پاورپوینت کامل پرواز در بهشت ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل پرواز در بهشت ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل پرواز در بهشت ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل پرواز در بهشت ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :
۱۵۱
سفرنامه مدینه منوره و مکه مکرمه
هان ای عزیز! چه دانی که چه می گویم؟ که عسل گفتن دیگر است و عسل دیدن دیگر است و عسل بودن
دیگر
لَبَّیْکَ اللّهُمَّ لَبَّیْکَ
همه تن جان شدم ای جان که کنم جان به فدایت
سر سودایی خود را بکشانم به منایت
من به جان می خرم این هروله سعی و صفا را
می کنم سعی در این ره که برم پی به صفایت
کی شود همچو پرستو به حریم تو کنم رو
نکنم روی بدان سو که نه آن است رضایت
همره خیل ملایک به لبم نغمه لبیک
پرِ حیرت بگشایم به گلستان لقایت
با دلی سوخته از غم به لب چشمه زمزم
قدحی نوشم و آیم به سوی صحن سرایت
چه مبارک بود آن دم که به یاد تو زنم دم
ز تو دردی بستانم نکنم میل دوایت
منم آن بنده مسکین که گناهش شده سنکین
توئی آن خسروشیرین که چو دریاست عطایت
همه کارم شده مشکل دگر از گریه چه حاصل
چه کنم با دل غافل که نکرده است هوایت
تویی آن سرور و مولا کرمت بر همه پیدا
تو زبس خوبی و زیبا نکند دیده رهایت
من اگر هر چه که هستم ز می عشق تو مستم
چه کنم گر نزنم این همه پیوسته صدایت
گه تقصیر شد اکنون بگذر زین دل مجنون
که به جز لغزش و تقصیر نیاورد برایت
توشه بنده نوازی تو برازنده نازی
نگهی کن به گدایی که سرافکنده به پایت
همایون علیدوستی
صلا، صلای عشق است و کاروان کاروانی که ما را به سوی ملکوت می برد. همه
چیز، بوی تجلّی می دهد.
و لحظه ها سر شار از نور و کرامت اند. وقت آن رسیده است که با همه چیز و همه
کس وداع کنیم و تنها به یک چیز و یک کس بیندیشیم.
اکنون هنگام آن است که بر اعتماد خویش به عالم غیب بیفزاییم و خدا را بر این
حقیقت شاهد بگیریم که ما همه بنده اوییم و به سوی او باز خواهیم گشت.
گویی آسمان در یک قدمی ماست و ما می خواهیم پروازی عاشقانه را آغاز کنیم
پروازی که تا کنون آن را تجربه نکرده ایم و تازه می خواهیم به سمت و سویی برویم که
جز به خدا و پیامبر و خاندان او ختم نمی شود.
با تمام وجود احساس می کنیم از خود خالی و از خدا لبریز شده ایم. احساس
می کنیم که دیگر آن آدم قبلی نیستیم و می خواهیم به ابدیت بپیوندیم، به نور، به پاکی،
به عشق، به صفا و خلاصه به هر چه که خوبی است و ما تا کنون ازآن غافل بوده ایم.
سفر حج تنها یک سفر زیارتی نیست. این سفر، سفر تمرین پرواز از خاک تا افلاک
است. پای نهادن در این سر زمین به منزله پای نهادن در حریم پیامبران بزرگ و اولیای
خداست. این سرزمین یاد آور خاطراتی جاودانه است که تاریخ در صندوقچه ذهن و
ضمیر خود پنهان کرده است. در این سر زمین بود که ابراهیم فرزند خود را تا مرز قربانی
کردن پیش برد و از آزمایش خداوند سر بلند بیرون آمد و همین جا بود که اسماعیل از
همه آنچه که می خواست چشم پوشید و در برابر شمشیر قضای الهی لباس رضا بر تن
کرد.
سر زمین عربستان مهد تمدن اسلام و جایگاه تبلور پاک ترین احساسات و
نایاب ترین ارزشهای انسانی است. از آن روی که علی علیه السلام با آن شکوهش در این سرزمین
و در آغوش خانه کعبه زاده شد و بالید موجب عظمت و افتخار اسلام شد.
و آنگاه که خداوند دردانه ای همچون زهرای اطهر را به پیامبر عطا کرد، چشم
هستی از درخشش نور سیمای او خیره ماند و به واسطه او دوازده نور عالمتاب در شب
چراغ آفرینش روشن شد.
نخستین مرحله این سفر وداع با خویش و خویشاوندان است که اگر از خویش وداع
نکنی وداع با خویشاوندان بی فایده است و اگر نتوانسته باشی از آنچه که تا کنون به آنها
دل بسته بودی دل بکنی، نخواهی توانست خود را بر جای نهی و به خدا برسی.
همچنانکه گفته اند:
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی
آری در هم شکستن دیواره های عقل و پای نهادن در حریم عشق، کاری دشوار
است. اما اگر می خواهی به مقصود برسی راهی جز این در پیش نیست.
