پاورپوینت کامل باز هوای وطنم، وطنم آرزوست… ۵۱ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل باز هوای وطنم، وطنم آرزوست… ۵۱ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۱ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل باز هوای وطنم، وطنم آرزوست… ۵۱ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل باز هوای وطنم، وطنم آرزوست… ۵۱ اسلاید در PowerPoint :
۲۴ ساعت در یک خوابگاه دانشجویی
تا به حال شنیده اید یا دیده اید کسی لبه یک پنجره چوبی قدیمی و زهوار در رفته، بنشیند و به آسمان دودآلود رو به رو، زل بزند، از هیاهو و سرو صدای خیابان هم هیچ نشنود و فقط و فقط خیره نگاه کند؟ اگر ندیده اید و دوست دارید این موجود عجیب را که در چنین فضایی، حس شاعرانه و رویایی آدمی را به خود گرفته که گویا بر ساحل آرام دریا به غروب آفتاب زیبا می نگرد، ببینید، بد نیست سری به یک خوابگاه دانشجویی بزنید. مطمئن باشید بعد از دمپایی های لنگه به لنگه و زیر شلواری های راه راه که بر تن دانشجوها خودنمایی می کند، اولین صحنه ای که می بینید، همین صحنه عجیب است! شک دارید؟ خودتان گزارش زیر را بخوانید تا باورتان شود که اوضاع خوابگاه ها، واقعاً از چه قرار است!
آن چه در ادامه می آید، روایت حضوری کوتاه، اما صمیمی، در یک خوابگاه دانشجویی است که به مناسبت هفته خوابگاه های دانشجویی صورت گرفته است. توصیه می کنم این صفحات را بخوانید؛ اگر خوابگاهی باشید که داغ دلتان را تازه کرده، شرح حالی بسط داده ایم و اگر غیرخوابگاهی باشید، فکر نمی کنم با خواندن این گزارش، بدتان بیاید که شبی را در خوابگاه بگذرانید! انتخاب با خودتان؛ بعد حسرت نخورید که چرا این همه جذابیت را از دست داده اید!
خوابگاه دانشجویی پسران، ساعت ۶ صبح
هوا هنوز درست و حسابی روشن نشده، از اتاق ها صدایی بیرون نمی آید؛ مگر گاه و بیگاه خروپف هایی که نشانه خوابی عمیق است. صدای کش کش دمپایی پلاستیکی در راهرو، سکوت خوابگاه را می شکند. پسری مسواک به دست، با چشم هایی که به زور باز نگه داشته شده اند، در حالتی بین خواب و بیداری، به سمت سرویس های بهداشتی می رود. چند دقیقه ای طول می کشد تا مسیر کوتاه اتاق تا دست شویی ها را طی کند. مسواک که می زند و وضو که می گیرد، دیگر حسابی خواب از سرش پریده است. خودش را عباس معرفی می کند و می گوید که دانشجوی سال سوم است و البته جزو معدود بچه هایی است که زود از خواب بیدار می شوند!
راست می گوید؛ چون صدای زنگ ساعت ها – که مدام از هر اتاقی به گوش می رسند و البته آدم را یاد ساعت فروشی های کنار ایستگاه مترو می اندازند – به سرعت خاموش می شوند و اجازه نواختن تا به آخر را ندارند. گویا دستی محکم بر سرشان می کوبد؛ تا مبادا خواب تازه سنگین شده دم صبح را بپراند.
اتاق شماره ۳۰۹ خوابگاه دانشجویی پسران
عباس مرا به اتاقشان دعوت می کند؛ اتاقی که در نظر اول و به خصوص در آن ساعت صبح که پرده ها کیپ تا کیپ کشیده شده اند و برق ها هم خاموش اند، با آن در و دیوار پر از یادگاری، آدم را به یاد ساختمان های متروکه و تاریخی می اندازد. دلم به حال این همه محرومیت می سوزد. می گویم: خدا را شکر که دانشجوی شهر خودمان هستم و شب را در اتاق خودم و زیر نور ملایم چراغ خواب، به صبح می رسانم!
طولی نمی کشد که ساعت ها که یک ساعت پیش ساکت شده بودند، دوباره صدایشان در می آید و یکی یکی بچه ها را بیدار می کنند.
از سه نفری که هم اتاقی عباس هستند، دو نفر دانشجوی سال چهارم و یک نفر هم مثل عباس، ترم ششمی است. تورج، یکی از آنهاست. او می گوید: در این خوابگاه، اتاق های شش نفری، مخصوص بچه های ترم های یک تا چهار است و از ترم پنجم تا هشتم دانشجویان در اتاق های چهار نفری اسکان دارند. اتاق های دو نفری، ویژه فوق لیسانس ها و یک تخته ها هم مخصوص دانشجوهای دکتراست که البته مقدارشان زیاد نیست.
تورج همین طور که موهایش را شانه می زند و لباس های خوابگاه را عوض می کند، می گوید: خوابگاه، خیلی محدودیت دارد؛ همین که مجبوری با پنج یا شش نفر توی یک اتاق زندگی کنی؛ وقتی باید ساعت خواب و بیدار ی ات را با دیگران هماهنگ کنی یا مجبور شوی به جای دستپخت خوشمزه مامان، غذای شور و نپخته محمد رو بخوری (شلیک خنده بچه ها)، دلت برای خانه لک می زند؛ اما خوابگاه، خوشی هایش کمتر از سختی هایش نیست!
