پاورپوینت کامل گفتگویی با خواهر مریم کاظم زاده، گزارشگر و روزنامه نگار ۹۴ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل گفتگویی با خواهر مریم کاظم زاده، گزارشگر و روزنامه نگار ۹۴ اسلاید در PowerPoint دارای ۹۴ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل گفتگویی با خواهر مریم کاظم زاده، گزارشگر و روزنامه نگار ۹۴ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل گفتگویی با خواهر مریم کاظم زاده، گزارشگر و روزنامه نگار ۹۴ اسلاید در PowerPoint :

>

۴

اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که از امام بپرسم آیا یک دختر مسلمان می تواند خبرنگار باشد یا خیر؟

بزرگداشت هفته دفاع مقدس؛
بزرگداشت هشت سال رشادت و
شهادت طلبی، هشت سال مقاومت
و ایستادگی و هشت سال تنفس در
جلوه گاه نور خدا است. از دفاع
هشت ساله مان درسهای بسیاری
می توان آموخت و قطعا از
مهمترین آنها یکی توجه به
معنویات و ارزشهای معنوی و
روحانی است و دیگری اطمینان و
اعتماد بر مردم و بهره گیری از
ثمرات و برکات حضور یکپارچه
آنها. یعنی همان دو عنصری که
بیش از هر چیز در استراتژی
حرکت انقلابی حضرت امام(ره) به
چشم می خورد؛ «تزریق روحیه
معنویت و خدایی بودن» و «به
حرکت واداشتن خیل انسانهای از
خود رهیده و به حق پیوسته». به
هرحال آنچه که در طول هشت
سال مقاومت و ایستادگی شاهد آن
بودیم، حضور توده ای انسانهایی
والا بود که از هر قشری و صنفی و
به دور از منیّتها و مصلحتها به
سیلاب شهادت و پیروزی پیوسته
بودند و هدفی جز ادای وظیفه
نداشتند. و در این میان اهمیت
حضور بانوان بر کسی پوشیده
نیست. از امر تدارک و تأمین
نیازهای شخصی رزمندگان و
فعالیتهای بهداشتی و درمانی پشت
جبهه گرفته تا حضور در مناطق
جنگی و بیمارستانهای صحرایی و
حتی خطوط مقدم جنگ، همه و
همه صحنه حضور دلیرانه زنان
قهرمان این مرز و بوم اسلامی
است. و اینها همه، جدای از ترغیب
همسران و فرزندانشان به حضور
در جبهه و افتخار بر شهادت
عزیزانشان و صبر بر تنگناهای
زندگی بوده است. بی جهت نیست
که حضرت امام(ره) اینان را موجب
مباهات ملت ایران دانسته و در
وصیتنامه شریف خود می فرماید:
«ما مفتخریم که بانوان و زنان پیر و
جوان و خرد و کلان در صحنه های
فرهنگی و اقتصادی و نظامی حاضر
و همدوش مردان یا بهتر از آنان،
در راه تعالی اسلام و مقاصد قرآن
کریم فعالیت دارند.» امّا در میان
همه انواع مشارکت زنان در
عرصه های نبرد، حضور یک زن در
کسوت خبرنگاری و در کانون
درگیریهای کردستان و خطوط
مقدم دفاع کمی دور از ذهن است
امّا این چیزی است که به برکت
افکار و اندیشه و نفس ملکوتی و
معنوی حضرت امام(ره) تحقق
یافته است و خانم مریم کاظم زاده
نمونه مشخص این حضور
فرهنگی در جبهه هاست. برای
آشنایی بیشتر با ایشان، شما را به
خواندن گفتگویی که در این
خصوص ترتیب داده ایم دعوت

می کنیم:

: با سپاسگزاری از حضور

شما در این گفتگو در آغاز لطفا
خودتان را برای خوانندگان ما
معرفی کنید.

