پاورپوینت کامل بـارقه«قسمت اول» ۶۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل بـارقه«قسمت اول» ۶۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۶۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بـارقه«قسمت اول» ۶۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل بـارقه«قسمت اول» ۶۰ اسلاید در PowerPoint :
>
۶۲
ناهید طیّبی
فرهنگ و تمدن یک ملت گاه از چنان پویایی و درخششی برخوردار است که
در اندک زمانی تأثیری جاودان در رشد و تکامل مردم آن مرز و بوم و دیگر مردمان
خواهد گذاشت. پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران به رهبری آزادمرد اندیشه
و مبارزه، حضرت امام خمینی انقلابی بس عظیم، در ژرفای وجود انسانهای فراوانی
ایجاد کرد و یادگارانی ماندگار از نثار و ایثار و شهامت و شهادت بر جای گذارد.
«سیده فاطمه طالقانی» نوباوه شهیدی است که نگین صحیفه ای از
دایره المعارف بزرگ انقلاب اسلامی ایران گردید و با شهادت خود، بارش برکاتی از
بیداری، بالندگی و بینش در جنوب ایران زمین آفرید. او بسان شمعی در آتش نفاق و
نامردمی منافقان سیه سیرت سوخت و همانند مشعلی فروزان نوری جاودانه
به پا نمود.
… مجموعه ای که با نام «بارقه» پیش روی دارید سلسله داستانهایی است
برگرفته از واقعیت که زندگی درس آموز «فاطمه» را از سالهای قبل از تولد تا پس از
شهادت بیان می کند. نویسنده بر آن بوده است تا جلوه های تربیتی، اخلاقی و
سیاسی ماجرا را که با زیباترین جلوه تاریخ، پیروزی انقلاب اسلامی، در هم آمیخته
است به تصویر کشاند تا تأثیر کیمیاگون باورهای دینی به خوبی تجلی یابد و افزون
بر آن دفتری از آموزه های آسمانی اسلام برای همیشه گشوده بماند.
اجازه دهید ضمن درود و سلام بر روح بلند حضرت امام و تمامی شهیدان
انقلاب ایران بویژه شهید خردسال و نونهال سه ساله گلستان احمدی، سیده فاطمه
طالقانی، شما را با «بارقه» تنها گذاریم.
آن روزها، یادش بخیر، چه روزهایی بود!
اگر سفره دلم را برایت پهن کنم به قدر یک
عمر حرف دارم دخترم! ولی خوب بنا نیست
همه حرفها گفته شود. من، اما، امروز پیش تو
آمده ام تا قصه بگویم؛ قصه یک زندگی را.
شنیده ای که؟! بعضی قصه ها آدمها را خواب
می کنند؛ مثل قصه هایی که وقتی یک دختر
کوچک بودی و سر روی زانوهایم می گذاشتی
برایت می گفتم و با آنها تو را می خواباندم اما
بعضی از قصه ها آدم را بیدار می کنند حتی
نسلهای بعد را مثل قصه خودت.
حالا من آمده ام تا برایت قصه بگویم؛
قصه ای نه چندان غریبه و نه دور از واقعیتها!
سالها پیش که نام تو هنوز خوانده نشده
بود؛ می دانی که چه می گویم؟! یعنی هنوز تو
برای آمدن به دنیا دعوت نشده بودی؛ من
دختری بودم هم سن و سال الان تو، شانزده یا
هفده ساله بودم؛ یک دختر دبیرستانی که
شیفته درس و کتاب و مدرسه است. انگار سال
دوم دبیرستان بودم. بله درست سال دوم بودم
و رشته ام ریاضی بود که با روحیه کنجکاو و
پرسشگر من تا حدودی سازگاری داشت.
یک دختر دبیرستانی دنیا را چگونه
می بیند؟ من آن گونه می دیدم البته این را هم
بگویم که وضعیت خرمشهر، شهر من، قبل از
انقلاب چندان هم خوب نبود. چیزی که در
آنجا مطرح نبود دین و دینداری بود. وجود
مستشارهای خارجی در شرکت نفت و خط
گرفتن برخی زنان و مردان ایرانی از آنها و
برنامه های خراب تلویزیون، همه و همه دست
به دست هم داده بودند و یک عالم بی دردهای
دردمند ساخته بودند.
