پاورپوینت کامل سطرهایی از رنج های نیما ۸۰ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل سطرهایی از رنج های نیما ۸۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۸۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل سطرهایی از رنج های نیما ۸۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل سطرهایی از رنج های نیما ۸۰ اسلاید در PowerPoint :

۲۸

«من دلم سخت گرفته ست از این

میهمان خانه مهمان کُش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته انداخته است:

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار

چند تن ناهشیار.»

غربت تقدیر مشترک شاعران است: اما نیما از غریب ترین شاعران قرن ماست؛ آیینه دار غربت ها و غرابت های بی انقطاع تا پایان عمر، نه تنها در شعر، در زندگیِ رازگونش، نیز، که سرشار از آلودگی و تلخی و تنهایی و شگفتی هاست. نشان تام و تمامِ غربت بزرگ نیما همین که دست کم تا سال ۱۳۶۹، یعنی سه دهه پس از درگذشت او، که یادداشت های روزانه اش برای نخستین بار به چاپ می رسد، بسیاری براین گمان بوده اند که زندگی و شعر نیما را باید در دایره ای تنگ از تحزّب ها و تعصّب های مارکسیستی و توده ای تأویل کرد. در این میدان برخی با تکیه بر مکالمه ی نیما باحافظ در پاره ای از منظومه ی «افسانه» روح شعر او را به اندیشه ی الحادی ماورای بحار گره می زنند و برخی با استناد به اشاره ی نیما به تأثیرپذیری اش از زبان و ادبیات فرانسه در ایام تحصیل در مدرسه ی فرانسوی، مبدأ و معاد شعر و نگره ی شعری اش را غیر ایرانی و گاه ضدایرانی می خوانند و گروهی دیگر با ادعای پایان تاریخ مصرف راه و نگاه نیما، ماجراجویانه به خیال خلق تئوری های پسانیمایی و اعلان برائت از نیما و شعر نیمایی افتاده و انگار در گسترش طنز و هزل کم توفیق نبوده اند، که بگذریم.

یادداشت های روزانه ی نیما نوشته های دهه ی پایانی عمر نیماست؛ از تیرماه ۱۳۲۹ تا آذر ۱۳۳۸، یک ماه مانده به سفر ابدی نیما در ۶۲ سالگی، و با این وصف، بی شک فصل الخطاب همه ی حرف و حدیث هایی است که دیگران درباره شعر و شخصیت و عقاید نیما ساخته و پرداخته اند و خط بطلانی است بر همه ی قرائت ها، تأویل ها و اجتهادهایی که خلافِ نص صریح نیما افتاده است.

حتی می توان گفت تبصره ای است قاطع و انکارناپذیر بر تمام شعرها و نوشته های پیشین نیما که در روشن ساختن نقاط تاریک و زوایای مبهم آن ها کارساز خواهد بود؛ در توضیح آن ها و حتی تصحیح آن ها. به سبب اهمیت ویژه ی این یادداشت ها در پی بردن به سیر و سلوک نیما این مقاله بر آن است تا به عنوان درآمدی بر بازخوانی دقیق تر نیما به گشت وگذاری اجمالی در یادداشت های روزانه بپردازد، با این تأکید که تمام سعی ما در این تصریح، که به تلخ و شیرین نیما درآمیخته، برجسته سازی خطوط اصلی یادداشت ها و روایت پاره ای از آن هاست. تحلیل و نقد یادداشت ها را، به نیت داوری و ارزش گذاری، باید در مجال مبسوط یک تحقیق مستقل پی گرفت. بنابراین پیشاپیش تذکر این نکته را ضروری می دانم که اگر نقل سطرهای نیما بر کسی و کسانی گران آمد، لطفاً بر حضرت نیما ببخشایند!