براستی چه رویداد شگفتی است حضور در میقات و دست دادن با ابراهیم، دیدار با
اسماعیل، نگاه به کعبه، استلام حجر الأسود و بوسه بر آستان الهی!
لبیک گویان از راه رسیدن و گِرد خانه خدا گردیدن یعنی چه؟ یعنی اینکه خدایا!
من تنها بله قربان گوی تو هستم و تنها از تو می ترسم و تنها تو را می پرستم؛ همچنانکه در
نماز هر روز و هر شب زمزمه می کنیم که: إِیّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّاکَ نَسْتَعِینُ .
تلاطم امواج حاجیان بر گرداگرد کعبه تداعی زیباترین نوع پرستش و دوست داشتن
خداست، مگر نه آن است که آدمی دوست داشتن را باید به نوعی ابراز کند، پس این
خود نوعی ابراز دوست داشتن کسی است که سالها به دنبال او بوده ای و اکنون او را
یافته ای چون خودت را یافته ای.
اکنون لحظه ها شتابان ما را به سوی منزلگاه عشق می برند. «و همه ذرّات وجودمان
متبلور شده است» دیگر بهانه ای برای ماندن نیست و باید هر چه زودتر به آنهایی پیوست
که به دوست پیوسته اند. پس اگر بمانیم برای همیشه می مانیم و فیض حضور را در
نمی یابیم.
سه شنبه ۱۰/۴/۸۲
کاروان ما لحظاتی پس از اذان ظهر و برپایی نماز جماعت در مسجد ابوالفضل
شهرکرد آماده حرکت است.
سفر در میان سیل اشکهای دوستان و اطرافیان آغاز می شود و از هر شهری با هر
زائری دهها نفر برای مشایعت آمده اند. اشک شوق در چشمها حلقه زده و دستهای
وداع یکی پس از دیگری در هم گره می خورد. خورشید در وسط آسمان است و هوای
گرم تیر ماه…!
روز، روز عجیبی است، اگر دیر بجنبی از کاروان جا می مانی و فرصتی برای
خداحافظی نیست، باید هر چه زودتر خود را به کاروان برسانیم.
سر انجام پس از دقایقی سوار بر اتوبوس، سفر سبز خود را با توکل به خداوند آغاز
می کنیم و به امامان معصوم علیهم السلام توسّل می جوییم.
هنوز اتوبوس هایمان حرکت نکرده اند که عده ای از پشت شیشه ها برایمان دست
تکان می دهند. بعضی گریه می کنند و بعضی دیگر لبخند شادی بر لبهانشان نقش بسته
است. همه دوست دارند یاد و نام آنها هنگام زیارت در دل زائران زنده شود و از خدا و
پیامبر بخواهند که آنها را هم به دیدار خود بخواند و این آرزوی کوچکی نیست!
ساعت موعود فرا رسید. عقربه های ساعت دو و سی دقیقه بعد از ظهر را نشان
می دهد و ما در میان بارانی از صلوات، شهرکرد را به مقصد اصفهان ترک می گوییم.
ساعت پنج و سی دقیقه به فرودگاه اصفهان می رسیم.
پس از اقامتی نیم ساعته در خارج از سالن و پس از یکی دو ساعت انجام تشریفات
و باز بینی ساکها، وارد سالن انتظار می شویم. سنگینی دو کوله بار بزرگ، رمق از تنم
گرفته و عرق گرمی بر سر و صورت و پیشانی ام نشانده است.
روحانی کاروان ما سیّدی معمم و از روحانیان با صفای چهار محالی است که در
قم درس می خواند.
لحظاتی را با او به گفت و گو می نشینم و دیدگاه او را درباره کتاب حج دکتر
شریعتی جویا می شوم و او نظر خود را در این زمینه ابراز می کند. همچنین مطالبی را از
بزرگان دین درباره اسرار حج برایم شرح می دهد و براستی که در این فرصت اندک از
چشمه فیض جوشانش سیراب می شوم. درست در حین گفت و گو با آقای کاظمی
گلبانگ حرکت از فرودگاه بلند می شود و ما سالن انتظار را به سوی هواپیمایی که در
انتظار ما است، ترک می گنیم. هواپیمای ما چیزی حدود ساعت نه، با چهارصد و پنجاه
زائر از زمین بر می خیزد و اصفهان را به سوی مدینه وداع می کند.
ما همه در آرزوی یک چیز هستیم و آن دیدار حرم پیامبر و استشمام تربت آن
عزیز عالمیان است.
میهمانداران هواپیما به گرمی از زائران استقبال می کنند. از قیافه هایشان پیدا است
فیلیپینی هستند.
ساعت ده و چهل و پنج دقیقه بعدازظهر است که اعلام می شود تا لحظاتی دیگر
هواپیما در فرودگاه مدینه بر زمین خواهد نشست. قلبها می تپد و اشک شوق از چشمها
جاری است، در همین حین صدای غمگنانه یکی از مدیران کاروان که از مدّاحان
اهل بیت علیهم السلام است، از چند دریف عقب تر بلند می شود. او با روضه ای غم انگیز دلهای
زائران را تا حرم رسول اللّه نزدیک می کند. همه اشک می ریزند و همه با پیامبر و
اهل بیت او نجوا می کنند.
