پاورپوینت کامل اشاره ای بر مهدویت در نهج البلاغه ۳۰ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل اشاره ای بر مهدویت در نهج البلاغه ۳۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل اشاره ای بر مهدویت در نهج البلاغه ۳۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل اشاره ای بر مهدویت در نهج البلاغه ۳۰ اسلاید در PowerPoint :

۱۱

انتظار، سهم چشمانی است که رو به آفتاب زیسته اند . سهم دستانی است که شبانگاهان در وسعت نیایش به جانب آسمان ریشه
دوانیده اند . سهم دل هایی که چون کبوتران خونین بال در بی نهایتی سرخ جاودانه تپیده اند . گام هایی که چون جنون گردباد،
واژگون رقصیده اند تا تنهایی خاک را با آسمان در میان نهاده باشند و این است که منتظران، مجنون زادگان لیلای وجودند .
عاشقانی دلسوخته که لب به زمزمه تر کرده اند و در دل، شور و شوق و امید پرورانده اند و پای افزاری از صبر و شکیب ستانده اند تا
خستگی راه مجالشان ندهد که به «ماندن » بیندیشند که باید «رفت » تا به «راه » پیوست چرا که «رفتن به راه می پیوندد و ماندن به
رکود» (۱) . پس باید روانه بشویم تا جاودانه شویم .

مسلمان یعنی راهی راه انتظار، نه! که راه، خود انتظار است و مسلمان، منتظر .

انتظار، شوق است، غنچه است، شکفتن است . انتظار، شوق غنچه های شکفتن است و منتظر، زیباترین شکوفه خاک تا باغبان از
راه در رسد و به میوه اش بنشاند و او روزی خواهد آمد . از لای درخت ها، از میان اطلسی ها، دشت ها، دریاها . آمدنش را نوید
داده اند و خواب ها سالیانی است که برای هم، آمدنش را تعریف می کنند .

یادش به خیر! آن سال هایی که گذشت . سال هایی که من کودکی بودم بازیگوش . پیرزنی مسیحی همسایه ما بود . دلش که
می گرفت; دمدمه های غروب، کنار پنجره می نشست و گلدان شکسته اش را آب می داد . یک روز گفتم: «ننه ملیکا! گل ها کی گل
می دهند؟!» گفت: «هر وقت که او آمد!» . گفتم: «کی؟!» گفت: «نمی دانم ولی خواهد آمد!» . خدا بیامرز; مادر بزرگم همیشه
می خندید و می گفت: «من می دانم!» .

از آن سال ها بیشتر از این چیزی به یادم نمی آید . چند سال بعد ننه ملیکا مرد و چند سال بعد از آن هم خدا بیامرز، مادر بزرگم .
یادم می آید که قرآن خواندن را پیش او یاد گرفتم و همینطور نهج البلاغه را که غروب ها برایم می خواند تا این که چند سال بعد پدر
بزرگم نیز به سرای معبود شتافت و تمام سادگی ها و صداقت هایش را به جهان پاکی ها برد . یادش بخیر! صندوقچه اش را که باز
کردیم به جز چند تا مهر و جانماز و یک پارچه سبز که تا کرده بود، چیز دیگری نیافتیم . وقتی مادرم تای پارچه را باز کرد کاغذی
وسطش بود . با چشمانی حیرت زده و با بهتی آمیخته با کنجکاوی به سرعت تای کاغذ را باز کردم . عرق سردی بر پیشانی ام
نشست . پاهایم بی حس شد . انگار یک عمر غفلت و پشیمانی بر گرده ام آوار می شد . آری! خط خدا بیامرز مادر بزرگم بود . چهارده
سالی می شد که از نوشته شدنش می گذشت . با خط مکتبی اش نوشته بود: «قرآن و نهج البلاغه ام برای نوه ام – علی – تا شب های
جمعه یادی از مادر بزرگ و ننه ملیکا بکند» . قلبم به شدت می تپید . صورتم سرخ شده بود از شرم . به سرعت به طرف خانه
قدیمی مادر بزرگ رفتم . همان طاقچه ای که مادر بزرگ همیشه قرآن و نهج البلاغه اش را روی آن می نهاد . همان خانه ای که در آن
با ننه ملیکا بارها چای خورده بودیم . اتاق پر از گرد و غبار بود . غباری غلیظ طاقچه را پوشانده بود . دو استکان، یک گلاب پاش،
یک سنیی چای و پارچه ای سبز که مادر بزرگ، قرآن و نهج البلاغه را لای آن می پیچید . پارچه را که باز کردم قرآن را ندیدم ولی
نهج البلاغه هنوز همان طور که مادر بزرگ نهاده بود، سر جایش بود . اشک در چشمانم جمع شده بود . انگار تمام تنم از حسی گرم
پر شده بود، از حسی گمشده، از حسی معصوم . همه چیز دور سرم می چرخید . بغض گلویم را گرفته بود . به یاد آن روزها افتادم
که ننه ملیکا دلش می گرفت و می گفت: «کسی خواهد آمد!» و گلدانش را آب می داد و مادر بزرگ مهربان می خندید . آن روزها
چیزی نمی فهمیدم . شاید نمی فهمیدم که ننه ملیکا چرا دلش می گیرد؟! چرا همیشه منتظر گل های گلدان است؟! چرا
نمی دانست چه کسی خواهد آمد و چرا مادر بزرگ مهربان می خندید؟!

نهج البلاغه را که برداشتم از اتاق بیرون آمدم . آسمان آبی بود، درست پانزده سال پیش . امشب که برای چندمین بار نهج البلاغه را
گشودم متوجه چیزی شدم . متوجه شدم که بعضی صفحه ها بیشتر تا خورده اند . بیشتر جرم گرفته اند و بیشتر ورق خورده اند .
خوب نگاه کردم:

«خواهش نفسانی را به هدایت آسمانی باز گرداند و آن هنگامی است که (مردم) رستگاری را تابع هوی ساخته اند و رای آنان را پیرو
قرآن کند و آن هنگامی است که قرآن را تابع رای خود کرده اند .» (۲)

«آگاه باشید که فردا – و که داند فردا که چه پیش آرد – فرمانروایی که از این طایفه (امویان) نیست، عاملان حکومت را به جرم
کردار زشتشان بگیرد (و عذری از آنان نپذیرد) زمین گنجینه های خود را برون اندازد

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.