یادم هست که حجاب، آن روزها در
خرمشهر معنا نداشت. یک روز با همان شور و
نشاط خاص نوجوانی به مادرم گفتم: چادر
می خواهم.
و خانواده ام که در تربیت ما هیچ وقت نظر
خودشان را تحمیل نمی کردند و ما را در
انتخابها آزاد می گذاشتند؛ برایم چادر خریدند و
من شدم یک بچه مذهبی در مدرسه
«ایراندخت» خرمشهر.
زندگی آرام و گاه بی قرار می گذشت. هیچ
اتفاق خاصی نمی افتاد و من فقط درس
می خواندم و خوب هم می خواندم. یک شب
خوابی دیدم که سرنوشت امروز مرا، آن خواب
رقم زد.
خواب دیدم برایمان میهمان آمده است.
ناآشنا هستند اما بیگانه هم نیستند. از آنها
غربیی نمی کردم. چرا؟ نمی دانم!
نمی دانستم کیستند؟ و از کجا آمده اند؟
درست یادم هست که یک پارچه سبز حریری
با خود آورده بودند. از نگاهشان می فهمیدم که
پارچه را برای من آورده اند. با همان هوشمندی
مخصوص دختران دم بخت فهمیدم که
خواستگار هستند. رو به مادرم کرده و گفتم:
ـ به اینها بگویید بروند من کار دارم؛
می خواهم بروم «عصمتیه».
دخترم! می دانم که نمی دانی عصمتیه
کجاست؟ من هم تا قبل از آن خواب
نمی دانستم ولی بعد از آن قضیه جستجو کردم
و فهمیدم که به حوزه علمیه خواهران در
خرمشهر که خیلی هم سطح بالایی نداشت
عصمتیه می گفتند. به هر حال به مادرم گفتم
که آنها را رد کند و در عالم رؤیا به عصمتیه هم
رفتم.
البته در بیداری هم به آنجا رفتم و ادبیات
عرب را خواندم و رساله احکام را و چند کتاب
دیگر را. آن روزها به آنجا می گفتند: «دوره
کلوپ دینی» و دخترها بعد از دیپلم و یا در
تعطیلات تابستانی این دوره ها را می گذراندند.
این خواب چند روزی مرا به خود مشغول
کرد. با خود می گفتم من که الان درس
می خوانم و بعد هم که می خواهم به دانشگاه
بروم، پس این خواب چه بود. قصه عصمتیه
چیست؟ و صدها سؤال بی جواب دیگر.
بگذریم، خیلی خسته ات نکنم. دوره
دبیرستان را به پایان رساندم و پس از اینکه
دیپلم گرفتم آماده شرکت در کنکور سراسری
شدم و همان رشته اول را که زده بودم قبول
شدم؛ چه و کجا؟ تهران و دانشگاه ملی (شهید
بهشتی) آن هم رشته جامعه شناسی که خیلی
دوست داشتم.
تنها یک چیز مرا آزار می داد و آن این بود
که مخارج زیادی برای ورود و ماندن در این
دانشگاه باید می پرداختم و احساس می کردم
دانشگاه رفتنم برای خانواده ام تحمیل زیادی
خواهد بود ولی سرانجام رفتم. بهتر بگویم؛ مرا
بردند نه اینکه خودم رفته باشم.
فاطمه جان! تو دیگر بزرگ شده ای و فرق
رفتن و بردن را خوب می دانی. استادی داشتیم
می گفت: اگر خودت بروی نمی رسی و اگر
ببرندت می رسی.
من را هم بردند، انگار مرا بردند دانشگاه
ملی و پدرت را هم، که بعدها جریان زندگی او
را خواهم گفت شاید هم خودش برایت بگوید،
آوردند تا زمینه ای برای آشنایی ما فراهم شود
و بعد تو، که زیباترین و سخت ترین امتحان
الهی بودی، به دنیای ما دو نفر پای گذاردی.
نور چشمم! کارها انجام شد و من که یک
دختر درسخوان شهرستانی بودم وارد شهر
شلوغ و بی در و دروازه تهران شدم و با شوق
فراوان مرحله دیگری از تحصیل را آغاز کردم.