اکنون ما بر فراز آسمان مدینه ایم. چه شب زیبا ودل انگیزی است، احساس می کنیم
به هر آنچه که آرزو کرده بودیم رسیده ایم و چونان کبوتران تشنه ای هستیم که لحظاتی
دیگر در کنار چشمه های زلال، در باغهای مصفّا خواهیم نشست.
آری، مدینه قدمگاه پیامبر و بوسه گاه جبرئیل امین اکنون در برابر چشمان ماست؛
شهری که پیامبر صلی الله علیه و آله در توصیف آن فرمود:
«من مدینه را حرم قرار دادم همان گونه که ابراهیم مکه را حرم قرار داد.»
با ایستادن هواپیما، وارد فرودگاه مدینه می شویم. ساعت یازده شب است. از هنگام
حضور ما در فرودگاه برای تطبیق کارت تا زمان حرکت یک ساعت طول می کشد.
آقایی که کارت ها را تطبیق می کند با نگاهی تعجب آمیز قیافه یکی از زائران را که نامش
«ولی اللّه » است بر انداز می کند و به شوخی می گوید: محمد رسول اللّه ، انت ولیّ اللّه !
خنده ای گذرا بر لب هایمان می نشیند.
اگر چه خستگی راه تا حدی بی تابمان کرده است، اما همه اینها هیچ نیست و باید
این همه سختی را با جان و دل خرید که گفته اند:
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
با پایان یافتن تشریفات قانونی و گرفتن مدارک، راهیِ هتلی می شویم که در
فاصله ای کمتر از یک کیلومتر از جوار رسول اللّه صلی الله علیه و آله واقع است.
نام هتل «الساحه السفیر» است، از خیابان مجاور که نگاه می کنیم، دیدگان اشکبار ما
برای نخستین بار به بارگاه قدسی پیامبرخدا، حضرت محمدبن عبداللّه صلی الله علیه و آله روشن
می شود!
خدایا! چه عظمتی، چه شکوهی و چه نورانیتی این گنبد ساده، اما شریف را در بر
گرفته است!
اتاق شماره ۷۰۷ هتل سفیر انتظار ما را می کشید، در این اتاق کوچک مستقر
می شویم، مادرم دست و صورتش را می شوید و پاشویه ای می دهد و من در زیر خنکای
کولر لحظاتی شیرین وصال حبیب خدا محمد مصطفی صلی الله علیه و آله را احساس می کنم. در این
لحظات عرفانی به راز و نیاز با معبود می پردازم و در خلوت خود با خدا می گویم:
خدایا! از اینکه مرا قابل دانستی و در زمره زائران حرم پیامبرت قرار دادی، تو را
سپاس می گویم. تو را سپاس می گویم که به من نیرو و توان دادی که عزم دیدار تو کنم. تو
را سپاس می گویم که آتش محبت خود را در دلم افکندی و مرا به سوی خود خواندی.
خدایا! اکنون من نیز آماده ام تا وظیفه ای را که بر عهده ام نهاده ای انجام دهم و این
لحظات عزیز را قدر بدانم و نگذارم این فرصت نایاب بیهوده از دستم برود.
خدایا! مرا بپذیر و عفوم کن.
اکنون که با تحمّل همه سختی ها این سفر را تجربه می کنم، توفیقم ده که اعمال و
کردارم مقبول درگاه تو شود، که همانا تو ارحم الراحمینی.آمین یا ربّ العالمین.
در حال همین نجواها، چرتی سنگین چشمانم را در می نوردد و کم کم به خوابی
دو ساعته تبدیل می شود.
چهارشنبه ۱۱/۴/۸۲
صدای روحبخش اذان صبح از مسجد مدینه به گوش می رسد. این نخستین بار است
که این اذان زیبا را می شنوم، تا خودم را برای نماز آماده کنم، نیم ساعتی طول می کشد.
همراه مادرم برای رفتن به نماز و زیارت آماده می شویم. هوا هنوز گرگ و میش است که
از هتل بیرون می زنیم و دستم در دست مادرم راهیِ حرم می شویم. در نزدیکی های
حرم. مادرم را به یکی از مادران هم کاروانی می سپارم و از آنها خداحافظی می کنم.
اکنون با تمام وجود، در برابر دنیایی از عظمت قرار گرفته ام، خدایا! چه می بینم، من
کجا، حرم رسول اللّه کجا، نکند که این یک رؤیاست. به پاس این توفیق الهی دو رکعت
نماز شکر گزاردم و برای بوسه زدن بر آستان پیامبر، وارد حرم می شوم.
به خاطر می آورم حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله را که فرموده است:
«هرکه در جایی از زمین بر من سلام دهد، به من رسانده می شود و اگر کنار قبرم
سلام دهد می شنوم.»
