پاورپوینت کامل انقلاب اسلامی و دنیای دین یافته(قسمت دوم) ۱۰۰ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل انقلاب اسلامی و دنیای دین یافته(قسمت دوم) ۱۰۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۰۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل انقلاب اسلامی و دنیای دین یافته(قسمت دوم) ۱۰۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل انقلاب اسلامی و دنیای دین یافته(قسمت دوم) ۱۰۰ اسلاید در PowerPoint :

۱۴

اشاره: در شماره پیش به وضعیت دین در جهان قبل از انقلاب با نگاهی به دیدگاه های تقلیل دهنده، تهدید کننده، انکار کننده و جایگزین کننده علم به جای دین پرداخته شد که این وضعیت به دوره فترت و آنارشیسم منتهی اما به حدوث انقلاب اسلامی دچار تحول شد. ادامه تحیل را بخوانید:

گفتار دوم: وضعیت دین در شرق کمونیستی قبل از انقلاب اسلامی

۱. دین در مقام نظر

آن چه گذشت، قصه دین و خدا در فضای غرب سرمایه داری بود، که هنوز رگه های ایمان به خدا به صورت کامل در آن نخشکیده بود، بلکه اعتقاد به خدا هرچند خدایی که در حال دست و پا زدن در زیر بازوان قهّار یعقوب (به عنوان نماینده نوع انسانی) است هنوز زنده است. اما در شرق؛ یعنی در بیش از نصف این کره خاکی، قضیه از این هم بدتر بود؛ زیرا در سراسر شرق که عمدتاً قلمرو حاکمیت کمونیسم و سوسیالیسم بود اندیشه مارکس و مارکسیسم حاکم بود. مارکس دیدگاه های خود درباره انسان و دین را بیش از هر کسی مدیون هگل و فوئرباخ است. و لذا روح و خلاصه اندیشه مارکس درباره دین این است که «دین افیون توده ها و عامل از خود بیگانگی آن هاست». هرچند مفهوم «از خود بیگانگی» را نخستین بار هگل به کار برد، اما وی این مفهوم را به طور اختصاص در مورد انسان به کار نبرده است، بلکه شاگردان وی بیش تر این مفهوم را درباره انسان به کار برده اند. هگل در فلسفه دیالکتیک خود، سه مفهوم «روح، طبیعت و انسان» را به کار می گیرد. وی معتقد است که وقتی روح (ایده / تز) از خود بی خود می شود و خود را انکار می کند، تبدیل به طبیعت (آنتی تز) می شود و وقتی طبیعت، از خود بی خود می شود و خود را انکار می کند، تبدیل به انسان می شود. پس انسان، سنتز خدا و طبیعت است. به عبارت دیگر، طبیعت، محصول از خود بیگانگی روح است و انسان، مظهر بازگشت مجدد (در سطح بالاتر) همان ایده به خودش می باشد.

مفهوم از خود بیگانگی انسان، که در فلسفه هگل بر اساس منطق تضاد بیان می شد، توسط فوئوباخ به گونه ای خطرناک تر تبیین شد. وی معتقد بود که انسان دو حیث دارد: در یک حیث اش، صفات عالی انسانی حضور دارند و در حیث دیگرش، صفات دانی آن و چون در مقام عمل، اغلب، صفات دانی بر صفات عالی غلبه می کنند، لذا انسان گمان می کند که هویت و ذات خودش، همان صفات دانی است، اما او همچنان صفات عالی را نیز درک و فهم می کند. از این رو، انسان به اشتباه، صفات عالی انسانی را که متعلق به خودش بود را در یک موجودی برتر از خود به نام «خدا» فرض کرد و بدین گونه، انسان از خود، برون فکنی نموده و صفات عالیه خود را در یک آسمان آرمانی به نام خدا قرار داد. بدتر این که، این انسان، نه تنها در مقام نظر چنین پنداشت، بلکه در مقام عمل نیز تسلیم این موجود خودساخته شد؛ یعنی مصنوع خویش را به صورت یک بت متعدّی و متجاوز درآورد. از این رو، این انسان، در مقام عمل نیز به مراسم دینی و پرستش آورده و می خواهد خود را فدای این معبود خودساخته کند و این است که انسان از شخصیت خودش تخلیه می شود و شخصیتش از او سلب می شود و اوج این از خود بیگانگی، در مقام فنای عرفا و در دعای مناجات کنندگان است، که خود را در نهایت ذلت و خواری در برابر معبودشان تصور می کنند. به عبارت دیگر، فوئرباخ ادعا کرد که، این انسان است که خدا را آفریده، نه این که خدا انسان را آفریده باشد. پس انسان باید به خود بازگردد، آن چنان که هست و لذا باید خودش را خدایش قرار دهد.

