پاورپوینت کامل در رکاب حسین (ع) شهید می شود… ۳۵ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۱۴۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل در رکاب حسین (ع) شهید می شود… ۳۵ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۵ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل در رکاب حسین (ع) شهید می شود… ۳۵ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل در رکاب حسین (ع) شهید می شود… ۳۵ اسلاید در PowerPoint :

به بهانه ۲۲ اسفند ماه، روز بزرگ داشت شهدا

این سرخ سبز کیست؟

تمام زمین مانده بود در حیرت به آتش زدن هایمان؛ آن روزها که آتش برایمان شده بود بازیچه؛ آن روزها که قلب ها گلوله های آتشین را با روی باز، میزبان می شدند و یا نارنجک به کمر می بستیم؛ تا تانک ها ما را بجوند. یادش به خیر…. جوان ها همه جوانی شان را به جبهه ریخته بودند و پیرترها در حبیب بن مظاهر نفس می کشیدند. چه کسی باور می کرد که یک روز همه مردم دل هایشان را بگذارند توی کوله پشتی و کلاف جبهه را باز کنند؟

آن روزها خدا روی شانه های همه باریده بود و پوتین ها از طراوتِ دویدن، پر بود و لباس های خاکی، بچه ها را سر می کشیدند. همه دوست داشتند بسم اللهی بگویند و شلمچه را قرائت کنند. فانوسقه ها، کمرها را تنگ در آغوش می گرفتند و طعم حجله در کوچه ها می دوید. هر روز تابوتی می رسید و شهیدی که گلوله ای را مزمزه کرده بود. به هر کسی مشتی هوای تازه می بخشید. ریه ها پر از تازگی بودند. آن روزها چشم و دل، دود و دم کور بود.

یادش به خیر! چه روزهایی بود! در زمین ترانه های هستی شناور بود و در زمان، صدای پای اسفندیار به گوش می رسید.

***

جزیره مجنون، جزء مناطق آزاد بود و دل رزمندگان، عین مرفهین بی درد. بوی جنون، همه را مست کرده بود. بسیجی ها با سربندهایی که صفای یا حسین داشت، معجون کربلا را سر می کشیدند. روزها از پی هم می گذشت. سیم های خاردار هم نتوانستند جلوی وزش دل ها را بگیرند. از دور می شد بوی کفترهای حرم امام حسین علیه السلام را شنید. گاهی که بوی ماندگی بچه ها را کلافه می کرد، دل به آب می زدند و عقده خشاب هایشان را خالی می کردند و آن وقت نخل های جزیره درباره جنازه های بی سری که روی آب مانده بودند، با هم به بحث و تبادل نظر می پرداختند.

در جزیره مجنون فقط آوارگان لیلی قدم می گذاشتند. چقدر در این جزیره، بی«خود» قدم زدیم.

***

شب های حمله، شب های لطیفه و لطافت بود. ناگهان از صدای گلوله ها، حجم زمان می ترکید و بوی قیامت می وزید. گلوله ها پیام های داغ خود را رد و بدل می کردند و خدا بر گونه های بچه ها بوسه می زد. آن قدر آتش می بارید که شبِ همه روز می شد و ستاره ها گم می شدند. در لحظه های همه، شعر و جنون، فواره می زد. بچه ها جلو می دویدند تا گلستان ابراهیم را که در میان شعله های آتش دیده می شد، در آغوش بگیرند؛ فریاد می زدند و خدا را تنفس می کردند. انگشت روی ماشه می گذاشتند و خون از گلوی فضا می چکید. بچه ها یکی یکی می افتادند و بذر باغ های آینده در خاک ها پخش می شد و پلک ها ناخودآگاه بسته می شد؛ تا نگاه ها عمیق تر شود.

***

یادش به خیر! آن روزها چقدر با انگشتمان روی آسمان یادگاری نوشتیم. جبهه، گهواره بود؛ تا شهدا راحت بگیرند. چقدر در بی حجمی پَرسه می زدیم؛ یاد پَرسه هایمان به خیر!

پَرسه هایمان در سرخ، پَرسه هایمان در آبی….

این سرخ سبز کیست که می آید؟

مادر، حسابی او را بوییده بود

ف. منصوری

همیشه دلش می خواست باعث سرفرازی و سربلندی مادر باشد؛ باعث خوشحالی او بشود. با این که سن و سال زیادی نداشت، ولی همیشه خدا، کمک حال مادرش بود؛ تا مادر جای خالی پدر را زیاد احساس نکند.

حالا بهترین فرصت بود که خودش را نشان بدهد، که به مادرش بگوید: پسرت بزرگ شده، برای خودش مردی شده، می خواهد به جنگ دشمن برود.

وقتی موضوع را به مادر گفت، مادر به سختی مخالفت کرد و گفت: پسرم! تو را به سختی، به مشقت به این سن رساندم؛

با تمام نداری، دلش نمی خواست پسرک یتیمش، احساس کمبود نکند؛ هم برایش پدر بود و هم مادر؛ اما پسر سرسخت تر از این حرف ها بود؛ آن قدر التماس کرد و نشست زیر پای مادر و او را به خاک پدرش قسم داد که مادرش رضایت داد برود به جبهه.

روز رفتن فرا رسید. مادر با چشمان اشک بار، پسر را راهی کرد؛ لای درگاه، یک سینی توی دستش بود و دل تو دلش نبود؛ آب و قرآن. پسرش را از زیر قرآن رد کرد. احساس غریبی بهش دست داد. خیلی غریب، با خود کلنجار رفت و دل شوره را از خودش دور کرد و عاقبت بر احساسش غلبه کرد.

عصر بود. جلوی سپاه، مردم همه جمع شده بودند. اعزام بود. پسر، راهی جبهه شد و مادر با دلی نگران، به خانه برگشت.

پسر، دل تو دلش نبود. احساس عجیبی داشت. لحظه می شمرد. با خودش عهد کرد که نباید بترسد. زیارت عاشورا می خواند. بار اولش بود و هنوز تفنگ و جنگ را ندیده و صدای صوت خمپاره را از نزدیک نشنیده بود. نمی دانست خاکریز چه شکلی است.

صبح بود. پایش را که به خاک جبهه گذشت. همرزمانش را دید و دلش قرص شد. چندین ماه گذشت و به دیدار مادرش آمد. احساس کرد که مادرش شکسته تر شده است. بعد از پایان مرخصی، دوباره عازم جبهه شد. قرار بود عملیات بشود. آن قدر اصرار کرد که او هم در این عملیات شرکت کند و آن قدر واسطه پیش فرمانده فرستاد که فرمانده راضی شد با آنها همراه شود.

برای مادرش نامه ای نوشت که شاید این آخرین نامه ام باشد که اگر لیاقت داشته باشم، به درجه رفیع شهادت برسم و نوشت که مرا حلال کنید مادر! غافل از این که مادر قبل از آخرین بار خداحافظی با پسرش، خواب همسرش را دیده که به او گفته بود: منتظر پسر رشیدم هستم که به زودی پیش من خواهد آمدم و مادر چه صبورانه خودش را نگه داشته بود که فرزندش پی به بی قراری اش نبرد. در هنگام بوسیدن پیشانی فرزندش، او را حسابی بوییده بود و در دل، او را حلال کرده بود و از او با تمام وجود راضی بود.۱<

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.