پاورپوینت کامل بنت الخمینی، ژنرالی از ایران ۲۹ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل بنت الخمینی، ژنرالی از ایران ۲۹ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۹ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بنت الخمینی، ژنرالی از ایران ۲۹ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل بنت الخمینی، ژنرالی از ایران ۲۹ اسلاید در PowerPoint :

معرفی کتاب «من زنده ام»، خاطرات خانم معصومه آباد

زمان برگزاری نمایشگاه کتاب بود و من هم به واسطه علاقه و ارتباط کاری ای با کتاب، در آن ایام، در نمایشگاه کتاب بودم؛ جایی که علاوه بر کتاب، همیشه موضوعی حاشیه ای هم برای دیگران مطرح می شود؛ تا این که در میان غرفه های رنگارنگ و بزرگ و کوچک، در حاشیه سالن کناری مصلی، یک میز کوچک، توجهم را جلب کرد. در آن شلوغی و رنگارنگی، این سادگی و بی رنگی، جلب توجه می کرد. میز، برای فروش یک نسخه کتاب بود. با وجود شنیدن نام این کتاب، هنوز آن را نخوانده بودم و مختصری درباره اش می دانستم.

موضوع کتاب، داستان یک دختر جوان بود که وقتی توسط نیروهای عراقی اسیر شد، تنها هفده سال داشت. آن دختر نوجوان در روزهای ابتدایی حمله عراق، تعدادی از ایتام جنگ زده را به شیراز برده بود؛ تا از صحنه جنگ دور باشند و هنگام بازگشت، اسیر شد؛ اسارتی که اگرچه فکر می کرد به زودی تمام خواهد شد، اما چهار سال طول می کشید.

سی و چند روز بیشتر از حمله رژیم بعث به ایران نگذشته بود که چهار نفر از دختران امام خمینی، اسیر دست نامحرمان شدند! «بنات الخمینی»، عنوانی بود که سربازان صدام به چهار بانوی امدادگر ایرانی داده بودند. بعثی ها وقتی ماشینشان را محاصره کردند، از خوشحالی، پایکوبی کردند و پشت بی سیم به فرماندهانشان اعلام می کنند که دختران خمینی را گرفتیم! بعدها برخی دیگر از افسران بازجو به این بانوان غیرنظامی گفتند: از نظر ما، شما ژنرال های ایرانی هستید!

او نمی خواست جلوی دشمن، ضعف نشان بدهد. عنوان «بنت الخمینی» و «ژنرال»، به او جسارت و جرأت بیشتری می داد؛ اما از سرنوشت مبهمی که پیش رویش بود، می ترسید. زندگی برای او بسیار سخت گذشت. همیشه خود را در خواب و رویا تصور می کرد. همیشه این دلهره را داشت که از خواب بیدار شود و خود را در الرشید و در محل استخبارات بعثی ها ببیند و همیشه در کنار خوبی های زندگی اش – ازدواجش، بچه هایش، نماینده مردم بودنش، دکتر شدنش و همه اتفاق های زندگی ۳۰ ساله اش – کابوس از خواب بیدار شدن را داشته است و این، به خاطر سختی و فشار آن چهار سالی است که در چنگال بعثی ها تحمل کرده است.

در ابتدای اسارت، این صحنه ها را می دید و بعد در طول چهار سال، چیزهایی دید که طینت پلشت بعثی ها را به خوبی برایش نمایان می کرد. روایت او از نوع برخورد بعثی ها با مجاهدین عراقی در زندان الرشید، یکی از این چیزهاست.

این کتاب از هشت فصل تشکیل شده که عبارتند از: کودکی، نوجوانی، انقلاب، جنگ و اسارت، زندان الرشید، بغداد، انتظار، اردوگاه موصل و عنبر و عکس و اسناد. نویسنده در یکی از فصل ها چنین نوشته است: «با خودم عهد بستم که حقیقت را همچنان که دیده و شنیدم، بدون اغراق بگویم. مبالغه، آفت حقیقت است. آن جایی که گریه کردم، می گویم گریه کردم و آن جا که ترسیدم»!

نویسنده از کودکی خود و از دوره ای شروع به نوشتن می کرده که اولین تصاویر و خاطرات را در ذهن دارد. دو فصل ابتدایی کودکی و نوجوانی، شاید حجم کتاب را افزوده باشد؛ اما مخاطب را با شخصیت نویسنده آشنا می کند. هرچه باشد، او یک نیروی مردمی داوطلب بوده است و برای او، خانه و کودکی اش، اهمیت مضاعفی دارد.

به صفحه ۱۲۸که رسیدم، علت نام گذاری کتاب را بهتر فهمیدم؛ سلمان به من گفت: فقط قول بده گاهی با یه نوشته، ما را از سلامتی ات مطلع کنی. با ناراحتی گفتم: چی؟ نوشته؟ نه، نمی تونم. من کاغذ و قلم از کجا گیر بیارم؟ گفت: چقدر برای دو کلمه نوشتن چانه می زنی. نمی خواد شاهنامه بنویسی؛ فقط بنویس: «من زنده ام».

این کتاب، خاطرات دوران اسارت معصومه آباد است. او خودش قلم به دست گرفته و بسیار زیبا و پرجاذبه، خاطراتش را نوشته است.

او می نویسد: عنوان بنت الخمینی و ژنرال، به من جسارت و جرات بیشتری می داد… احساس کردم من سفیر انقلاب به سرزمین همسایه هستم و تقدیر الهی این ماموریت را برایم رقم زده است.

او با همین نگاه، ترس را شکست می داد و با امید، جسارت را تسلیم خود می کرد. گاهی با صدای بلند و لحنی زیبا، قرآن می خواند و گاهی با دوستانش، سرودهای انقلابی می خوانند؛ خمینی ای امام! خمینی ای امام! ای مجاهدای مظهر شرف… و نیروهای بعثی با کابل های چرمی که از داخلشان سیم های برقی رد می شد، تا آن جا که قدرت داشتند به سر و تن او و شمسی و فاطمه و حلیمه می زدند. معصومه یکبار کابل را از دست مأمور بعثی کشید و تا آن جا که قدرت داشت، به پاها و

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.