پس بنا بر نظر فوئرباخ، وقتی که بشر خودش را نفی کرد، دین را به وجود آورد. و لذا دین، مظهر از خود بیگانگی انسان است. البته مارکس، هم ماتریالیسم و انسان گرایی فوئرباخ را از وی وام گرفت و کمک مهم فوئرباخ به مارکس در این است، که قبل از فوئرباخ، لازمه ماده پرستی، سقوط در حیوانیت بود، اما با تفسیری که فوئرباخ از ماده پرستی ارایه داد، در حقیقت نوعی تولید فلسفه اخلاق ماده گرایی بود، به گونه ای که انسان در حین این که منکر خداست، شریف و با اخلاق نیز انگاشته می شود، که بعدها مارکس در بُعد ماده گرایی از فوئرباخ فراتر نیز رفت.

فوئرباخ یک ماده گرای سطحی بود و چندان عمقی نداشت؛ زیرا نیز ماده گرایی بود، که مادیت را با همان منطق های قدیم می دید و مادیت او یک مادیت تحولی نبود و نمی توانست جهان را توجیه کند، ولی ماتریالیسم مارکس، که از منطق هگل کمک گرفت، ماتریالیسمی است که می تواند جهان را آن چنان که باید توجیه کند، چون بر اساس منطق حرکت است؛ حرکتی که ناشی از تضاد است و معنای «ناشی از تضاد بودن» این است که جهان، خودش خالق خودش است؛ زیرا تضاد لازمه ذات عالم است و همین که لازمه ذات عالم است، حرکت را به وجود می آورد. بنابراین، جهان یک واقعیت قائم به ذات است بدون این که به یک اصل ماورایی احتیاج داشته باشیم.

به طور خلاصه، با ظهور و بسط اندیشه های مارکس و مارکسیسم که به نوبه خود متأثر از افکار کسانی؛ همچون هگل، فوئرباخ و… بود جهان بینی جدیدی پا به عرصه اندیشه و فکر گذاشت، که بر اساس آن، هیچ گونه حظّ و بهره ای از وجود، برای خداوند مورد شناسایی قرار نمی گرفت. بر اساس این دیدگاه، هستی بر اساس یک «تصادف اولیه» و سپس «تضادهای درونی ثانویه» در درون یک سلول تک یاخته ای شکل گرفته و در سراسر آن، هیچ ردّ پایی از وجود موجودی به نام خداوند نیست! یعنی الحاد و ماتریالیستی محض. شاید بتوان روح دیدگاه مارکس را در این عبارات وی که آندره پی یتر از وی نقل کرده است، خلاصه نمود:

تمام شواهد وجود خدا، دالّ بر عدم وجود خداست… شواهد واقعی باید چنین بیان شوند: چون طبیعت تشکیلات درستی ندارد، پس خدا هست؛ چون دنیای نامعقولی وجود دارد، پس خدا هست؛… به عبارت دیگر؛ ناعقلی اساس وجود خداست.(۴)

به همین علت است، که گروه های مختلف مارکسیستی، که پس از مارکس خود را دنباله رو و پیرو مارکس معرفی می کردند، هیچ کدام بحث دین را جدّی نگرفتند. مارکسیست ها حتی بعد از دو جنگ جهانی اول و دوم، که بسیاری از پیش بینی های تاریخی خود را محقق نشده دیدند و بدین ترتیب در اساس برخی از آموزه های اولیه مارکسیسم شک و تردید کردند، هرگز دایره شک و تردیدشان را به مباحث مربوط به دین نکشاندند؛ چرا که افیون بودن دین برای توده ها آن قدر مسلم و بدیهی انگاشته شده بود، که به ذهن آن ها هم خطور نکرد که شاید یکی از آموزه های غلطی که در کنار سایر آموزه های خود مارکسیسم از آن تبلیغ می کرد، دیدگاه آن ها درباره دین باشد.