محمد که همچنان می خندید و گویا قرار هم نیست آرام شود، می گوید: «یادش بخیر. همی پریشب بود بچه های اتاق ۳۰۴ اومده بودند توی آشپزخانه طبقه، توی غذای همه بچه ها یه عالمه نمک ریخته بودند. باورتان نمی شود؛ اول از هر اتاقی صدای اعتراض بچه ها بلند بود و به کسی که مسئول پخت غذا بود، شکایت می کردند؛ اما وقتی قضیه لو رفت، همه اتاق ها ریختند توی اتاق ۳۰۴ و هرچه خوراکی داشتند، غارت کردند؛ حتی به تخم مرغ های خام هم رحم نکردند. نمی دانید چه بساطی بود؛ فقط یک کارگردان کم بود؛ تا این اتفاق را به یک فیلم کمدی تبدیل کند. شاید باور نکنید؛ ولی هنوز هم از یادآوری آن شب، ناخودآگاه خنده ام می گیرد».
محمد آن قدر شیرین این ماجرا را تعریف می کند که دلم می خواهد من هم در ماجرای آن شب، حضور می داشتم. در همین فکرم که عباس در ادامه صحبت های محمد می گوید: این بچه های اتاق ۳۰۴ اصلا زلزله اند؛ اسمشون رو گذاشتیم گروه لیان شانپو؛ با همه رفیقند؛ ولی وای به حالت اگر سربه سرشان بگذاری؛ کاری می کنند که از کرده خودت پشیمان بشوی!
از او می خواهم مرا به اتاق ۳۰۴ معرفی کند و او مرا تا انتهای راهرو همراهی می کند.
اتاق ۳۰۴، ساعت ۸ صبح
عباس چند باری در می زند و بعد خودش در را باز می کند و می رود داخل. همه خوابند. می پرسم: «مگر اینها کلاس ندارند؟ می گوید: خوش خیالی؛ اینها یکی در میان می روند کلاس و هر کس می رود، برای بقیه حاضری می زند. هیچ کدام از کلاس هایشان را هم ساعت اول نمی گیرند؛ چون می دانند بیدار نمی شوند»!
می گویم: پس بعد بیاییم که ناراحت نشوند! می گوید: «نه بابا، جنبه شان بالاست. اگر شوخی می کنند، ظرفیتش را هم دارند».
خیلی خونسرد، می رود سر وقت پارچ آب و خالی اش می کند روی سر اولین نفر و صدای نعره گونه مصطفی است که همه را از خواب می پراند. مصطفی بی درنگ به خود می آید و به تهدید می گوید: «عباس! باشد تا حالت را بگیرم؛ من را خیس می کنی کله سحر»!
عباس که حالا بیشتر از مصطفی دستپاچه شده، هولکی ماجرای حضور مرا توضیح می دهد و بقیه بچه های اتاق ۳۰۴ که دیگر خنده امانشان را بریده، جلو می آیند و خوش آمد می گویند.
به عباس می گویم «تو که بیشتر ترسیدی»!
او جواب می دهد: «آخر خبر نداری! چند ماه پیش، یکی از بچه ها آب ته لیوانش را پاشید به مصطفی؛ شب خوابید و صبح که بیدار شد، کم مانده بود سکته کند؛ چون هم شلوارش و هم رختخوابش خیس شده بود و باید به همه ثابت می کرد که بابا قضیه کار او نبوده است و ماجرا از جای دیگری آب می خورد».
به این همه خلاقیت در شوخی کردن و سربه سر هم گذاشتن، با تعجب می نگرم و وقتی از مصطفی می پرسم، جواب می دهد: «خلاقیت نیست؛ توی محیط که باشی، اصلاً خلاقیت نمی خواهد؛ خودش خلق می شود؛ یهو نشسته ای می بینی فضا خیلی غمناک است و بچه ها دل مرده اند؛ آن وقت دلت می خواهد یک کاری کنی که همه بخندند. این جوری است که از همین محیط، بهترین سوژه را می گیری و همه را می خندانی»!
بهروز از اعضای گروه لیان شانپو می گوید: «فقط باید یادت باشد که شوخی با تمسخر و دست انداختن و تحقیر دیگران، قاطی نشود و دل خوری ایجاد نکند. راستش هدف ما خنداندن بچه هایی است که مثل خودما از خانه و خانواده شان دورند و دل تنگ می شوند و به این خاطر، به نظر من، یک مسئولیت معنوی سنگین را به دوش گرفته ایم و باید دقت بیشتری داشته باشیم».
سهیل که با یک قوری چای به داخل آمده، دنباله بحث را می گیرد و ادامه می دهد: «و البته مهم این است که بتوانی با دانشجوها رفیق باشی. این جا خدا را شکر، همه همین طورند».
او که انگار امروز شهردار اتاق است، همین طور که سفره صبحانه را پهن می کند، می گوید: خوابگاه، شرایط خودش را دارد. دوری از شهر و خانه و خانواده، تفاوت در فرهنگ مادری با فرهنگ شهری که در آن چند سالی میهمانی، نداشتن دوست و آشنا در محیط جدید و تفاوت های شکلی و ساختاری دانشگاه با دبیرستان، همه و همه دانشجو را با تفاوت هایی مواجه می
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 