظرف های
شسته شده، شد.

ـ این چه حرفی است. همه می دانیم، تو خودت هم می دانی که سارا تو را خیلی دوست
دارد. پس تو باید یک کاری برای سلامتی او بکنی، این طور نیست؟

ـ آقا! من هم سارا را مثل دختر خودم دوست دارم و حاضرم برای خوب شدن او هر کاری
بکنم. اما شما از من می خواهید او را به کاری وادار کنم که از آن وحشت دارد. او حتی
حاضر نیست در این باره حرفی بشنود چه برسد به این که خودش را زیر تیغ جراحی قرار
بدهد.

ـ بسیار خب، اما با این وجود باز هم سعی خودت را بکن.

بی بی که همیشه از نگاه کردن در چشم های آقای شولدر دوری می کرد، حال نیم نگاهی به
او انداخت و گفت:

ـ او به من گفته است، حاضر نیست عمل کند، حتی اگر ذره ذره با خوردن دارو، آب بشود،
و خانه نشینی را تجربه کند… اما، آقا! من برای خوب شدن او خیلی دعا می کنم.
خداوند اگر بخواهد می تواند، او را شفا بدهد… بدون اینکه او را مجبور به عمل
کند.»

آقای شولدر، دستی به صلیبی که به گردنش آویزان بود، کشید، آن را بوسید. فکر کرد تا
بی بی که داشت بسته های رنگارنگ قرص ها و شیشه شربت را درون سبدی کوچک می گذاشت و
می خواست به اتاق سارا ببرد، همراه شود. اما بعد پشیمان شد. شاید اگر وقتی دیگر
تنها، سراغ او می رفت و باز هم با او صحبت کند، بهتر باشد. پس از آشپزخانه بیرون
آمد. نگاهی به بالای پله ها انداخت و وارد اتاق خواب خودش شد. بی بی اما، از پله ها
بالا رفت. پشت درب اتاق که رسید، تلنگری به در زد و به دنبال آن صدای ضعیفی شنیدکه
او را به داخل دعوت می کرد. درب به نرمی باز شد. اتاق کاملاً تاریک بود. برق را که
روشن کرد، ابروهای سارا در هم کشیده شد:

ـ اوه، بی بی، این چه کاری است که کردی، لطفاً چراغ ها را خاموش کن.

ـ چرا لحاف را روی سرت کشیدی. داروهایت را آوردم.

ـ نور چراغ زیاد است. اذیتم می کند.

بی بی چراغ مطالعه کوچکی که روی میز گوشه اتاق سارا بود را روشن و به دنبال آن لامپ
را خاموش کرد. روی صندلی کنار تخت نشست، پیمانه کوچک را لبریز شربت کرد و در دهان
سارا که با چشمان آبی، اما گود افتاده و کم سو به پیمانه خیره مانده بود، خالی کرد.
شربت تلخ، وجود اندوهناکش را گس و بدمزه کرد. و وقتی جرعه ای آب نوشید، درد
موزیانه، ریشه دوانید و به همه تارو پودش، نقش زد. دستش را به پهلو گرفت و سعی کرد
تا خودش را بالا بکشد. بی بی بالشتک کوچکی را زیر بالشت سارا گذاشت، تا کمی راحت تر
تکیه دهد…

همه جا تاریک بود و او تنها می توانست با کمک پرتوهای نوری که از چراغ خواب، روی
صورت سارا تابانیده می شد، او را ببیند. کم سن و سال بود، اما چهره رنجور و
خسته اش او را بیشتر نشان می داد. گویا این هفته، یک سال برایش گذشته بود، دلش سوخت
و وقتی داشت قرص های ریز و درشت و رنگارنگ را از بسته هایش درمی آورد گفت:

ـ سارا جان! فکرهایت را کردی، تصمیمت عوض نشده، نمی خواهی بیشتر فکر کنی. آخر تا کی
می خواهی همین طور خودت را در اتاق زندانی کنی.

سارا قرص ها را در دهان می گذاشت و به دنبال هر یک جرعه ای آب، اما حوصله جواب
نداشت. سؤال تکراری بود که بارها و بارها از او و پدر و مادرش شنیده بود. و
می دانست بعد از این سؤال، حرف عمل پیش کشیده خواهد شد. بی بی، دست بر میان موهای
طلایی سارا و ادامه داد، هم من و هم پدر و مادرت، خیر و صلاح تو را می خواهیم. فقط
به مرگ فکر می کنی، در حالی که شاید هیچ اتفاق بدی نیفتد و این جراحی هم، مثل
هزاران عمل معجزه آسای دیگری باشد که روزانه بارها و بارها در بیمارستان های آلمان
و یا هرجای دیگر جهان انجام می شود. تو روز به روز ضعیف تر می شوی و آسان نیست که
بتوانی این درد را تحمل کنی…

ـ اوه، بی بی، شما هم که دارید مثل بقیه حرف می زنید. مثل مادرم که حتی حالا که
مریضم و دچار شکستگی استخوان پهلو شده ام هم، کارش را تعطیل نمی کند و تنها برایم
دارو می خرد. از اداره اش زنگ می زند و وعده و وعید می دهد که اگر با عمل موافقت
کنم برایم یک رایانه شخصی مثل مال دیوید می خرد.

ـ خب، کارش را برای چه چیزی باید تعطیل کند. من مراقب تو هستم. او کسی بود که درست
پس از توسل و راز و نیازهای من با جده ام، سررسید.

بی بی، سر سارا را به سینه چسباند و ادامه داد:

ـ سال ها پیش وقتی، وقتی آن تصادف اتفاق افتاد ومن و همسرم را از هم جدا کرد و خودم
را نیز بیهوش به بیمارستان رساندند. بعد از مدت زیادی که از بستری شدنم در
بیمارستان شهر ـ هامبورگ ـ گذشت. روزی خیلی دلتنگ شدم، بسیار گریه کردم. فکرش را
بکن در لحظه ای همه چیزم را از دست داده بودم. برنامه هایی که داشتیم… همسرم…
همه و همه در آنی از دست رفت و در غربت، تک و تنه

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.