غربت و اوضاع فاسد آن روز و جو به هم ریخته
سیاسی، همه و همه دست به دست هم داده
بودند و مرا می آزردند.
آخر من یک بچه مسلمان ایرانی بودم. دلم
می خواست حداقل در کشور خودم و بین مردم
کشورم راحت مسلمانی کنم و بدون دلهره نفس
بکشم و حرف بزنم ولی زهی خیال باطل!
سرت را درد نیاورم. در دانشگاهی که من
درس می خواندم پدرت هم دانشجوی رشته
فیزیک بود و به عنوان یک مسلمان مبارز و
کسی که آشنا به علوم و معارف اسلامی هم
هست، مورد توجه دانشجویان بود. آنها پشت
سر او نماز می خواندند و در محافل خصوصی
به سخنرانیهای خوب و بیدارکننده او گوش
می دادند و پرسشهای دینی و سیاسی خود را از
او می پرسیدند و او هم از هر فرصتی برای
ادامه مبارزه استفاده می کرد. من هم مثل
دیگران به او اقتدا می کردم.
یک روز برایم سؤالی پیش آمد. از دوست
و همکلاسی ام پرسیدم، گفت: من نمی دانم
جواب سؤال تو را، ولی حتما آقای طالقانی،
امام جماعت، می داند، از او بپرس. و من هم
رفتم و از او، پدرت، پرسیدم. او که هم پیشوای
فکری دانشجویان دانشگاهمان بود و هم امام
جماعت، اگر چه خیلی جوان بود اما تلاشگر
بود. سؤال مرا پاسخ داد ولی قسمتی از جواب را
به عهده خودم گذاشت و کتابهایی در زمینه
سؤالم معرفی کرد. حتی چند کتاب از کتابهای
شخصی خودش را در روزهای بعد از آن
ملاقات اول، برایم آورد تا این گونه روح مطالعه
و تحقیق را در من ایجاد کند. این را هم بگویم
که او همیشه همین طور بود. یعنی عطش
سؤال را ایجاد می کرد و بعد با معرفی کتابهای
مختلف ما را به سرچشمه راهنمایی می کرد؛
هنوز هم همین طور است.
ارتباط من و پدرت با فقه و قرآن و کتاب
شروع شد و امروز هم پس از حدود بیست و
سه سال هنوز با همانها ادامه دارد و من راضی
هستم؛ بیشتر از آنچه تو تصور کنی دخترم.
همچون استاد، نه اصلاً به واقع استادم بود، به
او احترام می گذاشتم.
چند ماه گذشت و ما بیشتر با یکدیگر آشنا
شدیم. پدرت راجع به زندگی مشترک با من
صحبت کرد و معیارهای مورد نظرش را مطرح
کرد و من هم معیارهایی داشتم که در بقیه
زندگیها دیده نمی شد.
خلاصه وقتی این پیشنهاد را شنیدم خوب
فکر کردم. احساس کردم با این ازدواج رشد
حقیقی پیدا خواهم کرد. خوب هر کاری رسم و
رسومی دارد و این برنامه ازدواج هم باید با
صحبتهای خانواده دو طرف آغاز شود. آن
روزها تعطیلات زمستانی دانشگاه بود و من به
خرمشهر آمده بودم و آرام آرام با خانواده ام
صحبت کرده و مقدمات پذیرش خواستگار
اصفهانی ام را فراهم کردم. در یکی از همین
روزها پدرت، آقای سیدهدایت اللّه طالقانی، با
خانواده اش به خرمشهر آمدند و به صورت
رسمی از من خواستگاری کردند.
در جلسه اول به خاطر سنتهای خاص دو
خانواده و فرهنگهایی که در هر شهری متفاوت
بود، کار به مانع برخورد و دو خانواده بنا را بر
تحقیق بیشتر گذاشتند و خانواده پدرت
خداحافظی کرده و به شهرشان بازگشتند. به
نظر می آمد این یک خواستگاری با نتیجه
منفی از سوی هر دو طرف است.
خوب، دو خانواده از دو شهر با دو فرهنگ
و سلیقه ها و سنتهای متفاوت من نمی دانم چه
چیز مشترکی وجود داشت برای ایجاد پیوند و
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 