پس باید مواظب باشم، اینجا سلام کردن به رسول اللّه صلی الله علیه و آله چیز کمی نیست. پیامبر
سلامم را می شنود! فضای مسجدالنبی به قدری نورانی است که گویی امواج نور از هر
طرف به سویم می آید.
لحظاتی می نشینم و به قرائت آیاتی از کلام اللّه مجید مشغول می شوم تا برای تشرّف
آمادگی بیشتر پیدا کنم. به این آیه از سوره نساء می رسم که می فرماید:
…وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاوءُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّه َ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ
لَوَجَدُوا اللّه َ تَوّاباً رَحِیماً .
«ای پیامبر، آنانکه به خود ستم نموده اند، اگر پیش تو آیند و از خدا مغفرت
بخواهند و پیامبر هم برای آنان از خداوند آمرزش بطلبد، خدا را توبه پذیر و
مهربان خواهند یافت.»
اشتیاق دیدار امانم نمی دهد. از جا برمی خیزم و بی صبرانه به سوی مرقد نورانی
حضرتش می روم.
دقایقی بعد، در برابر ضریح سبز رنگ نبوی می ایستم. بی اختیار قطرات اشک
صورتم را نوازش می دهد و کم کم این قطرات چونان سیلابی پهنای صورتم را
می پوشاند و در ادای سلام به آن حضرت ناتوان می شوم اما با صدای بغض آلود سلامم
را آغاز می کنم:
السَّلامُ عَلَیْکَ یَا رَسُولَ اللّه ِ، السَّلامُ عَلَیْکَ یَا نَبِیَّ اللّه ِ، السَّلامُ عَلَیْکَ یَا خَیْرَ خَلْقِ اللّه ِ، السَّلامُ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا
حَبِیبَ اللّه ِ…
أَشْهَدُ أَنَّکَ رَسُولُ اللّه ِ وَ أَنَّکَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللّه ِ وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ بَلَّغْتَ رِسَالاتِ رَبِّکَ وَ نَصَحْتَ لاِءُمَّتِکَ وَ جَاهَدْتَ
فِی سَبِیلِ اللّه ِ وَ عَبَدْتَ اللّه َ حَتَّی أَتَاکَ الْیَقِینُ بِالْحِکْمَهِ وَ الْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ وَ أَدَّیْتَ الَّذِی عَلَیْکَ مِنَ الْحَقِّ وَ أَنَّکَ قَدْ
رَوءُفْتَ بِالْمُوءْمِنِینَ وَ غَلُظْتَ عَلَی الْکَافِرِینَ…
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی اسْتَنْقَذَنَا بِکَ مِنَ الشِّرْکِ وَ الضَّلالَهِ، اللَّهُمَّ فَاجْعَلْ صَلَوَاتِکَ وَ صَلَوَاتِ مَلائِکَتِکَ الْمُقَرَّبِینَ وَ
أَنْبِیَائِکَ الْمُرْسَلِینَ وَ عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ وَ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَ الاْءَرَضِینَ وَ مَنْ سَبَّحَ لَکَ یَا رَبَّ الْعَالَمِینَ.
لحظاتی به گذشته بر می گردم، گذشته های دور، حدود ۱۴۰۰ سال پیش که پیامبر
رحمت به این دیار هجرت کرد.
آری، اینجا همان مکانی است که روزگاری مهاجران و انصار برای اقامت حضرت
رسول اللّه برگزیدند…
پس ازالتجای به درگاه رسول حق صلی الله علیه و آله از باب بقیع بیرون می آیم، کمی جلوتر مدیر
کاروانمان را می بینم، زیارت قبول می گوید و از من می پرسد: می دانی اکنون در کجا
ایستاده ای وبعد بی آنکه مهلت دهد پاسخش را بگویم، ادامه می دهد: در شریفترین
مکان روی زمین، در محله بنی هاشم!
خورشید از پشت کوهها بالا آمده است و اشعه های زرین خود را در آسمان شهر
مدینه می پراکند. کبوتران قبرستان بقیع دسته دسته پرواز می کنند و در پیرامون قبور مطهّر
می نشینند. عجب حالی دست می دهد! به هر سمتی می نگری انبوه زائران با اشکهای
جاری کلماتی را زمزمه می کنند.
اینجا قبرستان بقیع است، تصویری گویا از مظلومیت امامان شیعه علیهم السلام و تکّه ای از
بهشت. گورستانی که حقایق تاریخ را در خود نهفته دارد و شعله ای است فروزان در
کانون عشق و ایمان. وقتی چشم بگشایی صفحات تاریخ در برابر چشمانت ورق
می خورد و صدای مظلومیت شیعه را از پشت میله های سبز رنگ می شنوی. به طرف
مدفن چهار امام پاک می شتابم. اشکها و التماس ها در هم می آمیزد. بغضی غریب
گلویمان را می فشارد. زائران به یکدیگر نگاه می کنند و بر غربت ائمه بقیع می گریند. از
در بزرگ قبرستان که وارد می شوی، روبه روی خود چشمانت به قبر خاکی چهار امام
معصوم می افتد.
