پاورپوینت کامل ماه در آینه ۳۲ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل ماه در آینه ۳۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل ماه در آینه ۳۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل ماه در آینه ۳۲ اسلاید در PowerPoint :
زن، کوزه آب را آهسته برداشت. جرعه ای در کاسه ریخت و خورد. نگاهش از پنجره به قرص روشن ماه افتاد که در آسمان شب می درخشید. کوزه را با احتیاط سر جایش گذاشت. ناگهان متوجّه شد «محمّد» در خواب بی قراری می کند. در پرتو نور مهتاب چهره جوان همسرش غرق اشک بود. دل زن فرو ریخت. جلو رفت و کنار بستر او زانو زد و آهسته او را تکان داد: محمّد… محمّد… بیدار شو… چرا گریه می کنی؟…
زن، کوزه آب را آهسته برداشت. جرعه ای در کاسه ریخت و خورد. نگاهش از پنجره به قرص روشن ماه افتاد که در آسمان شب می درخشید. کوزه را با احتیاط سر جایش گذاشت. ناگهان متوجّه شد «محمّد» در خواب بی قراری می کند. در پرتو نور مهتاب چهره جوان همسرش غرق اشک بود. دل زن فرو ریخت. جلو رفت و کنار بستر او زانو زد و آهسته او را تکان داد: محمّد… محمّد… بیدار شو… چرا گریه می کنی؟…
محمّد از صدای زن بیدار شد. چشمانش را باز کرد و زن را بالای سرش دید: من… نه… من…
زن جرعه ای آب در کاسه ریخت و به دست او داد: آب بخور… خواب پریشان دیده ای؟
محمّد بلند شد و نشست. دست هایش به شدّت می لرزیدند و بدنش خیس عرق شده بود. کاسه را محکم با دو دست گرفت و آب خنک را نوشید. زن دوباره پرسید: خواب پریشان دیده ای؟
آهسته زیر لب تکرار کرد: پریشان؟… نه شیرین بود… شیرین ترین خواب همه عمرم…
ـ دلم را آب کردی. جانم را به لب رساندی. بگو چه دیدی؟ اگر خوابت شیرین بود، پس چرا گریه می کردی؟
محمّد به قرص روشن ماه خیره شد و حلاوت خوابی را که دیده بود، با همه وجودش مزه مزه کرد: باور نمی کنم…
ـ محض رضای خدا حرف بزن.
محمّد آهی کشید و گفت: خواب دیدم در شبستان مسجد محلّه «کرخ » نشسته ام…
به زحمت بغضش را فرو داد. محاسن سیاهش خیس اشک بود: باور نمی کنی امّ عبدالله… باور نمی کنی… ناگهان از در مسجد، فاطمه زهرا دختر رسول خدا، وارد شد.
امّ عبدالله دستش را روی قلبش گذاشت؛ انگار که بخواهد آن را از هیجان باز دارد: پناه بر خدا!… تو… تو… مطمئنی آنکه خواب دیدی دختر رسول خدا بود؟
ـ آری. به خدا مطمئنم… آن حضرت دست فرزندانش حسن و حسین را که هر دو کوچک بودند در دست داشت. جلو آمد و فرزندانش را به من سپرد و فرمود: «ای شیخ! فقه را به ایشان بیاموز…!» این ماه… با همه زیبایی در برابر چهره معصوم کودکان زهرا هیچ است… باور می کنی؟
دل امّ عبدالله فرو ریخت: بانوی دو عالم، فرزندانش را به تو سپرد تا به آنها فقه بیاموزی؟
ـ آری. این عین خوابی است که من دیدم و از شدّت شوق در خواب گریه می کردم که تو بیدارم کردی.
ـ تعبیر این خواب چیست؟
ـ نمی دانم… واقعاً نمی دانم…
از جا بلند شد. نگاهش را از پنجره به ماه دوخت: من که نمی توانم به امام معصوم چیزی بیاموزم. از طرفی خواب دیدن ائمّه هم نمی تواند شیطانی باشد. پس ماجرای این خواب چیست؟
رو برگرداند و به چهره متحیّر همسر جوانش نگاه کرد: تو می گویی چه می شود؟
زن برخاست: نمی دانم… محمّد… نمی دانم؛ امّا به تو غبطه می خورم.
محمّد میان گریه خندید: من می روم وضو بگیرم تا به مسجد بروم. می روم همانجایی که در خواب دیدم، می نشینم تا ببینم خوابم چگونه تعبیر می شود…
محمّدّ از اتاق بیرون رفت. مهتاب زیبایی تمام حیاط را روشن کرده بود. از چاه، دلو آبی کشید و وضو گرفت. نسیم خنک سحرگاهی شاخه های درخت نخل را به بازی گرفته بود. دل محمّد لبریز از یک احساس شیرین و لذّت بخش بود. لحظه ای تصویر روشن آن رؤیای شیرین از پیش چشمش دور نمی شد…
آفتاب بر شبستان «مسجد کرخ » نور می ریخت. خورشید، تازه طلوع کرده بود و هوای صبحگاهی سرشار از نشاط بود. چند کبوتر چاهی کمی دورتر از سجاده محمّد روی زمین نشسته بودند و دانه هایی را که خادم مسجد برایشان ریخته بود، برمی چیدند. محمّد با چشمانی اشکبار به دانه برچیدن کبوتران خیره شده بود. کبوتر سفیدی نزدیکش آمد و با آرامش بر سجاده او نوک زد. محمّد آهی کشید و سر به سوی آسمان بلند کرد و با خودش زمزمه کرد: این چه خوابی بود که دیدی محمّد؟!
بی اختیار اشک از چشمانش جاری شد و تصویر پرواز کبوتر را در آسمان صحن مسجد تار دید. اشک هایش را پاک کرد تا کبوتر را بهتر ببیند. ناگهان صدایی توجّهش را جلب کرد. خادم پیر به کسی خوشامد می گفت. محمّد به در مسجد خیره شد. بانویی مجلّله همراه با سه کنیز جوان پا به مسجد گذاشت و دو پسر بچّه هم همراه آنان بود. محمّد با گوشه دستاری که بر سر داشت اشک چشمانش را پاک کرد و از جا بلند شد. قلبش به شدّت می تپید. بانو جلو آمد. کنیزکانش با نهایت احترام اطرافش را گرفته بودند. محمّد سلام کرد. بانو پاسخ محمّد را داد و بدون هیچ مقدمه ای گفت: ای شیخ! فقه را به ایشان بیاموز. و بچّه ها را به سوی محمّد هدایت کرد. محمّد بی اختیار پیش پای آن دو پسر بچّه معصوم و زیبارو زانو زد و با دست، بازوی آنها را گرفت و با صدای لرزانی گفت: اینها که هستند؟
زن با تعجب از حال پریشان محمّد و چشما
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 