پاورپوینت کامل افسانه غرانیق(۱) ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل افسانه غرانیق(۱) ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل افسانه غرانیق(۱) ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل افسانه غرانیق(۱) ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :
۵۲
هنوز چهار ماه از اقامت مهاجران در حبشه نگذشته است که به خیال بازگشت میافتند و
یک دسته از آنها مراجعت کرده، در شوال سال پنجم بعثت، وارد مکه میشوند. این
بازگشتِ نابهنگام برای چیست؟ وقتی دنباله تحقیق را گرفته به جستجوی علّت و انگیزه
بازگشت مهاجران برمیخیزیم، به افسانه شگفتآوری برمیخوریم: «افسانه غرانیق!»
افسانه غرانیق را باید مفصّل نوشت و به دقّت بررسی کرد; چرا که در زندگی بعضی از
صحابه (همان مهاجران به حبشه)
تأثیرگذار بوده است. هیچ تاریخنگاری نمیتواند در نقل وقایع زندگی عثمان بن عفّان،
به یکباره بنویسد: «عثمان، چهار ماه پس از هجرت به حبشه، به مکّه بازگشت و دوباره
هجرت کرد و به دوستانش در حبشه پیوست». آیا به سادگی میتوان از کنار این واقعه
گذشت؟ هر خوانندهای به فکر فرو میرود که علّت این مراجعت و بازگشت، چه بوده و چرا
ذکر نشده است؟ و شاید افسانه غرانیق به گوشش خورده باشد و بپندارد که تاریخنگار
مسلمان، در پاسخ این پرسش، عاجز مانده است! و شاید تصوّر کند که
۱ ـ این نوشتار، یکی از کتاب «جنایات تاریخ» نوشته استاد دکتر سید جعفر شهیدی است
که در سه مجلّد، در سالهای ۱۳۲۷ تا ۱۳۲۹ منتشر گردیده است.
خردهگیریهای مستشرقان در اطراف داستان غرانیق، بجاست!
افسانه غرانیق چیست؟ افسانه غرانیق به طور خلاصه، این است که «پیغمبر خدا بتهای
مشرکان را ستایش کردهاست!» اکنون ناچاریم این افسانه را ابتدا چنانکه برخی از
مورّخان اسلام (مانند طبری و ابن سعد) و معدودی از محدّثان (چون ابن حجر عسقلانی در
کتاب «الإصابه فی تمییز الصحابه» و صاحب کتاب «فتح الباری فی شرح صحیح البخاری») به
قلم آوردهاند، بنویسیم. آنگاه درباره اصل موضوع بحث کرده، با اسلوب صحیح و علمی،
این «داستان» یا بهتر بگوییم این «افسانه!» را تجزیه و تحلیل میکنیم.
در آخر داستان، ملاحظه خواهید کرد که نتیجه بزرگی از ذکر این افسانه خواهیم گرفت و
ملاحظه میکنید که دست پلید منفعتپرستان، چگونه اصول مسلّم دین را به نفع خود
تغییر داده و در نتیجه، جامعه امروز ما پس از صدها سال، هنوز هم از عهده ادای کفاره
لغزش یا گناهان این عده، بیرون نیامده است.
گفتار طبری درباره غرانیق:
«وقتی پیغمبر دید خویشاوندانش از او روی گردانده، دوری میکنند، آرزو کرد که خدا
آیهای بفرستد; شاید به وسیله آن به خویشاوندانش نزدیک شود. و با محبتی که به
فامیلش میورزید، دوست داشت این خشونت و دشمنی به نرمی و آشتی مبدل شود. نتیجه این
آرزو و تلقین به نفس، این شد که: وقتی سوره نجم بر او نازل گشت و آن را در مجمع
قریش خواند، همین که به آیه أفرأیتُمُ اللاّتَ وَالعُزّی رسید، شیطان از خیال
درونی که پیغمبر درباره نزدیکی به قومش داشت، سوء استفاده کرد و به زبان او گذاشت
که در ستایش بتها بگوید: (تِلکَ الغَرانِیقُ العُلی وَاِنَّ شَفاعَتَهُنَّ
تُرتَضی.)(۱)
قریش که این گفته را شنیدند، از ستایش خدایان خود خرسند گشتند و پذیرفتند. مسلمانها
هم بیاینکه پیغمبر خود را به لغزش یا خطا یا گمان بیهودهای متهم کنند، او را
تصدیق کردند. همین که پیغمبر به سجده رسید و سوره را پایان داد، مسلمانها برای
اظهار پیروی و تصدیق پیغمبر خود، به سجده رفتند و از مشرکان قریش هم هر کس در مسجد
حاضر بود سجده کرد. چه، به گوش خود ستایش بتها را از پیغمبر شنیده بود!