به طور کلی، مباحث مربوط به دین، به جز مباحث اولیه ای که در میان مارکسیست های متقدم و اولیه – آن هم در جهت تخریب دین و انحراف آن – طرح شده است، هرگز در سیر کلی مباحث مارکسیستی جایگاه جدّی نداشته است.

۲. دین در مقام عمل

جایگاه دین در عرصه عمل نیز در دنیای شرق کمونیستی، همانند جایگاه نظری آن بود. و البته کاملاً طبیعی است، که وقتی دین در ساحت نظر بدون هرگونه کارویژه مثبت معرفی شود، در عرصه عمل نیز برای آن نهادسازی و جایگاه تعیین نمی کنند. به همین علت، هرچند تفکر مارکسیستی هرگز نتوانست بیش از ایجاد یک فرهنگ عمل نموده و به مرحله تمدن سازی برسد، ولی در همان سطح فرهنگ و مناسبات فرهنگی خود، نه تنها نهادهای دینی را به حاشیه راند، بلکه آن ها را محو و حذف کرد. لذا حضرت امام (ره) در نامه ای که به گورباچف می نویسد به سیره اسلاف وی مبنی بر خدازدایی و دین زدایی اشاره نموده و می فرماید: «اولین مسأله ای که مطمئناً باعث موفقیت شما خواهد شد این است که در سیاست اسلاف خود دایر بر خدازدایی و دین زدایی از جامعه که تحقیقاً بزرگ ترین و بالاترین ضربه را بر پیکر مردم کشور شوروی وارد کرده است تجدیدنظر نمایید».(۵)

حذف عملی دین، ضرورتاً به معنی تخریب نهادها و نمادهای فیزیکی آن نیست، بلکه به معنی خارج کردن آن ها از چرخه مناسبات رفتاری بشر، به ویژه در ساحت اجتماع است. و توجه به این نکته از این حیث لازم است، که ممکن است کسی بگوید: اگر در مقام عمل، دین توسط کمونیست ها حذف شده بود، پس چرا کلیساها تخریب نشده بود؟ در جواب باید گفت که برای حذف شدن دین، لازم نبود، کلیساها تخریب شود، بلکه حتی اگر کارویژگی آن نیز تغییر می یافت، مقصود حاصل می شد. به عنوان مثال، وقتی کلیسا به عنوان کانون مناسبات دینی یک مسیحی، تبدیل به مکانی برای زیارت توریست ها شود، دیگر کلیسای مسیحی نخواهد بود. حذف دین توسط مارکسیسم را هم باید مثل خنثی شدن آیین زرتشت در ایران توسط اسلام فهم کرد، که حتی اگر آتش کده هایی هم در ایران وجود داشته باشد که وجود دارد فاقد هرگونه کارآمدی اجتماعی برای عنصر ایرانی خواهد بود.

