پاورپوینت کامل انتظـار( داستان) ۱۰۱ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل انتظـار( داستان) ۱۰۱ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۰۱ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل انتظـار( داستان) ۱۰۱ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل انتظـار( داستان) ۱۰۱ اسلاید در PowerPoint :

>

۵۷

امشب اصلاً نمی توانم بخوابم هرچه پلکهایم را به هم فشار می دهم، خواب
به سراغم نمی آید. بلند می شوم، کنار رختخواب
فاطمه و علی که آرام خوابیده اند می نشینم. به
طرف دیگر نگاه می کنم؛ مادر خیلی آرام
خوابیده است، ولی نه، با تکانی که خورد،
فهمیدم خواب نیست. نگاهم کرد. خیلی آرام.
گویی نمی خواست بچه ها بیدار بشوند، گفت:
«تو نخوابیدی؟» گفتم: «نه. نمی تونم بخوابم.
بعد از چندین سال دوری و فراق حالا قراره
فردا برگرده. چطور می تونم بخوابم!» مادر
گفت: «راست می گی! من هم نمی تونم بخوابم.
آخ که نمی دونی چقدر دلم برای حسینم لک
زده!» با این حرف بلند شد. پرسیدم: «کجا؟» در
حالی که دستی بر زانویش گذاشته بود و خیلی

آرام قدم برمی داشت، گفت: «الان می یام.»

او هم حق داشت. اگر حسین همسر من
بود، پسر او هم بود. عشق مادری به او اجازه
نمی داد امشب خوابش ببرد. شاید اگر خانه یکی
از دخترهایش رفته بود، به هوای آنها او هم
می خوابید، ولی از کجا معلوم که آنها
بی قراریشان را بدتر از من نشان ندهند،
بالاخره آنها هم خواهران حسین هستند! با این
حال مادر، خودش در جواب هر دو آنها که
می خواستند او را به خانه خودشان ببرند، گفت
که نمی خواهد مرا تنها بگذارد، و می خواهد
مثل همیشه کنار من بماند. حالا می فهمم
وجود او در کنارم نعمتی بوده است و گرنه من
بیشتر از اینها احساس دلتنگی و تنهایی
می کردم.

وقتی برگشت توی اتاق گفت: «دخترم
بخواب! شاید خوابت ببره.» جواب دادم: «سعی
می کنم، ولی مطمئنم خوابم نمی بره! شما
بخوابید.» کنارش رفتم، کمک کردم تا پتو را به
روی خودش بکشد. بعد، از اتاق بیرون رفتم و
از آنجا به اتاق دیگر. تنها چیزی که در این
مواقع می توانست مرا کمی آرام کند، دفترچه
خاطرات بود. به طرف صندوقم که آن را
صندوقچه خاطرات نام گذاشته بودم، رفتم.
دستی بر رویش کشیدم و با خود زمزمه کردم:
«کی می تونه باور کنه که یار دیرینه من تو
بودی؟! تو این چند سال در تموم مواقع،
خوشحالی یا ناراحتی، همیشه به تو رو آوردم و
بر روی صفحات سفیدت این لحظه ها را ثبت
کردم. می دونم، می دونم جلدت و حتی
صفحاتت خیلی کهنه شده، ولی اون
نوشته هایی که داری، برای من همیشه
تازه ست. در تو همه چیزرو نوشتم. در تو تمام
خاطرات را نوشتم. می خواستم تو را داشته
باشم تا وقتی اون برمی گرده، همه چیزو بدونه.
هرچند می دونستم، برگشتنش باخداست. پس
بذار حالا که چند صفحه سفید دیگه بیشتر
باقی نمونده، خاطره های این روزهارو هم
بنویسم. بذار از این شب مهتابی، از این
بیقراری و انتظار برات بنویسم و از زیباترین
دیدارها بنویسم.» دفتر را باز کردم. چند سطر
نوشتم. احساس می کردم با نوشتن کمی آرام
خواهم شد، ولی خیالی بیش نبود. بی خوابی و
بیقراری هنوز در من وجود داشت. خروس با
آوازش نیمه شب را اعلام کرد. با خود گفتم:
«حالا که خوابم نمی بره، باید خاطرات این چند

سال رو، یه بار دیگه مرور کنم.» بدون هیچ
تأملی دفتر را باز کردم و شروع به خواندن
کردم.

