پاورپوینت کامل پایان یک شروع ۸۴ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل پایان یک شروع ۸۴ اسلاید در PowerPoint دارای ۸۴ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل پایان یک شروع ۸۴ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل پایان یک شروع ۸۴ اسلاید در PowerPoint :
۵۶
ـ یک نفر به این تلفن جواب بده… کسی خانه نیست؟
مرد وقتی این جمله را گفت، دست و صورت کف آلودش را به جریان زلال آب سپرد. دخترک به
سرعت نمازش را سلام داد و به طرف تلفن دوید.
ـ الو، بفرمایید!
ـ سلام، صدف، خانه ای؟ پس چرا گوشی را برنمی داری. دیگه داشتم قطع می کردم.
ـ سلام. مریم جون، تویی، داشتم نماز می خواندم.
ـ ببینم پدرت خانه است؟
ـ آره، چطور مگه؟ تازه آمده…
ـ خوبه، تو چه جرأتی داری، دختر! جلوی پدرت نماز هم می خوانی، مگر مسخره ات
نمی کند؟
صدف گوشی را به دست دیگر داد و در حالی که روی کاناپه، لم می داد، گفت:
ـ ببینم مریم جون، زنگ زدی، این حرف ها را بگویی؟
ـ نه، دختر جون، می خواستم بگویم قرار است بچّه ها را ببرند جمکران، البتّه دو هفته
دیگر. ببینم اسم تو را هم بدهم یا نه؟
ـ جمکران؟
اما لبش را گزید. خیلی زود فهمید بی احتیاطی کرده و ناخواسته، پدرش را از موضوع
صحبتش مطلع کرده. گوشی را به دهانش نزدیک تر کرد و آهسته گفت:
ـ من خودم بعداً بهت زنگ می زنم باشه؟
ـ چی باشه؟
صدف با نگاه، پدرش را که حوله به دست به طرف تلفن می آمد، دنبال کرد، بی سر و صدا،
انگشتش روی دکمه آیفن نشست و صدای مریم در فضای اتاق پیچ خورد.
ـ صدف، چرا خوابت برده، دختر. گفتی باشه، پس جمکران می آیی هان، بابا، دختر! من
می گویم که شجاع شدی، جرأت پیدا کردی. پدرت که از جمکران چندشش می شد، چطور،
می خواهی اجازه بگیری. نمی دانم والله. خدا پدر تو را هم عاقبت بخیر کند. همه دین و
ایمان دارند، بچّه هایشان ناخلف از آب در می آیند. حال شما بر عکس است. پدرت بی دین
و شماها…
مرد، گوشی را از دست لرزان صدف جدا کرد و به آغوش تلفن برگرداند. صورتش از خشم سرخ
شده بود.
ـ چند بار بگویم دوست ندارم با این جور افراد، دوست باشی هان؟ اصلاً این چادر چیه
سرت کردی، باز هم داشتی ادابازی درمی آوردی بله؟ بلند شو برو بساطت را جمع کن.
سریع!
صدف، چادر گلدارش را از سر برداشت، ملتمسانه به چشمان خشمگین پدر نگریست و گفت:
ـ اما پدر! خواهش می کنم. شما حتی یک بار نخواستی به حرف های من گوش کنید. به
صحبت های مادر، خاله و حتی عمه، پدر! این قابل قبول نیست که همه ما اشتباه بگوییم و
تنها شما…
ـ ساکت باش دختر! من با شما فرق می کنم. من وقتی با مکتب کمونیست آشنا شدم. یک جوان
تحصیل کرده بودم. دوستان دانشگاهی ام مرا با آن آشنا کردند. آن وقت تو می خواهی به
قول خودت با صحبت و معجزه و عشق و این حرف ها، مرا هدایت کنی.
ـ پدر! دوستان شما مال قبل از انقلابند و آن موقع احتمال اشتباه و …
مرد، حوله را روی مبل، پرتاب کرد و با عصبانیت گفت:
ـ مال هر موقع که می خواهد باشد. اشتباه من آن وقت بود که می گفتم، جهان آفریدگار و
چه می دانم، خدا، دارد و همه چیز روی یک حکمت و قاعده و نظم به وجود آمده… اما
الآن می فهمم، همه چیز، روی یک اتّفاق و تصادف بوده. همین و بس، تصادفی که همه چیز
را روی نظم موقّتی اما طولانی ایجاد کرده، مذهب و اعتقاد و این حرف ها، حال
آدم های…
صدف دستان سردش را به هم گره زده بود و نگاه اندوه بارش، همچنان به خشم پدر، نظر
داشت؛
ـ خواهش می کنم، پدر! اعتقاد ما هر چند که برای شما بی ارزش است، اما برای ما محترم
است. طرز فکری که شما ازآن صحبت می کنید، و این همه سال خیلی سعی کردید، ما را با
آن تربیت کنید، نوعی بی هویتّی و بی هدفی از زندگی است.
