پاورپوینت کامل امانتی در دلِ دریا ۷۱ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل امانتی در دلِ دریا ۷۱ اسلاید در PowerPoint دارای ۷۱ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل امانتی در دلِ دریا ۷۱ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل امانتی در دلِ دریا ۷۱ اسلاید در PowerPoint :

همان روزهای نخستین سفر، در کشتی با خودم فکر کردم بروم طبقه پایین کشتی که اغلب خلوت بود و کیسه ام را سر فرصت خالی کنم و حساب و کتاب کنم. ۱۵۰ لیره را درآوردم، ۵۰ لیره برای سوغات و خرید درون جیب کوچک آن گذاشتم و مابقی را دسته بندی کردم و مرتب درون کیسه جای دادم. نمی دانم چقدر طول کشید که سر به زیر مشغول بودم امّا همین که آمدم کیسه را به کمرم ببندم، دیدم صدایی از بالای سرم، توجّه ام را جلب کرد.

ماجرا در هفته دوم مرداد ماه، وقتی آغاز شد که زن جوان دریافت، همسرش با قبول پیشنهاد او، برای آوردن جعفر سمسار از خانه بیرون رفته است. آن روز، برای اوّلین بار، کار گِل مالی دیگچه های مسی را به جای نیم ساعت، یک ساعت طول داد و حتّی وقتی که دیگچه ها بعد از آب کشی، زیر نور تند آفتاب شیروان می درخشیدند، باز هم به دلش نچسبید. ناچار بود همه را جز یکی دو تا، روی باقی اثاثیه بدهد برود. اگر تمیز و سفید بودند، با قیمت بیشتری هم فروش می رفتند. زن در اندیشه خود، همسرش را در حالی که سال خورده شده، دید که در خدمت مردی آسمانی و بزرگ، عمر می گذراند.

در هفته اوّل مرداد ماه، روز پنج شنبه، وقتی هُرم هوای گرم، توی سایه بیدهای مجنون گوشه حیاط، کسالت بار و آزاردهنده شده بود و حتّی نسیمی که گاه از جانب کوه های خراسان می وزید، هم، توان جابه جایی هوای دم کرده را نداشت.

سر ظهر بود که زن سفره پارچه ای را که پر بود از نقوش بتّه جقّه ای سبز و قهوه ای روی تخت چوبی زیر سایه سار پهن کرد و خرده نان ها را درون کاسه لعابی پر از ماست و خیار ریخت. پسرکی با کیسه نخی که سرش با بندی محکم شده بود خیز برداشت روی تخت و مرد و دو دختر که دست هر یک چیزی بود، نیز روی تخت نشستند. زن، ساکت و آرام، کشمش و پیازهای خرد شده را هم به کاسه لعابی سبز اضافه کرد، دست آخر هم چند پر ریحان و نعناع خشک شده.

بچّه ها دست از بازی برنمی داشتند یکی از آنها چیزی را پرتاب کرد و آن دو تای دیگر از تخت پریدند و دنبال هم دویدند. حیاط خانه، درَندشت بود، یک مربع بزرگ بود با حوضی پنج ضلعی فیروزه ای در وسط که دور تا دورش پر از گلدان های شاه پسند بود و بچّه ها، هرگوشه که می رفتند جلوی دید بود. مگر آنکه می رفتند پشت ستون های سفیدی که جلوی اتاق ها روی ایوان خانه، عمود شده بود. آن دست حوض، اتاق ها بودند ۵ اتاق دور تا دور و یک پنج دری مهمانخانه با درهای چوبی آبی کنار هم و این طرف حوض، روبه روی اتاق ها، ردیف بید و چنار و نارون بود. زیر سایه سار درختان، دو تا تخت چوبی کنار هم که رویش حصیر گذاشته بودند و دورش مخدّه های رویه مخمل با گلدوزی دست دوز. بچّه ها برگشتند روی تخت و یکی گفت:

ـ آخ جون آب دوغ خیار.

مرد گفت: چقدر دلم تنگ شده بود برای آب دوغ دور همی.

زنش ـ پروانه ـ خندید. یکی از بچّه ها گفت: مگر در سفر چه می خوردید؟

مرد گفت: غذا می خوردیم، هرجوری که می دادند. مثلاً در خشکی منزلی که کرایه می کردیم، پول می دادیم و صاحب آن خانه برایمان رشته پلو یا غذای گوشتی می پخت، در کشتی، هر که هرچه همراه داشت می خورد. گاه دو سه نفر با هم شریک می شدیم.

مرد به بهانه خوردن غذا ساکت شد، نمی خواست بیشتر توضیح دهد. علّتش را جز خودش کسی نمی دانست.