– به نام خدا. مریم کاظم زاده،
متولد شیراز هستم. ابتدا ریاضی و
سپس در رشته هنر تحصیل
کرده ام. فرزندانم، دو دختر کوچک
به نامهای ریحانه و فرزانه هستند.
همسرم آقای مرتضی بی آزاران،
آرشیتکت ایران خودرو می باشند،
خبرنگارم و … دیگر باید چه
بگویم؟

– از سال ۵۷ و آشنایی و

همراهی تان با انقلاب شکوهمند
اسلامی بگویید.

– این آشنایی به سالهای قبل
از انقلاب برمی گردد، خانواده
مذهبی ما در بطن جریانات سال
۴۲ قرار داشت و اسم حضرت امام
از بچگی در گوش ما بود و با این
اسم رشد کردیم. ۱۰ یا ۱۲ سال
بیشتر نداشتم که دایی ام، سفری و
ملاقاتی به نجف و امام خمینی
داشتند. زمانی که از سفر بازگشتند،
همگی دور هم جمع شده بودند و
من در همان عالم بچگی فقط از
ایشان می شنیدم که می گفتند:
«شما نمی دانید این مرد چقدر
بزرگ است، چقدر والاست، پشت
دشمن از اسم ایشان می لرزد.»

این بود که از امام بپرسم

خبرنگار باشد یا خیر؟

بعد از گرفتن دیپلم، تصمیم
گرفتم معلم شوم. تهران قبول
شدم. خانواده موافقت نکرد و با
اصرار مرا برای ادامه تحصیل به
انگلستان فرستادند. فکر کنید از آن
محیط بسته و خفقان آور در سال
۵۵، وارد محیط و فضای باز مسائل
سیاسی ـ اجتماعی شدم. با
بهره مندی از وجود دوستانی آگاه و
راهنمایی آنها قاطی گروهکها و
سازمانهای چپ نشدم اما حرف
همه گروهها و سازمانها را به دلیل
کنجکاوی شنیدم.

در همان گیر و دار، آشنایی با
خانم مرضیه حدیدچی (خانم دباغ)
پل محکمی شد برای من که از آن
آشفته بازار به سمت مکان مطمئنی
حرکت کنم. دوستی و ارتباط با
ایشان هم پاسخگوی نیازهای
عاطفی من در غربت بود و هم
نیازهای سیاسی و تشنگی مرا
برای آگاهیهای مذهبی پاسخگو
بودند. مدتی گذشت. امام که وارد
پاریس شدند و خانم دباغ رفتند، به
پیشنهاد شهید حداد عادل با
تعدادی از برادران مسلمان با
اتوبوسی راهی فرانسه شدیم و
ملاقات با امام، حجت را بر من

تمام کرد. اولین چیزی که به ذهنم
رسید این بود که از امام بپرسم، آیا
یک دختر مسلمان می تواند
خبرنگار باشد یا خیر؟

– امام چه پاسخی دادند؟

– امام با خط خودشان برایم
نوشتند «اصل رشته اشکال ندارد،
مگر اینکه حجاب رعایت نشود»
این پاسخ یعنی انتخاب راه. وقتی
از خود امام عکس می گرفتم،
احساس کردم این رسالت من است.
به انگلیس که برگشتم، آرام و قرار
نداشتم. سرگشته آن دیدار و آن
معنویت و آن روحانیت گشته بودم.

– آیا باز هم به دیدار حضرت

امام رفتید؟

– بار دوم، تک و تنها از
انگلیس به فرانسه رفتم. ۴ روز
طول کشید تا خانم دباغ و مقرّ
دانشجویان را در فرانسه پیدا کردم
و آرام گرفتم. آنجا مقرّی بود که
طی ۴۸ ساعت افرادی که به دیدار
امام می آمدند می توانستند مهمان
باشند. امّا من ۴ روز مهمان شدم!
صبح تا شب نوفل لوشاتو بودم و
عکس می گرفتم. امام که به ایران
برگشتند، احساس کردم من دیگر
کاری ندارم و باید برگردم. خانواده
مخالفت کردند؛ گفتم: می آیم
دیداری تازه می کنم و برمی گردم،
اما خودم و شاید آنها هم
می دانستند که دیگر بازگشتی در کار
نیست. گمشده ام را یافته بودم.

