پاورپوینت کامل احیاگر تفکر برهانی ۱۱۳ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل احیاگر تفکر برهانی ۱۱۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۱۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل احیاگر تفکر برهانی ۱۱۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل احیاگر تفکر برهانی ۱۱۳ اسلاید در PowerPoint :
۱۶
برخی معتقدند که فسلفه اسلامی چیزی غیر از فلسفه یونانی نیست و این فلسفه ذاتا یونانی است . با توجه به اینکه حضرت عالی
درس هایی با مرحوم علامه طباطبایی داشتید، لطفا بفرمایید در مجموع نظر ایشان درباره رابطه فلسفه یونانی با فلسفه اسلامی
چیست؟
در اینکه علوم اسلامی، ریشه هایی در قبل از اسلام داشته اند، شکی نیست و مسلما این علوم بعد از اسلام به تکامل رسیدند . البته
می توان گفت علوم ادبی توسط مسلمین ابداع شده است و آن هم به خاطر فهم کتاب و سنت است; ولی دیگر علوم عقلی و نقلی،
ریشه در قبل از اسلام داشته است . بشر دارای دانش ها و تمدن هایی بوده است که دست به دست گشته و به مسلمین رسیده است .
و به حق مسلمین در پرورش این علوم، زحمات توانفرسایی کشیدند; ولی اینکه بگوییم فلسفه اسلامی به تمام معنا بریده از فسلفه
پیش از اسلام است، صحیح نیست . ارتباط این دو فلسفه، محفوظ است . همچنین ارتباط تمام علوم قبل از اسلام و بعد از اسلام
محفوظ است; ولی اینکه فلسفه اسلامی همان فلسفه یونانی است، از نظر کمیت و کیفیت، صحیح نیست . از نظر کمیت فلسفه
اسلامی سه برابر فسلفه یونانی است . مرحوم علامه طباطبایی در مقاله ای که در یادواره ملاصدرا داشته اند، به این مطلب اشاره
کرده اند که فلسفه یونانی در هنگام انتقال به حوزه اسلام، دویست مسئله بود و فلاسفه اسلام آن را به هفتصد مسئله رساندند .
بنابراین با این کمیت مختلف، چگونه می توانیم بگوییم که فسلفه اسلامی، همان فلسفه یونانی است .
این دو فلسفه از نظر کیفیت نیز با هم فرق دارند . چون در فلسفه اسلامی و خصوصا در فلسفه صدرالمتالهین، مسائلی مطرح
می شود که مقابل اندیشه های یونانی هاست . غالبا آنها اصالت ماهوی بودند; در حالی که فلاسفه اسلامی، اصالت وجودی هستند .
غالبا آنها تشکیک وجود را جائز نمی شمرند; ولی فلاسفه اسلامی تشکیک در وجود را یک امر مسلم می دانند . فلاسفه یونانی
حرکت جوهری سر را صحیح نمی دانستند و حرکت را منحصر به چهار نوع عرض می کردند; در حالی که فلاسفه اسلامی، حرکت را
به ذوات و جوهر اشیاء توسعه دادند و کسانی که در مسئله اصالت الوجود و تشکیک در وجود وارد باشند، می دانند که این دو مسئله
راس کل معارف عقلی هستند و در مسائل الهیات تاثیر گذارند . مسئله بساطت ذات و اینکه ذات در عین بساطت، واجد تمام
کمالات است و همین طور علم پیشین خداوند قبل از خلقت و حضور خدا در همه جهان و آن هم نه حضور به هم آمیخته و نه از هم
جدا، در فلسفه اسلامی مطرح شدند . علاوه بر این در فلسفه اسلامی، مسائل اعتباریات و حقایق را داریم که آنها به این مسائل
کمتر توجه کرده بودند . نظر ایشان این بود که در عین حال که فلسفه اسلامی بی ارتباط با فلسفه یونانی نیست، از نظر کمیت و
کیفیت تکاملی پیدا کرده است که قابل مقایسه با اندیشه های قبل از اسلام نیست .
یکی از ویژگی های تفکر فلسفی علامه طباطبایی، توجه به طرح مسئله بوده است . ایشان در بحث های فلسفی تلاش می کردند که
موضوع درست تصور شود و بعد به بررسی مسائل پرداخته شود . به عبارت دیگر به تحریر محل نزاع توجه بسیار داشتند . در این
زمینه هم مطالبی را بیان بفرمایید .