تنها ولید بن مغیره که پیری
۱ ـ «اینان بتان بزرگاند; همانا میانجیگری آنها پذیرفته است!»
سالخورده بود و توانایی سجده نداشت، مشتی خاک گرفت و به پیشانی خود رساند. آنگاه
مردم پراکنده شدند. قریش هم وقتی دیدند پیغمبر خدایان آنها را ستود و گفت: «آنها
بتان بزرگی هستند که شفاعتشان پذیرفته است!» بسیار خشنود شدند.
خبر سازش قریش با پیغمبر، به حبشه رسید و مهاجران شنیدند که قریش مسلمان شدهاند.
این بود که دستهای از آنها برگشتند و دستهای باقی ماندند. از آن سو، جبرئیل بر
پیغمبر نازل شد و گفت: «چه کردی؟! آنچه خواندی من نیاوردم! سخنی گفتی که خدا نگفته
بود!» پیغمبر سخت اندوهگین شد و از خدا بیمناک گردید. خدا که بسیار با وی مهربان
بود برای این که خاطر او را آسوده سازد(!) آیاتی بر وی فرستاد و به او فهماند که
پیامبران پیش از او نیز با شیطان همین کشمکش را داشتهاند! و شیطان در گفتههای
آنها مداخله و تصرف میکرده! ولی خدا گفته شیطان را باطل و گفتههای خود را استوار
میساخته است! آیاتی هم که این تسلیت را در برداشت، نازل شد:
وما أرسلنا مِن قبلک مِن رسول وَلا نبیّ اِلاّ اذا تَمَنّی ألقی الشیطانُ
فیأُمْنیَّتِهِ فیَنْسَخ الله ما یُلقیالشیطانُ ثُمَّ یُحْکِم اللهُ آیاتِهِ والله
علیمٌ حکیمٌ(۱)
خدا با این تسلّی، گرفتگی خاطر پیغمبرش را برطرف ساخت و ترس وی را زایل کرد! و آنچه
را که شیطان در ستایش بتها گفته بود (تِلکَ الغرانیقُ العُلی وَاِنَّ شفاعتهُنَّ
تُرتَضی) با آیات ألَکُمُ الذَّکَرُ وَلَهُ الأُنثی، تلک اِذاً قِسمهٌ ضِیزی اِنْ
هِیَ الاّ أسماءٌ سمَّیتُمُوها أنْتم وآباؤُکُم … لِمَن یشاءُ ویَرْضی(۲) باطل
کرد».(۳)
طبری این افسانه را با اختلاف جزئی از محمد بن کعب قرظی به تنهایی نقل میکند. نقل
ابن سعد در «طبقات» نیز به همین مضمون است که ترجمه آن را نیز میآوریم:
سخن صاحب «طبقات» درباره غرانیق:
«وقتی پیغمبر(صلی الله علیه وآله) دید قریش از او گریزانند، آرزو کرد که کاش آنچه
موجب این تنفر شده است بر وی نازل نمیشد. یک روز که در خانه کعبه نشسته بود، سوره
نجم را خواند، همین که به آیه أفرأیتم اللاّت والعزّی وَمَناهَ الثالثهَ الأُخری
رسید، شیطان به خاطرش انداخت که بگوید: (تلک الغرانیق الأولی، مِنها الشفاعَهُ
تُرتَجی.)(۴) آنگاه سوره را تا پایان خواند و سجده کرد; مردم هم سجده کردند. تنها
۱ ـ «پیش از تو پیغمبری نفرستادیم، جز این که هرگاه آرزویی میکرد، شیطان در آن راه
مییافت; پس خدا آنچه را که شیطان القا میکرد، نسخ و آیات خود را محکم میسازد و
خدا دانا و حکیم است.» حج : ۵۱
۲ ـ «آیا پسران از آنِ شما و دختران از آنِ اوست؟ این قسمتی است غیر عادلانه. این
بتان چیزی جز نامها که شما و پدرانتان بر آنها دادهاید، نیستند. خدا به آنها
نیرویی نداده…» نجم : ۲۷ ـ ۱۹
۳ ـ ص ۱۱۹ و ۱۲۰، جزء ۱۷ تفسیر طبری، طبع مطبعه میمنیه و ص۱۱۹۲، جلد سوم، تاریخ
طبری، تصحیح دخویه.
