پاورپوینت کامل شعرهای ارغوانی ۵۷ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل شعرهای ارغوانی ۵۷ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۷ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل شعرهای ارغوانی ۵۷ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل شعرهای ارغوانی ۵۷ اسلاید در PowerPoint :

۳۶

خون بلبل

* ه.ا.سایهتهران، اسفنده ۱۳۵۸

بهارا چه شیرین و شاد آمدی

که با مژده دارانِ داد آمدی

بده دادِ ما را که خون خورده ایم

ستم های آن سرنگون بُرده ایم

به در بُرده از دست بیدادگر

دلی در بدر، غرقِ خونِ جگر

دلی، مانده صد زخم خنجر در او

دلی، کینِ خونِ برادر در او

دلی، در عزای عزیزان به درد

ندانی که نامرد با ما چه کرد

گرفتند و بردند و آویختند

چه خون ها که هر صبحدم ریختند

ندادند رخصت که بیوه زنی

برآرز سوزِ جگر شیونی

نه آن سوگواری که نگذاشتند

که از گریه هم باز می داشتند

بهارا ببین این دلِ ریش ریش

بلا بُرده از طاقتِ خویش بیش

دلی کِش به صد درد آغشته اند

دلی کش به هر صبحدم کشته اند

بهارا من از اشکِ پنهان پُرم

که این گریه ها را فرو می خورم

کجا بودی ای کاروان امید

که عمری دلم انتظارت کشید

چه آوردی از راهِ دور و دراز

بگو آنچه بود از نشیب و فراز

بهارا براین دشت گلگون گذر

که گیری زخونِ شهیدان خبر

بپرس از شقایق که چون می دمد

که جای گل از خاک خون می دمد

تو رفتی و روی چمن زرد شد

دلِ باغبان تو پُر درد شد

گلِ ارغوان تو بر خاک ریخت

پرستو از این بام ویران گریخت

تو رفتی و آمد زمستان سخت

به سوگ تو گردون سیه کرد رخت

فرو خفت خورشید و یخ بست آب

سر بخت بستان گران شد ز خواب

مگر گرد بادی درآمد ز راه

که شد روزِ روشن چوشامِ سیاه

تگرگ از درختان فرو ریخت برگ

درو کرد این کِشته را داسِ مرگ

فرود آمد آن برق با بانگِ سخت

به جا ماند خاکستری از درخت

تو رفتی و این باغ ماتم گرفت

سرِ سروِ آزادگی خم گرفت

اجاقِ شب افتادگان سرد شد

سرِ مرد پامالِ نامرد شد

تو رفتی و داغ تو در سینه ماند

به دل آتشِ عشق دیرینه ماند

نگر تا شبِ تیره چون سوختیم

چراغی ز جانِ خود افروختیم

نگردد جهان تا نگردد جهان

بد و نیک گیتی نماند نهان

نگفتم که یک روز سر برکُنیم؟

جهان را به آئین دیگر کنیم

به آئین دیگر برآرد بهار

گلی بی غبارِ غمِ روزگار

بهارا بیا کان زمستان گذشت

گل و لاله پر کرد دامانِ دشت

بیا تا ببینیم در کارِ گل

ز شبنم بشوئیم رخسارِ گل

بهاری نو آمد به صد دلبری

بیا تا ازو گل به دامن بری

بهارا ببین تا چه پرورده ایم

زخونِ دلِ خود گل آورده ایم

فرو برده در سینه خویش چنگ

گلی نوبرآورده خورشد رنگ

بهاری بدین نازنینی کجاست

که این خون های شهیدان ماست

بهارا ندیدی تو آن رستخیز

کزو چشم و دل بود خونابه ریز

ز هر سوی برخاست بانگ درشت

گره کرد خشمِ خروشنده مشت

چون مشتِ تهی پُر شود کوه کیست

که را پیشِ سیل است یارایِ ایست؟

همان آب کو سر فروافکند

چو انبوه شد کوه را بر کند

سرافتادگان چون سرافراشتند

از آن خیره سرتاج برداشتند

فروماند شمشیر از موج خون

ستمکاره چون تاج شد سرنگون

در آن تیرباران سپر سینه بود

که از تیر در سینه ترسی نبود