همین طور که فرمودید ایشان به تحریر محل نزاع و تصور موضوع علاقه مند بودند و تا زمانی که مسئله به صورت روشن مطرح
نمی شد، در اطراف آن بحث نمی کردند . شاید برخی از مسائلی را که ایشان بحث نکرد، و یا کمتر بحث می کرد، بدین خاطر بود که
موضوع کاملا روشن نبوده است . اصولا ایشان از پیچیده گویی در بیان احتراز می کرد; ولی ممکن است در قلم ایشان نوعی
پیچیدگی باشد . مسئله را از لحاظ موضوع، محمول و رابطه مشخص می کرد، بعد می گفتند که اطراف این مسئله بحث کنیم و
ببینیم برهانی بر این مسئله داریم یا خیر؟ به بیان واضح، عرض می کنم که قبل از ایشان کمتر حکیمی توانسته است نزاع در
اصالت وجود و اصالت ماهیت را به طور صحیح روشن کند . غالبا کسانی که این مسائل را مطرح کرده اند، به اینکه حقیقت این دو
نزاع چیست، کمتر پرداخته اند; در حالی که ایشان این نزاع را به صورت روشن مطرح می کردند و کاملا مشخص می کردند که
اصالت الماهوی و اصالت الوجودی چه می گویند . بعضا مسائل فلسفی برای افراد به درستی متصور نیست . ما یک استاد داشتیم –
خدا رحمت کند – می فرمود: اصالت الوجود و اصالت الماهیه یک نزاع لفظی است . هر دو قائل به این هستند که این موجود
خارجی اصیل است، یکی اسمش را وجود و دیگری ماهیت گذاشته است . در حالی که این نوع قضاوت، حاکی از این است که یک
نزاع هزار و پانصد ساله، فقط نزاعی لفظی بوده است! به خاطر دارم که این مسئله را در مشهد مقدس، در سال ۱۳۳۰ خدمت
مرحوم امام مطرح کردم که برخی چنین می گویند . ایشان این مسئله را به شدت رد کردند و فرمودند که نزاع لفظی نیست . نزاع
حقیقی است و هر دو قول آثاری در الهیات دارند .
علامه طباطبایی از جمله کسانی هستند که تلاش کردند، مسائل عرفانی را از فلسفه جدا کنند . ایشان نخست مباحث فلسفی را
ارائه می دادند; آنگاه همان گونه که ما مسائل ریاضی را ارائه می کنیم; ایشان هم به همان صورت مسائل فلسفی را ارائه می کردند;
یعنی تقدم و تاخر مسائل فلسفی را بیان می کردند و ارتباط تنگاتنگی را که میان این دو است روشن می نمودند . نمونه اش هم دو
اثر نفیس ایشان بدایه الحکمه و نهایه الحکمه است در این مورد هم توضیحاتی بفرمائید .
ایشان معتقد بودند که باید مباحث فلسفی را همانند مسائل ریاضی و هندسی مطرح کنیم . بدین صورت که هر مسئله پیشین
پایه برهان برای مسئله بعدی باشد و در علوم طبیعی، علوم هستی شناختی و بالاخص در معارف به این نکته اصرار می ورزیدند که
آن جنبه هندسی و ریاضی مسائل باید محفوظ باشد . بدین جهت از مخلوط کردن مسائل علمی به علم دیگر پرهیز می کرد . در
عین حال که ایشان نسبت به مرحوم صدرالمتالهین علاقه مند بودند، ولی به کار ایشان اشکال می گرفتند .
مرحوم صدرالمتالهین کار ارزشمندی انجام داد و تباین میان کتاب و فلسفه و سلوک را برداشت، اما مرحوم علامه طباطبایی با
همه علاقه ای که به صدرالمتالهین داشتند، معتقد بودند که در کتاب های علمی و به خصوص کتاب های درسی نباید این سه را به
هم مخلوط کرد . بحث برهانی برای خود جایی دارد، بحث قرآنی هم فصل مشخصی دارد و بحث سلوک عرفانی هم جایگاه خاص
خود را دارد . هر چند تمام این موارد به یک مقصد می رسند و ما معتقدیم، محال است که میان ادراک عقلی قاطع و داوری کتاب
اختلافی باشد، ولی هر علم برای خود موضوع و شیوه بحثی دارد که باید از هم جدا شوند . حتی در تفسیر المیزان، ایشان برخی از
مباحث اجتماعی، اخلافی و فلسفی را مطرح می کند، ولی بعد از آنکه از تفسیر قرآن فارغ می شود، فصل را جدا می کند که این
مسائل با هم مخلوط نشوند . البته مهندسی کردن و به شیوه ریاضی مطرح کردن مسائل فلسفی، یکی از ابتکارات ایشان بود .