خاک بقیع، چونان صدفی، این چهار گوهر درخشان را در آغوش کشیده است و
تماشای مزار خاکی آنها دل را می سوزاند.
هیچ کس یارای سخن گفتن ندارد. گویی بر لبها مهر سکوت زده اند و تنها اجازه
داده اند که بگریی.
در این میان، بسیاری نیز به دنبال گمشده خود هستند که در کجا آرمیده است و
چگونه است که مدفن پاکش از چشمها پنهان است؟ مگر هزار و پانصد سال پیش، چه
حادثه ای روی داد که…؟!
گمشده ای که پیامبر درتوصیفش فرمود:
«هرگاه دخترم فاطمه را می بوسم، گویی بوی بهشت را استشمام می کنم،
اما…؟!»
به راستی تاریخ در این باره چه پاسخی دارد؟!
اینجا هنوز طنین گریه های زهرا علیهاالسلام از بیت الأحزان به گوش می رسد.
بیت الاحزان، خرابه ای که شناسنامه غمهای زهراست! چرا که او اجازه ندارد در
خانه خود بر اندوه مرگ پدر، بی وفایی امّت ناله کند
پنج شنبه ۱۲/۴/۸۲
سحرگاهان، ساعتی پیش از اذان صبح، همراه با مادرم و در جمع کاروان، راهی
حرم مطهر پیامبر می شویم. عشق و عقل در هم آمیخته است و جاذبه ای عجیت ما را به
سوی کانون مهر رسول اللّه صلی الله علیه و آله می کشاند و ما چونان براده های آهن در برابر آن کانون
مغناطیس، از خود اراده ای نداریم و همچون موجهایی گریزان از خویش، به طرف آن
ساحل امن پناه می بریم.
هنوز تا اذان صبح دقایقی مانده و فرصت خوبی است برای نافله شب…
آدمی با شنیدن اذان و نوای «اللّه اکبر»، به یاد اذان هزار و چهارصد سال پیش بلال
می افتد که مسلمانان را به نماز فرا می خواند.
پس از نماز دنبال فرصتی می گردم که دو رکعت نماز در محراب پیامبر بخوانم و
این فرصت با اندکی صبر و حوصله، دست می دهد.
محراب پیامبر صلی الله علیه و آله میان منبر و حجره شریف واقع است. بر بالای آن با خطوطی
زرّین و زمینه ای قرمز نوشته اند: «هذا محراب رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلّم» با خواندن نماز در این
محراب، حس زیبایی به انسان دست می دهد؛ گذاشتن پا در جای پای پیامبر!
دو رکعت نماز متفاوت با نمازهایی که تاکنون خوانده ام، می خوانم و ثواب آن را
به روح پدرم نثار می کنم.
از مسجد النبی به قصد زیارت ائمه بقیع بیرون می آیم. خورشید درحال دمیدن
است. نسیمی روح نواز می وزد. به پله های قبرستان بقیع که می رسم، به تماشای
قبّه الخضراء می ایستم، از خود می پرسم: پیامبر چه کرد که خداوند این همه جلال و
عظمتش بخشید؟! و باز خودم پاسخ خود را می دهم که: او عبد خدا شد و بندگی کرد!
آری پیامبر صلی الله علیه و آله قبل از هر چیز بنده خاضع خدا بود و در مسیر بندگی و عبودیت تا آنجا
پیش رفت که مسلمانان در هر نماز بر بندگی او شهادت می دهند.
در این لحظات است که کم کم قطراتی از اشکم بر گونه هایم نقش می بندد.
کاغذی از کیف کوچکم در می آورم تا شعری را که به ذهنم آمده، بنویسم:
یا رسول اللّه جانم تازه شد از دیدن تو
جان به قربان تو و گلهای صحن گلشن تو
فیض دیدارت نصیبم کرده ای از روی رحمت
تا که هستم بر نخواهم داشت دست از دامن تو
شربت وصلم چشاندی، در بر خویشم نشاندی
چشم دل روشن شد از دیدار روی روشن تو
آن شب قدری که نور سرمدی شد بر تو نازل
خوشه چینی کرد جبریل امین از خرمن تو
هم بشیر و هم نذیری، بر همه دلها امیری
می برازد جامه سبز رسالت بر تن تو
کوه رحمت شد تجلّی گاه نور طور سینین
تا چهل شب دامن غار حِرا شد مسکن تو
دشمن راه رسالت چون تو زهرایی ندارد
کور باد ای دوست، چشمان حسود دشمن تو
گر چه سنگین است جرم ما ولیکن روز محشر
دست ما کوته مباد از دامن پیراهن تو
در حال ترنّم بقیه ابیاتم هستم که کاروان از راه می رسد و من هم با آنان همراه می شوم.
