پاورپوینت کامل برو! تو آزادی ۳۲ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل برو! تو آزادی ۳۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل برو! تو آزادی ۳۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل برو! تو آزادی ۳۲ اسلاید در PowerPoint :
چادرش را تا زد و داخل کیف گذاشت و به همراه دوستش وارد دانشگاه شد. دوستش با تعجب پرسید: چرا چادرت را برداشتی؟ اگر قرار است نپوشی، چرا تا این جا سرت بود؟
دختر جواب داد: به خاطر سخت گیری و نگاه سنتی خانواده ام آن را سر می کنم؛ اما در دانشگاه نمی توانم سنگینی نگاه بقیه را تحمل کنم و برای همین، بدون چادر، راحت ترم.
دوستش گفت: اما حفظ ارزش ها، مهم تر از نگاه سنگین دیگران است.
دختر گفت: کدام ارزش؟ زمانه عوض شده، ارزش ها را مردم تعیین می کنند. نگاه کن در دانشگاه چند تا چادری می بینی؟ وقتی اکثریت با آن مخالفند، پس حتماً باید دست از تعصب و سنت پرستی برداری.
دوستش لبخندی زد و گفت: حالا می توانم عمق استدلال امام حسن علیه السلام را در مقابل معاویه درک کنم؛
روزی معاویه به امام حسن مجتبی علیه السلام گفت: من از تو بهتر و برتر هستم.
امام فرمود: آیا دلیل و شاهدی بر مدعای خود داری؟
معاویه پاسخ داد: بلی، چون اکثریت مردم موافق با من هستند و اطراف من رفت و آمد دارند؛ در حالی که هیچ کسی با تو نیست؛ مگر افرادی اندک و ناچیز.
امام مجتبی علیه السلام فرمود: افرادی هم که اطراف تو قرار گرفته اند، دو دسته اند؛ یک دسته فرمان بر و مطیع و دسته ای ناچار و مضطر.
آنهایی که از روی میل و رغبت پیرو تو هستند، مخالف خدا و رسول صلی الله علیه وآله و معصیت کار هستند و آنهایی که از روی ناچاری با تو هستند، در پیشگاه خدا، معذور خواهند بود. ای معاویه! من نمی گویم از تو بهترم؛ زیرا در تو هیچ خوبی وجود ندارد که من بخواهم از تو بهتر باشم.
با هم به طبیعت آمده بودند. تعطیلات بین ترم، فرصت مناسبی برای تفریح و رفع خستگی امتحانات بود. چادری برپا کرده و دور آتش، حوالی چادر نشسته بودند. هوا بارانی بود.
دیوانه دوره گرد روستا، به آنها نزدیک شد. لباس هایش خیس بود و گرسنگی از چشمانش پیدا بود. با اصوات مبهمی سعی داشت به آنها بفهماند که به او غذا بدهند.
دوستان، سرگرم تهیه کباب بودند و به او توجهی نداشتند. یکی از دانشجویان گفت: حالم بد می شود؛ لطفاً یکی او را از این جا دور کند.
دانشجوی دیگری گفت: مگر تو شیعه نیستی؟ یادت رفته استاد اخلاق سر کلاس چه مطلبی درباره امام حسن علیه السلام گفت.
بچه ها به او نگاه کردند. او ادامه داد: درباره روزی حرف می زنم که حضرت امام مجتبی علیه السلام مشغول خوردن غذا بود که ناگاه سگی نزدیک آن حضرت آمد. امام علیه السلام یک لقمه خود تناول می کرد و یک لقمه را جلوی سگ می انداخت.
اصحاب گفتند: یابن رسول الله! سگ، حیوانی کثیف و نجس است. اجازه بدهید آن را از این جا دور کنیم. امام علیه السلام
فرمود: آزادش بگذارید، این سگ، گرسنه است و من از خدا شرم دارم که غذا بخورم و حیوانی گرسنه به من نگاه ملتمسانه کند و محروم بماند.
یادتان باشد که برخورد امام با یک حیوان، این طور بود؛ درحالی که این دیوانه گرسنه، انسانی است که به اراده خداوند و برای تعقل و تدبر انسان های دیگر، به این شکل آفریده شده است.
به شدت از دوستش دلگیر بود؛ چون او حاضر نشده بود جزوه اش را در شب امتحان در اختیارش قرار دهد.
یک هفته از امتحان گذشته بود؛ روز تولدش بود. دوستش هدیه ای برایش گرفته بود و آن را روی میز مقابلش قرار داد و گفت: تولدت مبارک!
با عصبانیت دستش را زیر جعبه کادو زد و آن را به گوشه ای پرتاب کرد و با خشم از کلاس بیرون رفت. به خانه آمد و جریان را برای پدرش تعریف کرد و گفت: من واقعاً در حیرتم که با چه رویی توانست در چشم من نگاه کند. آدم در موقع سختی ها دوستش را می شناسد. او حاضر نشد شب امتحان جزوه اش را به من بدهد!
پدر جواب داد: او مسئول کوتاهی تو در طول ترم نیست. خودت باید جزوه ای کامل تر از او تهیه می کردی. هیچ کس شب امتحان، کاری را که تو انتظار داری، برای کسی انجام نمی دهد. اصلا خود تو حاضر می شدی جزوه ات را به او بدهی؟
جوان، سکوت کرده بود. پدر ادامه داد: اما در مورد برخوردت باید بگویم که تو از سیره امام حسن علیه السلام پیروی نکردی؛ زیرا روزی یکی از کنیزان آن حضرت با شاخه گلی در دست، نزد وی آمد و گل را به امام علیه السلام تقدیم کرد. آن حضرت گل را از او گرفت و با مهربانی فرمود: برو، تو آزادی!
اطرافیان با حیرت پرسیدند: ای فرزند رسول خدا! این کنیز، تنها شاخه گلی به شما هدیه کرد؛ چرا شما او را آزاد می کنید؟
امام در پاسخ فرمود: خداوند بزرگ و مهربان به ما فرموده است: هرکس به شما مهربانی کرد، دو برابر او را پاسخ گویید و پاداش من در برابر مهربانی او، آزادی بود.
دختر در جال پارک کردن ماشین در حیاط دانشگاه بود. او به تازگی گواهی نامه گرفته بود و قادر به تشخیص صحیح فاصله ها نبود. ناگاه آیینه ماشینش به ماشین کناری گیر کرد و کشیده شد. جوانی با عصبانیت به سوی ماشین آمد و فریاد زد: حواست کجاست؟ ماشینم را
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 