بحث های پی درپی، بر شعله های ناراحتی و اندوه پدر، دامن می زد و سیگاری را از جیبش
درآورد، فندک را روشن کرد و همچنان که پایش را روی پای دیگر می گذاشت گفت:
صدف جان! این قدر با من بحث نکن، باشد؟ من سال هاست با همین عقیده دارم زندگی
می کنم. سعی نکن یک روزه و یک هفته ای، با یک اتفاق، بتوانی مرا عوض کنی. به جای
این صحبت های بی فایده، زودتر برو تو اتاقت، می خواهم استراحت کنم… حال عمه
تعریفی نداشت و اعصابم سر جایش نیست.
صدف، چادرش را از روی صندلی برداشت، دوست نداشت حالا که فرصتی پیدا شده، آن را به
راحتی از دست بدهد:
ـ پدر! با عقیده و با ایمان می شود حتی از خدا خواست و دعا کرد، که عمه سعیده خوب
شود و دیگر نیازی نباشد که هر روز، بروید بیمارستان. چطور بگم شما آن قدر به عقیده
اشتباه ونادرستتان اعتقاد پیدا کردید که حتی حاضر نیستید عقیده های دیگر را بشنوید،
حداقّل این بار به خاطر عمه سعیده…
صدای پدر کمی بلند شد:
ـ ای وای صدف! بس کن دیگر! این قدر حرف های بی ربط نزن. دعا… دعا… عقیده…
مطمئن باش عمه سعیده، بدون دعا هم خوب می شود، شماها، فقط دلتان را خوش می کنید و
می گویید چون دعا کردید، خوب شد، مثلاً، شفا گرفت… حالا چرا مادرت نمی آید
بالا…؟
پدر، روی راحتی دراز کشید و به دود سیگار که اشکال درهم و برهمی را در فضا درست
می کرد، خیره شد؛ صدای غرولند که رو به صدف بود، تمامی نداشت:
ـ تا کسی رو می بینند، از جمکران و چه می دانم امام زمان (عج) حرف می زنند، همین
قدر که دولا، راست شدن تو و مادرت را تحمّل می کنم هم خیلی است… این مادرت کجاست
که ببیند چه تربیت کرده، تاهست، خودش ولم نمی کند، وقتی هم که دو دقیقه از دستش
راحتم، دخترش را به جونم می اندازد… برای این اردوی چه می دانم جمکران.
رضایت نامه هم می خواهی، مگر نه؟ وقتی پایت از آن جاها بریده شد، آن وقت اصلاح
می شوی.
ـ باشد پدر! هر چه می خواهید بگویید. اما مطمئن باشید. اوضاع این طور نمی ماند.
بغضش ترکید و با چشمانی اشک بار، از سالن گذشت و به اوّلین اتاق که کنار اتاق پدر و
مادرش بود، وارد شد. در را پشت سرش بست و تن خسته اش را به پایین سُر داد. قطرات
اشک پاورچین روی صورت معصومش به راه افتاده بودند و گوشه لپش می نشستند. مادر بعد
از پارک کردن ماشین تازه وارد سالن شده بود و صدای صحبت کردنش را با پدر می شنید…
خودش را تا روی سجاده پهن وسط اتاق کشاند. بغض گلوگیری راه نفسش را بند کرده بود.