پشت میله های غم گرفته بقیع می ایستم. صدای محزون و ناله های غم انگیز از همه سو به
گوش می آید، همگان با دیدگانی اشکبار میله های اطراف قبرستان را در دست گرفته اند و
عاشقانه اشک می ریزند…
بعد از ظهر پنج شنبه ۱۲/۴/۸۲
ساعت چهار و سی دقیقه است. از باب البقیع وارد حرم می شوم. در امتداد در ورودی،
چشمم به ضریح خانه فاطمه علیهاالسلام می افتد. در کنار سکویی که حایل درِ خانه است
می نشینم. اینجا جایی نیست که بتوان در آنجا گریه نکرد. اگر اشک نریزی مدیون
چشمانت هستی. مگر می توان کنار خانه فاطمه علیهاالسلام بود و نگریست. به تعبیری شاعرانه:
چگونه می توان به این خانه نِگریست و نَگریست؟!
به درِ خانه که نگاه می کنی، همان سبک و سیاق درهای قدیمی را دارد و قفلی تزیینی در
وسط آن دیده می شود. اینجا راز و نیاز با خداوند، حال و هوای دیگری دارد. آخر
روزگارانی این مکان، محل رفت و آمد زهرای اطهر علیهاالسلام بوده است. اینجا مکانی است
که جبرئیل و فرشتگان بدون اجازه به آن قدم ننهاده اند. اینجا باب الحوایج و
مفتاح الجنان است.
باران اشک کم کم هموار می شود، نوبت خواندن زیارتنانه می رسد.
«السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ رَسُولِ اللّه ِ، السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ نَبِیِّ اللّه ِ، السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ حَبِیبِ اللّه ِ، السَّلامُ عَلَیْکِ یَا
بِنْتَ خَلِیلِ اللّه ِ، السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ صَفِیِّ اللّه ِ، السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ أَمِینِ اللّه ِ السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ خَیْرِ خَلْقِ اللّه ِ…
أُشْهِدُ اللّه َ وَ رُسُلَهُ وَ مَلائِکَتَهُ، أَنِّی رَاضٍ عَمَّنْ رَضِیتِ عَنْهُ، سَاخِطٌ عَلَی مَنْ سَخِطْتِ عَلَیْهِ، مُتَبَرِّئٌ مِمَّنْ تَبَرَّأْتِ مِنْهُ،
مُوَالٍ لِمَنْ وَالَیْتِ، مُعَادٍ لِمَنْ عَادَیْتِ، مُبْغِضٌ لِمَنْ أَبْغَضْتِ، مُحِبٌّ لِمَنْ أَحْبَبْتِ وَ کَفَی بِاللّه ِ شَهِیدا وَ حَسِیبا وَ
جَازِیا وَ مُثِیبا…»
اقامت در این مکان عزیز، یکی ـ دو ساعت به طول می انجامد. دل کندن از اینجا
بسیار دشوار است. اما سوار بر قایق زمان باید پیش رفت و از زیارت مکانهای دیگر
غافل نشد. پس از اقامه دو رکعت نماز، به محلی می روم که به مئذنه بلال مشور است.
اینجا اکنون به صورت سایه بانی سنگی ساخته شده است. تمامی بنا یکدست سفید
است و پلکان هایی مورّب، ارتباط بالا و صحن مسجد را برقرار می کند. در زیر این
سایه بان نماز می خوانم. پس از نماز به جایگاهی قدم می گذارم که میان محراب و منبر
پیامبر است. اینجا همان جایی است که پیامبر در شأن آن فرمود: «مَا بَیْنَ بَیْتِی وَ مِنْبَرِی رَوْضَهٌ مِنْ
رِیَاضِ الْجَنَّهِ».(۱)
در میان صفوف منتظران نماز جماعت نشسته ام. در دو سوی من دو برادر مصری
نشسته اند، از یکی می پرسم معنای این حدیث پیامبر که فرمود: «مَا بَیْنَ بَیْتِی وَ مِنْبَرِی رَوْضَهٌ مِنْ
رِیَاضِ الْجَنَّهِ» چیست؟
او لبخند معنا داری می زند و می گوید: اللّه اعلم، منظورش را فهمیدم، می خواست
بگوید: تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
به دیگر برادر مصری که در سمت راستم نشسته، می گویم: آیاتی از قرآن را با لحن
مصری برایم تلاوت کن. او خنده ای می کند و می گوید: قرائت، مصری و غیر مصری
ندارد!
امروز نماز صبح را در هتل خواندم. ساعت شش و سی دقیقه است. اتوبوسها آماده
حرکت به محل غزوه اُحد و زیارتگاه شهدای این جنگ است. چهار اتوبوس با
رنگ های مختلف در مقابل هتل ایستاده اند. من و مادرم در اتوبوس شماره ۳ جای
می گیریم.
امروز صبحانه را در داخل اتوبوس صرف می کنیم. گروهی از دوستان بطری های
پر از آب یخ را نیز همراه خود آورده اند. اتوبوسها به حرکت در می آیند و درست پس
از ده دقیقه به دامنه کوه احد می رسیم. با وجود آنکه هنوز چیزی از آفتاب بالا نیامده
است اما گرمای هوا احساس می شود. از اتوبوسها پیاده می شویم و پشت سر روحانی
کاروان حرکت می کنیم. در جای جای این مکان شریف، کاروانهایی از نقاط مختلف
برای بازدید آمده اند و هر کدام دور یک روحانی حلقه زده اند و به حرفهایش گوش
می دهند. ما نیز بر فراز جبل رمات که مشرف به دامنه کوه احد است، قرار می گیریم.