دیدگاه علامه طباطبایی نسبت به فلسفه مشائی و اشراقی چه بوده است؟ نظر مثبتی داشتند، یا آراء خاصی را ارائه نکردند؟
یکی از ویژگی های ایشان این بود که مکتب خاصی را دربست نمی پذیرفت; چون صاحبان این مکاتب، افراد غیر معصومند . ما
نمی توانیم یک مکتب را دربست بپذیریم . ولی در عین حال این مانع از آن نبود که ایشان از هر مکتبی گزیده ای را بگیرد و از آن
استفاده کند . مثلا معلوم است که از نظر فلسفه صدرایی، طرز تفکر ایشان همان تفکر اصالت الوجود، تشکیک در وجود و حرکت
در جوهر است; ولی در عین حال این به آن معنا نیست که همه تفکرات صدرایی را بپذیرد; مثلا ارباب انوار یکی از مسائلی است که
مرحوم صدرالمتالهین به نام مثل یا رب النوع بر آن اصرار دارد . ایشان این مسئله را تکذیب می کرد و تمام براهینی را که در اسفار
مطرح شده است، در جلسه درس رد می کرد . آن چنان نبود که چون صدرالمتالهین دنبال مثل است و آن را ثابت می کند، ایشان
هم این مطلب را بپذیرد . استقلال فکری یکی از ویژگی های علامه طباطبایی بود . از این نظر عاشق فلسفه مشا بود . چون این
فلسفه به دنبال برهان است . اما آن چنان هم نیست که هر چه آنها گفته اند، ایشان بپذیرد . از هر مکتبی ویژگی و کمال آن را
می گرفت و در عین حال در برخی از مسائل با هر سه مکتب فاصله هایی داشتند .
کسانی که در ۵۰۰ سال اخیر در ایران فلسفه تدریس می کردند، گاهی در اصفهان، تهران و گاهی در نقاط دیگر، دو دسته اند: اکثر
این افراد فلسفه دان بوده اند . به این معنا که فلسفه می دانستند و آن را تدریس می کردند . قلیلی از این افراد، فیلسوف و صاحب تفکر
بودند و برای خود مبانی و آرای مستقل داشته اند . ولی کسانی مانند مرحوم شیخ محمد حسین اصفهانی تنها فلسفه دان نبود،
بلکه فیلسوف بود و برای خود مبانی داشت . ایشان، مرحوم نوری را از فلاسفه ای می دانست که آراء و عقاید خوبی دارد . مرحوم
علامه طباطبایی هم تنها فلسفه دان نبود که اشارات و اسفار را بداند; بلکه در مسائل برای خود فکر و اندیشه داشت و ابتکاراتی
داشتند که ایشان را متمایز می کرد .
همانطور که حضرت عالی فرمودید، مرحوم علامه طباطبایی به عنوان یک فیلسوف نه صرفا یک عالم فلسفه، آراء و ابداعاتی
داشتند . یکی از نظریات ایشان، برهان صدیقین است . به بیانی، این برهان در زمان شیخ الرئیس بوعلی سینا مطرح می شود; تا
اینکه صدرالمتالهین بر اساس مبانی اصالت وجود، اشتراک وجود و وحدت وجود، این برهان را تقریر می کند . علامه طباطبایی
تقریر دیگری از این برهان ارائه می دهند که بحث از واقعیت می کنند و اینکه واقعیت نمی تواند تبدیل به لاواقعیت شود . پیرامون
این نظریه هم توضیحاتی بفرمائید؟
در پرسش شما همه محتویات و جواب ها هست . این برهان صدیقین معروف به برهان سینایی است و مبتکر آن مرحوم ابوعلی
سینا است و در اشارات – که بهترین کتاب فلسفی ایشان است – از همین برهان در اثبات صانع استفاده کرده است; ولی در آنجا
ایشان مقدماتی به نام دور و تسلسل ذکر می کند; یعنی اگر کسی بخواهد برهان ایشان را بپذیرد، باید قبلا دور و تسلسل در علل را
باطل بداند تا برهان ایشان قابل استفاده باشد و لذا دیگران خصوصا صدرالمتالهین به این مسئله ایراد می گیرند که خلاق متعال
واضح تر از آن است که وجود او از این طریق ثابت شود . اینکه ما در ابتدا دور و تسلسل را باطل کنیم و بعدا برهان صدیقین را
مطرح کنیم، به معنای خفای وجود حق تعالی است . وجود او در صورتی ظاهر می شود که این دو مسئله ثابت بشود . لذا ایشان از
این راه نرفت، و برای خود بیانی دارد . ولی ایشان هم بیان خود را مبتنی بر دو یا سه مقدمه کرده اند . باید قبلا اصالت الوجود و
تشکیک در وجود را بپذیریم . بعد از پذیرفتن این مقدمات، برهان صدیقین را مطرح کنیم . همان اشکالی که ایشان بر مرحوم
شیخ الرئیس کردند، که وجود خدا برتر از آن است که بر ابطال این دو اصل مبتنی شود، بر خود ایشان هم وارد است . در عین حال
