پاورپوینت کامل برش هایی از خاطرات آقانجفی قوچانی ۷۸ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۱۴۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل برش هایی از خاطرات آقانجفی قوچانی ۷۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۷۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل برش هایی از خاطرات آقانجفی قوچانی ۷۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل برش هایی از خاطرات آقانجفی قوچانی ۷۸ اسلاید در PowerPoint :

به کوشش: احمد نبوی

نویسنده و عالم فرزانه، سید محمدحسن نجفی، معروف به «آقا نجفی قوچانی» (۱۲۹-۱۳۳ق) تحصیلات خود را نخست در قوچان و مشهد گذراند و در بیست سالگی راهی اصفهان شد و نزد آخوند کاشی، گزی، آقانجفی اصفهانی و جهانگیرخان قشقایی شاگردی کرد و پس از چهار سال اقامت در اصفهان، پیاده به سمت نجف رفت و در ۱ رجب سنه ۱۳۱۸ قمری وارد نجف شد و در این حوزه کهن، در حجره ای ساده در این شهر ساکن شد. او در نجف به حوزه درس آخوند ملا محمدکاظم خراسانی، شریعت اصفهانی و محمدباقر اصطهباناتی راه یافت و در این میان سخت به آخوند ارادت می ورزید که این ارادت در آثارش نمایان است. قوچانی پس از ۲۰ سال توقف در حوزه نجف، در ۱۳۳۸ق به ایران آمد و پس از توقفی کوتاه در مشهد، به درخواست مردم قوچان وارد این شهر شد و ۲ سال در مقام فقاهت و حاکمیت شرع، خدمات بسیاری از خود برجای گذاشت. آقانجفی در ۸ سالگی درگذشت و در حسینیه خود به خاک سپرده شد. آرامگاه او امروزه زیارتگاه مردم قوچان است. آثار قلمی چندی از او برجای مانده که «سیاحت شرق»، از تألیفات مهم او به شمار می رود. وی در این کتاب ضمنِ شرح ماجرای زندگی و مشقات دوران تحصیل و رویدادهای پیش آمده، مباحث و معارف اسلامی را با قلمی روان شرح داده است. در این کتاب خواننده با نکات علمی و رویدادهای آن زمان آشنا می شود. ترسیم او از شهر و حوزه نجف اشرف، به ویژه برجستگی شخصیتی آخوند خراسانی و همچنین سیره زیارتی او، از بخش های خواندنی این کتاب است که برش هایی از آن را در این نوشتار مرور می کنیم.

شهر نجف اشرف

قوچانی، نخست به زیارت کربلا رفت و سپس به کوفه آمد و پس از حضور در مسجد کوفه و زیارت مسلم بن عقیل، راهی نجف اشرف شد و در نیمه راه «شبح در و دیوار نجف» را دید که به صورت ده کوره مخروبه ای نمایش داشت:

«این ده کوره چطور مشهور آفاق گشته و تمام مجتهدین افتخار دارند که ما به نجف رفته ایم و هر وقت سخن از نجف می رود آنان به یک شیرینی گزارشات خود را نقل می کنند و از خوشمزگی سخن هاشان سیر هم نمی شوند؟! حتی [با] خوشی و خوشحالی چنان نقل می کنند که گویا نُقل می خورند و صورتشان برافروخته می شود و افتخار می کنند که اثاثیه شان را صاحبخانه میانه کوچه ریخته و وجه الاجاره را مطالبه داشته، و این نه به جهت زیارت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) است؛ چون سایر مردم که به زیارت آمده اند، این هیاهو ندارند، مگر آنچه لازمه مسافرت است، و نه محض درس خواندن است؛ چون در جاهای دیگر هم درس خوانده می شود. پس فقط به جهت ابتلاآت یا ریاضیاتی است که قهرا بر آنها وارد می شود در این وادی غیر ذی زرع و بیابان قفری که نه در او باغ است و نه آب.»