احد در محلّی به نام وادی عقیق، در شش کیلومتری شمال مدینه قرار دارد.
پیامبر صلی الله علیه و آله درباره این کوه فرموده است:
«احد کوهی است که ما را دوست دارد و ما هم آن را دوست داریم.»(۲)
دیواری سفید با پنجره های مشبّک، دور تا دور قبور شهدای احد کشیده شده است
و حمزه، سیدالشهدا، عموی پیامبر و حدود هفتاد تن از مسلمانان؛ مانند مُصعَب بن عُمَیر
در این خاکِ آرمیده اند. در آغازین نگاه، به یاد می آورم مطلبی را که در جایی
خوانده ام، حضرت زهرا علیهاالسلام ، نخستین تسبیح خود برای ذکر و دعا را از این تربت
ساخت.
درود و صلوات به روح پاک شهیدان خفته در این دیار نثار می کنیم.
روحانی کاروان به وقایع سال سوّم هجری اشاره می کند و می گوید: در این سال
سپاه سه تا چهار هزار نفری کفار به انتقام جنگ بدر به مدینه آمدند و سپاه اسلام با هزار
نفر به مقابله با آنها رفتند و شکاف و تنگه ای را در میان کوه به ما نشان می دهد و
می گوید: پیامبر تعدادی از مسلمانان را در این تنگه قرار داد اما متأسفانه علی رغم
پیروزی و فتحی که نصیب آنها شد، مأموران حفاظت از تنگه سنگرهای خود را رها
کردند و به جمع آوری غنایم پرداختند که همین امر باعث شد مشرکان با حمله ای دیگر
به سپاه اسلام شکست خود را جبران کنند.
می گویند: نبی مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله هر سال یکبار برای زیارت شهدای احد به این محل
مشرّف می شد.
پس از توقّفی یک ساعته، با کوه احد خداحافظی می کنیم و راهی مسجد ذوقبلتین
می شویم. تحمّل گرمای این مکان در زیر آفتاب تیر ماه، انسان را به یاد صبر و استقامت
یاران پیامبر می اندازد. اندکی بعد، در زیر سایه بان سقف اتوبوس قرار می گیریم. کولرها
روشن اند و از خنک کردن مسافران مضایقه ای نمی کنند. به مسجد ذو قبلتین می رسیم.
نگهبان در مسجد به خاطر داشتن دوربین عکاسی، مانع ورود ما می شود. پسر بچه ای دم
در مسجد ایستاده وسایل ما را تحویل می گیرد و تا زمان بازگشت ما همان جا می ماند.
وارد مسجد می شویم، دو رکعت نماز تحیّت می خوانیم. مسجد ذو قبلتین از
مساجد بسیار مهم مدینه است. در این مسجد دو محراب ساده و بی پیرایه دیده می شود؛
یکی به سوی بیت المقدس است و دیگری به سوی کعبه. در همین مسجد بود که برای
تغییر جهتِ قبله از بیت المقدس به کعبه، بر پیامبر صلی الله علیه و آله وحی نازل شد. آیات قرآن بر این
موضوع دلالت دارد. خورشید در وسط آسمان قدم می زند و گلبانگ اذان از
مسجدالنبی به گوش می آید و ما هنوز در هتل هستیم. باید زودتر خود را برای شرکت در
نماز جمعه آماده کنیم. وضویی می گیریم و راهیِ مسجد النبی می شویم.
این بار پیراهن عربی را که از بازارهای مدینه خریده ام، می پوشم و هیچگونه کیف
و محموله ای بر نمی دارم تا مبادا شرطه مقابل درِ مسجد، جلویم را بگیرد و مانع رفتنم
شود.
امروز جمعیت شلوغتر از روزهای گذشته است. در صحن مسجدالنبی از حضور
نمازگزاران غلغله ای برپاست و جمعیت به حدّی است که جایی برای ایستادن نیست!
ناگزیر به پشت بام مسجد می رویم. پس از عبور ازپله های تمیز صیقلی، در چندین دور
متوالی به پشت بام مسجد می رسیم. گرمای هوا در پشت بام مسجد بیشتر احساس
می شود.
کف آن را از سرامیک های سفید بزرگ پوشانده اند. در زیر سایه بان کناره پشت بام
می ایستم.
امام جمعه درخطبه های نمازازمحرّمات سخن می گوید و در این باره احادیثی از
پیامبرخدا صلی الله علیه و آله نقل می کند. پس از نماز عده ای می روند و عده ای می مانند و قرآن
می خوانند. بلند می شوم و به گشت وگذار در پشت بام مسجد می پردازم. قدم زدن در این
فضا حال و هوایی دارد.
به طرف قبه الخضرا می روم و از نزدیک، این گنبد شریف را نظاره می کنم.