۴ ـ «اینان خدایان نخستین هستند; از اینها باید امید میانجیگری داشت.»
ولید بن مغیره یا سعید بن عاص که پیری ناتوان بود، کفی خاک برداشت و بر پیشانی
گذاشت. مشرکان از گفته پیغمبر خشنود شدند و گفتند: ما هم میدانستیم خدا میمیراند
و زنده میکند و روزی میدهد; ولی خدایان نزد او میانجیگری میکنند. حالا که آنها
را در خدایی شریک خواندی، ما با تو هستیم.
پیغمبر از این گفتار متأثر شد و به خانه رفت. شب که جبرئیل نزد وی آمد و او سوره را
خواند، جبرئیل گفت: «من این دو جمله را نیاوردهام! در این صورت، به خدا افترا
بستهام؟!»
آنگاه، خدا این آیات را بر او نازل کرد:
واِن کادوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الّذیأوحینا اِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنا
غَیْرَهُ وَاِذاً لاتَّخَذُوک خلیلا. ولَوْلا أَنْ ثَبَّتْناکَ لقد کِدْتَ تَرْکَنُ
اِلَیهم شیئاً قلیلا. اذاً لأذَقْناکَ ضِعْفَ الحَیاهِ وضِعْفَ المَماتِ ثُمَّ لا
تَجِدُ لَکَ عَلَیْنا نَصِیر(۱)
مهاجران که در حبشه بودند، وقتی شنیدند مشرکان تسلیم شدهاند، گفتند: «هرگاه ولید
بن مغیره و سعید بن عاص به پیغمبر گرویده باشند، دیگر چه کسی باقی مانده است؟ حال
که چنین است، چرا در غربت بمانیم؟ و از زن و بچه خود دور بخوابیم؟!» اینجا بود که
دستهای از آنها برگشتند; همین که نزدیک مکه رسیدند، به سواری از طایفه کنانه
برخوردند و از او پرسیدند: از قریش چه خبر داری؟ جواب شنیدند: هیچ! محمد خدایان
آنها را به نیکی یاد کرد، آنها هم تسلیم شدند ولی محمّد دوباره برگشت، آنها هم
دشمنی را از سر گرفتند. وقتی من بیرون آمدم قریش و محمّد به حال دشمنی بودند.
مهاجران پس از اطلاع از چگونگی واقعه، مشورت کردند که باید چکار کنند؟ آیا هنوز که
دشمن از مراجعت آنها اطلاع پیدا نکرده، بازگردند یا به شهر بروند و اوضاع را از
نزدیک ببینند؟ در همان جلسه تصمیم گرفته شد که باید برای به دست آوردن اطلاع دقیق،
وارد شهر شد. ضمناً هر کسی هم از خویشاوندان و بستگان خود دیدن کند. ورود این عده
به مکه، در شوال سال پنجم بعثت بود (البته خوانندگان نباید فراموش کنند که عثمان
نیز جزء این دسته بوده است). وقتی مهاجران دیدند فشار کفار قریش بیشتر شده، از
پیغمبر اجازه خواستند که دوباره برگردند. پیغمبر هم به آنها اجازهداد».(۲)
طبری نیز این افسانه را با عبارت و
۱ ـ میخواستند از آنچه به تو وحی فرستادهایم، تو را بفریبند تا بر ما، به دروغ
چیزی بندی; اگر نبود که تو را استوار ساختهایم، اندکی بدانها میل میکردی; این
هنگام دوچندان شکنجه در زندگی و مردن به تو میچشانیدیم و برای خود یاوری
نمییافتی. اسری: ۷۵ـ۷۳
۲ ـ محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۳۹ ـ ۱۳۷; تاریخ طبری، ج۳، ص۱۱۹۲، طبع
دخویه.
کیفیت دیگر در تفسیرش و از زبان دوسه تن ـجز این دو نفر (محمد بن کعب و محمد بن
قیس)ـ نقل کرده که تفصیل آن بدین قرار است:
۱ ـ در تفسیر خود آورده است: قریش به پیغمبر(صلی الله علیه وآله) گفتند همنشینان تو
فقیران، تنگدستان و بیچارگانند; اگر خدایان ما را به نیکی یاد کنی، همنشین تو
میشویم و مردم هم از هر سو به تو روی میآورند. پیغمبر سوره نجم را خواند; چون به
این آیه رسید: أفرأیتمُ اللاّتَ والعُزّی ومَناهَ الثالثهَ الأُخری شیطان به زبان
او گذارد «وَهِیَالغَرانِقهُ العُلی وشفاعتُهُنَّ تُرتَجی.»(۱)
گفتنی است طبری این افسانه را به «رفیع ابوالعالیه ریاحی» نسبت میدهد.