– از فعالیتهایی که به عنوان

یک دانشجوی مسلمان ایرانی
داشتید بگویید.

– در دانشکده، اساتید و
شاگردان در شور و هیجان خاصی
به سر می بردند. سر کلاس بحثها
داغ و تند بود. از کلاس کامپیوتر تا
فیزیک و ریاضی، قسمت اعظم و
وقت کلاس تحلیل مسائل ایران
بود. وظیفه خودم می دانستم در
جریان اخبار قرار بگیرم و
پاسخگوی سؤالاتی که از ایران
می شود باشم.

در کلاس و دانشکده ما تعداد
خارجیها زیاد بود (ژاپنی، پاکستانی،
هندی و …) و جالب اینجاست که
آنها از برخی ایرانیها نسبت به
وقایع ایران حساس تر بودند. استاد
درس فیزیکمان زمانی که من برای
خداحافظی رفته بودم، یعنی ۱۳
بهمن تا مرا در راهرو دید بلند
گفت: «[امام] خمینی سالم رسید
به ایران! از اخبار ۴ صبح
فهمیدم.» در صورتی که خود من
از اخبار ساعت ۷ صبح فهمیده
بودم!

– چه وقت به ایران آمدید؟

– در ۱۴ بهمن، همراه خانواده
امام، به ایران برگشتم. برای من
روز بزرگی بود. دیوارها پر از شعار
بود. شبها صدای اللّه اکبر
می شنیدم. راهپیمایی در روزها
انگار کار اداری و رسمی مردم شده
بود. مدارس تعطیل، دانشگاهها
تعطیل، بسیاری جاها در اعتصاب
به سر می بردند. در منزل یکی از
اقوام در میدان شهدا نزدیک
پادگان نیروی هوایی مستقر شدم.
در شب ۱۹ بهمن و روز ۲۰ بهمن
با دوربین عکاسی ام، میان خیابانها
و در بین مردم در حرکت بودم. از
سنگرها، صورتهای سیاه شده، از
آمبولانسها، زنانی که چادر،
کفن شان شده بود، عکس
می گرفتم و عکس می گرفتم. آن
موقع با عکس گرفتنم مخالفت
می شد. فیلمم را نور می دادند و
اعتراض می کردند، چون؛ مواضع
روشن نبود. البته اینها باعث
خیرشد، وقتی در کردستان عکس
می گرفتم، هشیار بودم. هر کس
می خواست فیلم را نور بدهد یک
بسته فیلم خام داشتم، سریع ارائه
می دادم و آن بنده خدا خیالش
راحت می شد و می رفت.

ـ با پیروزی انقلاب چه کردید؟

ـ به پیشنهاد یکی از دوستان
که در انگلیس با هم بودیم، قرار
شد در روزنامه انقلاب اسلامی
مشغول به کار شویم. من با توجه
به شناختهایی که از بنی صدر در
خارج از کشور داشتم شک کردم که
بپذیرم یا نه؟ برخی تشویق
می کردند و برخی می گفتند: نه!
صلاح نیست. من فکر کردم کسی
که کتاب «کیش شخصیت» را
نوشته احتمالاً معتقد به آنچه گفته،
هست. دیگر خودش بازی آن
مشکلات رفتاری را نمی خورد، تازه
او در جمهوری اسلامی جایگاهی
دارد اگر هم موردی بوده رفع
می شود و بالاخره پذیرفتم.

ـ به شناخت قبلی از بنی صدر در خارج از کشور اشاره کردید،

واضح تر توضیح دهید.

