پاورپوینت کامل از دیترویت تا سید الکریم ۷۳ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل از دیترویت تا سید الکریم ۷۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۷۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل از دیترویت تا سید الکریم ۷۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل از دیترویت تا سید الکریم ۷۳ اسلاید در PowerPoint :

۲۶

همه صدایش می کردند دختر حاجی. پدرش از دم کلفت های بازار بود. دختر را با اتول شخصی و شوفر می فرستادند
دبیرستان که مثلاً درس بخواند و بعد هم بشود صاحب کمالات و مایه مباهات. خانم را از خانه با چادر و روبنده راهی
می کردند؛ ولی طرف پایش که می رسید به حیاط مدرسه، همان جا رخت و لباس اضافی را انگار که وصله ناجوری باشد،
می چپاند توی یک کیف پارچه ای و می رفت به سمت مستراح. چند دقیقه بعد، اگر خود حاجی را هم می آوردند، به جا نمی آورد
دختر را.

آن موقع ها می گفتند مینی ژوب… همان دامن کوتاه؛ به قاعده ای که یکی دو وجب بالاتر از زانو باشد. یک تاب تنگ و چسبان هم
می پوشید؛ با دو تا بندینک که روی شانه درست جای حلقه آستین نداشته لباس گره می خورد. یک سینه ریز ظریف، به اضافه
گوشواره و النگو و خلاصه هر زلم زیمبویی که آن موقع ها مد روز اعیان و اشراف بود… هر روز یه رنگی و یه مدلی؛ چه
می دانم… بزک هم می کرد؛ موهای مشکی بلندی داشت که می ریخت تا پایین کمرش؛ خلاصه فتنه بود؛ از بوی عطرش
می فهمیدند که امروز آمده یا نه.

می گفتند حاجی سر و سری با دربار و این سرهنگ مرهنگ ها دارد و پای ثابت میهمانی هاست؛ اما مثلاً حواسش جمع بود که
یک وقت پای اهل و عیالش به این جور جاها باز نشود. غافل از این که اهل و عیال، برای خودشان کاسبی راه انداخته اند. حاجی
البته خودش این کاره بود؛ ولی محض اعتبار و آبرو، جلوی معتمدهای بازار هم که شده، خوب در می آمد.

دخترک را می گفتم؛ همه را فریفته بود؛ مایه دارها را یک جور، خوشگل ترها را جور دیگر و دست آخر آنها را که نه بر و رویی
داشتند و نه پول و پله ای، کرده بود غلام حلقه به گوش خودش. خلاصه گلوی همه پسرها پیشش گیر بود و هر روز با
یکی شان می گشت؛ البته با بعضی ها بیشتر رفیق بود. جریان قمه کشی هم اصلش سر این راه افتاد. البته چند نفری بودند که
خیلی کاری به کار دختره نداشتند؛ اما خب دختر حاجی زیر بار بی محلی نمی رفت و می خواست حرف اول و آخر را خودش
بزند و کارش را هم خوب بلد بود و او با هزار جور ترفند، همه را گلوگیر کرده بود.

دخترک با همه بیا برویی که داشت، یک چیزی همیشه آزارش می داد. همه جور پسری عاشقش بودند؛ ولی اصل کاری، حتی
نگاهش هم نمی کرد؛ حسن؛ او که از همه خوشگل تر بود؛ حتی از همان دختر حاجی؛ با همه بزک دوزکش.

چشم های خرمایی حسن، با آن مژه های بلند و فر خورده اش، حواس پسرها را هم پرت می کرد؛ چه برسد به دخترک.

چهره حسن، زیبا بود؛ از آن پسرهای تو دل برویی بود که لنگه نداشت؛ بلا ندیده، انگار سرخاب سفیداب کرده بود و
صورتش، کانّه عروس دم حجله برق می زد. خوش قد و قامت هم بود؛ قد بلند و اندام کشیده ای داشت. موهایش هم رنگ
چشم هاش بود؛ خرمایی و لخت.

چی بگم! لباس هایش معمولی بود؛ ولی هر چه می پوشید، بهش می آمد. هر لباسی که به تن حسن می رفت، کلی قیمت پیدا
می کرد؛ بس که خوش قد و بالا بود.

یک روز خود حسن آمد پیش عزیز و بهش گفت که دیگر محال است پایش را به آن مدرسه بگذارد. عزیز هر چه کرد که حسن
زبان باز کند و بگوید چه شده، فایده نداشت. عزیز اصرار کرده بود که لا اقل تا آخر سال صبر کند؛ ولی حسن زیر بار نرفت و
همان وسط سال، پرونده اش را گرفت و رفت مدرسه کمال و تا آخر هم همان جا ماند. بعدها جریان دختر حاجی را برای عزیز
تعریف کرده بود؛ دختره چند روزی بود که روی خوش به کسی نشان نمی داد… فکر حسن، دیوانه اش کرده بود؛ بالاخره هم
کاسه صبرش لبریز شد و آمد سر وقت حسن… همان جا سر کلاس؛ درست وقتی که همه رفته بودند برای ناهار و حسن طبق
معمول نرفته بود. دختر نیمه برهنه حاجی از در آمد تو… حسن حتی سر بلند نکرد که ببیند چه کسی آمده… اتاق پر از بوی تند
عطر شد… دختر یک راست آمد سراغ حسن… کنار صندلی اش… زل زد به حسن… حسن اعتنایی نکرد… یک دفعه دخترک
بازوی راست حسن را گرفت… دست حسن خط می خورد… آمد بازویش را از دست دختر بکشد بیرون که… .