۲ ـ و نیز همو گفته است: قریش به پیغمبر گفتند همنشینان تو، بنده بنی فلان و مولای
بنی فلان هستند. اگر خدایان ما را به نیکی یاد کنی، ما همنشین تو میشویم; اشراف
عرب هم به سوی تو میآیند. وقتی مردم دیدند اشراف طایفه تو در کنارت هستند، به تو
دلبستگی پیدا خواهند کرد. اینجا بود که شیطان این آیه را در خاطرش انداخت:
أفرأیتُمُ اللاّتَ والعُزّی ومَناهَ الثالثهَ الأُخری و بر زبانش انداخت: «تِلکَ
الغَرانیقُ العُلی وشفاعتُهُنَّ تُرتَجی».(۲)
۳ ـ از سعید بن جبیر نقل شده: چون این آیه آمد أفرأیتم اللاّت والعُزّی …،
پیغمبر آن را خواند آنگاه گفت: «تلک الغرانیقُ العُلی واِنّ شفاعتهنّ تُرتجی».
۴ ـ از عبدالله پسر عباس در سبب نزول وما أرسلنا من قبلک من رسول… نقل شده:
هنگامی که پیغمبر نماز میخواند، داستان خدایان عرب بر او نازل شد. وی آن داستان را
خواندن گرفت. کفار بشنیدند و گفتند: «خدایان ما را به نیکی یاد میکند!» آنگاه
نزدیک وی رفتند و او میخواند: أفرأیتم اللاّت والعزّی ومناه الثالثه الأُخری. در
این وقت، شیطان القا کرد: «اِنَّ تلک الغرانیق العلی منها الشفاعه تُرتجی».(۳)
این است ریشه «داستان غرانیق» یا بهتر بگوییم «افسانه غرانیق» در تاریخ مسلمانان.
از فهرست گفتارهای گذشته روشن شد که مدرک نهایی افسانه غرانیق، کتابهای تاریخ و
تفسیر طبری و طبقات ابن سعد میباشد; یعنی این دو نفر، نخستین کسانی هستند که
افسانه غرانیق را در کتاب خود ضبط کردهاند.
یعلی بن حجر عسقلانی میگوید:
۱ ـ اینان بتهای والا هستند و میانجیگری آنان امید میرود.
۲ ـ تفسیر طبری، جزء ۱۷، ص۱۲۰، طبع میمنیه مصر.
۳ ـ تفسیر طبری، جزء ۱۷، ص۱۲۰، طبع میمنیه مصر.
موسی بن عقبه این داستان را در «مغازی» از محمد بن شهاب زهری (و گمان دارم او از
پسر عباس) نقل کرده و همچنین ابومعشر نیز آن را در «سیره» از محمد بن کعب قرظی و
محمد بن قیس نقل کرده و طبری از او نقل میکند. هرگاه این دو مدرک را نیز اضافه
کنیم،(۱) «مغازی» ابن شهاب و «سیره» ابومعشر، مدرک نهایی افسانه است. آنگاه مطابق
این مدارک، آخرین نفری که داستان غرانیق از او نقل میشود، این شش نفرند:
۱ ـ محمد بن کعب قرظی ۲ ـ محمد ابن قیس ۳ ـ مطلب بن عبدالله بن حنطب ۴ ـ رفیع
ابوالعالیه ریاحی ۵ ـ سعید بن جبیر ۶ ـ عبدالله پسر عباس.
تجزیه و تحلیل افسانه غرانیق
یک واقعه تاریخی را که چندین سال از آن گذشته و ما در ضمن مطالعه کتاب به آن
برمیخوریم، هرگاه بخواهیم درستی و نادرستی آن را بدانیم; یعنی بفهمیم این واقعه
بدین کیفیت رخ داده یا نه، برای اثبات درستی آن، ابتدا باید یکی از دو موضوع محقق
باشد:
الف: کسی که این واقعه را نقل میکند، خودش حاضر بوده یا از زبان کسی بگوید که او
در محل حادثه حضور داشتهاست.