رعد و برق و به دنبال آن نم باران شروع شده بود و پرده حریر پنجره اتاق صدف را بازی
می داد. دوست داشت، تا او هم مثل ابرهای سیاه به هم فشرده، خودش را در آن همه
اشک های تلمبار شده، خالی کند و کرد:
ـ ای خدا جون! به دادم برس. ای امام زمان (عج)! تو رو به هر کسی که دوستش داری،
کمکم کن. من به وجود تو اعتقاد دارم و مطمئنم که زنده هستی و حضور داری. همان طور
که به زنده بودن خودم، شک ندارم. آقاجان! تو را دوست دارم. همان طور که پدر و مادرم
را دوست دارم و حتی بیشتر. چه می شود آقاجان! اگر بابای من هم مثل پدر دوستانم یک
ذرّه از عشق تو، در دلش لانه بکند. مثل بقیه پدرها، با دخترش، به جمکران بیاید…
وقتی اسم تو را می شنود، بغضش ترک بردارد. از بزرگی و آقایی تو کم نخواهد شد اگر به
من که محتاج لطف و کمک تو هستم عنایتی بکنی.
ـ رعدی فریاد کشید. قلبش سوخت. قطرات باران تا روی سجاده اش پاشیده می شد. در این
وقت در روی پاشنه چرخید، صدف به سمت در سر چرخاند. ترسید:
ـ اوه، سلام مادر! شمایید.
ـ سلام مادر جان! چی شد، ترسیدی؟ فکر کردی پدرت است؟
ـ نمی دانم، راستش یک دفعه، رعد و برق، بعدش باد شدید و باران … خب بگذریم، چه
خبر؟ عمه چطور بود، بهتر شده؟
ـ بحث رو عوض نکن صدف، ببینم، باز با پدرت بحث کردی، بله؟
صدف سجاده را تا زد و روی لبه تخت کنار مادرش نشست:
ـ آخر، مادر جان! به جون خودم، این عقده تو گلویم ماند که یک دفعه پدر بگوید، برو
اسمت رو بنویس برای جمکران. این آرزو بر دلم ماند که به نماز و عقیده هایم گیر
ندهد… تو که خودت می دانی برای هر کاری که بوی خدا و دین می دهد، باید تنم بلرزد
که مبادا پدر ببیند و خانه را کن فیکون کند…
مادر خستگی اش را پشت چهره آرام بخش و مهربانش پنهان کرد و گفت:
ـ درست می گویی صدف جان اما باید صبور باشی. خودت خوب می دانی. پدرت آن قدرها هم که
می گویی، کاری به کارت ندارد. این یک ماهه هم که این قدر عصبی شده، فقط به خاطر
حال عمه سعیده است. از وقتی عمه بستری شده، اعصاب او هم خیلی به هم ریخته خوب طبیعی
هم هست، چون همین یک خواهرو… فقط نمی دانم چطور بایدبه او بگوییم…
ـ چی رو مادر؟ چیزی شده، هان؟ راستش را بگو؟
ـ نه مادر! چیزی که نشده، یعنی فعلاً، چطور بگویم…
ـ قطرات زلال اشک، میان چشمان مادر حلقه زد.
ـ صدف جان! مادر، این قدر با پدرت بحث نکن، باشد!
ـ مادر! عمه طوری شده، امروز قرار بود، جواب آزمایش ها را بدهند، چی شد؟ … تو رو
خدا، بهم بگو چی شده؟…
کلافه شده بودند. باد شدید، گویا می خواست پرده را از سقف پایین بکشد. دیگر
هیچ کدام نگران کثیف شدن پرده حریر سفید اتاق نبودند.
ـ من طاقتش رو دارم… بگو، خواهش می کنم… نکند، حدس خاله پری درست بوده… هان؟
… آره مادر… عمه سعیده سِل دارد… سِل… مادر به پهنای صورتش گریه کرد؛
ـ آرام… آرام تر صدف… پدرت نباید متوجه شود… می دانی بالاخره پس از مدت ها
نتیجه قطعی و جواب آزمایشات امروز داده شد.
خودش را در آغوش مادر انداخت. پس از لحظه ای گریستن پرسید.
ـ پس آن سرفه های پی درپی و خلت های خونی، ضعف مداوم و رنگ و روی پریده… خودش هم
می داند؛ عمه را می گویم؟
ـ ظاهراً که نه، خبر ندارد. پدرت هم چیزی نمی داند. قرار بود، این موضوع بین من و
خاله پری مخفی بماند. من فقط آمدم بگویم. این روزها، خیلی با او هم صحبت نشو. سر به
سرش نگذار. حساسیتش نسبت به گذشته بیشتر شده.
صدف جان! پدرت، آن قدر عمه سعیده را دوست دارد که حاضر است برای خوب شدن او هر کاری
بکند و اگر بفهمد پزشکان او را جواب کرده اند، اصلاً طاقت نمی آورد.