به خون شهیدان پیروزگر

که شمشیر بر خون نیابد ظفر

بهارا ببین کاین خط سرنوشت

برادر به خونِ برادر نوشت

بهارا بهل تا بگریم چو ابر

که از دستِ دل رفت دامانِ صبر

ندیدی تو آن کودک شیرخوار

که غلتید بر خاکِ این رهگذار

ز پستانِ مادر که خون می چکید

پیِ شیر می گشت و خون می مکید

ندیدی تو آن نوعروسی جوان

زخون کرده آرایشِ گیسوان

نیاسوده در بسترِ آرزوی

فرو خفت بر خاکِ خونینِ کوی

ندیدی تو آن دردِ بیدادگر

پسر غرقِ خون رویِ دست پدر

از آن نعره درد و فریادِ کین

بلرزد دلِ کوه و پشت زمین

همه تن نباشم چرا گریه ناک

که صدشاخه از من جدا شد چو تاک

چرا خون نبارد از این سرگذشت

که یک عمر در خون و خنجر گذشت

بهارا نگه کن که بر شاخسار

چه می خواند آن مرغ آزادوار:

اگر خون بلبل نجوشد به باغ

کجا از گل سرخ گیری سراغ؟

گل سرخ نو می کند یادِ دوست

که رنگِ گلِ سرخ از خونِ اوست

در آن واپسین دم که دم در کشید

نسیم تو را در هوا می شنید

تو را پیش می دید آن خوش خبر

که بر می دمیدی نهان از نظر

تو را می ستود، ای بهارِ شگفت

که بادِ تو اکنون وزیدن گرفت

درود تو هنگامِ بدرود گفت

که باغ تو در چشمِ او می شکفت

بیا تا مزارش پُر از گل کنیم

چنین، یادی از خونِ بلبل کنیم

گل ها و گلوله ها

*بهمن صالحی رشت – اسفند ماه ۱۳۵۷

شبها صدای سرخ گلوله

از پشت شیشه های پنجره ی خانه های شهر می آمد

شبها صدای ممتد تکبیر،

از پشت بامها…

من از ستاره های پریشان

جریان رویداد خیابان را

می پرسیدم

اما ستاره، قطره ی اشکی، تنها

در گوشه های چشم افق بود

و رنگ ماه،

هر شب پریده تر ز شب پیش، می نمود

شبها صدای سرخ گلوله

شبها صدای عربده ی مرگ

از چار راههای بزرگ هزار شهر می آمد

بادی غریب و گرم

از سمت قله های مرتفع عشق می ورزید

و تندیسها،

از وحشت سقوط شبانه

در خواب های سنگی خود می لرزیدند.

هر شب،

در باغ خوابهای سیاهم

گلهای زرد دهشت و کابوس، می شکفت

هر شب

خواب نظامیانی را می دیدم

که کفتران چاهی معصوم را

بر بامهای بقعه

به آتش می بستند

و تانکهائی را،

کز جاده های مفروش از لاله های سرخ

عبور می کردند.

هر بامداد

دیوارهای شهر،

از جمله های نفرت و نفرین، رنگین تر می شد

و کوچه ها و گذرگاهها،

نامی شریف و تازه به خود می گرفت

هر بامداد، آری

سیل عظیم مردم را می دیدی

که راهی مساجد بودند

هر روز ما شهیدی دیگر داشتیم

و قرعه ی شهادت

بر نام آنکه عاشق تر بود،

می افتاد.

باور نداشتم

اینان همان گروه کشاورز و کارگر

اینان همان معلم و دانشجو

اینان همان جماعت مرعوب و بی تفاوت بودند

که با نیاز ساه ترین چیزها

شبها و روزهایشان سپری می شد؛

اینان همان «هزارانی» بودند

که از وجودشان،

در روزهای آنچنانی تاریخی

یا جشن های رسمی و طاغوتی

– گله وار –

بهره وری می شد؟…

باور نداشتم.

شبها،

از اعتصاب کارگران برق

سیلاب واژه های تهمت و تطمیع

بر دشت های باورمان

سد می شد

و در پناه تاریکی

– در زیر نور شمع حقیقت –

دیباچه کتاب گرانقدر انقلاب

نوشته می گردید:

– عکس امام،

زینت اوراق لحظه ها –

شبها،

هر مسجدی

آتشفشان عقده ی سنگین خلق بود

هر شب وقوع زلزله ای دیگر

سیل مذاب عصیان را،

در خلوت خیابانها

جاری می کرد.