ب: فرض کنیم در کتابی به یک واقعه تاریخی برخوردهایم که گوینده آن را نمیشناسیم،
یا نمیدانیم خود او در محل حادثه بوده یا نه; در این صورت باید آن واقعه را با
کلیه حوادثی که از جهت زمان و مکان بدان مربوطند، سنجید. همچنین مقتضیات عصر و
طبیعت اشخاصی را که این حادثه با آنها بستگی دارد در نظر گرفت و نیز قرائنی که ممکن
است وجود این حادثه را تأیید یا تکذیب کند، در نظر داشت. آنگاه (در صورت اول) هرگاه
خود گوینده حضور داشته باشد و (در صورت دوم) هرگاه قرائن موجود، وجود واقعه را
تکذیب نکند، تازه ممکن است بگوییم آن واقعه رخ داده است. ولی اگر یکی از این دو
مقدمه درست نباشد (چنانکه گوینده خود شاهد قضیه نبوده و یا قرینهای که وجود واقعه
را تأیید کند پیدا نشود) درستی مطلب مورد تردید واقع میشود و هرچه نشانیهایی که
وجود واقعه را تکذیب کند بیشتر شود، نادرستی موضوع روشنتر خواهد گشت; تا آنجا که
بکلی فاقد ارزش میگردد.
پس از تذکر این مقدمه، ناچاریم در مورد افسانه غرانیق، هر دو راه را بپیماییم و
۱ ـ ابن حجر عسقلانی، فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، ص۳۰۶، ج۸، طبع مطبعه خیریه
قاهره، ۱۳۲۵
این افسانه شگفتانگیز را که دستآویز چند نفر مغرض گشته است با اسلوب علمی تحلیل
کنیم.
راه اوّل
خوانندگان محترم ملاحظه فرمودند که افسانه غرانیق، از کتابهای: «طبقات» محمد بن
سعد، «تاریخ الرسل والملوک» و «تفسیر» ابوجعفر محمد بن جریر طبری سرچشمه گرفته است
و هرگاه مدارکی را که ابن حجر نوشته به شمار بیاوریم و بگوییم: طبری این افسانه را
از کتاب «سیره» ابومعشر نقل کرده، در آن صورت مدرک نهایی، کتاب «مغازی» موسی بن
عقبه و «سیره» ابومعشر میباشد که فعلا هیچ یک از این دو کتاب در دسترس نیست. ولی
باز هم این دو نفر گوینده اصلی نیستند; بلکه آنها نیز از محمد بن کعب قرظی و محمد
ابن قیس، روایت میکنند.
موسی بن عقبه (صاحب کتاب مغازی) که افسانه غرانیق را از محمد بن شهاب نقل میکند،
در سال۱۴۱ هجری(۱)واگرنه، در سال ۱۴۳ مرده است.
وفات محمد بن شهاب تابعی نیز در سال ۱۲۴(۲) و تولد او، بین سالهای ۵۰ تا ۵۸ است.(۳)
ابومعشر نیز که ابن حجر او را در شمار نویسندگان داستان غرانیق آورده،(۴) در سال
۱۷۰ هجری در بغداد مرده است. وی از محمد بن کعب قرظی حدیث میکند و این داستان را
نیز از زبان او به قلم آورده است. بنابر این در فاصله قرن اول تا دوم هجری، افسانه
غرانیق را فقط دو نفر از زبان سه تن نقل کردهاند:
یکی: ابومعشر از محمد بن کعب و محمد بن قیس; دیگری: موسی بن عقبه از ابن شهاب، که
او نیز ـچنانکه گفتیم ـ در سال ۱۲۴ هجری مرده است.
نوبت به قرن دوم و سوم هجری میرسد، در این جا مشاهده میکنیم که ابن سعد (که در
اواخر قرن دوم و اوائل قرن سوم میزیسته و در سال ۲۳۱ مرده)، این افسانه را نوشته و
یک نفر دیگر به گویندگان اصلی آن افزوده و آن مطّلب پسر عبدالله حنطب میباشد،(۵)
تا آن که نوبت به طبری میرسد.
طبری در نیمه اول قرن سوم; یعنی سال ۲۲۴ یا ۲۲۵ متولد و در اوائل قرن چهارم; یعنی
۳۱۰ هجری مرده است. این مورّخ بزرگ، همین افسانه را در کتاب تاریخ خود آورده ولی در
تاریخ، فقط گوینده اصلی را محمد بن کعب قرظی میشناساند;(۶)
۱ ـ ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج۱۰، ص۳۶۲ طبع حیدرآباد.