که بیان ایشان بیان کاملی است، ولی باید مقام حق تعالی از نظر ظهور و تجلی بالاتر از آن باشد که مبتنی بر این دو اصل فلسفی
گردد . لذا بعد از ایشان، بیان سوم را مرحوم سبزواری مطرح می کند و بیان چهارم، بیان مرحوم علامه طباطبایی است . ایشان
می فرماید که برهان صدیقین، اصلا نیازی به مقدماتی که شیخ الرئیس و ملاصدرا گفته اند، ندارد . بالاخره ما به یک واقعیتی
معتقدیم، واقعیت را فقط سوفسطایی منکر می شود . حتی خود سوفسطایی هم در انکار واقعیت به واقعیتی معتقد است و
می فرمود نمی توانیم سوفسطایی مطلق پیدا کنیم . حتی انکار او هم واقعیتی است . اگر این انکار واقعیت نباشد، خود به خود همه
حقایق عالم ثابت می شود . بنابراین واقعیت سر جای خودش باقی است . هنگامی که ما به این واقعیت چشم می افکنیم، می بینیم
این واقعیت عدم پذیر نیست . و چیزی که چنین حالتی دارد، ضرورتا وجود دارد و این ضرورت وجود، مساوی با واجب الوجود است .
در باب علیت، ایشان دیدگاه خاصی داشتند . همین طور در مورد مسئله درک جوهر . در بحث از رابطه علیت، می دانیم که حداقل
دو نظریه در غرب مطرح شده است: نظریه اصالت حس و اصالت تجربه که مربوط به فیلسوفانی نظیر جان لاک، برکلی و به ویژه
هیوم است . و یکی از مطالبی را که آنان بیان کرده اند، این است که ما نمی توانیم رابطه علیت را حس کنیم . برخی هم طرفدار
اصالت عقل هستند; مانند کانت و دکارت که معتقدند بحث علیت و معلولیت از مفاهیم پیشین و قبل از تجربه هستند . علامه
طباطبایی نقدی در این زمینه داشتند و دیدگاه خاصی را مطرح کردند . در این مورد توضیحاتی بفرمائید .
غالب متفکران جهان، قانون علیت و معلولیت را محترم می شمارند . کمتر کسی به انکار این اصل که هر پدیده ای، پدیدآورنده ای
دارد، پرداخته است . ولی از زمانی که ابزار معرفت و درک، تغییر کرد و حس و تجربه جانشین برهان شد، اصل این قانون زیر سؤال
رفت می گویند . که ما نمی توانیم قانون علیت و معلولیت را از خارج انتزاع کنیم; چون معنای علیت این است که یکی اثربخش و
دیگری اثرپذیر است و ما این مسئله را در خارج حس نمی کنیم . آنچه را که ما حس می کنیم، تعاقب و پشت سر هم آمدن دو پدیده
است: بعد از آتش حرارت هست; اما اینکه حرارت اثر آتش است و آن اثر بخش است و این اثرپذیر، این مسئله را لمس نمی کنیم . ما
تنها تعاقب این دو را حس می کنیم . و تعاقب غیر از معنای علیت و معلولیت است . از این جهت قانون علیت و معلولیت را زیر سؤال
بردند . مرحوم علامه طباطبایی برای قانون علیت، اصل دیگری دارند و آن این است که متفکرین جهان برای شناخت علت و
معلول که مسئله تعاقب نیست، بلکه مسئله اثرپذیری و اثردهی است منشا دیگری دارند و آن این است که هر علم حصولی، مسبوق
به علم حضوری است . الان که شما مفهوم علیت و معلولیت را تصور می کنید، این تصور علم حصولی است . باید قبل از این، یک
علم حضوری وجود داشته باشد . این یکی از ابتکارات ایشان است که تمام علوم حصولی، بشر مسبوق به علم حضوری است . مثلا
الان که من این حرارت را درک می کنم، به حتم نوعی از حرارت در نفس هست و تاثیر نفس در مرحله حس است . که به علم
حضوری درک می شود . این درک، درک حضوری است . بعدا مفهوم حرارت برای این گرمی تصور می شود . می فرمودند که مفهوم
علیت و معلولیت یک مفهوم حصولی است; ولی مسبوق به یک علم حضوری است و آن این است که اگر هر انسانی به وجدان خود
مراجعه کند، در می یابد که نفس خلاق صور است . صورت هایی را که ندیده است، خلق می کند; مفاهیمی را که ندیده است، ایجاد
می کند . دیگر نمی توانیم بگوییم آنجا تعاقب است . چون انسان بالوجدان درک می کند که نفس این صورت را پدید می آورد . نفس،
روح و یا ذهن خود پدیدآورنده صورت است و از علم حضوری، می تواند یک علم حصولی به نام مفهوم علت و مفهوم معلول بسازد .