گفتار سوم: وضعیت دین در شرق اسلامی قبل از انقلاب اسلامی

۱. دین در مقام نظر

وضعیت دین در شرق اسلامی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، دو مشکل اساسی داشت: اولین مشکل، که اصلی ترین و اساسی ترین مشکل است، ریشه در انحرافی داشت که قرن ها پیش در همان صدر اسلام، در جریان سقیفه اتفاق افتاد و باعث شد جریان امامت که تداوم منطقی جریان نبوت بود، به ظاهر جای خود را به جریان خلافت بدهد؛ جریانی که قرن ها نقش محوری و کانونی در جهان اسلام ایفا کرد و چنین خط تاریخی از اسلام، باعث شد تا به رغم همه تلاش ها و نهضت هایی که به ویژه از جانب تشیع برای اصلاح و پالایش آن صورت گرفت، اندیشه هایی به نام اسلام، تولید و عرضه شود، که از کم ترین مشابهت و مقارنت با آن برخوردار بود و بیش از آن که اندیشه باشد، توجیه رفتارهای سیاسی حاکمان وقت بود. قرن ها توده مسلمانان با همین اندیشه ها و به نام اندیشه های اسلامی انس گرفته بودند و لذا مشکل این اندیشه ها، علاوه بر غلط بودن آن ها، این بود که توان و ظرفیت خاص و محدودی برای بسط یافتن، پاسخ گویی به نیازهای مسلمانان، تمدن سازی و… داشت.

مشکل نظری دیگری که دین در جوامع اسلامی، به ویژه در دهه های قبل از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ داشت، این بود که به دین با عینک بدبینی و تحریفی غرب نگاه می شد. لااقل از نیمه دوم قرن ۱۹، که علم گرایی در عالم غرب شیوع یافت، نگاه انسان غربی به دین بسیار بدبینانه و غیرمنصفانه گشت؛ از این پس، مستشرقین که پیش از این نیز، از روی عمد و حیله، تحریف هایی در باب آموزه های اسلامی ایجاد می کردند و اسلام را وارونه جلوه می دادند از روی اعتقاد شخصی به مبادی، مبانی، مالی، آموزه ها و روش های دینی، به ویژه دین اسلام حمله می کردند. و لذا موقعیت برتر سیاسی و اقتصادی غرب، باعث می شد تا بتواند در ظلّ هژمونی مسلط خود، دیدگاه های خود درباره اسلام را به مسلمانان نیز بقبولاند. از سوی دیگر، موقعیت ضعیف و پایین جوامع اسلامی به لحاظ روانی تا حدّ زیادی پذیرش روانی دیدگاه های غربی درباره اسلام را به ویژه که مسلمانانِ روشن فکر غرب گرا نیز با آن ها هم صدا و هم سخن شده بودند آماده کرده بود. بنابراین می توان قرون ۱۸ و ۱۹ را قرون استعماری نامید؛ قرونی که دنیای غرب هر روز قلمرو سلطه خود را در یکی از بلاد اسلامی گسترش می داد. هرچند قرن بیستم، به ویژه ربع آخر آن، عصر شکل گیری نهضت های آزادی بخش و رهایی جستن از دام و سلطه کشورهای استعماری است، ولی فضا، فضای هژمونی غرب است و بسیاری از دیدگاه های آن ها درباره اسلام و به طور کلی درباره دین، در اذهان سطوح مختلف جامعه رسوب داشته است؛ زیرا در این قرن ها، تبلیغات مستشرقین درباره اسلام، هم بسیار زیاد و گسترده و هم در ابعاد مختلف بوده است. که ما به عنوان نمونه به برخی از نگرش ها و دیدگاه هایی که مستشرقین درباره دین اسلام، طرح کرده اند، اشاره می کنیم:

۱. در رساله ای به نام «قرآن، کتاب قانون ترکان»، که در حدود سال ۹۲۱ ق/ ۱۵۱۵ م در لندن چاپ شده یعنی در زمانی که امپراتوری عثمانی در اوج قدرت و شاید بزرگ ترین قدرت جهان آن روز بوده است آمده است: «از دیدگاه اسلام، بهشت جای مردانی است که ده همسر برگزیده باشند… مسلمانان عیسی را به عنوان خدا می شناسند… مسلمانان هفت ماه در سال را روزه می گیرند».(۶) شگفتا که این رساله در کتاب خانه موزه بریتانیا هم اکنون زیر عنوان «قرآن» موضوع بندی شده و نگهداری می شود.