۲ ـ لغتنامه دهخدا، ج۱، ص۳۲۳
۳ ـ ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج۹، ص۴۵۵ ـ ۴۵۱
۴ ـ فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، ج۱، ص۳۰۶
۵ ـ طبقات الکبری، ج۱، ص۱۳۸ و۱۳۹
۶ ـ تاریخ طبری، تصحیح دخویه، ج۳، ص۱۱۹۲
لیکن با کمال تعجب در تفسیر طبری میبینیم که به تعداد گویندگان اصلی افسانه افزوده
شده و نام این چند نفر نیز جزء آنها مشاهده میشود:
۱ ـ سعید بن جبیر ۲ ـ ابوالعالیه رفیع ریاحی ۳ ـ عبدالله پسر عباس.
آنگاه هرچه از این دوره دورتر میشویم، عده گویندگانِ افسانه بیشتر میشود; چنانکه
حفاظ قرن سوم و چهارم (مانند ابن مردویه و ابن ابیحاتم) آن را از چندین طریق نقل
میکنند. اما خوشبختانه فقط بر گویندگان دست دوم اضافه شده و به گویندگان اصلی
نیفزودهاند.(۱)
آنچه از فهرست این مطالب به دست میآید این است که:
الف ـ قدیمیترین مدرک برای افسانه غرانیق از تاریخ مسلمین، طبقات ابن سعد و تاریخ
طبری است.
ب ـ بر فرض که به گفته ابن حجر اطمینان کرده و کتابهای موسی بن عقبه و ابن شهاب را
نیز جزء مدارک به شمار بیاوریم، به شهادت همین شخص(۲) طبری نیز از او نقل میکند.
ج ـ گویندگان اصلی افسانه (که همه اینها از زبان آنها مینویسند)، از آن شش نفر که
نام بردیم، تجاوز نمیکنند.
حال چنانکه گفتیم برای آن که درستی و یا نادرستی این داستان معلوم شود، باید راه
نخستین را پیمود; یعنی ببینیم آیا آنهایی که این داستان یا افسانه را نقل میکنند،
خودشان در محل واقعه بودهاند یا نه؟
۱ ـ محمد بن کعب
نظر دانشمندان علم رجال و ترجمهنویسان درباره محمد قرظی پسر کعب، که طبری و
ابومعشر سند خود را به او منتهی میسازند، چنین است:
بغوی و بارودی و ابن سکین و ابن شاهین و ابن منده گفتهاند: او خدمت پیغمبر رسید و
آن حضرت را درک کرد.(۳)
ابن حجر در ترجمه احوال محمد بن خیثم میگوید: محمد بن کعب قرظی از او روایت
میکند.(۴) محمد بن خیثم در زمان پیغمبر(صلی الله علیه وآله) متولد شده ولی او را
ندیده و ابوحیان میگوید از تابعین است، در این صورت چون محمد بن کعب از این شخص
حدیث میکند، واضح است که نمیتوان گفت پیغمبر را دیده است.
ابن عبدالبر در «استیعاب» میگوید:
محمد بن کعب قرظی از جمله علمای تابعین است.(۵) در جای دیگر میگوید:
۱ ـ السیوطی، الدرّ المنثور، ج۴، ص۳۶۹ ـ ۳۶۶
۲ ـ فتح الباری، ج۱۰، ص۳۰۶
۳ ـ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۳، ص۶۲
۴ ـ الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۳، ص۱۵۳
۵ ـ همان، ج۱، ص۲۲۶
ابوحمزه محمد بن کعب قرظی، ترمذی گفته است: او هنگامی متولد شد که پیغمبر زنده
بود.(۱) همین مطلب از نوشته ابن اثیر در «اسدالغابه»(۲) نیز استفاده میشود.
ابنحجر عسقلانی همچنین میگوید:
محمد بن کعب قرظی از عباس بن عبدالمطّلب و علی بن ابی طالب و ابن مسعود و عمرو بن
عاص و ابوذر و ابودردا روایت کند و گویند که روایت او از این جمله مرسل بوده (یعنی
از زبان کسی دیگر است که نام او معلوم نیست).(۳)
وی در سال ۱۲۰ هجری در سن ۷۸ سالگی مرده است. در این صورت، ولادت محمد در سال سیام
هجرت (یعنی در اواخر عهد عثمان) بوده است. عبدالرحمن ابن علی بن محمد بن علی بن
جوزی (متوفی در سال ۵۹۷ هجری) در کتاب «صفهالصفوه»(۴) از واقدی نقل میکند که:
محمد بن کعب قرظی در سال ۱۱۸ مرده و برخی نیز ۱۲۹ نوشتهاند.