ـ در پاریس که بودیم، بنی صدر
برای دیدار با امام که می آمد خیلی
رسمی و تشریفاتی، با ماشین
می آوردندش، خدمت می رسید و
بعد همان طور رسمی سوار ماشین
می شد و می رفت. با دیگران کاری
نداشت یعنی می دانید خود را از
بقیه برتر یا جدا می دانست. زمانی
هم که در انگلستان برای سخنرانی
دعوت شد، آمد و حرف زد و رفت.
و من درست به خاطر دارم
شخصیتهای مملکتی و فرهنگی
دیگری که دعوت می شدند،
می آمدند با بچه های دانشجو قاطی
بودند، تواضع و فروتنی آنها به
حدی بود که حتی مشکلات
شخصی بچه ها را می شنیدند در
خارج از کشور همفکری و همدلی
داشتند با بچه ها، آمدنشان صرف
یک سخنرانی نبود، اما آن نه!
خلاصه در قسمت عکاسی روزنامه
مشغول به کار شدم. مدتی گذشت
کارها برایم در حد سرگرمی بود. از
محله فساد عکسهایی گرفتم. از
زنان معتاد، از آلونکها، زنانی که به
گدایی افتاده بودند یا زنانی که حکم
اعدامشان صادر شده بود. در این
روند اولین تجربه های خبرنگاری
را کسب کردم که بسیار برایم با
ارزش بود. یعنی با آن فضایی که در
آن زندگی می کردم زمین تا آسمان
تفاوت داشت، هر روز می آموختم و
می آموختم و می آموختم.

ـ خوب؛ از کردستان بگویید.

ـ در اولین روزهای درگیری
کردستان همراه همکارم آقای
طاقداریان به کردستان رفتم.

البته با رفتنم موافقت نشد.
اصرار کردم و پذیرفتند. به سنندج
رفتم. دیدن جو شهر و مقایسه آن
با تهران برایم عجیب بود. فضا
اصلاً فضای انقلاب نبود. مریوان
جنگ بود. سر چند پاسدار را بریده
بودند. جو متشنج بود. بخاطر
غیربومی بودنم و وضعیت حجابم
نگاهها سنگین بود. سوار
مینی بوس شدم تا به پادگانی در
چند کیلومتری شهر که تنها نقطه
امن محسوب می شد بروم. میان
راه چندین بار افراد مسلح برای
شناسایی، مینی بوس را نگه داشتند
هر لحظه امکان هر برخورد بدی
بود، اما به خیر گذشت و وارد
پادگان شدم. یک پادگان نظامی و
من یک دختر جوان. البته جو آنجا
قبلاً توسط همکارم قدری آماده
شده بود، اما باز نگاهها مشکوک،
سنگین و ناباورانه بود. چون تحلیل
داشتم و می دانستم کجا هستم و
چه باید بکنم قدری توانستم بر
اوضاع مسلط شوم. آشنایی با
فرمانده پادگان فرصت خوبی بود تا
توانستم به یک تحلیل از
شخصیت افراد آنجا برسم.

ـ تحلیلتان از اوضاع کردستان

چه بود؟

ـ آنچه که در کردستان رخ داد
بیشتر به یک «محک» می مانست
تا درگیری. مدت زیادی از انقلاب
اسلامی ما نگذشته بود. آمریکا و
شوروی که گیج بودند و
نمی توانستند مردم قهرمان ما را
بشناسند تعدادی از مزدوران خود را
تجهیز کردند تا با فریب مردم کرد
حیله گسترده ای را برای انقلاب به
عمل برسانند. از نقده و پاوه تا
سنندج و مریوان دامنه عملشان
بود. بوقهای تبلیغاتی هم با سرعت
به جعل اکاذیب مشغول بودند.
وقتی دیدند کار به انجام نمی رسد،
آتش جنگ را شعله ور ساختند. آن
وقت بود که مردم کرد هم حیله
دشمن را درک کرده و نقشه هاشان
را با آگاهی خنثی کردند.

ـ از شهید دکتر چمران و اولین

برخوردتان بگویید.

ـ وقتی دکتر چمران وارد
پادگان شد و مطلع گشت خبرنگار
روزنامه انقلاب اسلامی هستم
شاید به دلیل خط سیاسی روزنامه
بود که، ابتدا خیلی اعتماد نکرد، اما
خیلی سریعتر از بقیه، وقتی حُسن
نیت و صداقت مرا دید، راه فعالیت
مرا هموار کرد. همان شب بعد از
نماز مغرب و عشا وقتی دکتر مرا
دید که عکس می گرفتم. دوربین را
خواست و گفت: یادش به خیر یک
دوربین داشتم که از قساوت
اسراییلیها عکس می گرفتم اما در
یک درگیری دوبین ترکش خورد! بعد،
ازنقاشیهایش گفت،ازهنر، از عرفان،
از مظلومیتِ شیعیان لبنان؛ و این
آغاز شاگردی من و استادی او بود.

