پاورپوینت کامل می شد بهار را در چشم هایش دید ۳۶ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل می شد بهار را در چشم هایش دید ۳۶ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۶ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل می شد بهار را در چشم هایش دید ۳۶ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل می شد بهار را در چشم هایش دید ۳۶ اسلاید در PowerPoint :
۱۴
شماره اسفند را که یادتان هست. مسابقه خاطره نویسی بهار چطور؟ خواسته بودیم تا بهترین خاطرات خود از بهترین لحظات بهاری تان را
برایمان بنویسید. تعدادی از دوستان، خواسته مان را اجابت کردند؛ هر چند تعدادشان اندک بود. ما هم بهترین هایش را انتخاب کردیم تا بقیه هم از
آنها لذت ببرند. دست بقیه دوستان هم درد نکند. در ضمن اسامی سه برنده این مسابقه را در صفحه آخر مجله بخوانید.
بهار در راه است
بتول کیخا، علوم پزشکی زاهدان
بهار خواهد آمد. این را از ترنم شبنم و نگاه شاپرک خواندم و از وزش نسیم و عمق پرواز بال پروانه ها دانستم که بهار خواهد
آمد.
از باغچه و گل های همیشه معطرش شنیده بودم که آن دم که بهار می آید، آسمان هم به استقبال آمدنش خواهد رفت و او هم
سخاوت ابرهایش را نذر قدم های آرام و مهربان بهار خواهد کرد.
شنیده بودم که آن دم که بهار می آید، گنجشک های کوچک باغچه و ماهی های قرمز حوض، معصومانه به استقبالش می روند
و غروب طلایی آفتاب با انتهای امواج دریا، آن جا که گویی این غروب و آن آب های نیلگون، یکی می شوند هم آمدنش را به
نظاره می نشینند و شاید از این تلفیق، طولانی ترین غروب زندگی شان را می سازند و آن را به یمن آمدن بهار تقدیم به همه
منتظرانش می کنند تا در انتظاری سبز، سرخی غروب را همیشه به خاطر بسپارند و در سینه به ودیعه بگذارند.
و تو ای دل…
تو برای آمدن بهار چه کرده ای؟
آیا بهار سال قبل و قبل ترش را به یاد داری؟
آیا می دانی که نوازش دستان لطیف بهار، تنها بر سر مهربانی ها و مهرورزی هایمان کشیده می شود؟
و آیا به صداقت این دست ها ایمان داری؟
پاورپوینت کامل می شد بهار را در چشم هایش دید ۳۶ اسلاید در PowerPoint
منصوره حاتمیان
با دیدن آقابزرگ در آستانه در و پاکت آجیل و شیرینی در دستش، فهمیدم عمو نوروز دوباره می آید. آخر مادربزرگ هم
سبزه ها را کنار حوض گذاشته بود و آب می داد. قندی در دلم آب شد. آقابزرگ پاکت ها را به دستم داد. من هم بعد از گذاشتن
آنها در آشپزخانه، کنار آقابزرگ روی همان تخت چوبی نشستم و مثل همیشه به حرکت دانه های تسبیح در زیر انگشتان او
خیره شدم. می شد بهار را در چشم های آقابزرگ دید. آخر با هر دانه تسبیح می گفت: «لا حول و لا قوه الاّ بالله العلی العظیم».
برای آقابزرگ از سماور همیشه جوشان در فنجان کمر باریک، چای ریختم و با حبه قندی به دستش دادم. آقابزرگ، لبخندی
زد و گفت: پیر شوی دختر جان. با شیطنت اخمی کردم و گفتم: آقابزرگ! حالا که بهار می آید، باز هم این دعا را می کنی؟
آقابزرگ پای راستش را روی پای چپش انداخت، دستی به ریش های سفیدش کشید و بعد از مزه مزه کردن کمی از چایش، به
من نگاهی کرد و گفت: دعا می کنم پیر شوی؛ اما نه به آن معنی که تو فکر می کنی. با عجله پرسیدم: پس به چه معنی آقابزرگ؟
مادر بزرگ یکی از سبزه ها را کنار حوض روی تخت گذاشت و در حالی که گندم های تازه جوانه زده را نوازش می کرد، گفت:
به این معنا که بهار که می گذرد، به فکر زمستانت هم باشی. بدانی بهار زود تمام می شود و زمستان، نیاز به تجربه و
سرسختی دارد. بهار وجودت را ارزان نده و کمی در کوله بارت، توشه ای بگذار برای روز مبادا.