پس به شهادت ایندانشمندان، محمد ابنکعب قرظی یا اصلاً در زمان پیغمبر وجود نداشته
و یا تولد او در اواخر زندگی آن حضرت بوده و آنچه به طور قطع معلوم است، این که وی
در اوائل بعثت و حتی چند سال پس از هجرت هم متولد نشده است.
اکنون محمد بن کعب را با این سوابق گذارده، به سر وقت مطّلب بن عبدالله بن حنطب که
ابن سعد در «طبقات» افسانه را از او نقل میکند، میرویم:
۲ ـ مطّلب بن عبدالله بن حنطب
حنطب بن حرث، دو پسر داشته: یکی عبدالله و دیگری مطّلب. عبدالله پدر مطّلب است که
نقل افسانه غرانیق را از پیغمبر(صلی الله علیه وآله)بدو نسبت دادهاند. حال ببینیم
آیا میتوان گفت خود او در آن روز حضور داشته یا نه؟ آنچه دانشمندان علم رجال
درباره پدر مطلب (عبدالله) نوشتهاند، بدین قرار است:
ابوحاتم میگوید: او زمان پیغمبر را دریافته است.(۵) ابوحیان گوید: او از صحابه
میباشد.(۶) ابوعمر میگوید: وی اندکی خدمت پیغمبر را درک کرده (له صحبه).(۷)
ابن منده برای این که ثابت کند او خدمت پیغمبر را درک کرده، حدیثی از وی نقل میکند
که میگوید: «من نزد پیغمبر نشسته بودم، کسی از او مسألهای پرسید». ابن عبدالبر در
«استیعاب» میگوید: او اندکی پیغمبر را دیده و حدیثی از وی نقل شده که مضطرب
الاسناد است.(۸)
اما پسر او (مطّلب) مسلماً زمان پیغمبر را درک نکرده و از چند نفر از
۱ ـ همان، ج۱، ص۲۴۵
۲ ـ همان، ج۴، ص۱۸۱
۳ ـ تهذیب التهذیب، ج۹، ص۴۲۱
۴ ـ همان، ج۲، ص۷۶
۵ ـ الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۲، ص۵۸
۶ ـ همان.
۷ ـ همان.
۸ ـ همان، ج۱، ص۳۶۰
اصحاب آن حضرت، حدیث میکند. بلکه برخی میگویند: وی از یاران پیغمبر(صلی الله علیه
وآله) تنها سهل ساعدی را دیده است.(۱)
این نیز یکی از آن شش نفر است.
۳ ـ محمد بن قیس
او آخرین نفری است که افسانه غرانیق از نقل طبری به وی منتهی میشود، که خودش جزء
مهاجرین حبشه بوده(۲) و مسلماً در روز واقعه حضور نداشتهاست.
۴ ـ رفیع، ابوالعالیه ریاحی
ابن حجر عسقلانی درباره او مینویسد: وی در زمان جاهلیت بوده و در عهد خلافت ابوبکر
به مدینه آمد.(۳) بخاری در «تاریخ» مینویسد: از او پرسیدند: آیا پیغمبر را دیدی؟
گفت: دو سال پس از مرگ او اسلام آوردم.(۴) حاکم میگوید: ابو خلده از او پرسید: آیا
پیغمبر را دیدی؟ گفت: نه! من دو یا سه سال پس از او به مدینه آمدم.
در «تهذیب التهذیب» آمده: او در عصر جاهلیت بوده و دو سال پس از وفات پیغمبر، اسلام
آورد و ابوبکر را دید و با عمر نماز خواند. وی در سال ۹۳ مرد.(۵)
در این صورت، او اگرچه در زمان پیغمبر حیات داشته، ولی به طوری که خودش میگوید او
را ندیده است.
۵ ـ سعید بن جبیر
این مرد در سال ۹۵ هجری، به دست حجاج بن یوسف ثقفی کشته شد و در آن وقت ۴۹ ساله
بود.(۶) بنابر این تولد او در سال ۴۶ هجری (یعنی در زمان خلافت معاویه) میباشد و
اگر بگوییم او هنگام مرگ ۵۷ سال داشته(۷) تولد او در سال ۳۸ (یعنی اواخر خلافت
علی(علیه السلام)) اتفاق افتادهاست.
