پاورپوینت کامل برای زنگ تفریح ۳۰ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل برای زنگ تفریح ۳۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل برای زنگ تفریح ۳۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل برای زنگ تفریح ۳۰ اسلاید در PowerPoint :

۳۲

پند پیر

پیرمرد را دو نفر گرفته بودند و می آوردند، گفتم: برایش یک صندلی بگذارید . روی صندلی نشست و نفسی تازه کرد . حالش که
جا آمد، سرش را بالا آورد . از پر پشتی ابروهایش تعجب کردم .

از زیر ابروها، به زحمت نگاهم کرد و لرزان لرزان گفت: مرا به زحمت انداختی; نمی بینی پیرو فرتوتم؟ گفتم: اسم شما چیست؟
گفت: جمیل بن صهیب . گفتم: خواستم از یمن برکت و مشورتتان بهره ببرم . پیرمرد سرگرداند طرف یکی از آن دو مرد (که او را
آورده بودند) و با دست لرزان و استخوانی اش اشاره ای کرد . مرد همراه، تکه پارچه ای ابریشمی در آورد و آن را زیر ابروهای پر پشت
پیرمرد قرار داد . وقتی فهمیدم می خواهد چکار کند، تعجبم کم شد . ابروهای سفید پیرمرد را خوب بالا آورد و پارچه را پشت سر
پیرمرد گره زد . پیرمرد، سرش را بلند کرد و گفت: حالا بگو . مطلبت چیست؟ ای ابی مخارق؟

گفتم: حجاج بن یوسف، حکومت «فلوجه » (۱) را به من داده است و می دانم که از شر او در امان نمی توان بود; بگو چه کنم؟ گفت:
رضای حجاج یا رضای بیت المال یا رضای دل خویش، کدامیک را بیشتر دوست داری؟ گفتم: رضای همه اینها را دوست دارم; اما از
حجاج که جباری لجوج است .

گفت: چهار چیز را ازمن به خاطر بسپار! در خانه ات را گشاده دار و حاجب مگذار تا هر که خواهد، بیاید و مطمئن باشد که ترا
تواند دید; به این ترتیب، عمالت از تو بیمناک خواهند بود .

با دیوانیان بسیار بنشین که وقتی حاکمی با دیوانیان بسیار نشیند، از او حساب برند .

حکم تو در میان مردم، مختلف نباشد و درباره حقیر و شریف، یکسان حکم کن تا هیچ یک از دیوانیان در تو طمع نبندد .

از عمال خود، هدیه مپذیر که هدیه آرنده تا چند برابر آن را نبرد، راضی نشود . سپس در این شهر، هر چه خواهی کن که از تو
خشنود خواهند بود و «حجاج » نیز کاری با تو نتواند کرد . (۲)

نجوای شبانه

آن شب آسمان صاف بود و ستاره ها مثل قندیل می درخشیدند . در حیاط بزرگ دارالاماره شهر کوفه، دراز کشیده بودم وهمه شب
به آسمان نگریسته بودم . از آن همه شکوه و زیبایی به وجد آمده بودم و احساس می کردم در بی نهایت رها شده ام .

دیگر، شب رو به پایان بود و نرمه بادی که از سر شب می وزید، قطع شده بود . نخل ها آرام گرفته بودند و سکوت به همه جا دست
انداخته بود . ناگهان صدای پایی راشنیدم; آهسته سر بلند کردم . مولایم، امیرمؤمنان بود که از پله ها پایین می آمد . او نیز سر به
آسمان داشت . بی حرکت ماندم تا او را تماشا کنم . نمی خواستم خلوت نازنینش را به هم بزنم . او دست به دیوار گرفت و دور حیاط
به راه افتاد . زمزمه شیرینی به لب داشت . من دقیقا نمی فهمیدم که چه می گوید; امابا همه وجودم می فهمیدم که با معشوق خود،
نجوا می کند; این کار هر شبش بود . دور حیاط گشت تابه من رسید . بالای سرم ایستاد و نگاهم کرد . چهره درخشانش رادر نور کم
شب، در چشمانم قاب گرفتم . ناگهان گفت:

ای «نوف » (۳) ! آیا خفته ای؟ گفتم: ای امیرمؤمنان! از اول شب، چشمم باز است . گفت: ای نوف! خوشا آنها که به دنیا بی رغبت و به
آخرت راغبند . آنها کسانی هستند که زمین خدا را فرش و خاک را خوابگاه و آب را زینت و کتاب او را شعار و دعا را روپوش خود
کرده اند; آن گاه به روش عیسی بن مریم (ع) از دنیا بریده اند . ای نوف! خدای تعالی، به بنده خود، عیسی (ع) چنین وحی کرد:
«به بنی اسرائیل بگو! بادلهای مطیع و دیدگان بیمناک و دستان پاک، به خانه های من درآیند; به آنها بگو! من دعای هیچ کس را
که حق یکی از مخلوق پیش او باشد نمی پذیرم » . (۴)

سه یار

در خانه که باز شد، زن آمد تو . از پله های اتاق بالایی رفت بالا . چادرش را باغیظ کنار انداخت و روی رخت خواب ها ولو شد و
صدایش در آمد: ای خدا! مردم از بس راه رفتم . مرد چشم از کتاب گرفت و دزدانه، نیم نگاهی به زن کرد . زن ادامه داد: عید
نزدیک می شود; مردم می روند و می آیند و همه اش خرید می کنند و فرصت به ما فقیر بیچاره ها نمی دهند . فقط ما بیچاره اییم و
چیزی نمی خریم . می خواستید بیایید و ببینید چه خبراست! من فقط باحسرت نگاه می کردم; من خودم جهنم، جواب بچه ها را
چه بدهم؟

نیش زن، آشکارا گزنده بود . مرد دوباره سر برداشت و زن را نگاه کرد . زن بق کرده و درهم بود . به آرامی گفت: چه شده است؟ زن
دوباره شروع کرد:

گفتم که خودم به جهنم، عید نزدیک است . من همان لباس های کهنه پارسال را می پوشم . شما هم که عین خیالتان نیست و آن
گاه با لحن غمباری گفت: اما خیال بچه ها مرا دیوانه کرده است . خودمان با بدبختی و نداری می سازیم، ولی بچه ها …

مرد از جایش ب

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.