تماشای اول

نیما در این مکتوبِ مهم، فقط و فقط، یادداشت می نویسد و بس، گاه به جدّ، گاه به طنز، گاه به هجو و گاه درآمیزه ای از همه ی این ها، صریح و تلگرافی می نویسد؛ بی شیله و پیله. دغدغه ی زیبایی نثر ندارد. تازه در حاشیه ی بسیاری از این یادداشت ها، تاریخی ذکر نشده است و تنها از ترتیب و توالیِ آن ها می توان دریافت که در حوالیِ چه سالی نوشته شده. با این همه، به رغم پریشانی ها و پراکندگی ها، نیما واقف است که این سطرهای شتاب زده و مشوّش یادداشت هایی است «برای آیندگانی که به مطالعه و بررسی اوضاع و احوال او می پردازند.» این اشاره ی نیما در ابتدای یادداشت هاست؛ به نشانه ی عمد و آگاهی در قلمی کردن چنین سطرهایی که روزی سرگشاده خواهد شد و از انبانِ اوراق آقای «علی اسفندیاری» به کوچه و بازار ادبیات راه خواهد یافت.

جالب این که او در این یادداشت ها بی آنکه تقدّس پیشه کند – به اشاره و تصریح، وضع حالِ خلوت های خود را نیز باز می گوید، اینکه به ضرب تخدیر می نویسد: اینکه تنگدستی اش شانه به شانه ی برخی تکدّرهای اندرونی است، اینکه به رغم وقوف به عظمت و رهگشایی گام هایش در آینده ی شعر و ادبیات فارسی، از تحقیرها و تخفیف ها آزار می بیند و از ناجوانمردی پیرامونیان درهم می شکند و اینکه ساده دلی و بی دست و پایی اش در فروبستگی کار معاشش نقش ها داشته و اینکه با همه ی شکیبایی و امیدواری اش باز نگران آینده ی شعرهایی است که در کیسه دارد… .

تنها یک وجه شخصیتی نیما در این یادداشت ها چندان بازگو نمی شود و آن وجه سیاسی مواضع اوست، آن هم در سال های پُرالتهاب قبل و بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲؛ یادداشت های نیما از کنار کودتا بی هیچ اشاره ای، حتی می گذرد. انگار از آن توفان ها هیچ نسیمی به خلوت نیما راه نمی یابد، حتی از میرزاده ی عشقی و شهادت غریبانه ی آن شاعر شوریده به دست ایادی رضاخان میرپنج ذکری نیست؛ حال آنکه انتشار بخش های نخست «افسانه» به دست میرزاده ی عشقی در روزنامه ی قرن بیستم صورت پذیرفته و نامه های نیما به عشقی گواه رفاقت عمیقِ آن هاست.

رازِ سکوتِ سیاسی نیما در این یادداشت ها چیست؟ به گمان من سکوت او از سرِ هراسی است که در رهگذر سالیان، اندک اندک، در دل او رخنه کرده است؛ پس از سرکوب نهضت جنگل و گم شدن برادر محبوبِ نیما، لادبن، درگریز به بادکوبه و اقتدار خونبار رضاخانِ میرپنج با خاموش کردن همه ی صداهای آزادی خواه از جمله شهادتِ شاعرانی چون میرزاده ی عشقی و فرخی یزدی و سکوت و تسلیم دیگرانی چون ملک الشعرای بهار و به ویژه پس از یکی دوبار احضار و زندانی شدن و بازرسی منزل نیما:

«در یک شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۳۳ من یک شبانه روز زندانی شدم. سابقاً هم در زمستان آمدند و همه خانه مرا زیر و رو کردند. پنجاه قبضه تیر می خواستند و رفع شد.»

«برای چه به طهران آمده بودم، طهرانی که یک نفر مثل من را، وطن دوستی مثل من را، فرمانداری سال قبل بازداشت کرد و من به قدری آزرده شدم که شعر را ترک کردم. من به قدری آزرده شدم که با هیچ درمانی نمی توانم خودم را درمان کنم. من خاموش شدم مثل طوطی نمک خورده، مثل سیره آسیب دیده… .

مرا دلسرد کردند، مرا کور کردند، مرا کر کردند، مرا مثل مرده ای انداختند و نمی دانم مردن من وطن فروش ها چطور معامله کنند.»