شبها صدای سرخ گلوله

از «ژاله» پایتخت شهیدان

از مرکز شهادت ایران می آمد

شبها، صدای ضجه ی مردم

– بانگ گوزن های هراسان –

از کوچه های تشنه ی آبادان

شب ها صدای سوختن مصحف

در جامع مقدس کرمان می آمد

شبها صدای ناله ی قم

در سوگواره های عزیزان…

شبها صدای دوست

زآنسوی مرزها

از پشت کوههای سر به فلک برده

وز ماورای دریاها می آمد

و قلبهای مارا،

چون بمبهای کوچک ساعت شمار

در زیر تخت شاه

در جیب های وزیران

در پشت میزهای خطابه

در پادگان لویزان

در بایگانی ساواک

مخفی نگاه می داشت

شبها، صدای دوست

سرشار واژه های طلایی

منظومه ی شگفت رسالت بود

شبها ستاره ها،

هریک مثال سیب درشتی

در چشمهای ما متجلی می شد:

عطر بهار تازه ی آزادی،

از کوچه های حومه پاریس می وزید.

….

در بحثهای خیابانی

شعر شعور نسل، قرائت می شد

در راه پیمائیها،

حکم زوال سلطه ی شیطان

بر پهنه ی مقدس ایمان؛…

و این طلوع دیگر اسلام بود

کز هفت پرده ابر ضخیم کفر

برچار سوی موطن من

دوباره می تابید

و در خانه های ما،

قرآن – ستاره ی ابدیت –

از روی پیش بخاریها

بر سجاده های خیس

دوباره

نور می افشاند.

در قیطریه بود که تاریخ

تکرار شد

تاریخ اتحاد،

برضد ظلم و فتنه و الحاد

تاریخ اتفاق حسن و ملاحت…

آن روز،

– آن صبح عید رمضان را می گویم –

روز غدیر دیگر، گوئی

روز نماز خون به مصلای عشق بود

روزی که واژه های سخنرانان

مانند سنگریزه ی مهلک

بر فرق فیلهای شاه

فرو

می ریخت:

پرواز مرغهای ابابیل

از آسمان آبی اسطوره ها

تا دامن کبود دماوند

شبها صدای سنگ

از ریزش مداوم کوهی

در جغرافیای

ایمان

می آمد.

شبها صدای سرخ گلوله

در امتداد زرد خیابان می آمد

شبها صدای خون

– صدای ریختن خون –

خون سپید شیطان

بر سنگفرش گذرگاهها

و انهدام شیشه ی میخانه ها

و انفجار مرکز هر پایگاه ظلم و تباهی

شبها صدای سرخ انا الحق

از بلندگوی مساجد

شبها صدای سعد رهائی

از تنگنای محبس مسعود

شبها صدای زخمی سلمان

از پشت نخلهای بیابان می آمد.

… و ناگهان،

ما شاعران قهوه و احساس

در غار کافه ها

از خواب ششهزار ساله ی خود

برخاستیم

جوی جنازه ها،

ما را بسوی درد خیابان کشاند

ما مرگ را به تجربه دریافتیم

ما معنی شهات را فهمیدیم

حلاجها را،

بردار خویش رقص کنان دیدیم

در فجر خون خلق،

ما آفتاب را باور کردیم

ما انقلاب را باور کردیم

و شعرهای مردم را نیز

که فارغ از فنون بلاغت

خارج زقید قافیه و وزن

در ذهن داغ پیر و جوان، جاری بود

دیگر کسی

از ما به سنگر ادبیات

ایهام و استعاره نمی خواست

عشق از مدار حرف، برون می رفت

شعر از حفاظ سربی خود

عریان می شد

تا از درون دانشگاه

با قامتی بلند و سرافراز،

همدوش خواستارانش

وارد به رزمگاه خیابان گردد…

شبها صدای سرخ گلوله

در قلعه های فرو ریخته

بر سینه ی ستبر امیران می آمد

روزی که پای پلکان هواپیما

طاغوت می گریست

روز بزرگ جشن عمومی بود

آن روز

دیوارهای قصر کهنه ی کسرای واپسین

گوئی شکافهائی

عمیق تر برمی داشت

و آتش معابد خودکامان

محکوم بر خموشی جاویدان می شد

ما عاشقان تشنه ی خورشید

در انتظار لحظه ی دیدار دوست

در اشتیاق شعله ی پیغامش بودیم

و آن یار

آن یگانه ترین یار

با آن شراب پانزده ساله

بر پلکان چهاردهم ایستاده بود

با مشعلی ز خون شهیدان کربلا

از قرنهای سوخته می آمد

از جاده های سرخ تشیع

اوراق سبز تذکره الاولیا

از خواب سربداران می آمد

وز متن شعر خواهر خوبم «فروغ»

(کسی که مثل هیچکس نیست)

و آنگاه، نان تازه

در وسعت تفکر من

با دست های مهربانش، قسمت می گشت

و گیسهای دختر سیدجواد

چون ابر

در آسمان ذهن من

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.