پاورپوینت کامل رحلت آقانجفی قوچانی (خلاصه کتاب سیاحت غرب) ۴۲ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل رحلت آقانجفی قوچانی (خلاصه کتاب سیاحت غرب) ۴۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل رحلت آقانجفی قوچانی (خلاصه کتاب سیاحت غرب) ۴۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل رحلت آقانجفی قوچانی (خلاصه کتاب سیاحت غرب) ۴۲ اسلاید در PowerPoint :

چکیده

حکیم الهی آقا سید محمدحسن نجفی معروف به آقا نجفی قوچانی، فرزند ارشد سیدمحمد نجفی بود. آقا نجفی پیش از هفت سالگی قرآن را نزد پدر ختم کرد. او در سیزده سالگی برای ادامه تحصیل روانه قوچان شد. پس از سه سال به مشهد و سپس به اصفهان رفت. تحصیلات آقا نجفی قوچانی در مشهد و اصفهان، با دشواری بسیار همراه بود. از این رو، در ۲۴ سالگی، پیاده راهی عتبات عالیات شد و برای تحصیل و علم آموزی در نجف ماند. پس از بیست سال زندگی در نجف، به قوچان برگشت و بقیه عمر خود را در مقام فقاهت و حاکمیت شرع گذراند. آقا نجفی قوچانی، مردی ساده و بی پیرایه، بسیار فروتن، شجاع و باهیبت بود.[۱] سیاحت غرب، یکی از کتاب های ایشان است که به عوالم پس از مرگ می پردازد. در این مقاله، خلاصه ای از این کتاب آمده است.

منزل اول

مردن و رخت دنیایی را از بدن در آوردن، شروع سفر آخرت من است. دوستان در تشییع جنازه گریه می کردند. آنها نه مرا می دیدند و نه صدایم را می شنیدند. جنازه را داخل گور گذاشتند. من به دلیل علاقه به جنازه، داخل قبر شدم. زمانی متوجه شدم که سر گور را پوشانده اند و من در میان قبر، تنها و بی کس مانده ام. بسیار ترسیدم. اندک اندک احساس کردم قبر می لرزد. قسمت پایین قبر شکاف برداشت و دو نفر با صورت های وحشتناک داخل شدند. آنها گرزهای آتشینی داشتند و صدای رعدآسایشان، قبر را به لرزه درآورده بود. از خداوند، پیامبر، امام، کتاب و قبله پرسیدند. من اول بسیار ترسیدم، ولی بعد با توجه به حضرت حق و متوسل شدن به علی بن ابی طالب، یک یک جواب ها را دادم. با هر پاسخ درست من، رفتار و حرکات آنان نرم تر و مهربان تر می شد و در آخر به من گفتند: در آرامش بخواب. حس کردم از اضطراب راحت شده ام و از هوش رفتم.

منزل دوم

پس از آنکه به هوش آمدم، دیدم در اتاقی فرش شده هستم و سرم بر روی زانوی جوانی خوش رو و زیباست. برخاستم و از نامش پرسیدم. گفت: اسمم هادی یعنی راهنما و القابم، ابوالوفاء و ابوتراب است. من از اول با تو بوده ام، ولی تو بعضی وقت ها مرا احساس نمی کردی. من همان رشته محبت و ارتباط تو به علی بن ابی طالب و اهل بیت پیغمبر هستم. من هادی همه پرهیزکارانم. از تو جدا نمی شوم، مگر آن زمان که در پی هوا و هوس هایت باشی.

هادی به من گفت: تو استراحت کن تا من بیایم. من به حرف های هادی فکر می کردم که خوابم برد. چیزی نگذشت که احساس کردم دو نفر بالای سرم نشسته اند. یکی از آنها زیبارو و مهربان و دیگری، زشت رو و عصبانی بود. آنها اعضای بدن مرا با دقت و وسواس بررسی کردند و مطالبی را نوشتند. پس از تمام شدن کارهایشان، آن نوشته ها را مهر کردند و به گردنم انداختند.