در جایی دیگر از این حکایت گلایه ای چنین ملایم می بینیم که انگار با معذوراتی همراه است:

«اگر دولت از من حمایت می کرد من چندین قرن برای ایران عزیز افتخار فرهنگی ایجاد می کردم.

اما دولت مأمورش را به در خانه من می فرستد که تو اسلحه داری. من باید حواسم مشوش باشد که دولت پلیس ندارد. اگر دولت پلیس قابل داشت مرا شناخته بود.»

روایت جلال ال احمد دامنه های هراسی را که به دل نیما افتاه بود، بیشتر آشکار می کند: «هیچ یادم نمی رود که وقتی خانلری از حاشیه دستگاه علَم به معاونت وزارت کشور رسید، پیرمرد یک روز آمد که:

– مبادا بفرستد مرا بگیرند که چرا شعر را خراب کرده ای؟

البته بازی در می آورد؛ اما در پسِ بازی درآوردن وحشت خود را هم می پوشاند و خانلری سناتور که شد این وحشت کودکانه دو چندان شد […] بیمارآسا گمان می کرد همه در تعقیب او هستند… بعد از قضایای ۲۸ مرداد طبیعی بود که می آیند سراغش. با آن سوابق. خودش هم بو برده بود که یک روز یک گونی شعر آورد خانه ما، که برایش گذاشتیم توی شیروانی و خطر که گذشت؛ دادیم، خیال می کرد همه دعواهای دنیا سرِ لحافِ گونی شعر اوست…»

با این اوصاف، طبیعی است که پس از تورق یادداشت های نیما برگ های گم شده ای را تصور کنیم که هراس شاعر از قساوت ایام اجازه نداده تا قلمی شوند و بمانند، مبادا در بازرسی احتمالی دیگری اسناد جرم و توطئه تلقی شوند و داغ و درفش و زندان و تبعید را حواله ی بخت سیاه نویسنده اش کنند! این از نانوشته ها؛ اما نیما یک دو جا نیز به یادداشت هایی اشاره می کند که به دست خود به آتش سپرده است:

«چند بار از عصبانیت ها و در نتیجه گرفتاری های داخلی خانوادگی و از ناسازگاری روزگار مقداری را آتش زدم که راحت بشوم.»

اشاره ی نیما به اندازه ی کافی گویاست اما چه کسی در سرشت و سرنوشتِ سیاسی شعرِ نیما و خودِ نیما تردید می کند؟

خانه ابری، کلمات ابری

اکنون در چشم اندازی این چنین زندگی نیما را در آیینه ی یادداشت ها به تماشا می نشینیم؛ زندگی مرارت بار و درویشانه ی شاعر بزرگ و طلایه دار را در دهه ی پایانی عمر، زندگی مردِ برآمده از روستا که خاطره ی قومی اش سرشار از لطافت ها و زیبایی ها و حماسه ها و بی نیازی ها در کنار سادگی ها و صداقت هاست و اکنون در تهرانی که هرگز دوست اش نداشته اقامت گزیده، تهرانی که هراسی گنگ را در دل او دامن می زند.

چنان که اشاره شد، این سال ها، سال های سیاه پس از کودتاست. جز آن دسته از شاعران و ادیبان که دل به وزارت و وکالت بسته اند، سایه ی شوم شکست و یأس و تخدیر بر سر بسیاری از شاعران و ادیبان سایه گستر است. انزواجویی، بی اعتمادی و بدبینی پاره ی دیگر این ماجراست. صد البته آنان که دستی بر آتشِ پلشتی ها دارند، از عُسرت ها و اضطراب ها و پریشانی ها زخمی نمی بینند، سهل است، شادخوار و کامران و سرمست آروغ می زنند؛ اما نیما که رندانه دستان خود را از آلودن به رجسِ ثروت و قدرت حفظ کرده و از زرو سیم بهره ای ندارد، در مرارتی دو چندان است. این از نخستین یادداشت های نیماست که در شب ۲۱ آبان ۱۳۳۰ قلمی شده و براعه الاستهلال همه ی یاداشت هایی است که خطوط زندگی اش را ترسیم می کند؛ مطلع همه ی زنج های نیما:

«من با فساد و محیط بد هم آغوش شده ام. زندگی داخلی من را هیچ کس نمی داند درچه اغتشاش و رنج تحمل ناپذیری است. انواع و اقسام خودم را تسلی می دهم. بردباری می کنم ولی کارد به استخوانم می رسد و هیچ کس نمی داند. هیچ کس نمی داند چرا فعالیت در انتشار کارهای خود ندارم. روح من به قدری از زندگی داخلی من آزرده است و اساساً روح من به قدری کثیف می شود که از خودم بیزار می مانم. من در خودم، در زندگانی خودم دارم رو به تحلیل می روم و هیچ کس نمی داند. نمی توانم بگویم. به قول هدایت در زندگی دردهایی است که آدم را مثل خوره می خورد. خوره مرا خورده است. من در گودالی که خوره در گوشت تن من به وجود آورده است، تاب می خورم. هیچ کس نمی داند نوشتن و عوض کردن ادبیات فارسی با این جور زندگی برای من چه اعجازی است.

اگر هرکس اعجاز داشته باشد، اعجاز من این است که با این زندگی مرگ بار، با این زندگی که آلوده شده ام و همه چیز برای من مشکل می شود، من باز چیز می نویسم. به ضرب تخدیر چیز می نویسم. چیز نوشتن برای من عادت و مرض شده است. به ضربِ تخدیر من زنده ام و هیچ کس نمی داند.»

یادداشت های متعددی که پس از این یادداشت آمده، به نوعی تفصیلِ این حدیث مجمل است که لُبِّ لبابِ دهه ی پایانی عمر نیماست. تنها، دو سه نمونه ی دیگر از این رنج نوشته ها را بخوانیم.

«از جوانی من قانع بودم. درد من همیشه این بود و هست، شخص نباید اهل تجمل باشد. هیچ کس بر هیچ کس حق تفاخر و تکبر ندارد. من بی علاقه به مال و منصب به سر بردم. من از پی حق رفتم… اما هیچ کدام دلیل نیست که معاش این قدر بد داشته باشم… .

سال شصتمِ عمر من است. چقدر خفیفم. به اندازه یک پیش خدمت حقوق می گیرم. آن هم در این دو سه سال و سابقاً شصت تومان حقوق من بود. با همه وارستگیِ خودم باید بگویم برای سیر کردن شکم، چقدر باید خفّت برد. من با خدمت پیش خدمتی در این اداره خیلی خفیف شده ام. من نردبان ترقی عده ای هستم. گرسنه ای هستم در قبرستان، بی سر و سامانی هستم که هیچ چیز در این دنیا ندارم… من استادم برای مردن. من استادم که نفهمند چه چیز مرا خرد کرده است… برای من پاپوش می دوزند که حتی نانِ گدایی هم به دست من نرسد… من استادم که مقاله بنویسم برای فلان مجله چرتنقوز. چرا نمی میرند؟ چرا مزاحم حال من هستند… اگر بدانی که من چه کشیدم… کشیده ام آنچه را که شهدا می شند. می فرماید: «من عفّت من عشقه فهو شهید» کسی که از عشقش چشم پوشیده از شهداست. اگر بدانی من چه کشیده ام؟»

سطرهایی چنین از سر دلتنگی در یادداشت های روزانه ی نیما کم نیست؛ اما برای رعایت اختصار از همه ی آن ها می گذریم و بسنده می کنیم به واپسین نوشته ی نیما که مقطع تلخ دلتنگی های اوست به تاریخ ۱۱ آذر ۱۳۳۸ با عنوان «کار من»:

«این مدت در طهران هیچ کار نتوانستم بکنم. عمرم دارد تلف می شود. تمام ۲۴ ساعت صدای فحاشی، نقار، اختلاف، عدم صمیمت، دروغ و ریا اطراف مرا از مادرم تا خواهرم گرفته است و همه بستگانم…»

ریشه در باورها

در آغاز این نوشته آوردم که برخی یا تمسک به پاره هایی از منظومه ی افسانه، که سروده ی دی

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.