۲. ماکس وبر در کتاب خود به نام «جامعه شناسی دین» ادعا می کند، که تنها اثر توسعه اسلامی، تبدیل شدن اسلام به یک دین ملی، عربی و جنگی بوده است. وی بدین ترتیب القاء می کند که دین اسلام یک دین قومی، آن هم با روحیه جنگی و خشونت طلبی است.(۷)

۳. از نظر هگل، اسلام در جای خود آرام قرار گرفته و هیچ گونه تغییری در مسیر تاریخ ایجاد نمی کند. برعکس، هگل ریشه های آگاهی نوین را اصول عرفانی – ذهنی مسیحیت می بیند. به عبارت دیگر، از نظر هگل، اسلام فاقد فرایند دیالکتیک است، که به وسیله آن جوامع بشری می توانند از لحاظ تاریخی به خودباوری برسند. نتیجه چنین شرایطی این شده که اسلام در مقیاس وسیع، از مرحله تاریخی خود خیلی فاصله گرفته و به آرامش شرقی و حالت سکون عقب نشینی کرده است. فون گرونباوم نیز همانند هگل، معتقد به زوال و عقب نشینی اسلام است.(۸)

۴. ارنست رنان (۹) فرانسوی با این استدلال که تمدن اسلامی با پیشرفت علمی سازگار نیست، ایده «تأثیر اسلام در پیش رفت اروپا» را مورد نقد و بررسی قرار می دهد. وی معتقد است که علوم، زمانی توانست در جوامع اسلامی شکوفا شود که اسلام در میان آن ها کم رنگ شده بود. «رنان» اسلام را تنها به عنوان انتقال دهنده نابارور فلسفه و علوم یونان به تمدن دوباره اروپا معرفی می کند. برتراند راسل نیز در کتاب «تاریخ فلسفه غرب» و اولری در کتاب «چگونه علوم یونان به عرب ها رسید» نیز چنین دیدگاهی را اتخاذ کرده اند.(۱۰)

۵. گیب، به جای اسلام، واژه «محمدگرایی»(۱۱) را به کار می برد و معتقد است که اسلام واقعاً مبتنی بر ایده ای از جانشینی و وراثت وابسته به حواریون یا پاپ است که در [حضرت[ محمّد (ص) گسترش یافته و به اوج خود رسیده است. هم چنین وی ادعا می کند که در اندیشه اسلامی، مفهوم عدالت جایگاهی ندارد و به همین علت، فلسفه مشرق زمین هرگز ایده بنیادین عدالت در فلسفه یونان را مورد تمجید و تحسین قرار نداده است.

۶. ماسینیون از معدود مستشرقینی است، که سخت از تمدن اسلامی دفاع کرده است. وی مقاله های مکرری در دفاع از آوارگان فلسطین و حقوق مسلمانان عرب و مسیحیان در مقابل صهیونیسم منتشر نموده است، با این وجود، ماسینیون نیز نظیر رابرتسون اسمیت، فرد شرقی را نه یک آدم مدرن، بلکه یک سامی با همان معنی و مفهوم تحقیر کننده ای که این کلمه در ادبیات شرق شناسی دارد می دانست.(۱۲)

هم چنان که ملاحظه می کنید، در تمام این موارد، مسایل به گونه ای طرح می شود که مسلمانان گمان کنند: الف: دین اسلام، همه هویت، رشد و حیات خود را مدیون مسیحیت، غرب و اروپاست؛ ب: دین اسلام با ارزش های بنیادین انسانی؛ از قبیل عدالت، آزادی و… بیگانه است؛ ج. دین اسلام، دینی راکد، ثابت، دگم و عقب مانده است و با هرگونه ترقی و پیشرفت مخالفت می کند؛ د: دین اسلام، پر از آموزه های خرافی، توهمی و باطل می باشد؛ و… که البته این دیدگاه ها طی قرونی و متمادی به طرق مختلف به مسلمانان قبولانده شده است. با این حساب، برای مسلمانان بستری مناسب برای شکل گیری تأملات بنیادین نظری مبتنی بر آموزه های اسلامی نبوده و اگر هم بستر آماده می شده است، متون و منابع مناسب در دسترس آن ها نبوده است.

۲. دین در مقام عمل

قرن بیستم شاهد دو جنگ جهانی بو

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.