صدف سرش را از شانه مادر برداشت و با هم به بیرون از پنجره نگریستند. باد بی
رحمانه، تازیانه اش را به سر و روی درختان باغچه می زد و دستان نحیفشان را که به
التماس به سویش دراز شده بود، پس می زد.
ـ مادر، می خواهم به خاله پری زنگ بزنم… می خواهم مثل آن موقع هایی که قلبم از
زخم زبان های پدر جریحه دار می شد و با سخن های خاله مرهم می یافت الآن هم می خواهم
باهاش صحبت کنم و نهال ظریفم به وجود ریشه دار خاله، با آن اعتقادات قوی و پایدارش
تکیه دهد و رشد کند…
ـ نه عزیزم، خاله هنوز تو راه است. بعید می دانم الآن به خانه رسیده باشد. هوا خراب
است. تازه به اصرار من او را تا یک مسیری رساندیم. قبول نکرد و باقی راه را خودش
رفت. اما صدف جان! ما فقط می توانیم دعا کنیم، و صبر کنیم تا بلکه خداوند، کمک مان
کند. پدرت هم دیر یا زود موضوع را می فهمد، شاید او بی طاقتی کند، اما من و تو، نه،
نباید فراموش کنی که ما به وجود خدا و حضور امام زمان (عج) اعتقاد داریم. و این
خیلی ارزش دارد… خیلی…
* * *
بیمارستان از جمعیت عیادت کنندگان موج می زد. اتاق اختصاصی که عمه در آن بستری بود،
شبیه به سلول انفرادی بود با این تفاوت که درب سلول، باز بود و زندانی توان گریز را
از دست داده بود. صدف پارچ بلور را از آب پر کرد و وقتی دسته گل نرگسی را درون آن
گذاشت، آن را بویید و روی میز کنار تخت گذاشت. از وقتی آمده بودند، هیچ کس حرفی
نمی زد. پدر، زودتر از آنکه فکرش را بکنند، از موضوع باخبر شده بود. صدای سرفه های
خشک عمه تازه قطع شده بود. چشمان نیمه باز و خسته اش را به صدف و پدر و مادرش دوخت.
ـ صدف جان! عمه بیا این جا ببینم.
ـ بله، عمه سعیده! چیزی می خواهی، برایت بیاورم.
ـ نه، عمه جان! تو چقدر بزرگ شدی، برای خودت خانمی شدی ها. کی عروس می شوی عمه؟
خسته شده بود. دیگر توان ادامه صحبت نداشت. لب فرو بست…
پدر، قطرات اشکش را پاک کرد، از جا بلند شد و کنار پنجره، خودش را به تماشا مشغول
کرد. چون ستونی که در هم شکسته شده بود، رفته رفته فرو می ریخت.
عمه بار دیگر پلک های خسته اش را از هم گشود:
ـ سعید! داداش!
ـ جانم، سعیده! بگو چی می خواهی؟
ـ داداش! یادت نره برای عروسی صدف مرا دعوت کنی؟ همین یک عمه رو دارد…
نفسش به سختی بالا می آمد:
ـ داداش! زن داداش! می خواهم برایش سنگ تموم بگذارم…
ـ حتماً، سعیده، مگر می شود تو را یادمان بره… اصلاً بدون تو صفا ندارد…
بغض گلویش را گرفته بود. خوب می دانست منظورش چیست. نمی خواست باور کند که باید با
زندگی خداحافظی کند. آن هم به خاطر بیماری ای که فکر کرد فقط در زمان های قدیم، جان
انسان ها را می گرفت، نه در قرن بیست و یکم… باد، موزیانه از پنجره نیمه باز خودش
را به اتاق می کشاند و گویا می خواست با چنگال های نامرئی خود، پرده را از سقف
پایین بکشد. صدای سرفه های پی درپی و بی جان در میان هیاهوی باد وغرش رعد گم می شد.
سعیده این بار بغض آلود و گریان، پلک های کبودش را از هم گشود، لبان خشکیده و
چسبناکش را به زحمت از هم باز کرد:
ـ سعید! کجا برام قبر گرفتی؟
مادر تا نزدیک صورت او خم شد.
ـ اِوا، سعیده خانم! این چه حرفیه؟ ان شاءالله خوب می شوی.
ـ نه زن داداش، من
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 