«آخه تو با این چشمای قشنگت، چرا از من بدت می یاد؟ رو تو کن به من… بذار ببینمت… حیف این چشمای قشنگ نیست…» .

اینها را دختره بهش گفت… دقیقاً عین همین ها را. حسن از کلاس بیرون آمد و حتی وسایلش را هم جمع نکرد و فردایش آمد
کیف و کتاب هایش را برداشت و رفت.

حال خوشی نداشت؛ انگار نه چیزی می دید و نه چیزی می شنید و تازه شب فهمید که دخترک شیشه عطر کذایی اش را خالی
کرده بود لای یکی از کتاب ها و پشت کتاب هم کلی پرت و پلا نوشته بود.

***

سرم را از روی پای عزیز برمی دارم و تکیه می دهم به دیوار.

– چی براش نوشته بود؟

– چه می دونم ننه… فقط دایی ات همچی که خوندش، پاره اش کرد و انداختش تو سلط خاک.

– حالا اسمش چی بوده این دختر حاجی؟

– همون دختر حاجی دیگه… لابد اسمش بوده که این جوری صداش می کردن.

می خندم.

– آخه این که اسم نشد… دختر حاجی!

عزیز توجهی نمی کند؛ انگار رفته باشد توی فکر و خیره شد به کتاب زبانی که انداخته ام کنار تخت. سکوتش طول می کشد و
بعد مثل وقت هایی که به روضه گوش می کرد، بالا تنه اش را به سمت چپ و راست حرکت می دهد و آرام؛ ریتم دار، مثل
تکان های گهواره…

حس می کنم بغض کرده… چمش هاش پر از اشک می شود. می دانم که با اولین پلک زدن، اشکش سرازیر می شود روی
گونه اش. طاقت نمی آورم و دست می اندازم دور گردن عزیز و می گیرمش تو بغلم و می گویم:

– اِ عزیز جون… دیگه قرار نشد.

اشکش جاری می شود و می ریزد روی شانه ام. با دست چپم، موهایش را نوازش می کنم؛ هم چنان در آغوش من است و
هم چنان گریه می کند. نمی دانم گریه مادربزرگ ها را دیده ای یا نه؛ گریه کردنشان هم با ما فرق دارد. اشک که می ریزند، حس
می کنی یک زخم کهنه و پوسیده، دوباره بعد از سال ها دهان باز کرده.

مانده ام چطور آرامش کنم که خودش از بغلم بیرون می آید؛ اشک هایش را پاک می کند و با سر اشاره می کند به کتاب زبان.

– دایی ات زبونِ این آمریکایی ها رو مثل بلبل بلد بود.

دوباره لایه نازک اشک، چشم هایش را می پوشاند.

– خدا عذابشونو زیاد کنه.

زنگ در را می زنند. حوصله آدمی زاد ندارم.

– عزیز کیه تو رو خدا این وقت ظهر؟

– چه می دونم ننه! لابد پسر خالته اومده قابلمه ها رو ببره.

بلند می شوم و در را باز می کنم؛ همین یکی رو کم داشتیم؛ محمدحسن است. از وقتی علی آباد کتول قبول شده، صدایش
می کنم کتول زادگان و کلی حرصش می گیرد.

– وقت کردی سلام!

– علیک! تو این جا چی کار می کنی؟

– دیگه رو تو زیاد نکن؛ برو خدا رو شکر کن در و برات وا کردم.

صدای عزیز از آشپزخانه بلند می شود:

– شد شما دوتا دختر خاله پسر خاله، به هم برسین یکی به دو نکنین؟

***

حسن تازه دیپلمش را از دبیرستان کمال گرفته بود؛ سال ۵۲ بود یا ۵۳؛ درست یادم نیست. همان روزها بود که یک نامه از
آمریکا برایشان آمد؛ مصطفی پسر عموی حسن، یک دعوت نامه فرستاده بود تا حسن هم برود آن جا و درسش را همان جا
ادامه بدهد. بعد از آن هم چند بار از آمریکا زنگ زد و خلاصه حسن هوایی شد و پایش را کرد تو یک کفش که باید بروم
آمریکا.

اصرار عزیز و آقا افاقه نکرد. عزیز می گفت: می خوای بری کفرستون چیکار کنی؟ بری قاطی یه مشت از خدا بی خبر؟ بری اون
جا چشمت بیفته به چهارتا نامسلمون لخت و عور و مسلمونی یادت بره؟ حسن هم به عزیز گفته بود اگه می خواستم کاری
بکنم همین جا می کردم و بعد جریان دختر را برای عزیز تعریف کرد. با این همه، نه آقا و نه عزیز، دلشان رضا نمی داد. دست
آخر رفتند پیش شهید بهشتی؛ خدا رحمتش کند. نه گذاشت و نه برداشت، رو کرد به حسن و گفت: برو به سلامت؛ فقط زود
برگرد و مواظب باش بیراهه نری.

