پاورپوینت کامل غصّه «لیلی» ۳۵ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل غصّه «لیلی» ۳۵ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۵ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل غصّه «لیلی» ۳۵ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل غصّه «لیلی» ۳۵ اسلاید در PowerPoint :

از قول دخترش لیلی می گفت: «فرهاد، همیشه خسته س و دنبال یه جای خواب می گرده». با کمک حرکات دست و سر برایم توضیح می دهد که درآمد دامادش بالاست و حسابدار چندتا شرکته و دو سه شیفت کار می کنه، ولی خرج زندگی بالاست و از زبان لیلی ادامه می دهد که: «یه شب که فرهاد ساعت ۱۰:۳۰ به خونه رسیده، بهش گفته بره صورتش رو بشوره و سفره رو بندازه توی هال و خودش هم مشغول چیدن ظرفای شام بوده. وقتی بعد از ۵ دقیقه با ظرف غذا میاد توی هال، می بینه فرهاد زیر اُپِن با سفره توی دستش، خوابیده؛ اونم عصبانی شده و بالشت رو از زیر سرش کشیده و کوبیده توی سرش و با داد و فریاد که خسته شدم از دستت، هر شب کارت شده همین، دیر میایی خونه و شام نخورده هم خوابت میبره، نمازت قضاست، صبح هم نمی فهمی چه جوری میری سر کار. فرهاد هم از دست لیلی فرار کرده، رفته توی حمام و در رو به روی خودش بسته و تا صبح، همونجا توی سرما خوابیده».

وقتی خانم سالاری به اینجای قصه اش رسید، صورتش از خنده سرخ شده بود و در برابر نگاه پرسشگرِ من گفت: «طفلی لیلی وقتی داشت اینا رو می گفت از بس خندیده بود، به سرفه افتاده بود».

* * *

ظرف های صبحانه را دانه دانه توی سینک ظرفشویی گذاشتم و ابر صورتی گلدار را برداشتم تا ظرف ها رو بشورم که صدای زنگ در، رشته افکارم را پاره کرد. ابر را توی سینک انداختم و با همان دستان کف آلود رفتم طرف درب ورودی و از چشمی در نگاه کردم. خانم سالاری بود با چادر نقره کوب کِرِمی و چشمان پُف آلود و چهره دَرهم که نشان می داد مثل بچه های کلافه، دست و رو نَشُسته و صبحانه نخورده آمده گلایه کنه. فرصت نبود با حال و روز خانم سالاری به قیافه خودم یا وضع خانه فکر کنم. زنجیر در را انداختم و درب را باز کردم که بفرما نگفته پا گذاشت داخل درگاهی و دستش را گذاشت روی شانه های من که: «محبوبه جون! ببخشین، به خدا مزاحمت شدم، می دونم سرِ صبحی کار داشتی ولی چاره چیه؟ یه وقتایی آدم به جایی می رسه که صبحانه نخورده مجبوره یه فکری برای قُلُمبه غصّه هاش بکنه وگرنه میتّرکه».

خواستم راهنمایی اش کنم به داخل که او مرا همراهی کرد و بُرد روی کاناپه توی هال نشاند و دست هایم را گرفت و یکریز حرف زد. گفت و گفت و گفت تا قلمبه غصه هایش به همان بزرگی سرازیر شد در قلب خالی من، و وقتی آخر حرف هایش، آهِ عمیقی از جگرم بلند شد فهمیدم قلبم پر شده از غصه های خانم سالاری و دخترش لیلی.

نگاهش توی نگاهم ایستاده بود و من مانده بودم در جواب سؤالش که «حالا چیکار کنم؟!!»، چه بگویم. نمی دانم اگر اسم خانم امینی از آتشفشان ذهنم فَوَران نکرده بود باید با این سئوال بی جوابِ خانم سالاری چه می کردم.

زنگ زدم به واحد ۳. خانم امینی خانه بود از او اجازه گرفتم تا با خانم سالاری برویم دیدنش. فکر می کردم حرف های حکیمانه و مشورت های کار گُشایَش بتواند به خانم سالاری و لیلی کمک کند.

در طول راه، من نه از پله ها که گویی از کوه درد و دل های خانم سالاری، بالا می رفتم که همچنان حرف می زد و نمی گذاشت حواسم را جمع کنم و نزدیک بود زنگ در خانه آقای مهندس حسینی را بزنم که زن و مرد در این وقت روز خانه نبودند و مادر آقای مهندس، در را باز می کرد و از تنهایی ما را می کشاند داخل خانه و تا ظهر به حرف می گرفت. خدا را بابت قطع شدن چند ثانیه ای حرف های خانم سالاری و اشتباهی نرفتن دم درِ خانه آقای مهندس حسینی، شکر کردم و زنگ در خانه خانم امینی را فشار دادم. گفتم: «من که دیگه عقلم به جایی نمیرسه، ولی مطمئنم خانم امینی راه حل خوبی برای شما داره».

ادامه حرفم خورد به سلام گرم خانم امینی با شال طوسی و لباس آبی خوش رنگی که همیشه تحسین مرا از خوش سلیقگی اش بر می انگیخت و حالا در همین نگاه اول چشمانم را به تشویق خود خیره کرده بود. پاگرد بی گرد و غبار و جاکفشی مرتب و گل های رونده ای که تا سقف راهرو قد کشیده بودند، بی آنکه پلاسیده و زرد شده باشند و مبلمان ساده اما تمیز با پرده های روشن، روح را نوازش می داد. با بفرمای صاحبخانه نشستیم و او با احوالپرسی گرم و خنده های کوتاه، اخم های در هم فرو رفته خانم سالاری را کمی باز کرد. خانم سالاری در حالی که لفظ قلم حرف می زد تا جلوی خانم استاد کم نیاورد، نگذاشت احوالپرسی خیلی طول بکشد و یکراست رفت سراغ بیان مشکلاتش و دوباره همه آن حرف ها را که برای من دانه دانه بافته بود، رشته رشته باز کرد. کلاف سردرگمی شده بود که معلوم نبود خانم امینی از کجا باید گره های کورش را باز کند تا آنچه او می خواست ببافد. من که حوصله ام از آن همه گله و درد دل تکراری سر رفته بود هر از چند گاهی سری تکان می دادم و اگر حواسشان نبود به آشپزخانه و اطاق بچه ها که در میدان نگاهم بود، دید می زدم.

ظرف های صبحانه اش را زودتر از من شسته بود. اُپِن و روی کابینت ها تمیز و بدون لک بود و یک قلاب بافی زیبا روی اپن قرار دادشت با گلدانی بلوری و گل های شیشه ای کِرِم قهوه ای که با رنگ چیدمان وسایل آشپزخانه هماهنگ بود. اطاق بچه ها با یک تخت دو طبقه و یک میز چوبی و دو صندلی و پرده گلدار لیمویی، زیبا و تمیز بود.

داشت دوباره تکرار می کرد که برای عروسی دخترش، ده ها میلیون خرج کرده و وسایل دکوری اش آنقدر گران و کمیاب است که همیشه کابوس می بیند، عروسِ کم تجربه، حواسش نباشد و آن ها را بشکند، آنوقت باید چه خاکی بر سرش بریزد. از خرج تالار و شام و لباس و آبرومندانه بودن عروسی و خلاصه آنقد

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.