وی در و دیوار نجف و اهالی شهر را بسیار دوست می داشت و معتقد بود که زمین و رمل نجف را به تخت سلطانی نمی دهد:

«بیابان نجف صحرای قفری است [که] نه در او باغی و نه آبی و نه سبزه ای، بلکه خاک ندارد. از خاک کج و جال و رمل ترکیب یافته و بلکه قبرستان و محل مار و مور است. مع ذلک روحانیتی محسوس می شود که در باغات کربلا و کاظمین و انهار جاریه ای که در آنهاست، ادراک نمی شود. هوا صاف و زمین پاک؛ طرف غروب و طلوع صبح، روحانیت غریبی احساس می شد گویا از باطن او که وادی السلام و بهشت برزخ است، به حسب اخبار، نسیمی به دنیا و ظاهر آن وزیدن داشت و چون این ارض روحا مجمع روحانیین و مجاور مرقد رئیس روحانیین بود، محبوب ارواح صافیه شده بود. به طوری محبوب شده بود که یاد وطن اصلی را نمی کردیم؛ بلکه کلیه ایران از یادم رفته بود.»

حضور در نجف، همراه با خاطرات تلخ و شیرین چندی بود که هرگز او را از پای درنیاورد؛ مخصوصا در آن سالی که وبای عامی در عتبات افتاد و قلوب در تب و تاب:

«روزی چهارصد نفر از محله نجف سرازیر قبر می شد. در چند موضع از فضوه های نجف خیمه های مرده شوری زدند و فقط وبا و مردن ساده نبود؛ بلکه رعب و هیبت الهیت، قلوب را متزلزل ساخته و به صفت قهاریت ظهور کرده بود. مغرب ها افق را ابرهای سرخ و زرد و آتشی رنگ احاطه می کرد.»

سید نیز از این بیماری بی بهره نماند. «شمال وبا» او را گرفت؛ بدان حد که در ایوان حجره، روی آجرها دراز کشید و مهیای مردنی غریب وار و بی نزدیکی آشنایان و اقربا شد که بد مردنی است؛ اما هر چه منتظر مرگ ایستاد، عزراییل تشریف نیاورد!

در حوزه نجف

زمانی که آقانجفی وارد نجف شد، عمرش ۲۳ سال بود و در حجره مدرسه صحن منزل گرفت:

«از یکی از ایوان های صحن، در همان ضلع شمالی، نزدیک در مَبال، دری داشت [که] به آن داخل شدیم. مدرسه محقر و مخروبه ای قریب ده حجره فوقانی و تحتانی داشت و درش میان صحن گشوده می شود و یکی از حجرات تحتانی که بسیار مخروبه بود که کسی او را اختیار نکرده بود از ترس خراب شدن و کثافت و بزرگ هم بود که نصف آن پر از خاک و آجر پاره بود.. . رفتیم به اطاق که حصیر پاره ای در نصف، یعنی در ربع حجره انداخته شده و ربع دیگر متصل به در اطاق تختی کلی که فعلا مخروبه شده، ساخته شده و آن دو ربع دیگر که عبارت از نصف عقبی باشد، پر زباله و آجرپاره است و سقف حجره شکاف های منکری دارد که گاهی موش ها از آن شکاف ها خاک می ریزند و درودیوار آن چنان سیاه و کهنه بود که یقینا یا با بنای صحن ساخته شده و یا قبل از آن کاروانسرای زواری بوده و بعد از آن بنای صحن در زمان صفویه مدرسه شده است.»

وقتی سید به نجف رفت، در آن جا سه یا چهار مدرسه محقر بیشتر نبود و غالب طلاب مجرد که می بایست در مدرسه باشند، منزل اجاره کرده بودند که این رویه برای همه طلاب که تمکن اجاره نداشتند، سخت بود:

«هندیها اول یک مدرسه ای ساختند که هندی و کشمیری و بعض دیگر فورا اشغال نمودند و دوم مدرسه را یک ترک تاجر که در خراسان متوطن بود و به زیارت آمده بود، در مدت دو سه ماه بنا نمود و من و دو نفر از رفقای خراسانی به واسطه فی الجمله سبق آشنایی و خراسانی بودنمان سه حجره معین گرفتیم و هنوز طبله ننشسته بود و بعضی کارهای جزئی مانده بود. بعد از هفته ای رفتیم ببینیم تمام شده یا نه، دیدیم مدرسه غلغله روم است. تمام حجره ها از طلاب فرش نموده و نشسته و هر کدام به کار خود مشغولند و حجره های ما سه نفر را نیز گرفته اند.»