سراسر وقت ناهار، با شیطنت و صحبت بچّه ها، سپری شد و آن روز می رفت تا مثل همه روزهای خوب خدا، بی آنکه تصمیم خاصّی گرفته شود، بگذرد، امّا این طور نشد. چون مقدّر شده بود، در هفته اوّل مرداد ماه، درست بعد از ناهار و چای، حاجی عبدالکریم، بنشیند روی تخت، به مخدّه تکیه دهد و بچّه هایش را ببیند که سالم و سلامت روی بالشتک های مخصوصشان توی سایه سار بیدها خوابیده اند و زنش پروانه، بعد هفته ها، مهمان داری و بشور و بسّاب ها در فرصتی، نشسته کنار او به چای خوردن و صحبت و مرور خاطرات.

مرد با بادبزن حصیری که کنار دستش افتاده بود، کمی پروانه را باد زد و گفت:

ـ سنجاق زیر گلویت را باز کن، اینجا به جایی مشرف نیست، باز کن و راحت باش.

پروانه با تُن صدای پایین، فقط گفت: راحتم. امّا متبسّم، استکان کمر باریک چای را توی نعلبکی گذاشت و سنجاق نقره کار فیروزه ای را از زیر گلویش باز کرد و روسری سه گوش را کمی عقب کشید. دو سه تار مویی که روی پیشانی اش چسبیده بود، او را شبیه دخترکان معصوم روستاهای شیروانات و اطراف آن کرده بود. خودش حس کرد، بادی که از بادبزن حاج عبدالکریم به سوی او می وزد، دلکش ترین نسیمی است که در عمرش به سوی او وزیده است و با خود فکر کرد که دلش چقدر برای این روزهای خوب و خوش تنگ شده و این حرف ها را به خود میرزا هم گفت.

میرزا باقی چای پروانه را خورد و مهربانانه گفت: من هم همین طور. آدم ها وقتی از هم دور می شوند، تازه قدر یکدیگر را می دانند.

ـ تو راست می گویی حاجی. فراق آدم ها را بیشتر به یاد گذشته می اندازد.

ـ هان! پس تو هم دلتنگ بوده ای؟

پروانه چشمان مورّب و سیاهش را به چشمان حاجی عبدالکریم دوخت:

ـ اگر از دلتنگی تو بیشتر نبوده باشد، کم هم نیست. به واسطه آنکه تو سرگرم اعمال حج بودی و من بودم که جای خالی تو را هر روز می دیدم.

و سکوت کرد امّا حس کرد، مرد جوانش بعد از این سفر ۶ـ۷ ماهه، چقدر پخته شده است. انگار که بزرگ تر شده، هرچند چهره اش هیچ تغییری نکرده بود. یا همان محاسن کوتاه و مشکی و پرپشت نشان می داد و تنها تفاوتش کلاه سفید توری بافت روی سرش بود. امّا پروانه، مطمئن شده بود که کار سر حجره بزازی توی بازار، این همه او را مرد نمی کرد که سفر چندین ماهه.

حاجی هم پنداری در همان حواشی، اندیشه می کرد چون از پروانه پرسید:

ـ در این چند ماه، غلامرضا مواجب را سر وقت می آورد.

ـ می آورد

حاجی، به مخدّه لم داد: با بچّه ها سختی کشیدی هان؟

ـ سخت که بود، امّا چون از امانت هایی نگه داری می کردم که روزی باید سالم تحویل می دادم، سختی اش را می پوشاند. خداوند، بسیار یاری مان کرد.

حاجی با عشق به چشم های پروانه که سیاه و درخشان بود و پوست آفتاب سوخته اش را تحت شعاع قرار می داد، چشم دوخت و دست های حنا بسته او را در دستان بزرگ و زبر و مردانه اش گرفت و گفت:

ـ ای کاش برای تو و بچّه ها از مکه، چیزی می آوردم.

و سر به زیر و شرمنده ادامه داد: اگر کیسه پولم را در راه و قبل از رسیدن به مکه، از دست نداده بودم، بی شک…

پروانه نگذاشت حاجی ادامه دهد و بلافاصله گفت:

ـ فراموش کن. سلامتی تو بهترین سوغات من است. امّا مفصّل تعریف کن که چه اتّفاقی برای کیسه ات افتاد، خبرش را داشتم. بگو چه کردی با این مصیبت؟

حاجی نمی دانست از کجا باید شروع کند. در حالی که چهار زانو می نشست، گفت:

ـ یادت هست کیسه طوسی رنگی برایم دوختی که درون آن هم جیب کوچکی که با زیپ باز و بسته می شد،…

ـ خب!