ـ امروز برادران بسیجی روستایمان
می خواهند به جبهه بروند. مامان و بابا هم
رفته اند بدرقه، ولی من و امثال من به خاطر
دختر بودن نمی توانیم از این سعادت برخوردار
شویم. با همه اینها نمی توانم یکجا بشینم. من
که از لباس نظامی ـ آن هم بر تن یک بسیجی
ـ این قدر خوشم می آید، نمی توانم در خانه
بمانم. پس به پشت بام رفتم. دولا دولا خودم را
به بام خانه عذراخانم، همسایه مان رساندم.
خیلی آهسته سرکی کشیدم. سپس تو اتاقی که
چندین بار برای رفع اشکالهای درسیم پیش
حسین آقا رفته بودم، دزدکی نگاهی کردم. اتاق
شلوغ بود. خواهرانش سعی می کردند از
مهمانها خوب پذیرایی کنند. مادر حسین آقا را
هم دیدم که میان زنها نشسته و لبانش خندان
بود. آرزو کردم همیشه همین طور باشد. نگاهم
را از آنجا گرفتم. نگاهی به طرف دیگر حیاط
کردم. روبه رویم اتاقی بود که پرده های آن
کشیده شده بود. یک لحظه احساس کردم کسی
پشت پرده ایستاده است. خوب نگاه کردم.
مشخص نبود کیست. در همین موقع در اتاق
باز شد. حسین آقا بود. در همان نگاه اول من را
که روی پشت بامشان بودم، دید. از خجالت
ماندم چه کنم. خشکم زد. تمام نیرویم را جمع
کردم و قبل از اینکه دیگران متوجه بشوند،
خودم را کنار کشیدم. با سرعت هرچه بیشتر در
حالی که پله ها را دو تا یکی می گذراندم، پایین
آمدم. نفسم به شماره افتاد. احساس ترس
کردم؛ اگر حسین آقا از دستم عصبانی بشود و
موضوع را به مامان و بابا بگوید چه؟ حتما
وقتی برگردند، حسابی دعوایم می کنند. آرام و
قرار نداشتم، تا اینکه بالاخره مادر آمد. خودم را
برای همه چیز آماده کرده بودم، ولی هرچه
منتظر شدم چیزی بگوید، هیچ نگفت. بابا هم
که آمد، همان طور. فهمیدم حسین آقا هیچ چیز
به آنها نگفته است. از مردانگی او خوشم آمد؛
برای همین در دلم برای پیروزی او و دیگر
برادران بسیجی دعا کردم …

و صفحه ای دیگر را شروع به خواندن
کردم.