مدتی بعد، از برخی طلاب شنید که حجره ای در منزل وقفی در محله عماره در شرف خالی شدن است که نیاز به اجازه آخوند خراسانی دارد:

«عصر بعد از درس که هنوز در روی صندلی جلوس داشت، عرض کردم که حجره ای در منزل وقفی، مشرف به خالی شدن است؛ چنانچه مقتضی است اجاره دهید که مال من باشد که منزل درستی ندارم. فرمودند به آواز بلند که از این ساعت هر منزلی که در آن جا خالی شود، مال آقاست. و به طور قهقرا آمدم پهلوی در بیرونی که شیخی از خراسانیها در آن جا ایستاده بود. دست مرا گرفت و گفت: بیا برویم حجره مال من است و خالی است. چون من زنی گرفته ام بی اجازه آخوند، رفته ام به منزل. چون آخوند راضی نمی شود طلبه فقیر در این جا زن بگیرد. می گوید طلبه در این جا خودش شوهر لازم دارد که تکفل نفقات او را بنماید و خود نمی تواند شوهر دیگری باشد.»

این منزل دارای هفت حجره بود که در هر حجره آن که بسیار کوچک بود، طلبه ای سکنی داشت:

«قبر گشادی بود که مرا علی (علیه السلام) مستحق آن دانسته و من از حجره کوچکم خوشم می آمد. نمد را دولا نمودم، تمام حجره را فرش نمودم. چراغ و سماور و کاسه و تاس کباب را به طاقچه بالا گذاشتم که به غیر خودم در کف حجره نباید چیز دیگری باشد.»

ایشان مدتی در این حجره بود و سپس نزد آخوند رفت تا شاید بتواند حجره ای از مدرسه بزرگ در حال ساخت را از او بستاند:

«خود آقای آخوند هر روز یک ساعتی به آن مدرسه می رفت و گوشه ای می نشست و به کار عمله و بنا تماشا می کرد و خوشش میآمد؛ بلکه نوعا تماشای تعمیرات، خصوصا خیریه که یک نوع از صدقات جاریه است، خوشایند است. و نزدیک بود طبقه اول آن مدرسه تمام شود، عرض کردم از این مدرسه به من حجره ای داده می شود؟ فرمودند: پس به جهت که بنا می شود؟! میرزا مهدی هر حجره که آقا می خواهد به ایشان بده و به اسم ایشان ثبت کن. آقا میرزا مهدی گفت: کدام را می خواهی؟ و من حجره ای که در گوشه واقع بود، تعیین نمودم. فرمودند همه از این حجره ها که فضای مدرسه در نظراندازشان است، تعیین میکنند، و تو خیلی ساده هستی که گوشه مستور را تعیین می کنی. گفتم: من حجره می خواهم که در آن درس بخوانم و افکارم مرتب باشد، نه برای تماشا که خوش منظره باشد؛ والا این قدرها هم من شعور دارم که آنها بهتر است، اما نه برای طلبه.»