حاجی عبدالکریم با اشتیاق ادامه داد: در همان روزهای نخستین سفر، در کشتی با خودم فکر کردم بروم طبقه پایین کشتی که اغلب خلوت بود و کیسه ام را سر فرصت خالی کنم و حساب و کتاب کنم. ۱۵۰ لیره را درآوردم، ۵۰ لیره برای سوغات و خرید درون جیب کوچک آن گذاشتم و مابقی را دسته بندی کردم و مرتب درون کیسه جای دادم. نمی دانم چقدر طول کشید که سر به زیر مشغول بودم امّا همین که آمدم کیسه را به کمرم ببندم، دیدم صدایی از بالای سرم، توجّه ام را جلب کرد. دیدم ای دل غافل، در سقف بالای سرم که کف عرشه به حساب می آمد، پنجره ای برای هواکش تعبیه شده بود که من از آن غافل بودم و مردکی شرور، از منافذ آن، به من و کیسه و سکه ها، خیره مانده بود. آنقدر که با وجود خیره ماندن چشم هایمان به هم، هنوز نگاه برنمی داشت. پیدا بود که از ابتدای ورود به طبقه پایین و آغاز شمارش، همه را در فراغت و دقّت دیده، به روی خودم نیاوردم و رفتم، سر جایم نشستم که پس از مدّتی سر و صدایی از طبقه بالای کشتی، مسافران را از استراحت بیدار کرد. مردی می گفت: «ای مردم! چه نشسته اید به آسودگی خیال، حال آنکه کیسه سکه هایم به سرقت رفته است».

از منفذ بالا را دید زدم، همان مردک سیاه چرده و ریز نقش را دیدم، بی هیچ نشانی از مردانگی.

_ ماتم زده و غم زده در همان طبقه زیرین ماندم. ساعتی گذشت و از مسافرانی که از طبقه بالا می آمدند، ماجرا را سؤال می کردم. آنها گفتند: مردی است که ادّعا می کند کیسه طوسی رنگش که جیبی کوچک داخل آن دوخته شده، همراه ۱۵۰ لیره داخل آن را گم کرده، مرد غریبه گفت: گویا کسی از او دزدیده است و به همین علّت، ناخدا سه نفر را مأمور بازرسی مسافران و وسایلشان کرده، تازه هر کسی دزد کیسه باشد، به دریا انداخته خواهد شد. پروانه متأثر از مصیبتی که همسرش به آن دچار شده بود، یا گریه اش گرفته بود یا از شدّت خیره شدن به صورت مرد، اشک در چشمانش حلقه زده بود و همچنان بی هیچ کلامی فقط گوش می داد.

حاجی ادامه داد: در برزخی گرفتار آمده بودم که خدا نصیب هیچ کس نکند. هرچه فکر کردم چاره ای ندیدم که به خاطر جان و آبرویم، از مالم بگذرم. کیسه طوسی رنگ را از کمرم باز کردم و در تنهایی به کنار آمدم که دستم به راحتی به آب خروشان می رسید. آهسته خطاب به مولایم امیرالمؤمنین(ع) گفتم:

ـ علی جان! تو امین خدا هستی و من اینک بنده بی پناه خداوند. کیسه سکه هایم را به تو می سپارم. بگیر.

حاجی سرش را پایین آورد و سکوت کرد و پروانه حیرت زده پرسید: حاجی! تو چه کردی؟ کیسه را در آب انداختی؟ با آن همه سکه؟ حاجی حرفی نمی زد، امّا پروانه هنوز هیجان زده بود: پس باقی سفر را چه کردی؟ مکه، مدینه، پناه بر خدا. باقی را برایم بگو!

حاجی عبدالکریم گفت:

ـ دست خالی، با دلی اندوهناک، سر جایم نشستم که بعد از دقایقی اگر چه کوتاه، امّا برای من، یک عمر، آن سه نفر مأمور ناخدا، همراه آن مردک از خدا بی خبر، به طبقه زیرین کشتی آمدند و شروع کردند به تجسّس مسافرانِ آن طبقه و از جمله من، نگاه آن مردک، وقتی از خشم لبش را می جوید و صورت زنانه و بدون ریش او تیره و سرخ شده بود، بسیار آزار دهنده بود. اصرار می کرد که مرا تفتیش کنند و مأموران ناخدا، مستأصل می گفتند، «بنده خدا، همین جامه را بر تن دارد، که ما چندین بار گشتیم». دست آخر هم ناخدا، کلّی با او جرّ و بحث کرد که چرا به مسافران خانه خدا، بهتان می بندی و فلان و بهمان و در بین مسافران، این طور جا افتاد که او فردی دروغ گوست و مسافران از او فاصله می گرفتند. امّا هرچه بود، اینها که برای من کیسه پول نمی شد.

سرت را درد نیاورم پروانه، کجا بودی که اوضاع رقّت بار مرا ببینی. وقتِ رسیدن به مکه، از کشتی پیاده شدم و تنها توانستم با فروش بعضی وسایل که به آنها احتیاجی نداشتم و یکی دو دست از لباس هایم پول اندکی دست و پا کنم و اعمال حج را به جا بیاورم، بعد هم به مدینه رفتم و پس از زیارت قبر مطهّر حضرت رسول(ص) رهسپار عراق شدم.

پروانه پرسید: عراق!

حاجی عبدالکریم گفت:

ـ عراق! درست گفتی. رفتم تا کیسه امانتی ام را از امیرالمؤمنین(ع) پس بگیرم.

پروانه خندید و پیاله ای از آب کوزه گذاشت مقابل حاجی. دلش برای مردش سوخت که در غربت سختی کشیده، حال آنکه

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.