چند ماه بعد، حسن شده بود دانشجوی مهندسی عمران دانشگاه دیترویت ایالت میشیگان. او هم درس می خواند و هم زبان یاد
می گرفت. همه اینها به کنار، کار هم می کرد. ظرف می شست؛ بستنی می فروخت؛ حتی یک عکس هم دارد کنار ماشین بستنی
فروشی.

همه خرجش را خودش در می آورد. آقا، فقط ماهی ده تومن بهش می داد. تازه گفته بود که همین هم قرض است و باید بعداً
پسم بدهی. آقا از همان اول، همین طور بود و پول الکی به کسی نمی داد. همان موقع عمو احمد همه خرج پسرش را می داد و با
این همه، درس آقازاده، شش سال تمام طول کشید و فقط دو سال که به خاطر زبانش می رفت کالج، کار هم می کرد.

چند ماه طول کشید تا حسن به دانشگاه تازه اش عادت کرد و کم کم همه دانشجوها فهمیدند که این دانشجوی خارجی مسلمان،
چه استعداد و هوشی دارد. حسن، درست و حسابی درس می خواند.

اوایل کار، خیلی سخت می گذشت؛ اما به مرور که زبانش تکمیل شد، درسش هم ترقی کرد. کم کم رقیبی برای حسن نماند و
شده بود شاگرد اول دانشکده شان. خیلی ها شیفته اخلاقش شدند. چند تایی از این سیاه پوست های دیترویت، آمده بودند
پیشش و از ایران و اوضاعش سؤوال می کردند و بعدها هم یکی دو تاشان مسلمان شدند.

به تدریج، حسن وارد کارهای دیگری هم شد. برادرش سید علی، در این زمان، در نجف، درس طلبگی می خواند و با هم رابطه
داشتند. او با زحمت زیاد، اعلامیه های امام را از نجف می فرستاد برای حسن و حسن همان جا از روی اعلامیه ها کپی
می گرفت و بین بچه های انجمن اسلامی پخششان می کرد. گاهی اعلامیه ها را ترجمه می کرد و در محله های مسلمان نشین
دیترویت – که کم هم نبودند – پخش می کرد. اغلب مسلمان های آن جا، سیاه پوست بودند و ستم کشیده؛ زود جذب می شدند.
البته فقط سیاه پوست ها نبودند؛ خیلی های دیگر هم کم کم سراغ حسن آمدند. یکی از همین مجذوبه ها، دختری بود به نام
کارولین.

کارولین، هم کلاسی حسن بود؛ یک دختر آمریکایی، اهل همان شهر و از یک خانواده نسبتاً ثروتمند. دخترک با چند تا از
دوستانش، در آپارتمانی نزدیک دانشگاه زندگی می کردند. دختر آمریکایی، همان سال اول، عاشق شد و کم کم کار به جاهای
باریک کشید و گلویش پیش حسن گیر کرد. اوضاع آن قدر خراب شد که حسن مجبور شد کلی از کلاس ها و واحدهایش را با
هزار بدبختی، جا به جا کند.

تابستان سال سوم بود که حسن آمده بود ایران. نزدیکی های ظهر بود که تلفن زنگ زد. عزیز گوشی را برداشت؛ به قول عزیز،
این نامسلمون ها زبان آدمی زاد هم بلد نیستند. فوری حسن را صدا زد که بیا از خارج است. حسن گوشی را گرفت و صدای
کارولین را تشخیص داد. دخترک بیچاره زنگ زده بود تا جواب آخر را از حسن بگیرد! قبل تر، حسن گفته بود که باید مادرم
اجازه بدهد وتا عزیز اجازه ندهد، ازدواجی در کار نیست.

کارولین همان جا پشت تلفن، کلی اصرار کرده بود که همین حالا از عزیز بپرس و بگو اجازه بدهد! حسن، پشت تلفن، انگار که
جوک شنیده باشد، شروع کرد بلند بلند خندیدن. این صحنه را همه یادشان هست؛ به ویژه عزیز. دست آخر، حسن از کارولین
عذرخواهی کرد و گفت: عزیز اجازه نمی دهد وگرنه من که حرفی ندارم!

عزیز تعریف کرد که هر چند وقت یک بار، کارولین برایش هدیه ای از آمریکا می فرستاد و بار آخر هم یک ساک کوچک پر از
لوازم آرایش، برایش فرستاد؛ به خیالش عزیز هم اهل این ادا اطوارهاست!

قصه کارولین، پر است از فراز و نشیب های عاشقانه؛ اما حسن انگار دل نداشت و یا داشت؛ اما نمی لرزید و به قول خودش،
«دلی که بلرزه، دل نیست؛ دل باید بشکنه».

نمی دانم از کجا این حرف ها را یاد گرفته بود. می گفت: «دل، لرزیدنی نیست؛ دل، شکستنی است. دل، تنها ظرفیه که شکسته اش
خریدار داره… دل شکس

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.