سید دو ماه بعد که حجره آماده گردید، در آن مستقر شد و تنها به درس پرداخت و بس! دوران حضور در حوزه و حجره، همرا با سختی معیشت بود و این معضلی فراگیر بود و طاقت فرسا. گذر زندگی با نسیه کاری در دکان عطاری و نانوایی می گذشت و پختنی خوردن «منحصر بود به جایی که وعده بگیرند و آن هم در نجف بسیار قلیل الوجود بود»؛ اما «این گرسنگی ها و ادبار دنیا، فتوری در عزم و خطوری در خاطر که باعث اندوه شود، راه نمی یافت» و سید مجدّانه اشتغال به درس و بحث خود داشت:

«از زیارت کربلا برگشتم، در حالی که هیچ پولی نداشتم. وقت ناهار شد. رفتم به حجره؛ میان طاقچه ها نان خشک هایی که لقمه لقمه از سابق مانده و بعضی ها بدمزه و سبز شده بود و یا خمیر و سوخته بود، جهت سدّ رمق، چند مثقالی خوردم که معده تا شب مشغول به آن باشد، تا چه پیش آید و همچنین در شب از آن نان خشک ها جویده، تا مگر فردا فرجی حاصل آید و هَلُمّ جَرّا.»

درسخوانی امتیاز طلاب فاضلی همچون سید قوچانی بود. شب و روز پیوسته به درس و مطالعه می گذشت و این معجزه ها از روی عشق است که او را به درس و فکر در آن و نوشتن وامی داشت و عشق، قوای طبیعیه را نیز از کار می انداخت:

«یک شب درس آخوند که ساعت ۲ (از شب گذشته) تمام می شد، آمدم به حجره؛ اجزای طبخ را به تاس کباب نمودم. از برنج و آب و نمک و روغن و به دوری کوره آتش گذاردم و مشغول نوشتن شدم که جزوه را روی کتاب می گذاشتم و دو زانو می نشستم و بازوها را به روی زمین ستون می کردم و خم می شدم و می نوشتم و به همین هیکل مشغول می شدم. در شبی از شب ها همین طور نوشتم و فکر کردم تا درس را تمام کردم. سر بلند کردم که طبیخ (خوارکی) بخورم، دیدم آفتاب از سوراخ پنجره به حجره افتاده. آمدم بیرون که یک ساعت زیادتر از آفتاب گذشته، طبیخ جوشیده و سرد شده؛ متحیر ماندم که طبیخ بخورم و یا چایی بگذارم علی الرسم و یا بخوابم. حالا قوای ادراکیه متوجه نوشتن بوده و خواب نیامده، زانو چرا به درد نیامده؟! »

در مکتب آخوند

در نخستین روزهای اقامت او در کربلا دیدار استاد بزرگ و مرجع والا، آخوند خراسانی برایش رقم خورد:

«طلاب نجف غالبا جهت نیمه رجب آمده بودند به کربلا و آقای آخوند ملا محمدکاظم خراسانی نیز آمده بود از اول رجب که تا نیمه رجب بماند و در آن دو هفته درسی می گفت و طلاب نجفی به درس حاضر می شدند، چون درس او را مغتنم می دانستند. و در آن دوره، سکه مدرسی به اسم ایشان زده شده بود؛ بلکه میان فضلا و مجتهدین معروف بود که تا به حال مدرسی به این خوبی در اسلام وجود نگرفته است.»

قوچانی زمانی که وارد نجف شد، شب نخست به درس آخوند رفت «محض سیاست و تماشا»؛ چون خود مدعی بود که تا همان شب، قصد ماندن و درس خواندن نداشت؛ اما وقتی به درس آخوند گوش داد و آن بیان سحرانگیز را دید، افسوس عمر گذشته را خورد که تا به حال درس نخوانده، و از همان شب مجذوب درس آخوند شد:

«و هر شبی که به درس آخوند می رفتم، بر شوق و ذوق من به درس آخوند افزوده می شد؛ تا بعد از دو هفته قلم و دوات و کاغذ مهیا نمودم و عازم شدم بر ماندن و درس خواندن و نوشتن. و در یک پنجشنبه و جمعه نشستم و درس های دو هفته را در دو جزو نوشتم که مطلبی از من فوت نشده بود، با آن که همان طوری که در اصفهان خواب دیده بودم، آخوند، بلکه کلیه نجفیها یک مرتبه تقریر می کنند درس را، و تقریر دوم ند

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.