پاورپوینت کامل آیا از من راضی شدی؟ ۳۲ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل آیا از من راضی شدی؟ ۳۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل آیا از من راضی شدی؟ ۳۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل آیا از من راضی شدی؟ ۳۲ اسلاید در PowerPoint :
۲۶
آرپیچی زن! آرپیچی زن! بدران کجایی؟
این را حاج رحیم گفت و بعد پاتند کرد تا طول خاکریز را نگاهی بیندازد .
بدران تفنگ آرپیچی را گذاشت روی شانه اش .
بی سیم چی هم پابه پای حاج رحیم می دوید و لحظه به لحظه می گفت: به گوشم، به گوشم، بله مفهوم شد! حاجی هم التماس دعا
دارد!
بدران جای پایش را محکم کرد و ماشه را فشار داد . صدای شلیک که آمد آتشی از ته آرپیچی پاشید بیرون و گلوله اش تندتر، مثل
گلوله آتشی، فشی کرد و رفت . همه زل زده بودند به تانکی که با سرعت به طرف خاکریز می آمد . لحظه ای گذشت و بعد موشک
آرپیچی درست در برجک تانک فرو رفت . منفجر شد و شعله های آتشش تانک رابلعید . پیاده نظام هایی که از پشت تانک دولا دولا و
ترسان ترسان می آمدند، فریادی زدند و فرار کردند . حاج ابراهیم معاون گردان فریاد زد: «تیربار چی! تیربارچی! نگذار فرار کنند!»
صدای دلخراش تیربار همه جا را پر کرد . هنوز برجک تانک درهم نریخته بود که صدای الله اکبر رزمنده ها آسمان را پر کرد .
لحظه ای خنده روی لب های حاج رحیم نقش بست . تیربارچی عراقی های فراری را سوراخ سوراخ کرد . بدران، از این که توانسته
بود «چالاک و تند» تانک جلویی را بزند، خوشحال بود . حاج رحیم با موهای خاک آلود و چشمانی خسته – چشمانی که دو روز و دو
شب به خواب نرفته بودند – خود را به بدران رساند . نگاهی به قامت ترکه ای او انداخت، خودش را از خاکریز بالا کشید . دستی به
شانه بدران زد و گفت: «ها! پس چرا معطلی دلاور، حالا وقت شکار است بجنب!» بدران سربرگرداند . چشمانش مثل دو ستاره
می درخشیدند . زلال، کشیده و روشن . نگاهی به حاج رحیم کرد . دست حاجی را در دستش گرفت; فشرد . آرام آورد بالا . تا حاج
رحیم آمد به خود بیاید سر خم کرد و دست حاجی را بوسید . حاج رحیم دستش را تندی عقب کشید . خواست تلافی کند . بدران
خندید و گفت: «های! دلم خنک شد!» و بعد دستش راعقب کشید و ادامه داد: «چه روزهایی که آرزوی چنین لحظه ای را
می کشیدم!» و بعد دستش را گذاشت روی قلبش و گفت: «حالا دیگر دلم آرام شد، آرام آرام، احساس می کنم سبک شده ام، مثل
یک پرنده!» حاج رحیم زل زده به چهره خندان، خاک آلوده و دوست داشتنی بدران، سرش را تکان تکان داد . خواست چیزی
بگوید که صدای «یاحسین، یا حسین!» صالح نگاهش را دزدید . حاج رحیم از خاکریز خودش را پایین کشید .
صالح باز هم فریاد زد: «آمدند! آمدند! آرپیچی زن، بزن! بدران بزنش! تانک جلویی را بزن!»
بدران بهترین آرپیچی زن گردان بود . حاج رحیم همیشه به او افتخار می کرد . گردان بود و نام بدران که سر زبان همه بچه ها افتاده
بود . سید ناصر تیربار را مثل بچه اش در آغوش گرفته بود . انگشتش را روی ماشه اش فشرده بود و پی در پی زیر لب چیزی را
زمزمه می کرد . تیرهای قرمز رنگ یکی پس از دیگری از لوله تیربار بیرون می پریدند و می رفتند تا پیاده نظام های عراقی را درو
کنند .
حاج رحیم گوشی بی سیم را در دستش فشرده بود و بلند بلند می گفت: «مگر خوابتان برده، بچه ها دارند نفله می شوند، پس کو آن
همه . . . !» بدران دومین موشک آرپیچی را شلیک کرد . باز هم تانک دیگری به آتش کشیدند . حاج ابراهیم معاون گردان احمد را
بغل گرفته بود . می دوید و فریاد می زد: «امداد گر! امدادگر!»
احمد پیک گردان بود . از قیافه اش می شد فهمید که سیزده چهارده سال بیش تر ندارد . ترکش سینه و شکمش را شکافته بود .
خون از سینه اش فواره می کرد .
امداد گر شانه تیر خورده سعادت را باند پیچی کرد و بلند شد .
حاج ابراهیم احمد را زمین گذاشت . بدران یک لحظه نگاهش افتاد به احمد . خودش را از خاکریز پایین کشید و دوید به طرف
احمد .
حاج ابراهیم روبه بدران فریاد زد: «کجا می آیی، بر گردد! مگر نمی بینی لامصب ها مثل سیل پیش می آیند!»
بدران در حالی که خودش را می رساند به احمد گفت: «حاجی، یک لحظه! یک لحظه!» خون همه جای احمد را رنگین کرده بود .
بدران آمد; اما دیگر دیر شده بود . بدران نشست کنار احمد . خم شد و پیشانی احمد را بوسید . بولدوزری با سرعت از کنار بدران
گذشت . حاج رحیم بلدوزر را که دید دست تکان داد و بلند بلند گفت: «برو جلوتر، برو! چرا دیر آمدی؟»
بدران دوباره خودش را بالای خاکریز کشید . با گوشه چفیه عرقش راگرفت . جای پایش را محکم کرد . آرپیچی را محکم در
دست هایش گرفت و سومین تانک رانشانه رفت . تانکی دیگر شعله ور شد . صدای الله اکبر بچه ها با صدای اذان حاج مسلم سقای
گردان در آمیخت . عطر اذانش مثل نسیمی دل همه بچه ها را نوازش داد .
راننده بلدوزر مثل گنجشکی از بلدوزر پایین برد . روبه روی حاج رحیم ایستاد . کلاه روی سرش لق می خورد . پابرهنه بود . پوتین
هایش روی سینی بلدوزر بودند . هنوز به صورتش مو نروییده بود . کنار حاج رحیم که ایستاده بود، بازور سرش می رسید به سینه
حاج رحیم . یک لحظه ده ها خمپاره دور و برش ر
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 