ـ آیا همراه ایشان شدید یا به

کار تهیه خبر و عکس مشغول
بودید؟

ـ ما تنها خبرنگارانی بودیم که
در منطقه حضور داشتیم. حتی
خبرگزاری هم به طور دائم آنجا
نبود، می آمدند و می رفتند. ما هم
به کار خودمان مشغول بودیم و هم
با دکتر که به شهر یا جاههای دیگر
برای بازدید می رفتند همراه
می شدیم. بار اول که همراه ایشان
به شهر وارد شدیم ایشان ابتدا
لباس شخصی به تن داشتند. با
مردم از راه درددل وارد شدند،به
عنوان اینکه فقط آمده اند حرف
آنها را بشنوند. برخی از مردم از
دکتر چمران، نماینده دولت که
می خواهد بیاید! بدی می گفتند، از
سپاه بد می گفتند، توهین می کردند
و … همان روز دکتر گفتند: به سران
و نمایندگان خود بگویید امروز

عصر در اتاق فرمانداری با نماینده
دولت جلسه است، هر کس حرفی
دارد بیاید. همان روز عصر دکتر
چمران را دیدم که لباس رزم
پوشید. همان لباس پلنگیهای
معروف. و من تعجب کردم. آیا این
همان مرد عارف مسلک چند روز
پیش است؟! شب بعد از نماز مغرب
و عشا از حضرت علی (ع) و زندگی
ایشان گفت. از شیعه گفت، از
سختی و صلابت و نرم خویی و
عطوفت شیعه گفت، از علم و
فراست و زرنگی و خاکی بودن و
همراه بودن با مردم. گفت علی(ع)
روزها چون شیر می جنگید اما تاب
دیدن اشک چشم یتیم را نداشت
و…

ـ در این ارتباط نزدیک، از

دکتر چمران چه آموختید؟

ـ گاهی اوقات برخوردهای
سنگین، تحمل شرایط دشوار
منطقه و پادگان مرا به این فکر
وامی داشت که راست می گویند،
جای من در کردستان نیست، باید
به تهران برگردم! … اما طمع
چشیدن و آموختن آن ناشناخته ها
از استادی چون دکتر چمران مرا بر
آن می داشت که «زن» بودن خود
را فراموش کنم. بمانم و تسلیم
نشوم.

ایشان یک شخصیت عجیبی
بود. اولین برخوردها در خاطرم
است، همان روز که بنای جلسه
بود، من بدون اجازه ایشان به شهر
رفتم. در شهر غلغله ای بر پا بود.
گفتند: گروهی از سنندج به حالت
راهپیمایی و اعتراض به
سمت پادگان می آیند. من هم برای
دیدن واقعه رفتم. دیدم سراسر
دشت را چادر زده اند. مشغول شدم
به عکس گرفتن و
یادداشت برداری. همین طور که
میان چادرها می گشتم، دیدم کسی
داد می زند و خطاب به من اعتراض
می کند. قدمها را سریع برداشتم تا
به یک منطقه باز برسم تا اگر
موردی باشد بتوانم خود را نجات
دهم. عده ای به حالت دو به سمت
من می آمدند، من هم دویدم امّا
چادر جلوی پایم را گرفت و زمین
خوردم. دوره ام کردند. توهین و
پرخاش مثل مسلسل بر سرم
می بارید. گفتند عکسهایی را که
گرفتی بده. من هم با توجه به
تجربه ای که در ۲۰ بهمن تهران
داشتم. چند حلقه فیلم تازه را نور
دادم و تحویلشان دادم و فرار را بر
قرار ترجیح دادم، به پادگان که
رسیدم دکتر را دیدم که تازه از
جلسه بیرون آمده بود. پرسیدند
کجا بودی؟ چرا تنها رفتی؟ و از آن
به بعد بنا شد هر جا می خواهم
بروم با

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.