استراحت و دیدار هادی

چشمانم را که باز کردم، هادی را بالای سرم دیدم. او برایم توضیح داد که اصل خوی های ناپسند سه تاست: طمع، تکبر و حسادت. از اینها هزاران شاخه به وجود می آید که انسان را گرفتار می کند و تو نیز گرفتار این اخلاق بوده ای. من گفتم: سفر بعدی چه زمانی است؟ گفت: باید چند وقتی اینجا بمانی و استراحت کنی. البته برای اینکه توشه سفرت بیشتر شود، شب جمعه سری به منزلت بزن. شاید آنها خیراتی برایت بفرستند. هادی رفت و من بنا به گفته او به سراغ خانواده ام رفتم. آنها مشغول مراسم فاتحه خوانی و تهیه غذا بودند. هرچه نگاه کردم، هیچ کدام از کارهایشان برای من مفید نبود و روح اعمالشان برای آبرومندی و دردمندی خودشان بود. با ناراحتی و دل شکستگی روانه قبر شدم. هادی که منتظرم بود، گفت: من در منزل چهارم منتظر تو هستم، به امید حق حرکت کن.

منزل سوم

برخاستم و به راه افتادم. هوا خوب و راه صاف و بدون دردسر بود. آرام آرام احساس خستگی و تشنگی کردم. هوا گرم و جاده ناهموار شده بود. به عقب نگاه کردم. دیدم کسی به طرفم می آید. وقتی به من نزدیک شد، وحشت کردم. او شخصی سیاه، بدقیافه و بدبو بود. از نام و مقصدش پرسیدم، گفت: من هم زاد تو هستم. اسمم، جهالت؛ لقبم، کج رو؛ کنیه ام، ابوالهول و شغلم، منحرف کردن انسان است. من از اول با تو بوده ام و در تمام راه هم با تو هستم، مگر اینکه با توفیق خداوند، بتوانی از من جدا شوی. با خود گفتم: عجب رفیقی پیدا کرده ام، صد رحمت به آن تنهایی!

هر سؤالی از او می کردم، پاسخ نمی داد و در تمام راه، سعی می کرد گمراهم کند و مرا به بی راهه بکشاند. من هم به دلیل غفلت، گمراه می شدم و به توصیه های او عمل می کردم و به دردسر می افتادم. سرانجام از دور نشانه های شهری پیدا شد و من خوشحال از اینکه از شر آقای جهالت خلاص می شوم، به طرف شهر حرکت کردم. آنجا وسایل پذیرایی آماده بود تا خود را برای منزل بعد آماده کنم.

منزل چهارم و دیدار هادی

زنگ حرکت زده شد. به راه افتادم. آقای جهالت هم کنار جاده منتظر من بود. از اینکه دوباره باید با او هم سفر شوم، ناراحت و دل گیر شدم. ولی چاره ای نبود. کوهی در مقابل ما بود که راه باریک و سنگلاخی داشت. آقای جهالت نزدیک شد و گفت: اینجا سرزمین تکبر است. هر کس در دنیا تکبر ورزد، خداوند پستش می کند و هرکس برتری و بلندی جوید، دماغش را به خاک می مالد.

بعد از سختی های فراوان، به زمین همواری رسیدیم. جاده از وسط باغی عبور می کرد. مجروح و خسته بودم، ولی به شوق دیدار هادی به راه افتادم. در آستانه دروازه شهر، هادی منتظرم بود. با دیدنش جان تازه ای گرفتم. با هم وارد یکی از قصرها شدیم. تمام وسایل پذیرایی آماده بود. هادی از ماجراهای منزل های قبلی پرسید. گفتم: خدا را شکر سختی ها را پشت سر گذاشتم. هادی گفت: در ادامه راه، سختی های بیشتری در انتظار توست. بهتر است سری به خانواده ات بزنی، شاید خیراتی برای سفرت تهیه کنی. من با اینکه راضی نبودم، ولی به دیار آنها رفتم. بعد از اینکه برگشتم، هادی که اسبی آورده بود، گفت: این صورت خیراتی است که همسرت برایت فرستاده است. در این سفر به آن نیاز داری. اکنون آماده حرکت شو.

توشه راه

هادی آمد. سپر و عصایی آورده بود. گفت: این سپر و عصا، اعمال نیکی هستند که در اینجا به دردت می خورند. من سوار بر اسب شدم و با هادی به راه افتادیم. از حدود شهر که خارج شدیم، به زمین های گلی و باتلاقی رسیدیم. دو طرف جاده پر بود از جانورانی که شبیه خوک و سگ بودند و از اعضای آنها چرک و خون بیرون می آمد. هادی گفت: این زمین، زمین شهوت هاست. مواظب اسب باش که از راه منحرف نشود، وگرنه گرفتار می شویم. عده ای را دیدم که در باتلاق ها فرورفته بودند. آنها وقتی به زحمت بیرون می آمدند، لجن ها گوشت بدنشان را آب می کرد. من وحشت کرده بودم. ها

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.