ـ امروز پدر مریض است. البته خیلی وقت
است که مریض شده، ولی حالا حالش خیلی بد
است. دکترها از او قطع امید کرده اند. کارهای
بیرون خانه به عهده مادر افتاده است. من هم
سعی می کنم لااقل برای باغ رفتن کمکش
کنم. امروز مادر تصمیم داشت علوفه بیاورد.
من هم او را همراهی کردم. موقع چیدن علوفه،
احساس کردم سرش درد می کند. مرتب دستش
را بر پیشانی اش می گذاشت و خیلی آهسته ناله
می کرد. از او خواستم به خانه برگردد، ولی قبول
نکرد و گفت: «نمی تونم یه دختر تنها را همین
جا رها کنم و برم.» برای اینکه خاطرش را
آسوده کنم، گفتم: «من که دیگه بچه نیستم.
تازه خیلی دیگه هم نمونده. خونه هم که از
اینجا دور نیست. تا شما به خونه برسید، من
هم کارم تموم شده و به خونه برگشتم، خواهش
می کنم، مامان!» هر طور بود او را راضی کردم
به خانه برگردد. همان طور که قول داده بودم،
خیلی نماندم. موقع برگشتن احساس کردم
کسی چند قدم، عقبتر از من حرکت می کند.
قدمهایم را کندتر کردم تا از کنارم بگذرد و
خیالم راحت شود، ولی بعد از چند لحظه
احساس کردم همقدم من شده و خیال جلو
زدن ندارد. نگاهش نکردم. با شنیدن «زنبیلتو
بده به من تا بیارم» نگاهش کردم. حسین آقا
بود. با تعجب گفتم: «شمایید؟! کی برگشتید؟!»
گفت: «زنبیلتو بده» گفتم: «نه، خیلی راه
نمونده، خودم میارم.» گفت: «حالا که خودت
نمی خواهی، باشه. من هم اصرار نمی کنم.»
می خواستم هرچه زودتر فاصله اش با من بیشتر
شود. چون ممکن بود هر آن یک نفر برسد. اگر
یکی می رسید و ما را با هم می دید، چه حرفها
که نمی زد! ولی گویا حسین آقا اصلاً حرف مردم
برایش مهم نبود، چون به حرف زدن ادامه داد
و پرسید: «حالا دیگه درس نمی خونی؟» گفتم:
«سیکل بسه. دیگه می خوام قالی ببافم. آخه
پدرم مریضه.» لبخندی زد و گفت: «خیلی
خوبه که می خوای به خانواده کمک کنی».
دستش را به طرف زنبیلم گرفت و گفت: «بازم
نمی دی؟!» گفتم: «آخه سنگین نیست، بعدم
خیلی راه نمونده.» گفت: «پس خداحافظ من
جلوتر می روم.» خیلی خوشحال شدم. گفتم:
«خداحافظ.» من هم سعی کردم آهسته قدم
بردارم. وقتی به خانه رسیدم، مادر خواب بود و
پدر تازه بیدار شده بود. چای برایش بردم و
کنارش نشستم. خبر برگشتن حسین آقا را به او
دادم. لبخند کمرنگی زد که از اعماق دلش
برخاسته بود. فهمیدم خیلی دوست دارد این
دفعه هم مثل دفعات قبل به خانه شان برود.
یکباره دلم برایش سوخت. دستانش را در
دستم گرفتم و به رویش لبخند زدم. در دل آرزو
کردم حالش هرچه زودتر بهتر شود تا این دفعه
هم مثل دفعات قبل سعادت زیارت یک
بسیجی را به دست بیاورد.

باز دفتر خاطراتم را ورق می زدم.
صفحه ای دیگر را شروع به خواندن کردم.

ـ مریضی پدر هنوز خوب نشده است. من
هم در تلاشم تا هر کاری که می توانم برایش
انجام بدهم. برای همین با شنیدن این حرف از
پدر که: «اگه انار شیرین داشتیم، خوب بود.» با
هیجان گفتم: «من برم از باغ براتون بیارم؟»
مادر که مثل من مشغول بافتن قالی بود، گفت:
«نه. تنها کجا می خوای بری؟» گفتم: «می تونم
برم، من که بچه نیستم.» پدرم گفت: «حساب
بچه بودن یا نبودن نیست. حساب حرف مردم!
اصلاً من انار نمی خوام.» از پشت دار قالی
پایین آمدم و گفتم: «اگه کسی از من پرسید
کجا می ری، می گم می خوام برم زنبیل مادرم
رو از باغ بیارم. تازه زنها الان همه تو خونه
مشغول بافتن قالی هستن و مردها تو باغن.
ول کنید این حرفهای مردم را!» پدرم گفت:

«حالا واقعا به خاطر من می خوای به باغ
بری؟» گفتم: «باور کنید! حتی اگه تونستم،
براتون خرما هم میارم.» پدر جواب داد: «نه
همون انار کافیه. ولی مواظب باش برای خودت
حرف نسازی.» با لبخند گفتم: «قول می دهم.»
بعد دست به کمر ایستادم و خیلی جدی گفتم:
«اصلاً کی جرأت داره برای من حرف دربیاره!»
پدر در جواب فقط لبخند زد که همان لبخندش
برایم قوت قلب شد. زنبیل را برداشتم و راهی
باغ شدم. آن قدر عجله داشتم که بدون حرفی
بیرون رفتم. صدای مادر را قبل از اینکه از
خانه خارج بشوم شنیدم که می گفت: «اصلاً
این دختر نمی فهمه حالا دیگه بزرگ شده و
باید کارهای بچه گانه شو کنار بذاره. حالا تو هم
هی اونو برای این کار تشویق کن! آخه …»

وقتی به باغ رسیدم، خیلی عجله داشتم،
چون می خواستم چند دانه انار و کمی خرما
بچینم و زود برگردم. برای همین در باغ را
نبستم. بعد از چیدن انار نوبت چیدن خرما
رسید. ولی برای آن باید به بالای درخت
می رفتم، و این کار را براحتی نمی توانستم
انجام بدهم. از پایین به خوشه های نخل نگاه
کردم. هر کدام بالاتر از دیگری بود. بالاخره

