پاورپوینت کامل این گونه بود که اسلام آوردم (۲) ۳۴ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل این گونه بود که اسلام آوردم (۲) ۳۴ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۴ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل این گونه بود که اسلام آوردم (۲) ۳۴ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل این گونه بود که اسلام آوردم (۲) ۳۴ اسلاید در PowerPoint :
>
۲۶
گفتگو با خانم سبا بابایی
خانم بابایی که حدود ۴۰ سال است به دین اسلام مشرف گردیده مفتخر است که مادر شهید
و یکی از بانوان فعال در ایام پیروزی انقلاب اسلامی و دفاع مقدس باشد آنچه می خوانید گفتگوی
کوتاهی است با خواهر گرامی خانم سبا بابایی.
ـ لطفا خود را معرفی کنید و بگویید که
چگونه مسلمان شدید؟
ـ سباء بابایی، (گونیگو یامامورا) از کشور
ژاپن هستم که حدود ۴۰ سال است مسلمان
شده ام. متولد ۱۳۱۷ هستم و در زمان جنگ
جهانی دوم ۸ ساله بودم که به دلیل جنگ از
محل تولدم (شهر اشیاء) به اوزاکا و سپس به
کوبه مهاجرت کردیم. پس از اتمام جنگ به
شهر خودمان برگشتیم و در آنجا تحصیلاتم را
ادامه دادم. در کلاس زبان انگلیسی با آقای
بابایی آشنا شدم و چون از قبل هم می دیدم که
ایشان در کلاس راجع به نماز صحبت می کند و
در مواقع خاصی کلاس را ترک می کند، (برای
انجام فریضه نماز) مشتاق شدم و کنجکاوی
کردم؛ چون تا آن زمان من بودایی بودم و در
دین بودا چنین چیزی را ندیده بودم. آقای
بابایی نیز چون تاجر بود به ژاپن خیلی سفر
می کرد و ۲ سالی بود که در ژاپن مانده بود که
تصمیم به ازدواج با من گرفت. به هر حال،
آنچه از اسلام برایم مهم بود این بود که در
اسلام عبادات و فرایض دینی برای همه
یکسان است.
در مذهب بودا هم می دیدم که مقام زن
پایینتر از مقام مرد است اما در اسلام چنین
نبود و تمایز زنان و مردان با هم در تقوای آنها
بوده و هست. به هر حال ابتدا بر اساس
علاقه ام به ایشان با او ازدواج کردم و بعد از
ازدواج مسلمان شدم. آن موقع هنوز اسلام را
کاملاً نمی شناختم. اما کم کم فهمیدم اسلام،
دینی دنیوی و اخروی است. پس از ازدواجم در
تاریخ آوریل یا بهار سال ۱۳۳۷ هجری شمسی
و با اینکه پدرم خیلی مخالف بود، مسلمان
شدم. بعد از ازدواجم بسیاری از دوستانم با پدر
و مادرم صحبت کردند تا اینکه آنها هم قبول
کردند و بالاخره در مسجد شهر کوبه تشهد
خواندم و مسلمان شدم.
ـ خانم بابایی، مراسم ازدواجتان چگونه
برگزار شد؟
ـ به نظر من برای ازدواج، پول خرج کردن
بیهوده است و مراسم ازدواج ما هم با همان
تشهدگویی من در مسجد به پایان رسید و پس
از ازدواج یک سال با همسرم در کوبه زندگی
کردم و آقای بابایی از همان ابتدا هم به من
گفته بود که در هیچ شرایطی نمی توانی
تقاضای طلاق کنی و به خانه پدرت برگردی.
در واقع این حرف یک تصمیم قطعی بود. یعنی
اگر به ایران آمدم و مشکلی هم بود
نمی توانستم برگردم چون همسرم از ابتدا به
من این مسأله را گفته بود. سلمان پسر بزرگم
یک سال پس از ازدواجمان در ژاپن به دنیا آمد.
پسرم ۱۰ ماهه که شد، شوهرم اجازه استفاده از
غذای ژاپنی را هم نداد چون باید به غذای
ایرانی عادت می کردم. حتی در کوبه حجابم را
کاملاً رعایت می کردم، پاک و نجسی را یاد
گرفتم و سپس برای اولین بار با کشتی ملکه
الیزابت از هنگ کنگ وارد ایران شدم و در
پاکستان که کشتی را عوض کردیم به گفته
شوهرم چادر سر کردم و پس از ورود به ایران از
راه اهواز به تهران آمدیم.
ـ خانم بابایی چادری که برای اولین بار
سر کردید را چه کسی برای شما تهیه کرده
بود؟
ـ در ژاپن که بودم با یکی از دوستان
شوهرم که هندی بود، رفت و آمد داشتیم و من
از آنها چادر دوختن را یاد گرفتم و یک چادر
برای خودم تهیه کردم. حتی لباس من در بندر
کوبه، ساری یعنی لباس هندیها بود که کاملاً
پوشیده بود. در آغاز ازدواجم آقای بابایی
آشپزی می کرد تا من هم با غذاهای ایرانی
آشنا شوم. حتی ایشان پس از تولد فرزندمان
کهنه های بچه را می شست و آن قدر مسایل
بهداشتی را رعایت می کرد که هر روز برای ضد
عفونی کردن آنها، کهنه ها را می جوشاند. آقای
بابایی خودش نجس و پاکی را خیلی رعایت
می کرد اما به من خیلی فشار نمی آورد؛ من
خودم رعایت می کردم.
ـ وقتی که وارد ایران شدید چه احساسی
داشتید؟
ـ ابتدا که می خواستیم وارد ایران شویم
آقای بابایی به من گفت: به شما قول نمی دهم
که بتوانم شما را بر گردانم و از اول مرا وادار
کرد که تصمیم قاطع بگیرم. وقتی که از طریق
راه آهن وارد تهران شدیم، دیدم برادرشوهرم با
خانواده اش به استقبال ما آمده اند. (چون پدر و
مادر ایشان سالها پیش فوت کرده بودند.) ابتدا
با برادرشوهرم و خانواده اش در یک خانه واقع
در شهر آرا زندگی می کردم. در سال ۱۳۴۰ نیز
فرزند دومم به دنیا آمد و کم کم آقای بابایی هم
بچه ها و هم مرا با قرآن آشنا کرد چون من
گرفتار تربیت بچه ها شده بودم و نمی توانستم
به کلاس فارسی بروم.
ـ پس شما در حوادث سال ۱۳۴۲ در
تهران بودید. آن زمان از امام خمینی(س) چه
شنیده بودید؟
ـ سال ۴۲، سال تولد فرزند سوم ما بود. در
آن زمان آقای بابایی نمی گذاشت تنها بیرون
بروم، چون می دانست چه اتفاقی خواهد افتاد.
در جریان ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲ او از صبح از
منزل خارج شده بوده و رفته بود بازار و تا شب
برنگشت. در تکیه ای که برای عزاداری در
نزدیکی خانه ما زده بودند تعدادی سرباز جمع
شده بودند و همان موقع بود که دوستان
همسرم آمدند و گفتند: نگران نباشید، آقای
بابایی شب می آید و پس از آنکه به خانه
برگشت، همه چیز را برایم تعریف کرد.
آقای بابایی از همان زمان از مقلدین
امام(ره) و از مخالفان نظام طاغوت بود و
همیشه به من توصیه می کرد برای کسی در
این زمینه صحبت نک
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 