با ذوق خندیدم و گفتم: مادربزرگ! چقدر خوشگل صحبت می کنی.
آقابزرگ زیرچشمی نگاهی به من کرد. «لا حول و لا…» یی گفت و در دنباله صحبت های مادربزرگ گفت: هر بهار که می آید و
جوانه ها که سبز می شوند، قلب ها بیشتر می تپند. اصلاً بوی تازگی می آید. بوی لبخند، تازگی، شور و نشاط؛ ولی باباجون!
باید به فکر زمستانت هم باشی. به فکر روزی که اگر این لبخندها را در بهار نزنی، در زمستان، زود اخم به چهره می نشانی. با
هر حرکتت در بهار، اندوخته ای برای زمستانت بردار. یک نگاه تازه، یک روز تازه، یک لبخند تازه… ببین سبزه ها با چه شوری
طراوت خود را حفظ می کنند؛ ولی آیا فردا که آمد، باز هم به این تازگی اند؟
با شیطنت گفتم: آقابزرگ! سهراب سپهری گفته: چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. بعد آب حوض را به صورتم زدم و
با خنده گفتم: ولی من هر چقدر چشم هایم را می شویم، باز همان جور می بینم.
بعد دستانم را شالاپ توی حوض زدم که آب به اطراف ریخت و مادربزرگ، دادش به هوا رفت و گفت: نکن. می خواهم نماز
بخوانم… دختر جان.
آقابزرگ، «لا حول و لا…» یی گفت و رو به من گفت: پیر شوی دختر.
قهقهه بلندی سر دادم و لبخند را در نگاه آقابزرگ دیدم. این بار، ناخودآگاه یاد سهراب سپهری افتادم؛ ولی انگار باز چیزی
نفهمیدم.
***
امروز، بهار ۱۳۸۵ است و من، هر بهار را با نگاهی تازه شروع می کنم. آخر امروز فهمیدم چرا آن روز می شد بهار را در
چشم های آقابزرگ دید. آقابزرگ و مادربزرگ امروز نیستند؛ اما من تسبیح آقا بزرگ را به دیوار زده ام و هر سال به یاد
مادربزرگ سبزه ای سبز می کنم.
آن روز می شد بهار را در چشم های آقابزرگ دید؛ چون آقابزرگ با هر دانه تسبیح، «لا حول و لا قوه الاّ بالله العلی العظیم»
می گفت، تازه نگاه می کرد و به فکر زمستان هم بود.
عاشقی بر من مبارک باد!
پروانه نادرنژاد، تاریخ دانشگاه الزهر
اولین لحظات اولین روز بهار ۸۵ است. هفتمین بهاری است که با تمام حسّم دوستش می دارم؛ اما هنوز جوانم؛ با تمام وجودم
نفس می کشم؛ می خواهم بهار را به لابه لای وجودم دعوت کنم؛ نگاهم را پر از مهربانی کرده ام. بوی آرزوهای رنگی ام،
چشمانم را تا اوج شوق دیدار محبوبم می کشاند. عاشقی بر من مبارک باد!
آری؛ تازه فهمیده ام که من عاشق آن دل ستانم که مرا با زندگی، مهربان کرد. آن که بی خبر به سرزمین قلبم، پروازکنان سری
کشید و در لحظات غفلتم، مثل روحی پرید و عشقش را در دلم تنها گذاشت.
من
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 