بنابراین آن چنان نیست که کانت می گوید (ما نمی توانیم علیت و معلولیت را ثابت کنیم) چون نزد او ابزار، تنها حس و تجربه است،
و تجربه، فقط پشت سرهم بودن را درک می کند، اثرگیری و اثربخشی را درک نمی کند . اگر در خارج این چنین باشد، در عالم ذهن
چنین نیست . وقتی که نفس، علیت و معلولیت را به صورت علم حضوری درک کرد، بعدا مفهوم حصولی پیدا می کند و روی برهان،
به همه عالم گسترش می دهد; زیرا همه عالم ممکن است و ممکن فاقد وجود است . پس اثربخشی را لازم دارد که به او وجود اعطا
کند .
علامه طباطبایی چه دروسی را در حوزه تدریس می کردند، در ضمن روش تدریس ایشان چگونه بود؟
علامه طباطبایی حق بزرگی بر گردن حوزه های علمیه و بالاخص حوزه علمیه قم دارند . بنابراین ایجاب می کند تا
دست پرورده هایشان که اساتید فعلی حوزه هستند، کارهای لازم را در معرفی و تجلیل از ایشان انجام دهند . علامه طباطبایی در
سال ۱۳۲۴ ه . ش، از تبریز به قم منتقل شدند . انتقال ایشان به جهت حرکاتی بود که دمکرات ها در آذربایجان راه انداخته بودند که
موجب ایجاد ناامنی شده بود . ایشان استخاره کردند و طبق استخاره به قم منتقل شدند . ایشان می فرمودند: وقتی که وارد قم
شدم، اکثر دروس مانند فقه و اصول، اساتید فراوانی داشتند و من تصمیم گرفتم دروسی را تدریس کنم که استاد مشخصی
نداشتند . بنابراین دروسی نظیر فلسفه و تفسیر را که استاد فراوانی نداشت، ایشان تدریس می کردند . اسفار، منظومه و بعدها
شفای شیخ الرئیس را نیز ایشان تدریس کردند . در ضمن، هر روز مرتبا تفسیر را تدریس می کردند . البته تفسیر را ایشان در سال
۱۳۲۰ در تبریز پایه گذاری کردند . گاهی هم در ایام تعطیل به تدریس ریاضیات و هیات می پرداختند . خلاصه ایشان مقید به
تدریس دروسی بودند که کمتر استاد داشت تا خلاها را پر کنند .
برخی گفته اند که در حوزه علمیه قم، فضای مناسبی برای تدریس فلسفه نبوده و همین امر موجب شد که ایشان به درخواست و با
اشاره مرحوم آیت الله العظمی بروجردی، کلاس درس فلسفه را تعطیل کنند . شما خاطرات یا اطلاعاتی از آن دوران دارید؟
من خودم در جریان این موضوع بودم . کسانی بودند که تدریس فلسفه را برای حوزه علمیه قم، مناسب نمی دیدند . این افراد به
مرحوم آیه الله بروجردی فشار آوردند که ایشان بفرمایند که آقای طباطبایی، درس فلسفه را تعطیل کنند . البته مرحوم آیه الله
بروجردی خودشان یک فلسفه دان عالی بودند . منظومه، اشار
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 