پس سعید بن جبیر نیز شخصاً ناظر ستایش غرانیق نبوده است.
۶ ـ عبدالله پسر عباس
اما ابن عباس که او را منشأ این حدیث دانستهاند و میگویند وی سبب نزول آیه پنجاه
و یکم از سوره حج وان کادوا لیفتنونک را بیان کرده و گفته است «این آیه در تسلّی
پیغمبر(صلی الله علیه وآله) است و هنگامی نازل شد که شیطان به زبان او انداخت تا
بتهای قریش را بستاید! و آنها را میانجی بخواند» او نهتنها به هنگام حادثه حضور
نداشته، بلکه در آن وقت در صلب پدر بوده است. چه، عبدالله در سالی متولد
۱ ـ تهذیب التهذیب، ج۱۰، ص۱۷۹
۲ ـ الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۳، ص۵۲
۳ ـ الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۱۴۱
۴ ـ همان.
۵ ـ همان، ج۳، ص۲۸۴
۶ ـ تهذیب التهذیب، ج۴، ص۱۳
۷ ـ همان.
شده است که کفار قریش بنیهاشم را در شعب ابی طالب محاصره کرده بودند (سه سال پیش
از هجرت) و حادثه غرانیق، به طوری که مدّعیان اثبات آن میگویند، در سال پنجم بعثت
رخ داده است.
اینشرح حال اشخاصی بود که طبری و محمد بن سعد، افسانه غرانیق را از آنها
نقلکردهاند وابنحجرعسقلانی که تخصص بسزایی در علم رجال دارد، میگوید: در بین
این روایات، حدیثهایی یافت میشود که سند آن صحیح(!) میباشد.
در صورتی که دیدیم، نه تنها سند صحیحی در دست نیست، بلکه جز سند پاره و دمبریدهای
وجود ندارد.
نتیجهای که از این بررسی میگیریم، این است که راه اول برای اثبات درستی داستان
غرانیق، به بنبست میرسد و پیمودن آن، گذشته از این که به حال مدعیان درستی این
داستان، فایدهای نداشت، رشتههای آنها را پنبه کرد و معلوم شد منشأ این گفتهها و
نوشتهها، هو و جنجالی بیش نیست.
راه دوم
حال از راه نخست برگشته، راه دوم را میپیماییم; یعنی میخواهیم بدانیم قرینه و یا
شاهدی که داستان غرانیق را تأیید کند، در دست هست، یا نه؟ گرچه این استدلال در
صورتی درست است که ما حضور گوینده را در موقع حادثه، مسلّم بدانیم و فقط در درستی و
نادرستی نقل وی تردید داشته باشیم و هرگاه مسلّم شود گوینده اصلا در آن محل حاضر
نبوده، مقایسه حکایت با قرائن، بیفایده است. ولی ما در اینجا با مدعی درستی این
داستان، تا اندازهای موافقت کرده، میگوییم: اگرچه این شش نفر هیچ یک شخصاً در آن
وقت وجود و حضور نداشته و ناظر واقعه نبودهاند، لیکن ناچار آنها از زبان کسی
شنیدهاند که او به گوش خود ستایش بتهای قریش را از زبان پیغمبر اسلام شنیده است!!
اما در اینجا این پرسش پیش میآید که: چنین اتفاق مهم و حادثه غریبی که باید طبعاً
اثر دعوت قبلی پیغمبر(صلی الله علیه وآله) را خنثی کند و کفّار را بر او چیره و
مسلمانان را به وی بدگمان سازد، چطور تنها از زبان عبدالله پسر عباس (و حداکثر، از
زبان شش نفر) نقل شده؟ و هرگاه این واقعه راست میبود، بایستی ولوله غریبی در جهان
عربی آن روز ایجاد کرده، اثرش در جهان امروز هم باقی باشد و مورد تصدیق عموم واقع
گردد، نه آن
که از زبان شش نفر نقل شود، و پیدایش آن هم در تاریخ مسلمانان، از قرن دوم هجری
آغاز گردد. اگر این داستان راست است، چرا از سخنان مردم دیگری که از کافر و مسلمان
در آن مجمع حاضر بودهاند، سندی در دست نیست؟ ممکن است بگویید همه آنها این ستایش
را به گوش خود از زبان پیغمبر(صلی الله علیه وآله)شنیدهاند ولی برای دیگران
نگفتهاند; آنگاه یکیک مرده و خاطره آن روز
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 