روحانیانی کاروانی درباره چگونگی این بنا برای گروهی سخن می گوید. وی می گفت:
مسؤولان عربستان تصمیم دارند با اجرای طرح توسعه حرم، بقیع را نیز به حرم الحاق
کنند و شاید در آن دخل و تصرف نمایند اما بعد ادامه می دهد، خدا آن روز را نیاورد که
اگر چنین شد امام عصر(عج) ظهور خواهد کرد و نخواهد گذاشت چنین کاری را انجام
دهند و ما آن روز دیگر در ایران نخواهیم بود.
به هتل باز می گردم. نهار و همه چیز آماده است. به خصوص آبهای سرد و گوارا و
نوشابه های جور وا جور. هتل داران به قدری با میوه و آب میوه از ما پذیرایی کرده اند که
رنج خستگی و بی خوابی ها را فراموش کرده ایم، هر چند تعدادی از پیرمردها و پیرزنها
دایم غر می زنند و حتی از نبودن دمپایی گلایه می کنند، اما خونسردی و صبر و حوصله
مسؤولان کاروان، بیش از این حرف هاست که غر زدن زائران آنها را عصبانی کند یا از
پای در آورد.
مدیر کاروان ما در جایگاه مخصوص کشیک داخل هتل نشسته و با لبخندی
رضایت بخش زائران خود را جمع وجور می کند و تازه ترین اطلاعات را درباره ادامه
برنامه سفر به آنان توضیح می دهد.
ساعت دو بعد از ظهر است. به اتاق می روم. مادرم نیز آمده است، استراحت
می کنیم و دو ساعت بعد بلند می شویم و باز زمان رفتن به حرم و زیارت است.
ساعت چهار و سی دقیقه بعد از ظهر جمعه است. این بار در مقام جبرئیل دو رکعت
نماز می خوانم. تا ساعت هفت و سی دقیقه در حرم می مانم.
با پایان یافتن نماز جماعت، از حرم بیرون می آیم و به طرف قبرستان بقیع می روم.
محوّطه بقیع در فضایی تاریک و روشن فرو رفته است. زنها دسته دسته نشسته اند.
بعضی ها گریه می کنند. عدهای زیارتنامه می خوانند و عده ای هم سرپا ایستاده اند و از
پشت میله های غم گرفته بقیع تربت پاکان این دیار را تماشا می کنند.
کمی آن طرف تر مرد میان سالی را می بینم که نشسته است و با صدای سوزناک
روضه می خواند. قدمها را کوتاه می کنم می نشینم و بر دیوار بقیع تکیه می زنم. کم کم
افراد دیگر به جمعیت ما ملحق می شوند و شور و حالی وصف نا شدنی دست می دهد.
اگر دیوار را از میان بردارند میان ما و قبر امّ البنین، مادر حضرت ابوالفضل علیه السلام چهار قدم
بیشتر فاصله نیست. روضه خوان که شال سبزی بر گردن انداخته روضه حضرت
ابوالفضل را می خواند و گریه امانمان نمی دهد. زار زار می گریم؛ چنان بلند که شرطه
نهیب می زند: حاجی! هیس… یواش و روضه خوان صدایش را کمی پایین می آورد، اما
روضه را قطع نمی کند تا آنکه اشک های باقی مانده ما نیز مجال می یابند از چشمانمان
بیرون بریزند.
ساعت هشت شب به هتل می آیم، پس از صرف شام در برنامه هماهنگی سفر
شرکت می کنیم.
امشب شب میلاد حضرت زینب علیهاالسلام است. برنامه ای ترتیب داده شده است. در این
برنامه شعری را در توصیف پیامبر برای حاضران می خوانم. ردیف شعر به نام مبارک
«محمد» ختم می شود و زائران با پایان یافتن هر بیت یک صلوات چاشنی برنامه می کنند
و پس از یکی دو ساعت، خسته و کوفته به استراحت می پردازیم.
شنبه ۱۴/۴/۸۲
پس از اقامه نماز در حرم به هتل آمدیم.
امروز را تا اوایل ظهر مشغول خرید در بازارهای مدینه بودیم نزدیکی های ظهر به
هتل آمدیم و سپس با شنیدن گلبانگ آسمانی اذان، راهی مسجدالنبی شدیم و پس از
اقامه نماز، دوباره به هتل بازگشتیم. تا ساعت پنج عصر در هتل ماندیم و سپس برای
دیدن مسجد غمامه از هتل بیرون شدیم.
نام دیگر این مسجد «مصلّی العید» است، از آن روی که پیامبر صلی الله علیه و آله نخستین نماز عید
قربان را در آنجا گزاردند. از آن رو غمامه اش خوانده اند که پیامبر صلی الله علیه و آله یک روز در آنجا
نماز استسقا خواند و دیری نپایید که تکه ابری در آسمان پدیدار شد و آنگاه باران بارید
و اکنون امت او نیازمند باران رحمت اوست.
روحانی کاروان در جمع زائران، نکاتی درباره مسجد غمامه گفت. وقتی خوا
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 