یکی را انتخاب کردم. دستهایم را دور نخل به
هم حلقه کردم، ولی شنیدم. کسی گفت:
«خطرناکه!» همین مانع شد از درخت بالا بروم.
با تعجب نگاهی به عقب کردم. حسین آقا بود
که گفت: «اومده بودم بیرون. یه کم بگردم،
دیدم در باغ بازه. فکر کردم حال پدرت خوب
شده و اومده باغ.» با دیدن لباسش دیگر حتی
به حرفهایش و نگاهش توجه نکردم. چقدر
دوست داشتم او را از نزدیک با لباس بسیجی
ببینم. با تعجب نگاهی به سر و وضعش کرد و
چون متوجه چیزی نشد، پرسید: «ببخشید!
چیزی شده؟!» با عجله گفتم: «نه!» از کاری که
کرده بودم، شرمنده شدم. چون هنوز او را
منتظر جواب دیدم، به ناچار موضوع را گفتم.

نفس راحتی کشید و گفت: «کنار برید تا
من برم بالای درخت.» احساس کردم او مرا
دست کم گرفته است؛ برای همین خوشم نیامد.
او هم از چهره ام خواند که از حرفش ناراحت
شده ام. سریع ادامه داد: «فکر نکن من تو را
دست کم گرفتم. نقل اینه که من خجالت
می کشم شما برید بالا و من تماشا کنم.» دیگر
چیزی نگفتم و با رضایت کنار رفتم، هرچند
می دانم این را گفت تا غرور من نشکند، ولی به
هر حال خوشحال شدم، چون در بالا رفتن از
نخل چندان ماهر نبودم. برای بار اول، زنبیل را
با خود بالا برد، ولی برای بار دوم زنبیل را
پایین گذاشت. دلشوره داشتم دلم می خواست
سریع پایین بیاید و زود برود، اگر یکی او را
ببیند، چه حرفها که درنمی آورد! اگر یکی دیگر
به باغ بیاد … دیگر از دستش عصبانی شدم. در
دل او را سرزنش کردم. چرا پایین نمی آید و
نمی رود؟ او که باید مردم روستایش را خوب
شناخته باشد. در این افکار غوطه ور بودم که با
صدای او به خود آمدم. گفت: «جیبهام پر شده،
دیگه چکار کنم؟» با عصبانیت گفتم: «من
چکار کنم؟!» ولی یکدفعه متوجه لحنم شدم.
خیلی خجالت کشیدم. گفتم: «ببخشید! حواسم
نبود. چی گفتید؟ یعنی، یعنی به چیز دیگه ای
فکر می کردم.» و ادامه دادم: «شما پایین
بریزید. من جمع می کنم.» گفت: «باشه!» و
کارش را ادامه داد. زنبورها را که اطرافش
می چرخیدند، دیدم. از کاری که کرده بودم،
سخت پشیمان شدم. او خودش را در معرض
نیش زنبورها قرار داده بود و به خاطر شکم ما
پایین نمی آمد و من به خاطر حرف مردم بر
سرش داد کشیده بودم. بالاخره پایین آمد و به
من کمک کرد تا خرماها را جمع کنم، ولی
متوجه شدم انگشتش را محکم گرفته است.
نگاهی به دستش کردم. پرسیدم: «زنبور نیش
زده؟» گفت: «بله» گفتم: «درد داره؟ مگه نه؟»
گفت: «دردش کمتر از درد فریادی نیست که
شما بر سرم کشیدید.» سرم را پایین انداختم و
گفتم: «ببخشید! من که اون موقع
معذرت خواهی کردم.» جواب داد: «بله» و بدون
تأملی خداحافظی کرد و رفت.

وقتی به خانه رسیدم، دکتر بر سر بالین
پدرم بود. نگران شدم تا اینکه مادر به همراه
دکتر بیرون رفت. یک راست کنار پدرم رفتم و
نشستم. چشمانش را آرام باز کرد و نگاهم کرد.
گفتم: «پدر! چی شده؟ دوباره اون درد لعنتی؟»
بدون اینکه جوابم را بدهد، دستش را در زنبیل
برد و یک مشت خرما برداشت. با نگاهی به
خرماها گفت: «کی برات چیده؟» نمی توانستم
دروغ بگویم، آن هم به پدر. برای همین همه
چیز را گفتم. در آخر هم، قضیه نیش زدن زنبور
را گفتم. گفت: «خرما هم برداشت؟» محکم به
صورتم زدم و گفتم: «اصلاً تعارف نکردم.»
لبخندی زد و گفت: «طوری نیست. بلند شو و
یک بشقاب ببر.» گفتم: «نه، من خجالت
می کشم. خودشون دارن.» گفت: «درسته اینجا
کسی محتاج خرمای کسی نیست، ولی دخترم،
حق شناسی چیز دیگریه.»

… به خانه شان که رسیدم، لحظه ای صبر
کردم. عاقبت تصمیمم را گرفتم و دستم را
برای در زدن از زیر چادر درآوردم، ولی با
شنیدن صدای حسین آقا خشکم زد. او تازه
رسیده بود. پرسید: «شما کجا، اینجا کجا؟!»
گفتم: «این بشقاب خرما را برای شما آورده ام.
هرچند می دونم دارید، ولی این از دسترنج
خودتونه. خصوصا اینکه قیمت سنگینی هم
براش دادید!» با لبخندی بشقاب را گرفت و
گفت: «دست شما درد نکنه!» خواستم برگردم
که گفت: «صبر کنید بشقاب را برگردونم.» به
ناچار ایستادم. هوا گرم بود. خجالت کشیدن هم
بر گرما می افزود. عرق از پیشانی ام سرازیر بود.
وقتی حسین بشقاب را برگرداند، در آن تخمه
آفتابگردان بود. با تشکر آن را گرفتم.
نمی توانستم بدون خبرگیری از دستش برگردم.
برای همین گفتم: «دستتون هنوز درد
می کنه؟» گفت: «نه بهتر شده. فقط کمی باد
کرده.» گفتم: «واقعا ببخشید!» ترس از اینکه
کسی ما را ببیند، باعث شد بدون اینکه منتظر
جوابی بمانم، خداحافظی کنم و بروم.

دفتر را بستم و چشمانم را برهم گذاشتم.
خاطرات جلوی چشمانم رژه می رفت که
چشمانم را گشودم و به آسمان مهتابی نگاه
کردم. فکرم به دوردستها رفت.

چند روز بعد حسین در حالی که لباس
بسیجی بر تن داشت ـ البته بعدها گفت که به
خاطر من بود که آن لباس را می پوشید ـ به
همراه خانواده اش به خانه مان آمد؛ هم برای
عیادت پدرم و هم خواستگاری. پدر از
رختخواب بلند شد و کنار آن نشست. مادرم با
این ازدواج مخالف بود. به نظر او حسین فقط
مرد جنگ بود. مادرم فکر می کرد هر کس
همسر حسین بشود، باید تا وقتی جنگ ادامه
دارد، تنها بماند به نظر او همسر حسین
نمی توانست خوشبخت بشود و لذت زندگی را
بچشد. من به او گفتم: «حسین هم مرد جنگه،
هم مرد زندگی. کسی که برای میهن و دینش
دلاوریها از خودش نشون داده، حتما برای
زندگیش هم نشون می ده. اون کسی یه که من
آرزوی داشتنش رو دارم.» و کلی خجالت
کشیدم. به هر حال پدر با نظر من موافق بود.
همین باعث شد مادر دیگر چیزی نگوید.
وقتی حال پدر بهتر شد، ازدواج کردیم.

روز عروسی باران گرفت. من این را به فال
نیک گرفتم، چون مردم روستا معتقد بودند هر
که روز عروسیش باران بیاید، خوشبخت خواهد
شد، ولی این خوشبختی دیری نپایید، چرا که
پدر و سپس مادرم در همان سال هر دو به دیار
باقی شتافتند.

با یادآوری این خاطره اشک در چشمانم
حلقه زد. امشب نمی خواستم به هیچ چیز
غمگین و ناراحت کننده ای فکر کنم. برای
همین بدون اینکه حتی به فکر خوابیدن باشم،
دفتر را ورق زدم و چند صفحه بعد را خواندم.

ـ هرچند ساکش را آماده کرده ا

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.